ديکتاتور براي تحميل خود از لفاظي مذهبي بهره مي گيرد
رژيم هاي خودکامه براي تحميل خود از لفاظي مذهبي بهره مي گيرند، چون مردم به زبان مذهبي احترام مي گذارند و از مخالفت با آن اکراه دارند. به اين ترتيب ديکتاتوري ها با دستاويز ظاهري مذهب پا مي گيرند، چون در اعمال قدرت از زباني استفاده مي کنند که مردم نمي خواهند بي اعتبار شدن آن را ببينند.
اما در هر حال مسأله تحميل به جاي خود باقي ست. در نهايت همه به تنگ مي آيند و اگر ايمانشان به مذهب سست نشود بدون شک به آن چه به صورت مبناي ايدئولوژي حکومت درآمده است سست مي شود. آنگاه خودکامه سقوط مي کند و روشن مي شود که همراه با او و آن چيزي هم که به عنوان مذهب تحميل شده بود سقوط کرده است. يعني اسطوره اي هم که موجوديت سرزمين پاکان را توجيه مي کرد از ميان رفته ست. در اين صورت دو راه بيشتر باقي نمي ماند: يا فروپاشي يا يک ديکتاتوري تازه. اما نه، راه سومي هست و من آن قدر نااميد نيستم که امکان تحقق آن را رو کنم. راه حل سوم نشاندن اسطوره اي تازه به جاي اسطوره کهنه است. از اين جمله است اسطوره هاي زير که به مقدار قابل ملاحظه موجود است و در دسترس همگان قرار دارد: آزدي؛ برابري؛ برادري.
رمان «شرم» نوشته سلمان رشدي؛ ترجمه ي مهدي سحابي صفحه ي 306
ناشر: نشر تندر سال 1364
ساعت مريض شهرام شيدايي از کار افتاد

ايلنا: شهرام شيدايي شاعر معاصرعصر امروز به دليل ابتلا به بيماري سرطان حنجره در منزل خود درگذشت
به گزارش خبرنگار ايلنا ، شهرام شيدايي كه از سال گذشته به دليل ابتلا به بيماري سرطان حنجره تحت درمان بود بعد از ظهر امروز ساعت 14:20 در منزل خود درگذشت .
از شهرام شيدايي كتابهاي همچون كتابهاي «آتشي براي آتشي ديگر»، «آدمها روي پل» و «خنديدن درخانهاي كه ميسوخت» متشر شده است .
پيكر مرحوم شيدايي روز چهارشنبه 4 آذرماه در كرج تشييع و در بهشت سكينه كرج و در كنار مزار پدر وي به خاك سپرده مي شود .
مراسم يادبود شيدايي روز جمعه 6 آذر ماه در مسجد حضرت روسل جهان شهر ساعت 15 برگزار مي شود.
ای کاش شیراز را میشد با خود همهجا برد

سالها پیش برای انعکاس خبرهای یک جشنواره ادبی بار و بندیل سفر بستم و به شیراز رفتم. در هواپیما کنار زنی میانسال نشستم که هر سال چند بار برای دیدن فرزندانش به انگلیس میرفت. او شیرازی بود و خوشسخن. در یک ساعت و 10 دقیقهی بین تهران و شیراز، از خاطرات روزهای جوانیاش گفت و از جوانی فرزندانش که در انگلیس سپری میشود. خاطراتش شیرین بود و دلهرههای سفر با هواپیما در آسمان ایران را کمرنگ کرد. وقتی به فرودگاه رسیدیم، باران با جدیت بر شب شیراز میبارید. من باید اتومبیلی میگرفتم و خود را به هتلی که در اختیاز جشنواره و میهمانانش بود میرساندم. چتر نداشتم و غریب بودم. آن زن اتومبیلی کرایه کرد. من را به هتل رساند. چترش را به من داد؛ چترش را در انگلیس یکی از فرزندانش به او هدیه داده بود. شماره تماس و نشانی منزلش را برایم نوشت تا اگر به مشکلی برخوردم با او تماس بگیرم. روی من را بوسید و برایم آرزوی موفقت کرد. سوار شد و رفت. من چند روز در شیراز بودم اما بهدلیل مشغلههای آن جشنواره نتوانستم با آن زن تماس بگیرم و باز از او تشکر کنم. چتر او دست من ماند و هنوز هم مانده است و با آنکه دوست ندارم زیر باران چتری روی سرم باشد اما گاهی چتر او را زیر باران باز میکنم و روی سرم میگیرم و به او فکر میکنم. ای کاش شیراز را با خود میشد همهجا برد و آن زن را نیز هم.
نه فقط به خاطر مرتضای سال سی و سه؛ به خاطر مرتضاهای امسال

شاید ندانیم مرتضا کیوان، روزنامهنگار، شاعر، منتقد، ویراستار و کارمند وزارت راه در دولت مصدق بوده است، اما خوب میدانیم شاملوی بزرگ سال 1333 را، به خاطر اعدام او، سال بد و سال پست خوانده است.
«سال ِ بد/ سال ِ باد/ سال ِ اشک/ سال ِ شک/ سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامتهاي ِ کم/ سالي که غرور گدایي کرد/ سال ِ پست/ سال ِ درد/ سال ِ عزا/ سال ِ اشک ِ پوري/ سال ِ خون ِ مرتضا/ سال ِ کبيسه»
شاید ندانیم که مرتضا کیوان ـ همراه با نیما یوشیج، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث ـ از پایهگذاران انجمن ادبی شمع سوخته بوده و به ادبیات روسیه و ادبیات مدرن چپ دنیای آن سالها، تسلط داشته و در مجلههایی چون «بانو»، «جهان نو» و «کبوتر صلح» مینوشته است، اما خوب میدانیم شاملوی بزرگ، شعر «از عموهایت» را در مرثیهی او سروده است: «نه بهخاطر آفتاب/ نه بهخاطر حماسه/ بهخاطر سایهبام کوچکش/ بهخاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو/ نه بهخاطر دریا/ بهخاطر یک برگ/ بهخاطر یک قطره/ روشنتر از چشمهای تو/ نه بهخاطر دیوارها/ بهخاطر یک چپر/ نه بهخاطر همه انسانها/ بهخاطر نوزاد دشمنش شاید/ نه بهخاطر دنیا/ بهخاطر خانه تو/ بهخاطر یقین کوچکت/ که انسان دنیاییست/ بهخاطر آرزوی یک لحظهی من که پیش تو باشم/ بهخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من/ و لبهای بزرگ من بر گونههای بیگناه تو/ بهخاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی/ بهخاطر شبنمی بر برگ/ هنگامیکه تو خفتهای/ بهخاطر یک لبخند/ هنگامیکه مرا در کنار خود ببینی/ بهخاطر یک سرود/ بهخاطر یک قصه در سردترین شبها،/ تاریکترین شبها/ بهخاطر عروسکهای تو/ نه بهخاطر انسانهای بزرگ/ بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند/ نه بهخاطر شاهراههای دوردست/ بهخاطر ناودان، هنگامیکه میبارد/ بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک/ بهخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ/ بهخاطر تو/ بهخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند/ به یاد آر/ عموهایت را میگویم،/ از مرتضی سخن میگویم.»
مرتضا کیوان که عضو حزب توده بود، پس از کودتای 28 مرداد، در روز ۳ شهریور ۱۳۳۳ همراه با چند افسر فراری ارتش ـ که به خانهی او پناهده شده بودند ـ بهوسیلهی کودتاچیان دستگیر شد و در سحرگاه تیرهی ۲۷ مهر ۱۳۳۳ بنا بر دستور مستقیم شاه، تیرباران شد. او تنها غیر نظامی در جمع اعدامیان آن صبح بود.

مرتضا کیوان در ۲۷ خرداد سال ۱۳۳۳ و در سن ۳۳ سالگی با پوران سلطانی ازدواج کرده و تنها دو ماه فرصت یافت تا با همسرش زندگی کند. پوری سلطانی ـ که شاملو در شعرهایش از او نام برده است ـ از پایهگذاران علوم کتابداری و اطلاعرسانی در ایران است. او پس از اعدام همسرش، زندگی در ایران را تاب نیاورد و چند سال خارج از ایران زیست، اما باز به ایران بازگشت و پس از مدتی مرکز ملی کتابداری را پایهگذاری کرد و به عضویت هیأت علمی آن درآمد. مرتضا کیوان در آخرین روز زندگیاش، خطاب به همسرش نوشت: «بهدنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود میروم… دوستانم زندگی ما را ادامه میدهند و رنگینمی سازند… زن عزیزم یادت باشد که «عمو تیغ تیغی» تو، راه را تا به آخر طی کرد.»

در عکس: هوشنگ ابتهاج/ سیاوش کسرایی/ نیما یوشیج/ احمد شاملو/ مرتضا کیوان
واي بهروزي كه كودك امروز بزرگ شود!
«شما با حقيقت مخالفين يا موافق؟»
«مگه مي شه با حقيقت مخالف بود؟»
«آره. چون پدربزرگ من فوت شده و من حاضر نيستم از دهن هيچ كسي اين حقيقت رو بشنوم»
اين پرسش و پاسخ بين يك كودك 10 ساله با مربي كانون پرورش فكري رد و بدل شد؛ در غرفه بحث آزادِ جشنواره يك هفته با كانون.
تصورش را هم نميكردم كودكان سرزمينم به چنين بلوغ فكرياي رسيده باشند. از پرسشهاي ديگري كه از سوي بچهها در اين غرفه بهطور مكرر مطرح شد ميتوانم اينها را مثال بزنم: «چرا حجاب اجبار است؟»، «آيا در جمهوري اسلامي ايران امكان زندگي آزاد را داريم و ميتوانيم با آزادي نظرمان را بگوييم؟»، «چرا مدارس دخترانه و پسرانه جداست؟»، «شما با ادامه تحصيل ما در خارج از كشور موافقيد يا مخالف؟»، «شما با بردن موبايل به مدرسه موافقيد يا مخالف؟»، «آیا شما با مخالفتهای بیجهت پدر م مادر موافقید یا مخالف؟»، «حیوان خانگی را دوست دارم و دلیل مخالفت با آن را نمیفهمم»، «آیا شما با تبعیضهایی که بین دختران و پسران وجود دارد موافقید یا مخالف؟» و «چرا زير 18 سال نميشود رانندگي كرد؟». تمامي اين پرسشها، با خط بچههاي 10 تا 15 ساله، در غرفهي بحث آزاد اين جشنواره موجود است و هركه نميتواند اين موضوع را باور كند كه دغدغه اصلي كودكان و نوجوانان ما موضوعات مطرحشده در اين پرسشهاست ميتواند به اين جشنواره و غرفهي يادشده مراجعه كند و از مسوول غرفه بخواهد پرسشها را نشانش دهد.
اگر دغدغه ما در دوران كودكي و نوجواني، بيچارهگي همسن و سالانمان در لبنان، فلسطين و بوسني و هرزگوين بود؛ اگر با پولهاي توجيبي اندكمان قلكهاي كمك به رزمندگان و كمك به فلسطين و لبنان را پر ميكرديم؛ اگر در دفترهاي كاهي با جلدهاي ساده مشق مينوشتيم و سعي ميكرديم ورقي را نانوشته نگذاريم تا هم بتوانيم بي نوايان را درك كنيم و هم با صرفهجويي خود كشور را آباد كنيم؛ اگر بهجاي كارتنهاي علمي ـ تخيلي امروز، كارتنهايي را ميديديم كه شخصيتهاي كودك آن با انواع مشكلات دست و پنجه نرم ميكردند مثل بچههاي كوه آلپ، حنا دختري در مزرعه، مهاجران، نل و بچههاي مدرسه والت؛ بايد بدانيم كه دغدغههاي كودك و نوجوان امروز، اينها نيستند. ما از جهان عقبتر بوديم اما بچههاي امروز، با جهان پيش ميروند. ما را عقب نگه داشته بودند اما كودكان امروز را نميتوانند عقب نگه دارند و در اين امر، بيش از هر چيز، مديون ماهواره و اينترنت هستيم.
اين روزها كه به سالنها و غرفههاي جشنوارهي يك هفته با كانون سر ميزنم، مدام به اين ميانديشم كه مسوولان فرهنگي ما چگونه ميتوانند سالها بعد با اين كودكان بزرگ، كنار بيايند؟ آنها که در این سن باید با سادگی به آموزههای فراوان صدا و سیما و معلمان دینی و پرورشی خود درباره مسایل اعتقادی و اجتماعی، گوش فرا دهند اما نمیدهند و چنین پرسشهایی مطرح میکنند.
مسئله اين است كه سر ما كلاه رفت اما سر اين بچهها كلاه نميرود.
جشنواره يك هفته با كانون تا نوزدهم مهر در مركز آفرينشهاي فرهنگي ـ هنري كانون، از ساعت 9 تا 19 برپاست.
نفرین بر دهانی که در پوستین خلق افتد

امشب برای نخستین بار به این نتیجه رسیدم که کتاب های عربی سال های تحصیل، چنان که می پنداشتم بی ارزش نبوده است. مثلن اگر من به درس «نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود» ارزش می گذاشتم و آن را به ذهنم می سپردم، امروز دهانم را بی موقع باز نمی کردم که بعدش بخواهم بارها و بارها خودم را لعن و نفرین کنم. در یک مکان رسمی با دوستان نشسته بودیم که مرد جوانی آمد و با دوست من درباره شماره تماس یک هنرمند، صحبت کرد. ساعت هشت شب بود اما او عینکی آفتابی بر چشم داشت. لحظه ای با خود فکر کردم که شاید فریم عینک طبی ست اما در شکل عینک آفتابی. سپس کمی دقیق تر شدم و اندیشیدم نمی تواند عینک طبی باشد. مرد که خوش پوش بود این فکر را در من تقویت کرد که شاید برای زیبایی، آن عینک را در آن ساعت از شب به چشم زده است. در این افکار غرق نشده بودم چون مشکلات و دغدغه ها آن قدر زیاد است که گاهی دهانم را از دریای آن بیرون می آورم؛ هوایی می گیرم و دوباره سرم را فرو می کنم و اگر روزی قرار بر غرق شدن باشد حتمن در این مشکلات غرق خواهم شد؛ به هر حال در آن لحظه، کنجکاو شده بودم تا بدانم عینک آفتابی برای چه باید در شب روی چشم باشد. دوستم از من پرسید آیا شماره آن هنرمند را دارم یا نه و من را وارد بحث کرد. رو به مرد جوان گفتم: «آقا یه سوالی از شما دارم. چرا تو این ساعت عینک آفتابی زدین؟» پس از این پرسش، دوستم به آرامی ضربه ای به پهلوی من زد. مرد جوان ـ که گویی از این پرسش شوکه شده بود ـ این دست و آن دست کرد و سرانجام گفت: «این عینک شبه». من که نفرین پذیربودن دهان را پاک فراموش کرده بودم پرسیدم: «عینک شب دیگه چیه؟» دوستم باز ضربه ای زد و گفت: «وا! لیلا عینک شب نمی دونی چیه؟ همون که خواننده ها می زنن دیگه.» من که در دل خود به دوستم ناسزا می گفتم و فکر می کردم قصد دارد ناآگاهی من را از مد، بر سرم بکوبد، گفتم: «خوب چه کارایی ای داره؟ مگه این آقا خواننده ست؟» آن آقا که خبرنگار بود گفت: «من آلرژی دارم. کلن به محیط اطرافم و به دیدن بعضی آدم ها آلرژی دارم و وقتی این عینک روی چشمم هست، راحت ترم.» من که نتوانسته بودم کاربرد آن عینک را برای شب باور کنم با گفتن «عجب!» به خیال خود به بحث عینک آفتابی پایان دادم و درباره محیط صدا و سیما در روزهای اخیر از آن مرد ـ که ظاهرن خبرنگار تلویزیون بود ـ پرسیدم. پس از دقایقی بحث درباره موضوعات گوناگون، دوست آن مرد صدایش کرد تا بروند. او پیش از این که برود رو به من گفت: «خانم راستی درباره سوال شما، باید بگم که حق با شماست. اصلن عینکی به عنوان عینک شب نداریم.» و در این لحظه عینکش را از چهره برداشت و نفرین بر چشمی که بی موقع بسته شود؛ البته بسته نبود اما به گفته خودش در سال های کودکی، تصادفی باعث شده بود تا یک چشمش را از دست بدهد. یکی از چشم هایش تخلیه شده بود. برداشت و گفت: «به خاطر این که صورتم ناراحت کننده نباشه این عینک رو می زنم. هیچ تأثیری توی تفاوت دید نداره. بود و نبودش هیچ فرقی نمی کنه.» عینک را به من داد و از من خواست ببینم آنچه را او می بیند. دیدم، دهان نفرین شده ام را باز گشودم و گفتم: «خب آره. خیلی از خواننده ها برای زیبایی از این عینک ها می زنن.»
«خروس به روباه گفت اگر مي خواهي از دست سگ ها رهايي يابي، فرياد كن و بگو: خروسي كه من گرفته ام از ده شما نيست.» روباه که بی موقع دهانش را باز کرده بود ناخواسته جان خروس را نجات داد. اما من دهانم را باز کردم و زبانم را لابد در جان آن مرد فرو. دیگر نمی دانستم چه باید بگویم، اما گفتم: «قیافه شما نارحت کننده نیست.» یاد خروس افتادم که چشم هایش را بسته بود تا برای روباه آواز بخواند و در میان دندان های روباه اسیر شده بود.
من روباه بودم یا خروس؟ نفرین بر دهان من یا چشم او؟ نفرین بر دهان من اگر بخواهد برای در پوستین خلق افتادن، باز شود.
ما آسیب پذیرترینیم
از میان 28 نوه ی پدر پدرم و 20 نوه ی پدر مادرم تنها این جانب به شغل شریف بیشتر خبرنگاری و کمتر روزنامه نگاری متمایل شدم. از نوه ها که بگذریم در میان عموها، عمه ها، دایی ها، خاله ها و از میان تمامی کسانی که سببی و نسبی به من ارتباطی دارند، تنها و تنها این جانب به نوشتن علاقه مند شدم و نتوانستم عشق بی حد و حصر خود به ادبیات و شعر را کنترل کنم. از میان همه ی این افراد که مهندس، دکتر، معلم، پرستار، منشی، فروشنده، دلال، کارگر، قاضی، گل فروش، آرایشگر، مکانیک، حسابدار، کارمند، مدیر یا خانه دار هستند، این جانب آسیب پذیرترینم و بیشتر از همه طعم تلخ و گزنده بی کاری را چشیده ام. این جانب که در حرفه ی خود به اصولی معتقد هستم و بی کار شدن و بی پول شدن را به سرپیچی از آن اصول ترجیح می دهم تصمیم گرفته ام تا پیدا شدن کار مورد علاقه ام در رسانه ای که هم مردم را یابو فرض نکند و هم پولم را بالا نکشد، به کار آبرومند دیگری مشغول شوم؛ مثلن به کیش بروم؛ لوازم آرایش و پوشاک بخرم؛ به تهران بیاورم و بفروشم و باز به کیش بروم؛ و به همه ی دوستان آسیب پذیرم که در این سه ماهه ی اخیر از محیط مطبوعات کیش شده اند هم پیشنهاد می کنم در این کار با من همراه شوند تا این دوران بگذرد و گشایشی حاصل آید. جدا از همه ی این حرف ها، جناب آقای پرویز مشکاتیان! حالا چه وقت مردن بود؟
اگر جوياي نيروي کار مستعد و کوشا هستيد اين پست را بخوانيد اگر نيستيد هم بخوانيد

با روي کار آمدن دولت دهم و در ادامه عدالت محوري هاي دولت نهم، بسياري از دوستان اين جانب بي کار شده اند. سه زوج روزنامهنگار، يک مترجم، يک حسابدار، يک ويراستار و دو خبرنگار که همگي در حوزه کار خود توانايند.
از مخاطبان اين وبلاگ خواهش مي کنم اگر کاري براي دوستان بي کارم سراغ دارند خبر دهند. در صورت لزوم رزومه هر يک از دوستانم را ارسال خواهم کرد.
در ضمن اگر براي صاحب اطلاعيه ي بالا کاري سراغ داريد با شماره اش تماس بگيريد. اطلاعيه را در خيابان کريمخان زند به شيشه يک عابربانک چسبانده بود. گفتم شايد با انتشار عکس اطلاعيه، کاري بتوانم براي او دست و پا کنم.
مزاح شامپانزههاي مست قدرت با واژهي غمبار کهريزک

«آدميان شامپانزههايي هستند که از قدرت مست و ديوانه ميشوند.» اين جمله را کرت ونه گوت در کتاب «مردي بدون وطن» نوشته و بلافاصله با اشاره به حضور سربازان آمريکايي در خاورميانه، رهبران سياسي کشورش، آمريکا، را شامپانزههاي مست قدرت ناميده است. ونه گوت در کتاب مردي بدون وطن، اين جمله و جملههاي فراوان ديگري را بر نوک پيکان نقد قرار ميدهد و با تمام توان خود، اين پيکان را بر سينه دولتمردان آمريکا و از همه مهمتر، جرج بوش فرو ميآورد اما هرگز از سرنوشت خود نگران نيست؛ زيرا ميداند که امنيت او به عنوان يک نويسنده از سوي دولتمردان کشورش تضمين است و براي نوشتن، هزينههايي از جمله زندان و شکنجه و تبعيد و ممنوعيت نشر را پرداخت نخواهد کرد. او پس از نوشتن جمله بالا، نگراني خود را بروز ميدهد اما نگرانياش از جنس نگرانيهاي نويسندگان و روشنفکران ايراني نيست. او ميگويد: «آيا با گفتن اينکه رهبران سياسي ما شامپانزههاي مست قدرتاند، کار خطرناکي انجام ميدهم و دارم روحيهي سربازانمان را که در خاورميانه ميجنگند و ميميرند در هم ميشکنم؟» هدف من از ذکر اين جمله ونه گوت، کوبيدن مهر تأييدي بر ديوانگي آدميان قدرتپرست است و قصدم از يادآوري آرامش خاطر او از نوشتني از اين دست، اشاره به سرنوشت غمبار بسياري از منتقدان دولت و حکومت در کشور خودم است. من اکنون ميخواهم بگويم دولتمردان کشورم شامپانزههايي مست قدرت هستند و براي اين نظر خود دليل محکمي نيز دارم. پنجشنبهي گذشته در جريان اخذ رأي اعتماد از نمايندگان مجلس براي وزراي پيشنهادي محمود احمدينژاد، اتفاقي افتاد که البته در بينظميهاي مجلس شوراي اسلامي ما افتادن اتفاقاتي اينچنيني بعيد به نظر نميرسد. هنگامي که نمايندگان براي انداختن رأي خود به صندوق صف کشيده بودند و هر که سخني ميگفت، يکي از نمايندگان درِ مزاح را گشود و فرمود: «اگه بگين تقلب شده ميبريم کهريزک ها!» و خود خنديد و نمايندگاني که اين سخن نغز را شنيدند نيز خنديدند. من همهي توانم را ضرب در همهي خشمم ميکنم و در دست راستم ميريزم و با همين دست، بار ديگر مهر تأييدي ميکوبم بر اين جمله که آدميان شمپانزههايي هستند که از قدرت مست و ديوانه ميشوند. اگر قدرتپرستان به ظاهر نمايندهي مردم در مجلس شوراي اسلامي مست و ديوانه نبودند از کلمه کهريزک براي مزاح بهره نمي جستند و پس از رانده شدن اين کلمهي پر از درد بر زبان يکي از به اصطلاح نمايندگان، نميخنديدند. روز گذشته تيمي که به نمايندگي از سران اصلاحطلب براي پيگيري تعداد کشتهشدگان حوادث اخير مسوول شدهاند نام و مشخصات هفتاد و دو نفر را اعلام کردهاند که بيش از نيمي از اين کشتهشدگان زير شکنجه در بازداشتگاه کهريزک جان باختهاند. البته دولتمردان اين آمار را قبول ندارند و معتقدند بيست و اندي در حوادث پس از انتخابات کشته شدهاند. من با آمار دولتمردان نيز کاري ندارم و فقط محسن روحالاميني را مثال ميزنم که عکس برخي از همين دولتمردان را در مراسم چهلم او ديدم. همه در شکنجه شدن روحالاميني در بازداشتگاه کهريزک اتفاق نظر دارند و بسياري ميگويند اگر اتفاقي که براي برخي از جوانان ما در بازداشتگاه کهريزک افتاد براي مرحوم روحالاميني نيفتاده بود هنوز هم اين شکنجهگاه داير بود. پس نه آمار مستند نمايندگان اصلاحطلبان و نه آمار غيرمستند مردان دولت امروز؛ فقط محسن روحالاميني در بازداشتگاه کهريزک زير شکنجه جان باخته است و فقط يک نفر کافيست تا اين واژه سالها و قرنها براي مردم غمبارترين واژه باشد و فقط محسن روحالاميني کافيست تا من دست ونه گوت را ببوسم و همصدا با او بگويم: «آدميان شامپانزههايي هستند که از قدرت مست و ديوانه ميشوند.»
تصويري از کشور من
«کشور من شبيه مادريه که اين نامه رو براش فرستادند: «پسرت رو کشتيم. اگه مي خواي برات جسدش رو بفرستيم تا خاکش کني، برامون سه هزار دلار تهيه کن.»
کشور من زني يه که از شدت ترس و وحشت، لحظه اي که متجاوزش مي خواد لباس اش رو دربياره خون ريزي مي کنه. متجاوز حالش به هم مي خوره، بهش دشنام مي گه و مي ذاره زنه بره.
اينه کشور من، مادري که نمي تونه براي پسرش که توي سربرنيکا کشته شده و هنوز شناسايي نشده عزاداري کنه. عاقبت تصميم مي گيره يکي از پيرهن هاش رو خاک کنه تا بتونه سر يه قبري گريه کنه.
اينه کشور من: يه سرباز هيجده ساله که اهل شوخي يه و مثل پاکت هاي شير روي گلوش نقطه چين کشيده و زيرش نوشته: از اين جا ببرين.
کشور من تصوير يه سرباز جوونه که براي اولين بار آدم کشته. کنار مردي که گردن اش رو بريده و هنوز داره جون مي ده بالا مي ياره.
کشور من تصوير يه سرباز مست حيران رو داره که خنجرش رو روي پاچه شلوار ارتشيش تميز مي کنه و توي غلافش مي ذاره. بعدش روي جسد مردي که خرخره ش رو بريده تف مي کنه.
کشور من تصوير يه پيرمردي رو داره که از صف پناهنده ها بيرون مي آد و براي اين که خستگيش رو در کنه روي علف ها دراز مي کشه. روي علف هايي که توش يه مين ضد نفر خاک شده.
کشور من شبيه اون مادريه که مي بينه اونيفورم پسرش يه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو مي دوزه و بعدش پسرش رو خاک مي کنه.
کشور من همون پدريه که هر روز براي دختر هفت ساله ش که سيصد و چهل و شش روزه که مرده يه عروسک مي سازه.
کشور من اون مادربزگي يه که با شروع جنگ مجبوره فرار کنه و قبل از رفتن مي ره خاک جلو خونه ش رو مي بوسه.
کشور من يه روستايي يه پيره که به سربازهايي که وارد روستاش مي شن نگاه مي کنه و ازشون مي پرسه: «شما خودي هستين؟»
کشور من اون پناهنده مسلمونه که توي يه روستاي مجاري مرده، يه روستاي مجاري که توش هيچ قبرستون مسلموني وجود نداره و هيچ کي نمي دونه چه جوري بايد يه مسلمون رو به خاک سپرد.
کشور من همون محله مردم نشينه ووکووائه که اسمش رو عوض کرده ن و گذاشتن بولوار تانک هاي آتيش زده.
تصوير کشور من اون سه تا سربازن که دارن مي شاشن روي آوارهاي دودزده خونه اي که آتيش زدن.
کشور من تصوير رادووان کاراژيک، رهبر سياسي صرب هاي بوسني رو داره. يه جنايت کار جنگي و همزمان شاعر، که وسط جنگ بوسني و محاصره سايوو از طرف مسکو دعوت شد تا يه جايزه ادبي بگيره.
کشور من يه دسته زندانيه که قراره اعدام بشن و مجبورشون مي کنن خودشون قبر دسته جمعي خودشون رو بکنن. و هنگامي که دارن مي کنن، زير پاشون يه قبر دسته جمعي ديگه پيدا مي کنن که توش سربازهاي جنگ جهاني دورم رو خاک کرده بودن.
کشور من يه روستايي يه پيره، جانبازه جنگ جهاني دوم، که هيچي نمي فهمه و وقتي مي بينه سربازها وارد روستاش شدن ازشون سوال مي کنه: «باز هم شما آلمانيا؟»
اينه کشور من، يادداشت يه متخصص که دنبال گمشدگان مي گرده : «جسدي پيدا کرديم که پاهاش توي يه جسدگاه بود، سرش توي يه جسدگاه ديگه، و بقيه اعضاي بدنش يه جاي ديگه.»
يا شايد هم، کشور من اون سگي يه که زنده انداختنش توي يه چاه، وسط يه روستاي رهاشده و آتش گرفته. سگ قبل از مردن، سه شبانه روز زوزه مي کشيده.»
بخشي از نمايشنامه ي «پيکر زن همچون ميدان نبرد در جنگ بوسني»
نوشته ماتئي ويسني يک و ترجمه تينوش نظم جو
3 دیدگاه