نگُرخيم/نگُرخيم/ ما همه با هَمَستيم//گزارشي از اغتشاش آفرينان 18 تير88 و عکس هايشان
آن پنج شنبه از بد روزگار مصادف شده بود با 18 تير و من نمي دانستم. اگر مي دانستم هيچ گاه به سوي انقلاب حرکت نمي کردم تا فرهنگ بخرم. يعني مي دانستم پنج شنبه است اما به جان نوه همسايه مان که خيلي دوستش مي دارم اگر مي دانستم خيابان انقلاب قرار است آن قدر شلوغ شود نمي رفتم. يعني چون دولت روزهاي سه شنبه و چهارشنبه را به دليل آلودگي بيش از حد هوا تعطيل اعلام کرده بود، تاريخ را فراموش کرده بودم. بگذريم. به انقلاب که رسيدم چيزي نمانده بود تا انقلاب شود، اما برادران جان بر کف بسيج، سپاه، يگان هاي ويژه، نيروهاي انتظامي، همه و همه با تدابير فوق العاده خوب خود آشوبگران را متواري کرده بودند و براي اينکه از افتادن اتفاق هاي بد و ناگوار جلوگيري کنند مانع حرکت مردم در خیابان انقلاب و در اطراف دانشگاه تهران مي شدند. آن ها در تمامي ورودي هاي منتهي به خيابان انقلاب، حدفاصل خيابان 16 آذر و چهارراه ولي عصر، ايستاده بودند و مردم را به آن محدوده راه نمي دادند. نمي دانم مردمي که آن وسط بودند مي توانستند کتاب بخرند يا نه اما من نتوانستم. هر چه به اين برادران گفتم که مي خواهم کتاب بخرم گوش نکردند و سرم داد کشيدند و تهديدم کردند و گفتند الان نمي شود. البته من از اين کار آنان ناراحت نشدم چون آن ها بايد همه را به چشم آشوب گر ببينند تا بتوانند جلوي آشوبگري ها را بگيرند. با خودم فکر کردم که کمي در آن حوالي قدم بزنم تا آشوبگري ها بخوابد و بتوانم به کارم برسم. چون به هر حال ما جوانان اين مرز و بوم کارهاي مهمي داريم و هر پنجشنبه که نمي توانيم وقتمان را براي کتاب خريدن از ميدان انقلاب اختصاص دهيم. ماموران نيروي انتظامي مردمي را که در جنوب خيابان انقلاب بودند به سمت خيابان شهداي ژاندارمري هدايت مي کردند. من نيز چاره اي جز ورود به اين خيابان نداشتم. در شهداي ژاندارمري مردم زيادي به سمت شرق در حرکت بودند. ابتدا از فراواني جمعيت تعجب کردم سپس با خود انديشيدم که اين مردم همان هايي هستند که نمي توانند در انقلاب با خيال راحت به راه خود ادامه دهند بنابراين به شهداي ژاندارمري پناه آورده اند تا به مسير خود ادامه دهند. زني که چادر به سر داشت و ماسکي بر صورتش زده بود به يکي از مأموران نيروي انتظامي گفت: «آقا چرا نمي ذارين من برم سمت انقلاب؟» مأمور پاسخ داد: «نمي شه خانوم. بفرماييد اون سمتي» و با دست خود اون سمت را نشان داد. زن گفت: «من اصلن مي خوام این ور راه برم. شما هم نمي تونين جلوي من رو بگيرين. من مي خوام برم این ور. اصلن مي خوام این ور راهپيمايي کنم.» البته منظور زن از راه پيمايي، پياده روي بود که اين را مامور به نيکي دريافت کرد و با حالتي متعجب رو به خشم فرياد زد: «خانوم! برو اون ور راهپيمايي کن» و باز اون ور را نشان داد. من که در اون ور به سمت خيابان ولي عصر در حرکت بودم گاهي اغتشاشاتي را نيز مي ديدم. مثلن برخي آشوبگران دست راست یا چپشان را بلند می کردند دو انگشت خود را وي مي کردند. من برای این اعتشاش گران سري تکان مي دادم. البته تکان سر من به نشانه ي تأييد نبود در آن شرایط و این شرایط هم نمی دانم دقیقن نشانه چه بود. در اين هنگام موتوري هاي نيروي انتظامي ـ نفهميدم از کجا ـ وارد شهداي ژاندارمري شدند و با باتوم هايشان شروع به تهدید اغتشاش طلبان کردند.يکي از آن ها که جواني بيست و چند ساله بود مدام فرياد مي زد: «بشمر سه گم شين.» من بسيار خرسند بودم که آشوب گر نيستم و با هدفي فرهنگي ـ و از بد روزگار ـ وارد اين مخمصه شده ام. ديگر اگر بگويم که در اين بين چند اوباش اغتشاش آفرين کتک خوردند و چندي نيز دستگير شدند سخني به گزاف گفته ام. به تقاطع شهداي ژاندارمري و خيابان فلسطين که رسيديم باز هم نتوانستيم وارد انقلاب شويم و مأموران از دور با دستشان مسیر را به ما نشان دادند و منظور دستشان این بود که به سمت ولی عصر برویم. در واقع برادران من از سر ناچاری و ناخواسته برای اعتشاش طلبان گویی مسیر تعیین می کردند. مجبور شديم از يک فرعي وارد ولي عصر شويم. من فرصت را غنيمت شمردم و به تماشاي ويترين کفش فروشي ها و لباس فروشي هاي خيابان ولي عصر ايستادم. سپس به خيال اين که ديگر اغتشاش ها در خيابان انقلاب تمام شده است به سمت چهارراه ولي عصر حرکت کردم تا وارد خيابان انقلاب شوم و کتاب را بخرم. اما باز هم نتوانستم وارد انقلاب شوم و به ناچار به سوي ميدان ولي عصر حرکت کردم. بر تعداد جمعيت لحظه به لحظه افزوده مي شد. اصلن نفهميدم اين مردم از کجا وارد خيابان ولي عصر شدند و باز نفهميدم که اين ها مردم بودند يا اغتشاش طلب. فقط چيزي که توجهم را جلب کرد حضور افرادي بود که جليقه هايي پوشيده بودند و پشت جليقه شان نوشته شده بود پرس و از مردم فيلم مي گرفتند. بسياري از مردم ماسک به صورت داشتند که البته طبيعي مي نمود؛ چون در روزهاي اخير هواي تهران بسيار آلوده شده است. اما مردمي نيز که ماسک نداشتند به مقابل اين دوربين به دستان که مي رسيدند يا دستشان را جلوي صورتشان مي گرفتند يا اگر زن بودند، روسري، مقنعه و چادرشان را تا زير چشم هايشان مي کشيدند. همراه با خيل عظيمي که اتفاقن خيلي عظيم بودند به سمت ميدان در حرکت بوديم که صدايي مهيب آمد و چيزي جلوتر از جمعيت و نزديک ميدان ولي عصر روي زمين فرود آمد و دودي بلند شد و مردم دويدند و خيلي ها فرياد مي زدند که ندويد و خيلي ها دنبال فندک و سيگار بودند و خيلي ها سيگار خود را به ديگران مي دادند خيلي ها فرياد مي زدند: «نترسيد نلرزيد ما همه با هم هستيم» و مردي سيگارش را به من داد و من گفتم: آقا سيگاري نيستم و زني سيگار را از من گرفت و چشم هاي من شروع به سوختن کرد و صدايي ديگر آمد و دودي ديگر به هوا بلند شد و مردم اغتشاش آفرين شروع کردند به شعار دادن و من براي اين که از اغتشاشات دور شوم وارد خيابان طالقاني شدم و مردم با طالقاني همراه شدند و چشم ها گريان بود و دست ها رو به آسمان. اغتشاش طلبی آشوب گران با سردادن الله اکبر به اوج خود رسیده بود. اینان با الله اکبر به شدت آشوب می کردند و به روی مبارکشان نمی آمد. اگر درست يادم بيايد يکي از شعارها «يا حسين ميرحسين» بود و البته اين شعار خيلي عجيب است. چون ديگر مردم رييس جمهور خود را انتخاب کرده اند و بايد از رييس جمهور فعلي حمايت کنند. من واقعن براي بعضي ها متاسفم و با اين که به همه علاقه دارم اما کارهايشان برايم عجيب است. بگذريم. به خودم که آمدم فهميدم آن دودها، گاز اشک آور بود که از سوي نيروي انتظامي به سوي مردم پرتاپ مي شد؛ آن هم درست در لحظه ای که مردم شعار مي دادند: «نيروي انتظامي! حمايت حمايت.» تصميم گرفتم خودم را به خيابان حافظ برسانم و به سوي کريم خان زند حرکت کنم تا ماشيني بيابم و به خانه بروم. ماشين ها که مسيرشان مسدود شده بود فکر کنم براي باز شدن مسير بوق هاي ممتد مي زدند و راننده ها دستشان را از روي بوق بر نمي داشتند و اعصاب من به کلي به هم ريخته بود. از طرفي بايد بوق ماشين ها را تحمل مي کردم و از سوي ديگر شعارهاي بي وقفه اغتشاش آفرين ها را. آفرين به خودم که هرگز به اغتشاش فکر نکردم. در همين افکار غرق بودم که ناگهان صداي موتورهاي فراوان، همه اين صداها را زیر گرفت و مردم دويدند. موتوری ها ـ که به گفته مردم نیروهای ضد شورش بودند ـ شورش را درآورده بودند و نمی دانم چگونه و بنابر کدام تکنولوژی ـ امروز یا دیروز ـ از موتورهاشان صدای تیراندازی در می آوردند. مردم مي دويدند و به من می خوردند و مي گفتند: «بدو! لباس شخصي ها!» و نمي گفتند منظورشان به طور دقیق از لباس شخصي چيست. خب مگر غير از اين است که همه ما لباس هاي شخص خودمان را به تن مي کنيم؟ داشتند من را می دواندند که وارد يک فرعي شدیم و در خانه اي باز بود و به درون آن خانه هل داده شدیم. صاحب خانه که پيرزني حدودن هفتاد ساله بود و پيرهني قرمز و دامني آبي و بلند به تن داشت و از همه لباس شخصی تر بود به ما گفت که در حیاط نايستيم؛ چون در خانه اش درزهايي دارد و از بيرون، داخل ديده مي شود. او ما را به راه پله هاي خانه اش هدايت کرد. من که نفهميدم چگونه کار و پايم به اينجا کشيده شد ولي ترسيده بودم و عجيب بود که اغتشاش آفرينان نمي ترسيدند. در ميان اشخاصي که به آن خانه پناه آورده بودند دو زن کيسه هاي گوجه فرنگي به دست داشتند. اما اغتشاش آفرين بودند چون به بقيه مي گفتند که گوجه فرنگي خريده اند تا برادران نيروهاي سرکوب کننده به آن ها مظنون نشوند. پسر جوانی نیز به دیگران می گفت: «امروز گاز اشک آورش از روزای دیگه کم اثرتر بود انگار» من اشک گاززده ای را از روی گونه ام پاک کردم و ياد مظلوميت خودم افتادم که قرار بود فقط کتاب بخرم و به خانه بازگردم. پس از دقايقي، صاحب خانه درِ حياط خانه اش را باز کرد و رو به ما گفت: «مي تونيد بريد. خبري نيست ديگه. فقط مراقب خودتون باشین.» ما در حیاط خانه آن پيرزن دست هايمان را شستيم و آبي خورديم و خارج شديم. فکر کردم آب ها از آسياب افتاده است و من که تا این جا آمده ام بهتر است برگردم و پس از خریدن کتاب به خانه بروم. باز وارد ولي عصر شدم و به سمت انقلاب رفتم. در خيابان ولي عصر سطل هاي زباله را آتش زده بودند و برخي از سطل ها که فلزي بود نيز زباله هايش مي سوخت. اشخاصي سطل های پر از زباله را که هنوز با سرنوشت سوختن مواجه نشده بودند توی جوب های پر از آب خیابان ولی عصر خالی می کردند. براي بار دوم در آن پنجشنبه به چهار راه ولي عصر رسيدم و ديگر مطمئن بودم که مي توانم کتابم را بخرم و به خانه باز گردم که باز هم با نيروهاي انتظامي و غيرانتظامي روبه رو شدم. يکي از نيروها پسري را که مي خواست داخل خيابان انقلاب شود به عقب هل داد و دختري که همراه پسر بود به او گفت: «هششششَه» و آن مامور به همراه مأموری دیگر رو به دختر گفتند: «بُررّرّرّرَه» به جان نوه همسايه مان اگر دروغ بگويم. پسر ديگري را نيز ديدم که براي ورود به خيابان انقلاب پافشاري کرد و دو مامور دست هايش را گرفتند تا کلن دستگيرش کنند که در همان لحظه دو عابر مرد و يک زن آن پسر را از دست هاي ماموران خارج کردند و گفتند: «آقا برو ديگه. وقتي آقايون مي گن برو پايين، برو ديگه. مي ره آقا. مي ره.» در این لحظه به این نتیجه رسیده بودم که آن روز نمی توانم فرهنگ بخرم و دیگر با تمامی قوا به سمت خانه راه افتادم. در میدان ولی عصر و اطرافش دیگر مردم کمتر بودند و این بار ماشین ها دست به اغتشاش و آشوب زده بودند. از تمامی خیابان های منتهی به میدان ولی عصر صدای بوق های ممتد، گوش ها را هم نوازش می داد و هم کر می کرد. برخی از نیروها ـ هر از گاهی ـ میان ماشین ها می رفتند و پلاک برخی ماشین ها را می کندند و با خود می بردند. البته من نفهمیدم که این برادران چگونه تشخیص می دادند که کدام ماشین بوق می زند و کدام نمی زند. به اعتقاد نویسنده، عدالت در آن ساعت و آن مکان حکم می کرد این برادران پلاک تمامی ماشین ها را بکنند. چون تقریبن همه ماشین ها بوق می زدند. یکی از نیروهای سپاه که قدّ بلند و ریش بلندی داشت میان ماشین ها آمد و راننده ها دیگر بوق نزدند. او با صدای بلند گفت: «چی شد پس؟ چرا نمی زنید؟» و سپس شروع کرد به قدم زدن در میان ماشین ها. تا از آن جا دور شد صدای بوق ها دوباره اوج گرفت. در برخی قسمت های بلوار کشاورز و حتا خیابان های قریب و نصرت، اغتشاش گران سطل های زباله یا زباله های سطل ها را آتش زده بودند و من هنگامی که آتش به خاکستر تبدیل می شد از این خیابان ها گذر کردم. آن پنج شنبه من کمی دیر به خانه رسیدم اما از این که اصلن اغتشاش نطلبیده ام و آشوب نکرده ام و فقط هدفم خریدن فرهنگ از کتاب فروشی های انقلاب بوده است به خود بالیدم.
اين عکس ها را نيز با موبايل و به سختي از آشوبگران اغتشاش طلب گرفته ام. آشوبگران تا مي فهميدند مي خواهم از آن ها عکس بگيرم سرم فريادهايي چندان بلند و رسا مي کشيدند و رويشان را از من برمي گرداندند. چون به اغتشاش آفرين بودن همه افرادي که در عکس ها هستند اطمينان نداشتم آن ها را روسفيد کرده ام.

آشوبگران و آشوب ناگران در خيابان شهداي ژاندارمري به سمت خيابان ولي عصر مي روند

در اين عکس و چند عکس زير، آشوب گران دسته دسته وارد خيابان ولي عصر مي شوند





در سه عکس زير آشوب گران در خيابان طالقاني و زير پل حافظ به آشوب مي پردازند




در اين دو عکس ببينيد آشوب گران با سطل هاي زباله چه کرده اند!

گزارشي از قطعه 257 بهشت زهرا و قبر ندا آقا سلطان
اين يادداشت را يکي از دوستان از طريق ايميل برايم فرستاد و اين جانب را قسم داد تا يادداشت زير را در وبلاگم بگذاريم. ظاهرن دوست ِ دوست من نيز اين مطلب را براي او فرستاده و او را قسم داده است. دوست ِ دوست دوستم اين را برايش فرستاده و قسمش داده است. به همين دليل هر چه تلاش کنم نويسنده اش را نخواهم يافت.

پنجشنبه، چهارم تير 1388، قطعه 257 بهشت زهرا از نيروهاي لباس شخصي پر بود. اطراف اين قطعه، نيروهاي بسيجي و سپاهي به وفور به چشم مي خوردند. نيروهاي بسياري نيز خارج از بهشت زهرا و جلوي مترو مستقر بودند. ندا آقا سلطان لحظه اي تنها نمي ماند. مردم گروه گروه دور آرامگاه او جمع ميشدند، اشک مي ريختند و فاتحه مي خواندند. يک مأمور نيروي انتظامي مدام به مردم تذکر مي داد که متفرق شوند. مي گفت: فاتحه که اين قدر طول نمي کشه. خوندين برين ديگه. زني گفت: آقا ما خانواده ش هستيم. چرا اين قدر برين برين مي کنين. مأمور گفت: خانواده ش خيلي وقته که رفتن. راضي هم نيستن کسي بياد سر قبر. زن گفت: آقا اين چه حرفيه که مي زنين. ما همه خانواده شيم. اين بچه ي همه ي ماست. در اين لحظه زن جواني نيز گفت: سر قبر وايساديم. نترسين! اينجا انقلاب نمي شه. دوربينم را از کيفم درآوردم تا عکس بگيرم. با سرعت يک عکس گرفتم که يکي از لباس شخصي ها با عصبانيت فرياد زد: عکس نگير. جمعش کن. و با عجله از جمعيت خارج شد. دوربينم را به سرعت توي کيفم گذاشتم و خودم را آماده کردم تا دستي بازويم را بگيرد و توي يکي از چندين ون گشت ارشاد ـ که پر بود از پليس زن ـ پرتم کند که با صداي فرياد مردي به خودم آمدم. دو لباس شخصي که ماسک به صورت داشتند بازوان پسر جواني را گرفته بودند و با خود مي بردندش. پسر فرياد مي زد: ولم کنين. کجا مي بريدم؟ و آن دو لباس شخصي مي گفتند: خفه شو! ساکت باش! پسر جوان که قدش بلندتر از آن دو مأمور بود، لباس مشکي به تن کرده بود و عينک به چشم داشت. رويم را به طرف قبر ندا بازگرداندم. در همان لحظه يکي از لباس شخصي ها بالاي قبر ندا نشست و گل رزي را برداشت که دورش را با روبان هاي سبز بسته بودند. هرچه تلاش کرد نتوانست گره روبان ها را باز کند. تلاش کرد که رز را از ساقه جدا کند تا بتواند روبان ها را دربياورد. در اين لحظه زنگ موبايلش به صدا درآمد و مجبور شد با يک دست موبايلش را از جيبش دربياورد و با دست ديگر هم نمي توانست گل سرخ را از ساقه جدا کند؛ بنابراين گل را برداشت و درحالي که با موبايلش حرف مي زد از جمعيت دور شد. پسر جواني به آرامي گفت: پسره اين گل رو گذاشت روي قبر ندا. اونا ديدن و گرفتنش. زن ميان سالي پس از خواندن فاتحه، در حالي که بلند مي شد رو به ندا گفت: روحت شاد اي شهيد. مأمور نيروي انتظامي باز تذکر داد: برين ديگه! واي نستين! اما جمعيت نمي ايستادند. مي رفتند و مردم ديگري جايگزين آن ها مي شدند. از جمعيتي که دور ندا حلقه زده بودند خارج شدم و به خانواده اي که دور يک قبر جمع شده بودند و مشخص بود يک عضو خانواده ي خود را به تازگي از دست داده اند نزديک شدم. مرد ميان سالي به جواني مي گفت: مأموره گفت طرف اسلحه داشته.
عکسهايي از روز شنبه، 30 خرداد 88/ تهران
عکسهايي از اعتراضات آشوبگران اغتشاش طلب يا اغتشاش گران آشوب طلبِ تهران/ اين اغتشاش گران مي گويند در انتخابات رياست جمهوري دهم تقلب شده است!
شنبه 30 خرداد 1388
روز شنبه، 30 خرداد، مثل هر روز ديگري داشتم به خانه مان مي رفتم که در ترشت است و اين آشوب ها را ديدم و تصميم گرفتم از آشوب هاي فراوان آشوب گران عکس بگيرم تا در ذهن تاريخ بماند. کلن آشوب چيز بدي ست. آشوب گران مي گفتند قرار بود قرار بود مانند روزهاي پيش به آرامي در حد فاصل ميدان انقلاب و ميدان آزادي به راهپيمايي بپردازند اما از ورود آنان به خيابان آزادي جلوگيري شد و آنان در خيابانهاي مختلف شهر به تظاهرات و آشوب هاي فراواني پرداختند. عکسهاي زير متعلق به اعتراضات و آشوب گري هاي مردم در خيابانهاي ستارخان، نصرت، ترشت و ميدان توحيد است.





















عکسهاي آشوب گران معترض به تقلب در انتخابات در خيابان ولي عصر
راهپيمايي آشوبگران در اعتراض به تقلب در انتخابات رياست جمهوري/ خيابان ولي عصر تهران، حدفاصل ميدان ونک و پارک وي/ 26/3/1388




روبه روي جام جم


اغتشاش طلبان براي جلوگيري از فرصتطلبي آشوبگران که در ميان مردم حضور داشتند، در مقابل صدا و سيما در دو رديف زنجيرهاي تشکيل دادند و نيروي انتظامي پشت اين زنجيره حضور داشتند و يگان ويژه نيز پشت نيروي انتظامي، آماده برخورد با آشوب طلبان بودند که البته اغتشاش و آشوب گران با آرامش در مقابل صدا و سيما تجمع کردند و اعتراض خود را به عملکرد يکسويهي اين سازمان نشان دادند.البته آن ها مي گويند که عملکرد اين سازمان يکسويه است.











عکسهايي از راهپيمايي حاميان ميرحسين موسوي؛ 18 و 19 خرداد

چهارراه وليعصر/پارک دانشجو/ 19 خردا

ميدان ونک/ 18 خرداد

چهارراه کالج/ 19 خرداد

خيابان حافظ/ تقاطع سميه/ 19 خرداد
چهارراه ولي عصر/ 19 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

خيابان وليعصر/ بالاتر از ميدان ونک/ 18 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

ميدان ونک/ 18 خرداد

خيابان ولي عصر/ نرسيده به ميرداماد/ 18 خرداد

خيابان ولي عصر/ بالاتر از ميدان ونک/ 18 خرداد

بزرگراه يادگار امام/ 18 خرداد/ پس از راهپيمايي زنجيره سبز

پارک دانشجو/ تئاتر شهر/ 19 خرداد

رنگ سياه روي دست سبز


يک هفته پيش از ايام نوروز، به بهانه همايش زبانشناسي و مردمشناسي لارستان سفري به لار داشتم. عکسهاي زير نتيجهي اين سفر است:

پيرزني در بازار لار

محمد، پسر لاري در زورخانهي لار

حياط يک حسينيه در لار

برج ننهي نادر

پنجرهاي که از داخل برج ننهي نادر به شهر لار، مشرف است

مردي در بازار لار

لباس محلي لار



کوزه گري در حال خلق کوزه

کودک لاري

اطلاعاتي درباره شهر لار؛ http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%A7%D8%B1
موضوع انشا: فایده گاو بودن را بنویسید

اين انشا امروز برام ايميل شد. نمي دونم نويسندهش کيه اما خيلي خوب نوشته:
«با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیا و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
اکنون قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم.
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می يابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایدهی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست، بلکه گاو است.
هرچند که نتیجهگیری باید در آخر انشا باشد.
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و … درست میکنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوسالهاش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در میآورد.
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیهاش نیست.
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر اینکه پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچهخواری کند. گوسالههای ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوسالههای نر را به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ گوساله مادهای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعلهبرون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیرلفظی، حنابندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه زهر، طلاق و طلاقکشی و … ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر بهزیری هستند.
آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره میگوید: (سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست/سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست)
هیچ گاوی نگران کرایهخانهاش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.
گاوها بهخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمیکنند. شما تا حالا دیدهاید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیدهاید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیدهاید؟ گاوی دیدهاید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.
ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معدهی گاو استفاده میکنیم. آقای طاعتیزاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانمها ـ که البته زشت است ـ استفاده میشود.
ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.
تا حالا شما گاو بیکار دیدهاید؟ آیا دیدهاید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیدهاید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟آیا تا بهحال دیدهاید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو مادهای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.
تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتیبازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند، البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است: (گمون کردی تو دستات یه اسیرم/دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم)
دیدهاید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم”!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !! دیدهاید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعهشان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خودفروشی نمیکنند.
آنها شرمنده زن و بچهشان نمیشوند. رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصهی گاوهای دیگر را نمیخورد.
هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.
هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمیشکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید. هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوسالهاش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنسبازی نمیکند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد. هیچ گاوی…
اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشا میخورد و نوبت بقیه نمیشود که انشایشان را بخوانند.
اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید…
لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه همه از گاو؛ ولی هیچ گاوی نگفت: من گفت: ما.»
چرا به جامه در نميآيي تا دلم قرص شود
با کدام فعل حرام بعيد صرف ميشوي
که به هيچ مِي التزام نميکني؟
پنجرهها براي تو کف ميزنند در هلهلهي باد
چرا به جامه در نميآيي تا دلم قرص شود
ماه پاپتي؟
ستارهها را به موهاي تو سنجاق کرده خدا
با اين همه دلواپسي به کجا ميروي؟
مشاطهات کجاست؟
مهدي اورند
پنجشنبه؛ ميعاد نقاشان و عکاسان براي خاطر عزيز ِ شهرام شيدايي
گروهي از نقاشان و عکاسان، پنجشنبه يکم اسفند در گالري طراحان آزاد دور هم جمع ميشوند و تعدادي از آثار خود را به نفع شهرام شيدايي به فروش ميگذارند. اردشير رستمي و حسن سربخشيان امروز براي به نمايش گذاشتن آثارشان اعلام آمادگي کردهاند. از هنرمندان ديگري که در اين نمايشگاه حضور خواهندداشت ميتوانم رضا هدايت، وحید چمانی، احمد خلیلیفر، بهرام دبیری، لیلی درخشانی، مهدی سحابی، رزیتا شرفجهان، عربعلی شروه، کیوان عسگری، نصرالله کسراییان، معصومه مظفری، حسن موریذینژاد، احمد وکیلی، علي اتحاد، معصومه بختياري، علي ذاکري و ترانه صادقيان را نام ببرم. حميد خندان، خواننده پاپ نيز تصميم دارد تعدادي از آلبومهاي خود را با امضاي خود به نفع شيدايي به فروش برساند. در گردهمايي روز پنجشنبه قرار است کتابهاي شيدايي با امضاي شاعر به فروش برسد.
اشخاصي که شعرهاي شيدايي را خواندهاند يا نخواندهاند ولي ميدانند که او شاعر است ميتوانند براي کمک به اين شاعر روز يادشده از ساعت 14 تا 21 به گالری طراحان آزاد واقع در انتهای فتحی شقاقی، میدان سلماس، پلاک پنج مراجعه کنند.
شهرام شيدايي زير تيغ جراحي ست http://www.omidnews.ir/d_1387.asp?id=60118
مدير انتشارات کلاغ سفيد: نويسنده در ايران حق بيمارشدن ندارد http://omidnews.ir/d_1387.asp?id=60156
مجيد تيموري: سالها بايد بگذرد تا کسي مثل شيدايي بيايد http://omidnews.ir/dindex.asp?id=38411
اعلام آمادگي اردشير رستمي، حسن سربخشيان و حميد خندان براي فروش آثارشان به نفع شيدايي http://omidnews.ir/dindex.asp?id=38420
رزيتا شرفجهان: حمايت از هنرمند کار مسوولان فرهنگيست http://www.omidnews.ir/dindex.asp?id=38434
اعلام آمادگي فرهاد قائميان، ماني رهنما، امير تاجيک و فريبا وفي براي کمک به شهرام شيدايي http://www.omidnews.ir/dindex.asp?id=38503
آيدين فرنگي عزيز نيز از زمان بستري شدن شيدايي در بيمارستان، وبلاگ خود را به خبرهاي اين شاعر اختصاص داده است http://aynev.blogfa.com/


















