میرحسین موسوی: پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد
هنوز پس از گذشت دو سال و هفت ماه از ۲۲ خرداد ۸۸ و اتفاقهایی که در آن روز و در روزهای پس از آن روز افتاد، به گواهی بخش آمار وبلاگم، ترکیبهای «تظاهرات ۲۵ خرداد»، «عکسهای ۳۰ خرداد ۸۸»، «ندا آقا سلطان»، «عکسهای تظاهرات روز قدس»، «شنبهٔ سیاه»، «درگیریهای تهران خرداد ۸۸»، «هفت تیر ۸۸»، «ترانه موسوی»، «محسن روح الامینی»، «بازداشتگاه کهریزک»، «عکس از اتفاقات انتخابات ۸۸»، «راهپیماییهای ۸۸» و ترکیبهایی از این دست تقریبن هر روز از سوی کاربران اینترنتی جستوجو میشوند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم هر روز جستوجو میشوند؛ حتا در این یازده ماه اخیر که همه میدانند این دو در حبس خانگیاند. خودم چند روز پیش برای نوشتن مطلبی، در اینترنت بیانیههای میرحسین موسوی را جستوجو میکردم که به پاراگرافی رسیدم که همان روزها هم از خواندنش خسته نمیشدم. گفتم اینجا بنویسم تا یادآوری شود: «اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و میدیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.» میرحسین این بیانیه را پس از راهپیمایی روز قدس ۸۸ نوشته است.
عکس را روز راهپیمایی ۲۸ خرداد در خیابان فردوسی تهران ثبت کردم. راهپیمایی آن روز از میدان توپخانه تا میدان انقلاب بود.
پست وبلاگ ژوزه ساراماگو در 22 ژانویه 2009
سه سال پیش همین امروز، یعنی ۲۲ ژانویه ۲۰۰۹، ژوزه ساراماگو، رمان نویس پرتغالی برنده نوبل ادبیات که سال ۲۰۱۰ در گذشت، در وبلاگ شخصیاش این جملهها را نوشته است:
عملکرد خشونت آمیز زورگویی دربارهٔ حقوق اولیه و سرزمین فلسطین توسط اسراییل همچنان عنان گسیخته ادامه دارد و همراه است با تبانی یا بیتفاوتی آنچه به غلط جامعهٔ بین الملل نامیده میشود. داوید گروسمان، نویسندهٔ اسراییلی که انتقادهای همواره احتیاط آمیزش از حکومت کشورش، اخیرن اندکی تندتر شده، در مقالهای که چندی پیش منتشرشد نوشت اسراییل نمیداند ترحم چیست. این را پیش از این هم میدانستیم. با شریعت موسی در پس زمینه، تصویر هولناک و فراموش نشدنی یک سرباز اسراییلی که استخوانهای دست فلسطینیِ جوانی را خرد میکند که در انتفاضهٔ اول به خاطر سنگ اندازی به تانکهای اسراییلی اسیر شد، معنای جدیدی پیدا میکند. باز خوب است که دستش را قطع نکرد. هیچ چیز و هیچ کس، حتا سازمانهای بین المللی که وظیفهشان است نتوانستهاند به این عملکرد حکومتهای پی در پی اسراییل و نیروهای مسلحشان ضد مردم فلسطین که فراتر از سرکوبگری میرود و جنایتکارانه میشود، پایان دهند. بر اساس آنچه در غزه روی داده، ظاهرن وضعیت بهتر نمیشود. کاملن برعکس. در مقابل پایداری قهرمانانهٔ فلسطینیها، حکومت اسراییل بعضی از استراتژیهای اولیهاش را تغییر داد، با این باور که هر وسیلهای را میتواند و باید به کار گیرد، حتا سفاکانهترین و مستبدانه ترینشان، از سوءقصدهای گزینشی تا بمبارانهای کور برای خدشه وارد آوردن و تحقیر شجاعت حِماسی مردم فلسطین. هر روز به شمار بیپایان کشتههای فلسطینیها اضافه میشود و هر روز به واکنش بیدرنگ آنهایی که هنوز زندهاند جان تازهای میبخشد.
از کتاب نوت بوک (یادداشتهای ساراماگو در وبلاگ شخصیاش) ترجمهٔ مینو مشیری، چاپ نشر ثالث
کاکلیهای شاد در سر تو، قناریهای خاموش در گلوی من
پیکرِ علیرضا صبوری میاندهی، دیروز ۳۰ دی ۹۰ در آرامگاهی در شهر برلینِ آلمان به خاک سپرده شد.
او ۲۸ آبان ۹۰ در اتاقی در شهر بوستون آمریکا سکتهٔ مغزی کرد و درگذشت. علیرضا با ترکشهایی که در سر داشت کنار نیامده بود. او را در تنهایی و سکوت، در حالی که سرش روی کیبورد کامپیوترش بود پیدا کردند. علیرضا یکی از روزهای زمستان 89 دست ترکشهایش را گرفته بود و با هم به آمریکا رفته بودند. او به زندگی مسالمت آمیز با ترکشهایش فکر میکرد.
این جوان ۲۲ ساله، اردیبهشت ۸۹ از تهران به ترکیه رفته بود تا طرف حسابش فقط ترکشها باشند. فکر میکرد اگر با آنها تنها بماند میتواند متقاعدشان کند که او عاشق زندگی، آزادی و صلح است. او مثل بیشتر جوانهای همسن و سالش به فیلم، موسیقی و ورزش علاقه داشت و پیش از مجروح شدن، در یکی از رشتههای ورزشهای رزمی مدال نیز گرفته بود.
علیرضای داستانِ واقعی ما ۲۵ خرداد ۸۸ در یکی از کوچههای ضلع شمال شرقی میدان آزادی تیر خورده بود. او داشت به مجروحان راهپیمایی سکوت کمک میکرد که از سوی تک تیراندازهایی و از پشت بام یک پایگاه بسیج تیر خورد. راهپیمایی سکوت یکی از راهپیماییهای معترضان به تقلب در انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ بود.
گزارش نوشتاری و تصویری مراسم خاکسپاری علیرضا را میتوانید اینجا بخوانید و ببینید.
«عاشقانه» با صدای سهیل نفیسی و با شعری از مجموعهٔ «ترانههای کوچک غربت» احمد شاملو، یکی از ترانههای مورد علاقهٔ علیرضای ساده، صادق و بیغل و غش بود. تیتر این نوشته برگرفته از یکی از بندهای شعر «عاشقانه» است. این ترانه را میتوانید در نشانیهای زیر گوش کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=6ZKKx6Y-6SY
http://www.iransong.com/g.htm?id=33668
29 دی 90
زمستان
تنهاتر از همیشه بود امسال
برف سه بار آمد
ننشست با هم چایی بنوشیم و سیگاری بکشیم و
رفت
لیلا ملک محمدی
29 دی 1390
بروکسل گردی با اریک امانوئل اشمیت و موسیو ابراهیم
وقتی فهمیدم چند ایستگاه زودتر پیاده شدهایم به سوی نیمکتی رفتم تا نشسته آمدن تراموای بعدی را انتظار بکشم. پای نیمکت کسی استفراغ کرده بود. فاصله گرفتم؛ دستها را در بازوها گره زدم و منتظر ماندم. پیرمرد مراکشی که به زبان فرانسه و با اشارههای دست و صورت تلاش میکرد بفهماند مستی زیاده روی کرده است، به ما نزدیکتر میشد. آمد و گفت: «ایرانی؟» گفتیم: «بله» انگلیسی نمیدانست و به فرانسه چیزهایی درباره مراکش و ایران میگفت. به احمدینژاد که رسید دستش را شبیه تفنگ کرد و سرش را تکان داد. از عربها کمتر کسی را دیدهام که از احمدینژاد خوشش نیاید.
شهر پر از عرب و مسلمان بود. اسلام، پس از مسیحیت، دومین دین بزرگِ این شهر و این کشور است. دوستی بورها و عربها را در آمد و شدها به راحتی میشد حس کرد. به نظرم زندگی بین مسلمانان و غیرمسلمانان به خوبی جریان داشت و خیلی دوستانه بود. حس میکردم پیشترها در این شهر قدم زدهام و فضایش با من غریب نیست. تراموا آمد و سوار شدیم. به همین تعامل دوست داشتنی فکر میکردم که نمایشنامهای که سالها پیش خوانده بودم در ذهنم جان گرفت. میدانستم آقای نویسنده، فرانسوی ست اما من در پاریس این حس را نداشتم. تمام روز ذهنم درگیر کتاب شد. شب در اینترنت جستوجو کردم و فهمیدم جناب اریک امانوئل اشمیت سال هاست در بروکسل، پایتخت بلژیک، زندگی میکند. نویسنده محبوب من، پیشترها و زمانی که در یکی از خیابانهای فرعی محلهٔ ستارخانِ تهران، نمایشنامهٔ «موسیو ابراهیم و گلهای قرآن» را میخواندم، با «موسیو ابراهیم» ِ مسلمان و «مومو»ی یهودی، دستم را گرفته و در خیابانها و پس کوچههای بروکسل گردانده بود.
مجسمهای که در عکس دیده میشود در بلوار «دو یاردین بوتانیک» ِ شهر بروکسل قرار دارد.
بامیه جای بمب هستهای را گرفت/ دیدار ملکهٔ نروژ با یک خانوادهٔ ایرانیِ مسلمان
اسم ایران با بمب هستهای و اعدام و زندان و شکنجه و احتمال جنگ تقریبن هر روز بر سر زبان رسانههای نروژ است. امروز هم اسم ایران در بیشتر رسانههای نروژ آمده بود اما نه با موضوع قلدریهای حکومت بلکه با صورتهای خندان یک خانوادهٔ ایرانی که میزبان ملکه و پرنسس نروژ شدند. افسانه آدمپور، با بامیه و باقلوا و شیرینی خامهای و نبات و نقل و انار دانه شده و چای ایرانی و آجیل ایرانی و روی فرش ایرانی و از همه مهمتر با روی خندان، در اسلو پایتخت نروژ، میزبان ملکه سونیا و پرنسس مته ماریت شد. این میهمانی دلپذیر البته داستان دارد. پس از اتفاق ناگوار ترور در مرکز اسلو و جزیزهٔ اتوئیا در جولای ۲۰۱۱، برخی در همان ساعات ابتدایی پس از ترور، مسلمانان را مقصر دانستند. نخست وزیر در همان ساعتهای نخست، در گفتوگویی که از شبکهٔ ملی نروژ پخش شد، از مردم خواست پیش داوری نکنند و وزیر خارجه هم گفت مواظب قضاوت های خود باشیم. بلافاصله مشخص شد یک سفیدپوست نروژی ِ مخالف با سیاستهای مهاجرپذیری دولت، این ترورها را انجام داده است. با اسناد به دست آمده و بر اساس صحبتهای تروریست نروژی، معلوم شد او با مسلمانان نیز مشکل جدی دارد. پس از این اتفاق، یک موسسهٔ نروژی کمپینی با نام «میهمانی چای» تشکیل داد و در توضیح این کمپین، پیشنهادی مطرح کرد و نوشت نروژیها میتوانند مسلمانان ساکن نروژ را به صرف چای به منزل یا کافه دعوت کنند و مسلمانان هم میتوانند نروژیها را برای نوشیدن چای دعوت کنند. سپس صفحههای کمپین نیز در شبکههای مجازی ایجاد شد و نروژیهای زیادی عضو این صفحهها شدند. دعوتها شروع شد و به جایی رسید که چندی پیش مینا، دختر افسانه آدمپور، در تویتر ملکه و پرنسس را برای نوشیدن چای به خانهشان دعوت کرده و ملکه و پرنسس نیز دعوت را اجابت کرده و در یک روز برفی میهمان خانهٔ گرم و ایرانی افسانه شدهاند. امروز ماجرای این میهمانی و فیلم و عکسهایش نقل رسانههای نروژ شده است.
فیلم این میهمانی:
http://www.youtube.com/watch?v=3U-2Axh6_To&feature=results_main&playnext=1&list=PL6255B8B105A10A98
عکسهای این میهمانی:
این نمایش پردهای نیاز به جاوااسکریپت دارد.
عکاس: Lise Åserud
خبر این دیدار و عکسهایش در برخی رسانههای نروژ:
http://www.nrk.no/nyheter/distrikt/ostlandssendingen/1.7939754
http://www.kongehuset.no/c26939/nyhet/vis.html?tid=90464
http://www.finnmarken.no/underholdning/article5523073.ece
http://royaldish.com/index.php?topic=6536.msg289230#msg289230
http://www.vl.no/samfunn/stor-interesse-for-a-drikke-te-hos-muslimer/
http://www.vl.no/samfunn/1-000-nordmenn-i-te-ko/
مطلبی درباره کمپین «میهمانی چای» در وبلاگ شیدا جهان بین
سه دیدار دیگر نروژیها و مسلمانها در پیروی از کمپین «میهمانی چای» که در اینترنت منعکس شده است:
http://www.udi.no/Nyheter/2011/Tid-for-te/
http://www.tv2.no/nyheter/innenriks/staar-i-koe-for-aa-komme-paa-teselskap-hos-muslimer-3551731.html
http://marthachristin.blogg.no/1299674460_tea_time__drikk_te_me.html
جراحی چندبارهٔ یکی از مجروحان عاشورای ۸۸ پس از ۲ سال در سوئد
محمد (فرهاد) یگانه از مجروحان حوادث پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، قرار است روز ۲۳ دسامبر ساعت 11 در بیمارستانی در شهر Karlstad سوئد تحت عمل جراحی قرار بگیرد. گویا دکترها میخواهند چند ساچمه از گوش او خارج کنند.
او در وبلاگش نوشته است: «فرهاد هست کوه هم هست اما تیشه دیگر نیست» و یک خط پایینتر توضیح داده است: «با عرض شرمندگی اگر صدایی از بیستون نمیآید بدان تیشه بدست ددان شکسته شده اما فرهاد هنوزهست وکوه هم پابرجاست»
فرهاد کوه کن داستان ما متولد یکم خرداد ۱۳۵۰ است. او که در روزهای پیش و پس از خرداد ۸۸، با برخی دوستانش، برای ستاد میرحسین موسوی فعالیت میکرد و در تمامی تجمعهای سبز پیش از انتخابات و راهپیماییهای اعتراضی پس از انتخابات حضور داشت در تظاهرات روز عاشورای ۱۳۸۸ در تهران و زیر پل کالج تیر میخورد و مجروح میشود. میگوید پیش از اینکه تیر بخورد سه تن در اطراف او تیر خورده و در لحظه جان باختهاند. پس از مجروح شدن او، کسانی که او را به بیمارستان میرسانند تصور میکنند او نیز خواهد مرد. اما این معترض، چندین بار تحت عمل جراحی قرار میگیرد و تا حدودی سلامتی خود را به دست میآورد. فرهاد برای دوری از اذیت و آزار مأموران امنیتی سرانجام از ایران خارج میشود و خود را به سوئد میرساند. او میگوید در ایران مدیرعامل یک شرکت تجاری بوده و وضع مالی خوبی نیز داشته است؛ بنابراین توانسته برای عمل، خروج از ایران و شروع یک زندگی دوباره در سوئد هزینه کند و از کسانی یاد میکند که در حوادث پس از انتخابات زخمی شدهاند و مانند او سلامتی خود را از دست دادهاند و پولی نیز برای درمان یا خروج از ایران ندارند. او که حالا با فیزیوتراپی و کاردرمانی روی پا میایستد چندی پیش در گفتوگویی با مسیح علینژاد، پس از دو سال برای نخستین بار، از حضورش در راهپیمایی عاشورای ۸۸ و تیرخوردنش سخن گفت. یگانه میگوید هدفش از گفتوگو این بود که مردم بدانند تعداد زخمیها از کشته شدگان حوادث پس از انتخابات بیشتر است اما زخمیها فراموش شدهاند. گویا پس از این گفتوگو ایرانیان بسیاری از کشورهای مختلف با او همدردی میکنند و میخواهند برای او کمک نقدی بفرستند. یگانه در این باره میگوید در سوئد زیر نظر پزشک است و به او رسیدگی میشود و نیازی به کمک مالی ندارد و از مردم میخواهد به مجروحانی کمک کنند که در ایران یا ترکیه در شرایط نابسامانی به سر میبرند.
بیست و پنج خرداد 88 همچنان قربانی میگیرد
علیرضا صبوری میاندهی، جوان بیست و دو سالهای که بعد از ظهر بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت، مقابل پایگاه بسیج ۱۱۷ گردان عاشورا مجروح شده بود، پس از تحمل دو سال بیماری ، در بوستون آمریکا دچار سکته مغزی شد و درگذشت.
او که فقط بیست و دوسال عمر کرد، میگفت روبه روی پایگاه بسیج به مجروحان کمک میکرده که بیهوش میشود. او را به بیمارستان ابن سینا در فلکهٔ دوم صادقیه میرسانند. او مدتها در کما بوده و سرانجام با تلاش تیم پزشکی این بیمارستان به هوش میآید ولی پزشک جراح او پس از دو بار عمل جراحی، موفق نمیشود جسمی را که در سر علیرضا هست، کاملن خارج کند. او تعادل روحی و جسمی خود را از دست داده و بارها در خانه و خیابان تشنج کرده بود. مادر و خواهران علیرضا، یازده ماه پس از بیست و پنج خرداد 88، او را با مشکلات زیادی از کشور خارج و راهی ترکیه میکنند. در ترکیه او از سازمان ملل میخواهد او را به آلمان بفرستند؛ زیرا در آنجا خاله و دخترخالهای دارد. اما سازمان ملل پروندهٔ او را به آمریکا میفرستد و او سرانجام رهسپار آمریکا میشود. زمانی که او در ترکیه بود خواهرش همراه با او به دفتر سازمان ملل میرود و میخواهد که موافقت کنند تا او همراه با برادرش و برای مراقبت از او به آمریکا برود که با این درخواست او موافقت نمیشود. علیرضا فرزند آخر خانواده بود و پنج خواهر بزرگتر از خود داشت و تنها برادرش نیز از شهدای جنگ هشت سالهٔ ایران و عراق است. او در همهٔ جملههایش مادرش را یاد میکرد و میگفت برای دو بار عمل او خیلی اذیت شده است و هر چه در توان داشته گذاشته تا علیرضا بهبود پیدا کند؛ اما از پدرش دل خوشی نداشت و به گفتهٔ خودش، پدرش از وابستگان نظامی جمهوری اسلامی ست که گویا هیچ کمکی برای بهبودی او یا خروجش نکرده است. او در ترکیه با مشکلات مالی درگیر بود و به گفته ی آیدا سعادت، منبع خبر درگذشت علیرضا، در آمریکا نیز همچنان از مشکلات مالی رنج می برد و با کمک چند ایرانی مقیم بوستون، روزگار می گذرانید.
من سال گذشته در گزارشی از علیرضا و شرایطش بدون ذکر نام او، نوشتم اما خانوادهٔ او با رسانهای کردن ماجرای علیرضا مخالف بودند و همهٔ نگرانی شان این بود که مبادا موضوع علیرضا رسانهای شود. با این وجود او بدون نام با چند سایت گفت وگو کرده بود و اطلاعات او و شرایطش برای چند سازمان حقوق بشری از جمله عفو بین الملل فرستاده شده بود.
همان بندی که در گزارشم درباره ی علیرضا نوشتم را این جا نیز می نویسم: «جوان 19 سالهای که روز 25 خرداد، تیری پس از خوردن به مانعی، به سرش اصابت کرده و مدتی در کما بوده و با رسیدن به سلامتی نسبی، کشور را ترک کرده، پس از مراجعه به دفتر امور پناهندگان در سازمان ملل، مشکل خود را تصادف عنوان کرده است؛ چراکه یک سال در ایران به همه گفته دلیل بستری شدنش در بیمارستان و زخم روی پیشانیاش تصادف بوده است. او که تعادل روحی خود را از دست داده پس از به هوش آمدن، میخواسته زندگی مخفیانهای داشته باشد؛ اما گاهی در کوچه و خیابان دچار تشنج میشد و به گفته خانوادهاش، آنچه بر او گذشته بود با غریبه و آشنا بازمیگفت. خانواده که جان زخمی جوانشان را در خطر میدیدند او را از مرز رد میکنند و به او میسپارند با هیچکس از سرگذشت خود سخنی نگوید. او حتی در مقابل نمایندگان سازمان ملل از بیان سرگذشتش، هراس دارد. این جوان سرانجام مشکل اصلی خود را با کارمندان دفتر امور پناهندگان سازمان ملل مطرح کرده است؛ اما اکنون از ردشدن پروندهاش و دیپورت به ایران میهراسد. او که قدرت تکلم خود را نیز تا حد زیادی از دست داده، نمونهای از ایرانیانیست که پس از رأیدادن به نامزد مورد نظر خود در دهمین دوره ریاست جمهوری، هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی لطمه دیدهاند. اینان که پولی ندارند، با انواع بیماریها دست به گریبانند و از هموطنان خود انتظار کمک دارند؛ هر کمکی که بتواند آنان را از وضعیتی اینچنینی برهاند.»
پیش ترها در همین وبلاگ نیز در مطلبی به سرگذشت علیرضا اشاره کرده بودم:
رفیق! فردا مال ماست/ هنر در خیابانهای مادرید
پدرم سی و سه سال پیش در روزی که به جمعه سیاه معروف است در یکی از خیابانهای تهران، میان دود و گلوله و اشک آور و خون، با دیگرانی که کم هم نبودهاند، فریاد زده است: «میکشم میکشم آنکه برادرم کشت». من دو سال و چهار ماه پیش، در روزی که به شنبه سیاه معروف است، در خیابان ستارخانِ تهران تقاطع پاتریس لومومبا، به جمعیتی که روی پل عابرپیاده، زیر پل، در خیابانهای فرعی و اصلی و همچنان در میان دود و گلوله و اشک آور و خون، شعار میدادند: «میکشم میکشم آنکه برادرم کشت» با فریاد اعتراض میکردم که «ما در میان کشته شده گان این روزها زن هم داشتهایم. این شعار عین بیعدالتی ست»!
این فیلم را از میدان پوئترا دل سول شهر مادرید گرفتهام؛ میدانی که به قلب مادرید معروف است. قلب این میدان، حدود هفتاد و چند سال پیش در جریان جنگهای داخلی اسپانیا از کار افتاده بود اما امروز تپندهترین است. میدانی زنده در تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز. پر از رنگ و پر از شادی. مردم اسپانیا بین سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹، در جنگهای داخلی با دیکتاتور فرانکو، بیش از یک میلیون کشته دادند. یکی از شعارهای اصلی جمهوری خواهان اسپانیا این بود: «رفیق! فردا مال ماست»
این پدر و پسر، ماریو و استفان فیِرارو، شبها در قلب مادرید سیمبالوم میزدند و مردم هنردوست زیادی را دور خود جمع میکردند. سیمبالوم شبیه سنتور است اما سنتور نیست. البته ماریو، به گفته خودش، سنتور را خوب میشناسد.
در این گوشه صدای سیمبالوم بود؛ کمی آن سوتر مردی گیتار میزد؛ دختری که پیراهن زرشکی بلندی به تن داشت و موهایش را با گل قرمز بزرگی بالای سرش بسته بود، ایستاده ویلون مینواخت؛ در یکی از فرعیهای منتهی به میدان مایور، مردی چندین گیلاس را به موازات هم چیده بود و با انگشتانش روی گیلاسها میزد و موسیقی خلق میکرد؛ آن سوتر رقص و آواز بود و این سوتر هنرمندانی که بدون کلام یا باکلام، نمایش اجرا میکردند و از این راه درآمد داشتند. درست در قلبِ قلب مادرید هم جوانان زیادی چندین حلقه تشکیل داده بودند و سیاستهای دولت و مجلس را نقد میکردند و برای انتخابات بعدی مجلس کشورشان آماده میشدند. هنر بود و آزادی.
خیابانهای مادرید را با هنر و رنگ به یاد میآورم و خیابانهای شهری که در آن متولد و بزرگ شدم و بیست و نه سال را در آن سپری کردم، خیابانهای تهران را، خاکستری به یاد میآورم. اغراق نمیکنم؛ فقط خاکستری؛ و در روزهای آخر خاکستری و سرخ. ای کاش پدران ما سی و سه سال پیش شعار میدادند: «رفیق! فردا مال ماست» تا شاید امروز مال ما میشد.
و عکس هایی از میدان پوئترا دل سولِ مادرید و کمی آن سوتر و کمی این سوتر:
این نمایش پردهای نیاز به جاوااسکریپت دارد.
سخنرانی مانا نیستانی و نمایش فیلم «موج سبز» در جشنواره بین المللی ادبیات و آزادی بیان استاوانگر
شانزدهمین جشنواره ی بین المللی ادبیات و آزادی بیان استاوانگر در حالی برگزار خواهدشد که مانا نیستانی، کاریکاتوریست ایرانی، با سرفصل «یک دیکتاتور در کاریکاتور» سخنرانی خواهد کرد. همچنین
فیلمی هشتاد دقیقه ای با عنوان «موج سبز» و با موضوع جنبش سبز ایران نمایش داده خواهدشد.
در این جشنواره قرار است در طول چهار روز بیش از شصت شاعر، داستان نویس، روزنامه نگار، عکاس و فیلمساز شناخته شده از سراسر دنیا با موضوع آزادی بیان، برای بزرگسالان، سخنرانی کنند. نمایش بیش از 10 فیلم با موضوع مرتبط نیز از بخش های دیگر این جشنواره است. در روز نخست جشنواره، فیلم «موج سبز» ساخته ی «علی صمدی احدی» درباره ی جنبش سبز مردم ایران پس از انتخابات 22 خرداد هشتاد و هشت نمایش داده می شود. مانا نیستانی نیز در آخرین روز جشنواره، 25 سپتامبر، سخنرانی خواهدکرد.
«احمد الشهاوی» شاعر و روزنامه نگارشناخته شده ی مصری، از دیگر میهمانان این جشنواره است. او که از نزدیک در جریان انقلاب اخیر مصر بود قرار است درباره تجربه هایش از میدان التحریر سخن بگوید.
در این جشنواره برای شرکت در برخی سخنرانی ها و تماشای فیلم ها باید بلیط تهیه کرد و این موضوع از آن جهت قابل توجه است که در شهر کوچکی در جنوب نروژ نشان دهنده استقبال عمومی و علاقه ی مردم برای آشنایی با هنرمندان و نویسندگان سرزمین های دیگر و عقاید و افکارشان است. قیمت بلیط های سخنرانی ها و فیلم ها بین هفت تا بیست و پنج یوروست و برای شرکت در جلسه سخنرانی مانا نیستانی نیز باید بلیط تهیه کرد.
در بخش دیگری از این جشنواره که ویژه ی کودکان است بیش از پانزده نویسنده و هنرمند در حوزه ی کودک و نوجوان، برای این گروه های سنی برنامه خواهند داشت.
صفحه ی دوم بروشور این جشنواره به کاریکاتوری از مانا نیستانی اختصاص داده شده است.
شانزدهمین جشنواره بین المللی ادبیات و آزادی بیان استاوانگر، از بیست و یکم تا بیست و پنجم سپتامبر (بیستم تا بیست وچهارم شهریور) از ساعت 9 تا 23 در خانه ی فرهنگ استاوانگر و برخی مراکز فرهنگی استان روگالاند، جنوب غربی نروژ، برگزار می شود.







بیان دیدگاه