ناخــــــانا

پرواز پنجره ها بر فراز میدان ایتالیا

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

آنتونیو تابوکی

«سحرگاه همان شب بود که شایع شد پنجره ها کوچ کرده اند. می گفتند که اولین پنجره هایی که به پرواز درآمد، مال خانه ی کشیش بود. این پنجره ها بر فراز میدان پرواز می کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره های دهکده یک یک خود را از دیوار واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پروازی مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره رهبران خود دسته جمعی در آسمان بی کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و لنگه هاشان را به ضربی آرام، چنان که گفتی بال به هم زنان، مثل غازهای وحشی مهاجر به صورت صفی شکسته آغاز کردند. باد که می وزید صفیری از دل آنها بیرون می کشید که به آواز پرندگان می مانست. به زودی از آنها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان دریا ناپدید شد. خانه ها با کاسه های چشم خالی مانده شان پرچم تسلیم برافراشتند.»

پاراگراف بالا را از کتاب «میدان ایتالیا» نوشته ی داستان نویس ایتالیایی، آنتونیو تابوکی، انتخاب کرده ام.
چاپ دوم این کتاب با ترجمه ی سروش حبیبی زمستان ۸۵ در ۱۶۴ صفحه و ۲۰۰۰ نسخه توسط نشر چشمه چاپ شد. قیمت این کتاب ۱۵۰۰ تومن است.

من و این همه خوشبختی؟ محاله!

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

توی چارچوب ایستاده ام و دست های بلاتکلیفم را در اطراف رها کرده ام. چشمانم روی علوفه های تازه افتاده و دندان هایم آماده نشخوارند.

هنرمند ِ این سرزمین پیش از آنکه بمیرد، می میرد

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

«فروغلت های زندگی هنرمندان در این سامان چه کج تابانه به آن دهان سرد مکنده ختم می شود که از آن گریزی نیست. فراوانی مرگ در اوج توانایی در میان اهالی فرهنگ و هنر، ما را، به ویژه اگر ذهن شکاک یک نظاره گر بدخو را داشته باشیم، به گمان می اندازد که آیا فرایند زندگی ما از عنصر نخبه کشی برای ادامه حیات سود می جوید؟ این فکر اولین بار با خبر مرگ های نزدیک به هم چند دوست نویسنده و روزنامه نگار در سرم گنجید و از آن روز رهایم نمی کند. آیا زندگی هنرمندان و اهالی فرهنگ در این دیار زندگی بهینه ای است؟ آیا هر آنچه باید کرده باشند کرده اند؛ پیش از آنکه بمیرند؟

بسیاری از هنرمندان سرزمین ما آنقدر عمیق، طولانی و درخور نزیسته اند که خود را به تمامی بر این لجه تاریک بتابانند. متن های پیش اندیشه شان تنها در حواشی تلاش های حداقلی پرسه می زند و با اولین اشاره، مرگ به سوی او می شتابد. زندگی اهالی فرهنگ و هنر در این دیار زندگی بهینه ای نیست و هیچ خرمن سوزی ای در این میان به بزرگی آتشی که در این میان افتاده است، نیست. مرگ اتفاق ساده ای است اما اپیدمی مرگ در میان هنرمندان ساده نیست. آیا هنوز هنرمندان به این درک نرسیده اند که سرمایه های بزرگ دیار خویش هستند و نباید بمیرند؛ پیش از آنکه کارهای ناکرده شان را به سرانجام برسانند؟

جهش های هنرمندان ما در سال های اخیر بسیار ناپایدارتر از فروغلت های آن هاست. وقتی از مرگ هنرمند حرف می زنیم تنها به مرگ کالبدی او اشاره نمی کنیم، بسیاری از هنرمندان این دیار بسیار پیشتر از آنکه بمیرند تنها در میان خاطره هلهله ها و دوران پرشکوه روزگار خلاقه خود عمر را کرانه می کنند. تنها به خاطر بیاورید کمتر از نیم دهه گذشته با چه خبرهای تلخ و گزنده ای از مرگ پرثمرترین هنرمندان مواجه شده ایم؛ آنها که امیدمان هنوز باید به چشم ها، زبان ها و دست هایشان بود…

مدیریت زندگی در اوج شهرت، استعداد و توانایی از یک سو و پرهیز از غلبه ناآرامی ها و تشویش های روحی اسلحه ای است که هنرمندان ما حتا آنها که تا بن دندان مسلح هستند از آن محرومند. این حرف ها به دلیل بزرگی خسرو شکیبایی برای عالم سینما به ذهنمان می رسد همانطور که فروغ فرخزاد هم برای عالم شعر و بهرام صادقی برای عالم داستان بزرگ بودند و مرگ ناگهانی و زودهنگام آنها نیز که مثل دیگران به دنبال شرایط خاص حاکم بر زندگی شان رخ داد پس از سال ها هنوز ضایعه ای بزرگ محسوب می شود.

آیا مرگ ناگهانی هنرمندان این سرزمین که بی شک از احساسات قلبی و هیجانات روحی بزرگ تری برخوردارند، برآیند ناهمگونی های موجود نیست؟ برآیند فقر و محرومیت بدنه بزرگی از جامعه، برآیند سوءمدیریت ها و محدودیت هایی که برای یک هنرمند در تولید و عرضه آنچه درستش می پندارد ایجاد می شود و برآیند آنکه در حوزه تخصصی خود باید توجیه گر و پاسخگوی کسانی باشد که به زعم او صلاحیت تصمیم گیری درمورد یک اثر هنری را ندارند. آیا با تداوم این تنش ها باید همچنان در انتظار مرگ هنرمندان باشیم و آن مردن پیش از مرگ و آن بی انگیزگی در میان اهالی هنر و فراموش کردن آنانکه رسالتشان تولید کردن، ضربه زدن و راه باز کردن است حاصل برخوردهای حذفی، غیرکارشناسی و متحجرانه با مقوله فرهنگ نیست؟

خسرو شکیبایی مرده است. برای او که تنها لحظاتی در اوج زیست، برای او که به خاطر بازی در فیلم هامون و انعکاس بی نقص دغدغه های یک روشن فکر این زمانی، فراموش نمی شود، آرامش آرزو کنیم!»

بخشی از یادداشت مهدی اورند که به بهانه ی مرگ خسرو شکیبایی در شماره ۴۱ ماهنامه توقیف شده ی دنیای اقتصاد چاپ شد.

پروانه‌ي درويش روي گونه‌ام نشسته است

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

اثر پروانه دیده نمی‌شود
اثر پروانه نمی‌رود‏
جاذبه‌ای است مبهم‏
که‏‎ ‎اندک اندک معنی را درمی‌آورد، و می‌رود
تا‏‎ ‎راه نمایان شود
(اثرپروانه) سبکی پایندگی در هرروزی است
شوقی است به سوی بالا
و درخششی است زیبا،‏
سیاه‌خالی است در روشنی‏
که به هنگام نشان دادن کلمه‌ها به ما
اشاره می کند‏
راهنمایی در درون ما‏
او مانند ترانه‌‌ای است که می‌کوشد، بگوید‏
و به بهره‌گیری از سایه‌ها، بسنده کند
و نمی‌گوید…‏
اثر پروانه دیده نمی‌شود‏
اثر پروانه نمی‌رود!

از مجموعه‌ي سيصد و هشتاد و شش صفحه‌اي «اثر پروانه» سروده‌ي محمود درويش كه در سال ۲۰۰۷ توسط کتابخانه‌ی «دارریاض الریس» در بیروت منتشرشد.

به سياه‌پوشان خيمه‌ي چشم‌هاي محمود درويش// يادداشت و شعري از عليرضا روشن

شعر مقاومت محمود درويش را از دست داد

بازتاب گسترده‌ي مرگ محمود درویش در رسانه‌های جهان

روز خبرنگاره؟ كدوم خبرنگار؟

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

به «مهرنوش محمد‌زاده» كه همه‌ي پاركينگ‌هاي جهان مال اوست

«آقا چي مي‌شه حالا بذارين بيام تو»

«نمي‌شه خانوم نمي‌شه»

«من خبرنگارم. توي همين ساختمون روبه‌رويي. به خدا سه ربعه دارم دنبال جاي پارك مي‌گردم. پاركينگ شما هم كه خاليه»

«نمي‌شه. سردبيرتونو هم راه نمي‌ديم. چه برسه به شما»

«آقا جون مادرت!»

«برو خانوم برو وقت منو نگير»

«اي بابا! اي بابا! اي بابا!»

خبرنگار، اي بابا گويان، ماشين را زير تابلوي پارك‌ممنوع، پارك كرد؛ برگه‌ي جريمه تردد از محدوده‌ي طرح ترافيك را در كيفش گذاشت و پياده شد.

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

حدود دو ماه پيش، هنگامي‌كه استعفايم را نوشتم و روي ميز یکی از مسؤولان خبرگزاري ايكنا گذاشتم و گفتم كه از كار در آن‌جا خسته شده‌ام، او براي اين‌كه من را از تصميم‌ام منصرف كند و در آن‌جا نگه دارد گفت: «تو هيچ مي‌دوني توي ايكنا چه كاراي مفيدي انجام دادي كه هم به درد دنيات مي‌خوره و هم به درد آخرتت؟ همين كاري كه براي محمدمهدي فولادوند كردي مي‌دوني چه كار عظيمي بود؟ حداقل اون ۱۱ سال ديگه مي‌تونه عمر كنه.»

كاري كه من در جايگاه دبيري ادب ايكنا انجام دادم اين بود كه با كمك بچه‌هاي گروهم با خيلي از مترجمان قرآن، ‌استادان ادبيات، شاعران و نويسندگان درباره ترجمه‌ي ادبي فولادوند گفت‌وگو گرفتيم و به منزلش رفتيم و پاي درد و دل همسرش نشستيم و چندين گزارش تهيه كرديم تا او ديده شود. سرانجام ديده شد و وزارت ارشاد كمك كرد تا در بيمارستان مناسبي بستري و تا حدي معالجه شود.

او امروز صبح مرد. در سن ۸۸ سالگي و در نهايت بيماري و استيصال.

اين گزارش را پس از شنيدن خبر درگذشت او نوشتم.

من مُردم

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

دستم را گرفت. دستش گرم نبود. می­خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم اما او محکم دستم را گرفته بود. صورتش را آورد جلو. خودم را عقب کشیدم، اما فایده­ای نداشت. او صورتم را بوسیده بود.

بخشی از داستان کوتاه من مُردم نوشته معصومه میرابوطالبی

زمان از غروب گذشته بود

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اوت 9, 2008

یادت هست باران تندی گرفت و زمان از غروب گذشته بود و اسفند داشت به عید می‌رسید و من و تو پناه گرفتیم زیر سایه‌بان یک درب ناشناس و خدا خدا می‌کردیم کسی نیاید بیرون و اگر می‌آید بیرون، آن چند قطره باران را نبیند که بین لبان ما گیج شده‌اند.
هنوز فکر می‌کنم آن خیس‌ترین بوسه بود و از آن روز هنوز باران نیامده دوباره در این شهر.

ادامه‌ي خواب ديوانه‌ي عزيزم