ناخــــــانا

ديکتاتور براي تحميل خود از لفاظي مذهبي بهره مي گيرد

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on نوامبر 30, 2009

ر‍‍‍ژيم هاي خودکامه براي تحميل خود از لفاظي مذهبي بهره مي گيرند، چون مردم به زبان مذهبي احترام مي گذارند و از مخالفت با آن اکراه دارند. به اين ترتيب ديکتاتوري ها با دستاويز ظاهري مذهب پا مي گيرند، چون در اعمال قدرت از زباني استفاده مي کنند که مردم نمي خواهند بي اعتبار شدن آن را ببينند.

اما در هر حال مسأله تحميل به جاي خود باقي ست. در نهايت همه به تنگ مي آيند و اگر ايمانشان به مذهب سست نشود بدون شک به آن چه به صورت مبناي ايدئولوژي حکومت درآمده است سست مي شود. آنگاه خودکامه سقوط مي کند و روشن مي شود که همراه با او و آن چيزي هم که به عنوان مذهب تحميل شده بود سقوط کرده است. يعني اسطوره اي هم که موجوديت سرزمين پاکان را توجيه مي کرد از ميان رفته ست. در اين صورت دو راه بيشتر باقي نمي ماند: يا فروپاشي يا يک ديکتاتوري تازه. اما نه، راه سومي هست و من آن قدر نااميد نيستم که امکان تحقق آن را رو کنم. راه حل سوم نشاندن اسطوره اي تازه به جاي اسطوره کهنه است. از اين جمله است اسطوره هاي زير که به مقدار قابل ملاحظه موجود است و در دسترس همگان قرار دارد: آزدي؛ برابري؛ برادري.

رمان «شرم» نوشته سلمان رشدي؛ ترجمه ي مهدي سحابي صفحه ي 306

ناشر: نشر تندر سال 1364

ساعت مريض شهرام شيدايي از کار افتاد

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on نوامبر 23, 2009
پيكر مرحوم شيدايي روز چهارشنبه 4 آذرماه در كرج تشييع و در بهشت سكينه كرج به خاك سپرده مي شود

ايلنا: شهرام شيدايي شاعر معاصرعصر امروز به دليل ابتلا به بيماري سرطان حنجره در منزل خود درگذشت
به گزارش خبرنگار ايلنا ، شهرام شيدايي كه از سال گذشته به دليل ابتلا به بيماري سرطان حنجره تحت درمان بود بعد از ظهر امروز ساعت 14:20 در منزل خود درگذشت .
از شهرام شيدايي كتابهاي همچون كتاب‌هاي «آتشي براي آتشي ديگر»، «آدم‌ها روي پل» و «خنديدن درخانه‌اي كه مي‌سوخت» متشر شده است .
پيكر مرحوم شيدايي روز چهارشنبه 4 آذرماه در كرج تشييع و در بهشت سكينه كرج و در كنار مزار پدر وي به خاك سپرده مي شود .
مراسم يادبود شيدايي روز جمعه 6 آذر ماه در مسجد حضرت روسل جهان شهر ساعت 15 برگزار مي شود.

ای کاش شیراز را می‌شد با خود همه‌جا برد

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on نوامبر 1, 2009

rain%20on%20window%20267

سال‌ها پیش برای انعکاس خبرهای یک جشنواره ادبی بار و بندیل سفر بستم و به شیراز رفتم. در هواپیما کنار زنی میان‌سال نشستم که هر سال چند بار برای دیدن فرزندانش به انگلیس می‌رفت. او شیرازی بود و خوش‌سخن. در یک ساعت و 10 دقیقه‌ی بین تهران و شیراز، از خاطرات روزهای جوانی‌اش گفت و از جوانی فرزندان‌ش که در انگلیس سپری می‌شود. خاطرات‌ش شیرین بود و دلهره‌های سفر با هواپیما در آسمان ایران را کم‌رنگ کرد. وقتی به فرودگاه رسیدیم، باران با جدیت بر شب شیراز می‌بارید. من باید اتومبیلی می‌گرفتم و خود را به هتلی که در اختیاز جشنواره و میهمانان‌ش بود می‌رساندم. چتر نداشتم و غریب بودم. آن زن اتومبیلی کرایه کرد. من را به هتل‌ رساند. چترش را به من داد؛ چترش را در انگلیس یکی از فرزندان‌ش به او هدیه داده بود. شماره تماس و نشانی منزل‌ش را برایم نوشت تا اگر به مشکلی برخوردم با او تماس بگیرم. روی من را بوسید و برای‌م آرزوی موفقت کرد. سوار شد و رفت. من چند روز در شیراز بودم اما به‌دلیل مشغله‌های آن جشنواره نتوانستم با آن زن تماس بگیرم و باز از او تشکر کنم. چتر او دست من ماند و هنوز هم مانده است و با آن‌که دوست ندارم زیر باران چتری روی سرم باشد اما گاهی چتر او را زیر باران باز می‌کنم و روی سرم می‌گیرم و به او فکر می‌کنم. ای کاش شیراز را با خود می‌شد همه‌جا برد و آن زن را نیز هم.