ناخــــــانا

حوزه‌ی علمیه، شاملو را نصف کرد

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007

برادران حوزه‌ی علمیه در مراسم اختتامیه‌ی کتاب سال پوپک و سلام بچه‌ها، همان‌طور که در عکس می‌بینید، زحمت کشیده و بنری تهیه کرده بودند؛ باز همان‌طور که می‌بینید این بنر از عکس سه ادیب تشکیل شده است؛ قیصر امین‌پور، حسین ابراهیمی الوند و حسین حداد. بعدا همین برادران، خدایی بسیار لطف و مرحمت کرده و شعری از شاملو ـ دقت داشته باشید؛ از شاملو ـ را زیر این بنر آورده بودند؛ خودتان که می‌بینید. کلی هم ذوق و سلیقه به خرج داده و مصراع دوم این بیت شاملو را تغییر داده بودند. بیت شاملو این است: «کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند/ هم‌چو ما با همان تنهایان». این هم شعری که در این بنر آمده است: «کوه‌ها با همند و تنهایند/ ما همان کوه‌ها و تنهایان».
دیده و شنیده بودم که در جاهای مختلف ـ از جمله برنامه‌های صدا و سیما ـ شعر شاملو خوانده می‌شود و نامی از اوی ِ شاعر، برده نمی‌شود ولی دیگر ندیده بودم که در شعر شاملو دست هم برده باشند؛ شاید چون فکر می‌کنند نباید نام او را ببرند اجازه‌ی دستبرد به شعر این شاعر بزرگ را نیز به خود می‌دهند.
بقیه‌ی عکس‌ها را این‌جا ببینید. گزارش آیین اختتامیه‌ی جشنواره کتاب سال سلام بچه‌ها و پوپک را هم اگر دوست داشتید، این‌جا بخوانید.

بی‌همگان به‌سر شود بی‌تو به‌سرم زده است

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007
جعبه‌ابزارت را باز که می‌کنی‌
توی مخ‌ام
و دست به کار که می‌شوی
جدول وسط اولین بزرگ‌راه
فقط
حل‌ام می‌کند
می‌نشینم
شاید سفید
سیاه شاید
کلمات از مخ‌ام کنده
لای دندان‌هایم خُرد
توی گلوی‌ام لِه
سر ِ تهِ انگشتان من‌اند
و با دکمه‌های موبایل
توی تخم چشم تو
پیاده می‌شوند
برداشتی‌ام
از این وسط
؟!

من و ننه‌م و صد و بیست و چند سال عمر باعزت

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007

این عکس ننه‌ی من می‌باشد. ننه‌ی من، مادر پدر من می‌باشد. من می‌نویسم می‌باشد اما شما ننویسید و نگویید می‌باشد. چون می‌باشد غلط می‌باشد. دیروز شب تولد من می‌بود و با وجود این‌که سرماخوردگی خفیفی جسم و جانم را می‌آزرد، از این‌که بیست‌وچند سال پیش پا به عرصه‌ی وجود می‌گذاردم، در پوست خود نه‌می‌گنجیدم و بغایت شادمان می‌بودم؛ از این رو به خانه‌ی پدری رهسپار می‌شدم و هنگامی‌که می‌رسیدم، همین ننه‌ به من می‌گفت: «سن کیم‌سن؟ کیمین قیزیسن؟» یعنی تو کیستی؟ دختر که هستی؟ یا به زبان خودمان: «جنابالیتون کی تشریف داره که مفت مفت پاشو گذاشته خونه پسر ما»و آن‌جا بود که شب تولدم به تیرگی شب وفاتم می‌شد و سیاهی چشم‌هایم هم به سفیدی می‌گرایید و افسردگی بر روح و روانم غالب می‌گشت و از این که روزی به جایی می‌‌خواهم رسید که هیچ‌کس را می‌نخواهم شناخت، بر روح خودم صد و بیست و چندبار لعنت می‌فرستادم که چرا در چنین روزی پا به عرصه‌ی حضور و شهود و ظهور می‌گذاردم. تا این‌جا، «می»های افعال را به‌خاطر حفظ موسیقی متن آورده‌ام.ننه‌ی من که روزهای کودکی، نوجوانی، جوانی و میان‌سالی خود را در یکی از ده‌های کوهستانی آذربایجان شرقی سپری کرده و بهترین هوا و مواد غذایی را وارد مری و معده‌ی مبارک خود کرده، اکنون با وجود سن نود و اند ساله‌ی خود، بسیار خرسند است؛ تا جایی‌که شب گذشته پس از شنیدن خبر تولد یکی از نوادگانش به پا خاست و رقصی در خور شأن نام و مقام همان نواده‌اش از خود بروز داد. البته من فکر می‌کنم زمانی که می‌رقصید نمی‌دانست برای چه می‌رقصد و زمانی که خواهر کوچکم به او خبر تولد من را داد، از خودش برای بار چندم پرسیده بود: «بو کیم‌دی؟» یعنی این کیست؟ یا به زبان خودمان «سر و کله‌ی این بابا یه‌دفه‌ از کجا پیدا شد؟»

ننه‌ی من این روزها درست شده مثل ننه‌اورسولای همه‌ی بوئندیاهای صد سال تنهایی. تنها یک گوشه‌ای می‌نشیند و به گذشته‌های دور خود فکر می‌کند. چون از سال‌های اخیر خاطره‌ای در ذهنش نمانده است. اگر بخواهد حرف بزند، فقط یک جمله را در یک ربع، صد و بیست و چند بار تکرار می‌کند. چون جملات و کلمات از ذهنش فراری‌اند. هر کسی پیشش برود و بگوید من نوه‌ی تو هستم، به او اعتماد می‌کند و در چشم به هم‌زدنی، خود را برای رفتن به خانه‌ی آن نوه‌اش یا فرزندش آماده می‌کند.

دیشب که شب تولدم بود، خیلی به تولد و زندگی و مرگ فکر کردم؛ خیلی به ننه‌م فکر کردم؛ او امروز قید همه‌ی وقایع و حوادث پیرامون خود را زده است و بی‌خیال همه‌ی دنیا، در گوشه‌ای می‌نشیند و به هیچ، فکر می‌کند. به این فکر می‌کند که گیرم نوزدهم آذر پنجاه و نه متولد شده باشم؛ حالا که چی.

مولوی جان! کی توان دیدن چنین تبریز را نه آن تبریز را

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007

خیابان‌ها و  در و دیوارهای بلند و قدیمی یکی از خیابان‌های مرکزی شهر تبریز در سال‌های پایانی دهه‌ی هفتاد خودمان، رفت و آمد مردی را نظاره می‌کردند؛ مردی که در بهار به درختان تبریزی آن خیابان طعم تماشای خلق‌شدن را می‌چشاند؛ تابستان‌های تبریز را با نفس‌هایش معتدل می‌کرد؛ برگ‌های رنگارنگی که در خیابان‌های پاییز تبریز رفت و آمد می‌کردند را به همان خیابان می‌کشاند و مچ زمستان‌های تبریزی را می‌خواباند. «احد حسینی» که یکی از مجسمه‌سازان کشورمان است، مجسمه‌ی «قونقا» را در آخرین ماه‌های دهه‌ی هفتاد در تبریز ساخت. خیابانی که این مجسمه را اکنون در خود جای داده، بلوار امام خمینی نام گرفته است که یک سرش به چهار راه شهناز می‌رسد و از طرف دیگر نیز تا راه‌آهن امتداد دارد.

«قونقا» که یک کلمه‌ی روسی است، به معنای واگنی روی ریل است که با اسب کشیده می‌شود. محلی که این مجسمه در آن واقع است نیز هم‌اکنون با نام «قونقاباشی» یا همان میدان قونقا خوانده می‌شود. در واقع در سال‌های حضور روس‌ها در تبریز، این شهر ریل آهنی‌ای داشته که واگنش با اسب کشیده می‌شد و روس‌ها از آن برای حمل اسلحه و مهمات استفاده می‌کردند. ساختن این مجسمه نیز به بهانه‌ی افتتاح نخستین راه‌آهن ایران در تبریز به احد حسینی سپرده می‌شود و این هنرمند نیز با ظرافتی ستودنی، «قونقا» را از فایبرگلاس می‌سازد.

این هنر دست احد حسینی سال‌هاست که سربلند و مقاوم در چهارفصل سالِ شهر تبریز، خود را به مردمک چشم عابران پیاده یا سواره‌ی این شهر می‌کوباند.

عکس بالا از علی‌حامد حق‌دوست، عکاس جوان تبریزی است. اطلاعات این پست را نیز غلامرضا رزمی، شاعر جوان تبریزی در اختیارم گذاشت. این و این و این هم قونقا از زوایای مختلف‌اش. پيرامون ساخت تنديس نخستين ترامواي اسبي ايران در ميدان «قونقاباشي» تبريز هم این‌جا بخوانید.

خاطره‌ای از شاختای پادگانی در مرند را که آیدین فرنگی نوشته است این‌جا و شعر آذری آخرین پاییز وحید طلعت را که خود نیز به فارسی ترجمه‌‌اش کرده است، اگر دوست دارید بخوانید.

ترانه‌ی تبریزیم عارف را می‌توانید این‌جا گوش کنید و همه‌ی عکس‌های حق‌دوست را از بارش برف اخیر در تبریز، این‌جا ببینید.

پنجره‌نی باغلاما، من گدیرم آغلاما

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007

بکشت غمزه‌ی آن شوخ بی‌گناه مرا

فکند سیب زنخدان او به چاه مرا

غلام هندوی خالش شدم ندانستم

کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا

دلم به‌جا و دماغم سلیم بود ولی

ز را‌ه‌رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به راه دیده و دل

هنوز هیچ نمی‌باشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم

ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده

اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار برمدار امید

که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

عبید زاکانی

بوق و باران و این خیابان

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007

عکس از لیلا ملک‌ممدی

شب توی فکرش بود

خیابان قدس امروز صبح

و

باران

این عکس را که ساعت ۷:۴۵ امروز از خیابان قدس گرفتم با بوق و باران ببینید!

«ژاله اصفهانی» در راه‌های آن‌سوی جهان می‌دود

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007
ژاله اصفهانی که شاعر بود، پنج‌شنبه هشتم آذر در بیمارستانی در لندن درگذشت. نخستین و آخرین بار اسم او را سال‌ها پیش در کتاب «چشمه‌های روشن» زنده‌یاد غلامحسین یوسفی دیدم و نمی‌دانم چراژاله اصفهانی فکر می‌کردم مرده است که نمرده بود و دو روز پیش مرد.مجموعه‌ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان «زنده رود» در مسکو منتشرشد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتاب‌های اگر هزار قلم داشتم، البرز بی‌شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده‌ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.

همه‌ی ‌چیزی که درباره‌ی زندگی این شاعر می‌شود گفت، در این‌جا موجود است.

این هم شعری از ژاله اصفهانی:

می‌دود آسمان/ می‌دود ابر/ می‌دود دره و می‌دود کوه/می‌دود جنگل سبز انبوه/ می‌دود رود/ می‌دود نهر/ می‌دود دهکده/ می‌دود شهر/ می‌دود، می‌دود دشت و صحرا/ می‌دود موج و مهواره و ماه/ می‌دود زندگی خواه و ناخواه/ من چرا گوشه‌ای می‌نشینم؟/ می‌دود موج بی‌تاب دریا/ می‌دود خون بی‌رنگ رگ‌ها/ می‌دود فکر/ می‌دود عمر/ می‌دود، می‌دود، می‌دود راه

پیاده‌روی فریدون فروغی، سلینجر و بایزید در خیابان چهل و چندم

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007
نرم‌افزاری از فریدون فروغی چندی پیش رسید از دست محبوبی به دستم و پس از گوش دادن، متوجه شدم که کنسرتی است متعلق به سال چندم پیش از انقلاب. بر همگان واضح و مبرهن است که درد در همه‌ی ترانه‌های فریدون فروغی بی‌داد می‌کند و از این رو، صدا و ترانه‌های او مخاطبان خاص خود را دارد و این مخاطبان هم بیشتر از قشر تحصیل‌کرده و مثلا روشنفکر هستند. در این کنسرت، فریدون برخی از ترانه‌های آلبوم «دو تا چشم سیاه داری» از جمله «حقه»و «شیاد» را می‌خواند. این دو ترانه آهنگی شاد دارد اما شعرهایش حاوی چنان غمی است که آدم دلش می‌خواهد یک دیوار بتنی پیدا کند و سرش را به کرات به این دیوار بکوبد؛ مثلا در شیاد می‌گوید: «خون جگر از من موی خضاب از تو» یا «کاسه‌ی خون از من تنگ گلاب از تو» باز یا «سوز و گداز از من عمر دراز از تو»؛ آن‌وقت جوانان و غیرجوانانی که در کنسرت مذکور هستند، در هنگام شنیدن این دو ترانه واکنش‌های مخاطبان آقاسی، مهوش و … را از خود بروز می‌دهند. خوب به من چه!سلینجر هم که باعث خرسندی روشنفکران جوامع غرب و شرق است، در داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» از مجموعه‌ی «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» به ناگاه دست یک دختر سی‌هشت ساله‌ای که از قضا مقامی نیز در حزب نازی داشته را می‌گیرد و وارد داستان می‌کند. این ورود به این شکل است که گروهبان دوم ناشناسی که پس از جنگ جهانی دوم دچار مشکلات روحی شده است در صفحه‌ی نخست کتاب «دوران شکوهمند» با این جمله مواجه می‌شود: «خداوندا، زندگی جهنم است». این جمله را همان دختر در صفحه‌ی اول همان کتاب نوشته است. آن‌وقت آن گروهبان مدادی برمی‌دارد و زیر جمله‌ی آن دختر که به آلمانی هم نوشته شده بود، به انگلیسی این جملات داستایوسکی را می‌نویسد: «پدران و مادران، وقتی فکر می‌کنم جهنم چیست؟ به این نتیجه می‌رسم که جهنم رنج موجودی است که توان دوست‌داشتن ندارد.»

اگر در همین‌جا بی‌خیال روشنفکران معاصر جامعه‌ی خودی و ناخودی شوم، یکراست می‌روم سراغ عرفا، ادبا، شعرا و هر جمع مکسر دیگری که مربوط به روشنفکری در میان قدما می‌شود؛ بسکه این‌ها اعتماد به‌نفس دارند و داشتند خوب. من مانده‌ام که بایزیدجان این هوا اعتماد به نفس را از کجا آورده است که می‌گوید: «خواهم که قیامت برخیزد تا خیمه‌ی خویش بر در دوزخ زنم. دانم که دوزخ چون مرا بیند سرد شود و من رحمتی باشم خلق را». به نظرم عرفا قبل از این‌که عرفا بشوند، شعرایند؛ چون در هر دوره‌ای تنها شاعران، معتمد این همه اعتماد به نفس‌اند.

این شعر مصطفا خلجی و این شعر عباس حسین‌نژاد قشنگ است.

شعر زیر را هم علیرضا روشن سروده:

تا استخاره‌ام خوب آید

شیرازه‌ی دیوان نیم‌گشوده‌ی لب‌هایت را

به نیت فالی فرخنده

می‌بوسم و بر پیشانی می‌گذارم

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد یکی در بیابان سگی تشنه یافت

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007
بایزید گفته: «خوش می‌داشتم اگر خدای تعالی همه دنیا را لقمه‌ای کند و مرا دهد تا آن را در دهان سگی نهم تا خلق به دنیا فریفته نشوند. و اگر مرا به جای همه خلق به آتش دوزخ عذاب کند، با آن دعوی که مرا در محبت او بوده است، کار بزرگی نیست. و اگر بر همه خلق ببخشاید ازو کار بزرگی نیست که می‌گوید من بر خلق رئوف و مهربانم.»درباره‌ی همین بایزید هم تاریخ می‌گوید: «مردی مجوسی را گفتند مسلمان شو! گفت اگر مسلمانی آن است که بایزید دارد مرا تاب آن نیست و اگر آن است که دیگران دارند، خواهان آن نیستم.»

از کتاب «دفتر روشنایی» تألیف «محمدرضا شفیعی کدکنی»

یکی رفت و یکی موند، یکی کله‌شو جنبوند

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2007

تیتر این یادداشت به خاطر بازداشت‌شدن رضا ولی‌زاده یک روز پیش از سالروز تولدش، تیتر این یادداشت شد. رضا ولی‌زاده پیش از آن‌که روزنامه‌نگار شود، شعر می‌گفت. در سال‌های ۷۸ و ۷۹ مدیر برخی از انجمن‌های ادبی مثل لاله بود که نوجوانانی چون من برای خواندن شعر خود به آن انجمن‌ها می‌رفتند و شعرهای ولی‌زاده را دوست داشتند. بعدا دیگر شعر نگفت و مستقیم‌گویی را به ایهام‌گویی ترجیح داد؛ درحالی‌که با مطالعه‌ی تاریخ درمی‌یابیم که همیشه شاعران به بهترین شکل از حکومت وقت خود و از ستمی که بر مردم زمانه‌شان می‌رفته است، انتقاد کرده‌اند و به نوعی هم در زمان خود و هم در دوره‌های پس از خود تأثیرگذار بوده‌اند؛ اما تاریخ از تأثیرگذاری کسانی که به شکل مستقیم اعتراض کرده‌اند، حرفی نزده است.

تیتر این پست به خاطر خلق‌شدن زیباترین ترانه‌ی اهورا ایمان تیتر این پست شد. آرامین آرام، دیروز در بیمارستانی در کرمان به دنیا آمد. آرامین! ای کاش در هر ماهی به غیر از آذر به دنیا می‌آمدی. می‌آمدی اما آذر نمی‌آمدی.