ناخــــــانا

شعر ایران جذام گرفته است

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

گراناز موسوی

به اعتقاد «گراناز موسوی» شاعر مجموعه «پابرهنه تا صبح»، شعر امروز ایران جذام گرفته است.
او در نشستی ادبی که با شاعران و نویسندگان اراکی داشته گفته است: «اتفاقاتی که در چند ساله‌ی اخیر در شعر ایران افتاده باعث پریشانی و حرکت اضمحلالی شعر شده است. هنوز تکلیف ما با خودمان روشن نیست و رفته رفته این بیماری دامن‌گیر همه‌ی شعر ما شده است که من آن را جذام نامیده‌ام.

گزارش کامل این نشست و عکس‌های آن را این‌جا بخوانید و ببینید.


فكر نمي‌كردم خداي هامون به اين زودي‌ها بميرد

Advertisements

بنشينم و صبر پيش گيرم

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

شب گذشته رييس جمهور محترم كشورم در گفت‌وگويي كه با كانال يكِ رسانه‌ي ملي داشت، حرف‌هاي خوبي زد. او كه هر لحظه لبخندي تازه بر لبانش شكوفا مي‌شد گفت كه ما از نظر فرهنگي، ورزشي، علمي و كلن از هر نظر در اوج شكوفايي قرار داريم.

به گفته او تمام اين شكوفايي‌ها به دو سال اخير بازمي‌گردد؛ يعني درخت‌هاي علم و دانش و فرهنگ و ورزش و بينش و همه درخت‌ها در همين دوسه‌سال اخير سر از خاك بيرون آورده و نهال شده و رشد كرده و ساقه و جوانه و شاخه و ميوه و چيزهاي ديگر زده و داده‌اند.

مثلن درباره ورزش گفت: من فکر مي کنم در دو سال و ده ماه اخير به اندازه ده سال در مسابقات و رقابت‌هاي ميادين جهاني، جوانان ورزشکار ما مدال‌هاي رنگارنگ کسب کرده‌اند و هر روز مدالي مي‌گيريم که تعداد آنها بسيار چشمگير و روز افزون است.

و درباره كتاب و فيلم تصريح كرد: در بخش کتاب هم در توليد و تنوع آثار، روندي تصاعدي داشتيم و در نمايشگاه کتاب امسال ديديد که هم بازديد و هم خريد از نمايشگاه با توجه به اينکه قيمت کتاب هم بالا رفته اما خريد چند برابر شده است و ما الان نمايشگاه‌هاي دوره‌اي در تمام استان‌ها برگزار مي‌کنيم و در بخش موضوعات و به روز بودن هم در حوزه‌هاي غير کتاب پيشرفت‌هاي خوبي داشته‌ايم. در بخش فيلم هميشه مشکلاتي داشتيم و در جاهايي کش و قوس وجود داشته ولي به لحاظ حجم، بسيار افزوده شده است و در همين بخش مي‌بينيم که استقبال از فيلم‌هاي ايراني در رقابت‌هاي جهاني چند برابر شده است.

رييس جمهور كشورمان وضعيت فرهنگ عمومي كشور را مطلوب دانست و گفت: در بخش فرهنگ عمومي خيلي خوب رشد کرديم البته برخي جاها را من قبول ندارم اما جوانان و زنان و مردان ايراني واقعا خوب و شايسته‌اند در برخي جاها آلودگي‌هاي اندکي وجود دارد که در مقايسه به ديگر کشورها خيلي کوچک و اندک است و بنابراين من برخي برخوردها را در اين زمينه قبول ندارم و معتقدم مردم ما اهل منطق و گفت‌وگو هستند و حرف‌هاي درست را مي‌پذيرند و هيچ‌کس با کار و روش درست لجبازي نمي‌کند.

محموداحمدي‌ن‍ژاد وضعيت رسانه‌ها و مطبوعات را در حال حاضر بسيار خوب و مناسب و دلپذير و مطبوع و پسنديده و كيفي و جدي و حرفه‌اي و اين‌ها ارزيابي كرد و گفت كه كلن مطبوعات خوبي داريم و در اين ميان دو سه تايي اخبار و گزارش‌هاي دروغ مي‌زنند كه بايد آن‌ها هم هرچه زودتر خوب شوند.

او همچنين روي اين نظر پافشاري كرد كه ايرانيان به هر كجاي دنيا كه مي روند با استقبالي گرم مواجه مي‌شوند و هر چه دو مجري برنامه مذكور تأكيد كردند كه ايراني‌ها در فرودگاه‌هاي كشورهاي غربي و شرقي و شمالي و جنوبي خيلي اذيت مي‌شوند او زير بار نرفت و گفت: من خودم هر كجا كه رفتم با آغوش باز من را پذيرفتند.

او در بخش ديگري از سخنانش هم وضعيت بورس را در كشور ما بسيار ايده‌آل دانست و از افت بازار بورس در همه كشورهاي دنيا خبر داد.

همه‌ي اين اميدواري‌ها را اين‌جا بخوانيد.

خبر داری از من؟

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

haberin var mı taş duvar?
demir kapı, kör pencere,
yastığım, ranzam, zincirim,
uğrunda ölümlere gidip geldiğim
zulamdaki mahzun resim.

haberin var mı?

görüşmecim yeşil soğan göndermiş
karanfil kokuyor cigaram
dağlarına bahar gelmiş memleketimin…

Ahmed Arif

خبر داری ای دیوار سنگی؟
در آهنی؟ پنجره‌ی بی‌نور؟
بالشتم؟ تختم؟ زنجیرم؟
از رفت‌وآمدم در میان مرده‌ها

خبر داری؟

کسی که به دیدارم آمده بود ‌پیاز سبز فرستاده
سیگارم طعم میخک می‌دهد
بهار به کوه‌های سرزمینم آمده

بله، رسم روزگار چنين است

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

«هيهات! سال هاي گريزان چه زود مي گذرند.»*

«بله، رسم روزگار چنين است.»** جناب آقاي كورت ونه گات جونير

*صفحه 25 از رمان «سلاخ خانه شماره پنج» نوشته ي «كورت ونه گات جونير» با ترجمه «ع.ا.بهرامي»

**جمله اي كه در خيلي از صفحه هاي اين كتاب 263 صفحه اي تكرار مي شود

آیین موصلای روستای هریس و عکس‌هایش

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008
اهالی روستای پدری من، هریس، در اوایل خرداد هرسال آیینی برگزار می‌کنند به نام «موصَلا». در این آیین مردان روستا صبح زود از خانه‌هایشان خارج می‌شوند و گوسفندانشان را برای چرا به دامنه‌‌ی کوه «میشو» می‌برند. هنگام خارج شدن از روستا، زنان به بدرقه‌ی مردان و پسرانشان می‌روند و اسفند دود می‌کنند. در حوالی ظهر، گوسفندان شیرده توسط مردان دوشیده شده و به وسیله‌ی کودکان رنگ‌آمیزی می‌شوند؛ رنگ‌های شاد. گوسفندانی که شیرشان دوشیده می‌شود رنگ می‌شوند چون سبب خیر و نیکی شده‌اند و این رنگ‌آمیزی به کودکان سپرده می‌شود تا از این آیین خاطره‌ی خوش در ذهنشان بماند و همیشه تکرارش کنند.

هنگامی که کودکان در حال رنگ کردن پشم گوسفندان هستند، مردان شیر گوسفندان را درون بطری‌هایی می‌ریزند. ظهر، هنگام ناهار، هریسی‌ها مقداری از شیرها را با قند شیرین می‌کنند و با نان می‌خورند. شیرهایی را هم که در بطری‌ها ریخته‌اند به روستا برمی‌گردانند و به فقیران می‌دهند. در این روز هیچ‌کدام از اهالی، حتا مقدار کمی از شیر گوسفندش را نیز به خانه‌ی خود نمی‌برد.
آیین موصلا برای اهالی این آبادی نوعی عبادت به شمار می رود. با توجه به شباهت این آیین با آیین‌های ایران باستان و با توجه به عربی بودن واژه مصلا، احتمال می‌دهم که املای درست عنوان این آیین «مسلا» به معنای تسلی‌دهنده باشد.
روستای هریس از روستاهای آذربایجان شرقی و از توابع شهر شبستر است.

نمایی از روستای هریس

آقا! دماغم درد مي كند از دست شما

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

هنوز به ميدان نرسيده بودم آقا كه اين آقا از آن ورِ ميدان مي‌آمد آقا. يعني رسيده بودم به ميدانِ سماء آقا كه اين آقا با آن چشم‌هاي چپولش من و ماشينم را نديد و زد به در عقب سمت راننده آقا. و لابد با خودش گفته زن است و مي‌ترسد و ترمز مي‌كند و ترمز نكردم. بعد با چنان شدتي كوبيد به من كه ديگر پايم ترمز و گاز را از هم تشخيص نداد آقا و زدم به جدول ميدان. اين آقا با آن چشم‌هاي چپولش ورم دماغ من را نمي‌بيند كه زل زده توي چشم‌هايم؟ آقا نفهميدم سرم به كجا خورد كه ماشينم دیگر روشن نشد. به جدول كه خوردم يك خانم من را از ماشين پياده كرد و گفت كه ماشين را جابه جا نكنم و سريع زنگ زد به 110. خودم هم دو دفعه ديگر به 110 زنگ زدم و نشاني محل تصادف را دادم؛ آن هم وسط ميدان؛ آن هم درست زير متلك‌باران رهگذرانِ آقا. پس از يك ساعت افسر آمد. اما انگار با آن چشم‌هاي ريزش نديد كه آقاي چپول زده به عقب ماشينم و از مسير منحرفم كرده. آقا دماغم خيلي درد مي كند از دست شما.

تفاوت خبرگزاری فارس با مدینه‌ی فاضله‌ی افلاطون

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

اگر خودمان را بزنیم به آن راه و خبرگزاری فارس را مدینه‌ی فاضله‌ی افلاطون بپنداریم و سر از این خبرگزاری درآوریم، به تفاوت فاحش فارس با مدینه‌ی فاضله افلاطون پی خواهیم برد.
تفاوت این است: افلاطون در آرمان‌شهر خود شاعران را راه نمی‌دهد و فارس، زنان را.


از همه‌ی دوستانی که این روزها نگران من بودند و از راه‌های مختلف احوالم را جویا می‌شدند، ممنونم؛ همچنین از آن دسته از دوستانی که برای بیکار نماندن من به این در و آن در می‌زنند و بدون اطلاع و احتمالن برای خشنودی من، قرارهای کاری هماهنگ می‌کنند نیز بسیار متشکرم و باید بگویم که جای نگرانی نیست و هنوز آن قدرها بیکار نشده‌ام.


دیوانه‌ی عزیزم!
اگر بدانم که ۲۴ ساعت دیگر حتمن خواهم مرد و هیچ راه دیگری برای زنده بودن ندارم، می‌روم به منطقه‌ی فندقلوی اردبیل و روی دشت‌های همیشه مه‌آلودِ پر از گل‌های ریز سفید و زردش دراز می‌کشم تا بمیرم. این کار را خدایی می‌کنم.


اسماعیل‌جان! شرمنده کردی. من واقعن این همه نیستم.

سگ می‌بارد از آسمان حال من چه ولگرد است

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز، ز آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلسِتان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نا روان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی

تیتر، برگرفته از این شعر است.

زندگي فروغ و اسطوره گمنامش

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

وقتي پرويز به فروغ گير سه پيچ داد كه شعر گناه را براي كه سروده، فروغ مي توانست كله شقش را بلند كند و زل بزند توي چشم هاي پرويز و از ديوار حاشا برود بالا و برسد به سقف؛ يا خودش را به آن راه بزند و بگويد: «ها!؟ كامي انگار بيدار شده؟ اومدم مادر»

اما هيچ نگفت و به گوشه اي خيره شد. مي توانست بگويد: «پرويز جون! تو رو سنه نه؟ از جونم چي مي خواي داآش من؟ برات بچه هم كه آوردم. چرا بي خيال ما نمي شي؟ تا كي مي خواي رو مخم را بري؟»

اما هيچ نگفت. همه جسارتش را ريخت توي چمداني و با پرويز براي هميشه خداحافظي كرد.

راستي مردي كه بهانه شد تا فروغ پرويز را ترك كند، كه بوده؟ همان مرد خوشبخت؛ صاحب گناه فروغ؛ همان اسطوره گمنام.

اين شعر را براي كدام مرد سروده؟:

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

پي نوشت: ابراهيم گلستان وقتي با فروغ آشنا شد كه فروغ، فروغ شده بود. شعر گناه جزو نخستين شعرهاي فروغ بود؛ همان شعرهايي كه فروغ را به تولدي ديگر رساند.

ای دریغ از هر چه دادم برای دوست

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژوئیه 9, 2008

اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفره‌های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانی‌ش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

آن‌کس که دست من را در دستش می‌فشرد
مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
فریدون فرخزاد

مهم: ترانه‌ی «اسب سپید» را با کمک این‌جا گوش کنید؛ این ترانه در سال ۵۶ با صدای فریدون فرخزاد و آلیس ضبط شده است.
مهم‌تر: چشم سیاه اسبم چون حفره‌های ماه است
مهم‌ترین: آن‌کس که دست من را در دستش می‌فشرد/ مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
اهمّ: بدبختی آخه اسب‌م نداریم