ناخــــــانا

غزلی چا‌پ‌نشده از حسین منزوی

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

شكوفه‌هاي هلو رُسته روي پيرهنت
دوباره صورتي ِصورتي‌ست باغ تنت

دوباره خواب مرا مي‌برد كه تا برسم
به روز صورتي‌ات رنگ مهربان شدنت

چه روزي آه چه روزي كه هر نسيم وزيد
گلي سپرد به من پيش رنگ پيرهنت

چه روزي آه چه روزي كه هر پرنده رسيد
نوكي به پنجره زد پيشباز در زدنت

تو آمدي و بهار آمد و درخت هلو
شكوفه كرد دوباره به شوق آمدنت

درخت، شكل تو بود و تو مثل آينه‌اش
شكوفه‌هاي هلو رُسته روي پيرهنت

و از بهشت‌ترين شاخه روي گونه‌ي چپ
شكوفه‌اي زده بودي به موي پُرشكنت

پرنده‌اي كه پريد از دهان بوسه‌ي من
نشست زمزمه‌گر روي بوسه‌ي دهنت

شكوفه كردي و بي‌اختيار گفتم آه
چقدر صورتي ِ صورتي‌ست باغ تنت

انتشارات آفرینش این غزل حسین منزوی را به همراه نوزده غزل دیگر از این شاعر به‌زودی در کتابی چا‌پ خواهدکرد. البته در این مجموعه قرار است یک مثنوی نیز ـ که منزوی آن را برای سهره‌وردی سروده ـ چا‌پ شود.

فردا شصت‌ویکمین سالروز تولد حسین منزوی است و به همین بهانه دوست داشتم که از او یاد کنم و آن‌قدر ذهنم از غزل‌های این شاعر پر است که درباره‌ی نوع زندگی‌اش، سبک سروده‌هایش و … نمی‌توانم حتی کلمه‌ای بگویم یا بنویسم و ترجیح می‌دهم به نوشته‌های دیگران اکتفا کنم؛ مثلا این نوشته، این نوشته، این نوشته یا این نوشته.

ایسنا و فارس هم به بهانه‌ی تولد منزوی مطالبی نوشته‌اند که دستشان درد نکند.

خیلی از غزل‌های منزوی را این‌جا و برخی از شعرهایش که تبدیل به ترانه شده است را این‌جا ببینید و بشنوید.

این و این، خدایان غزل‌های حسین منزوی است و این هم گزارش خود من از حضور ناگهانی حسین منزوی در خانه‌ی هنرمندان که در کارگزاران چا‌پ شد.

به دل داغون علیرضا روشن

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

دهانش را باز که کرد، عضلات تمام اجزای صورتش، سرش و حتی گردنش گرفت و حسرت خمیازه توی دلش، نه، همه‌ی دلش را گرفت. کش و قوس که به بدنش داد، نداد چون کمرش گرفت. دست‌هایش را که خواست از هم باز کند، صدای استخوان‌های همه‌ی مفاصل آرنج، مچ و انگشتانش در آمد که نکن، گرفت. زور زد که بالاتنه‌اش را از زمین بکند، روی زمین بگذارد، اصلا به این زمین چه که با همه چیز و همه جای آدم کار دارد. گذاشت و از فکر ‌پاها بیرون آمد. یعنی ندید و بیرون آمد. یعنی خواست که بیرون بیاید که نفسش روی همه‌ی بدنش را گرفت. بعد بیرون آمد و گرفت قضیه را یا نگرفت؟ نمی‌دانم. اما سال‌ها بود که گرفته بود؛ خیلی زیاد.

این گرفتن‌های ‌پیاپی نتیجه‌ی جمله‌ای از علیرضا روشن است که در مراسم ختم ‌پدرش و در جواب تسلیت من ـ با دلی خون و چشمانی خون‌تر ـ گفت: «من یک قطره اشکم نریختم. خوب شد که رفت. اگر می‌موند باید نجاری می‌کرد.»

تلخ‌ترين ترانه‌ي لوركاي شاملو

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

دل من و اين تلخي بي‌نهايت
سرچشمه‌اش كجاست؟

وطن يعني لجن

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

استاد خوبم، محمد آقازاده، اگر مي‌دانست كه بازي با وطن، سوزشي است كه از سائيده شدن سنگ نمكي بر روي زخم كهنه‌ي من، ايجاد مي‌شود، شايد هرگز مرا به اين بازي دعوت نمي‌كرد.
يك‌روزي «وطن» براي من آرماني‌ترين واژه بود؛ براي اين واژه شعر مي‌سرودم و با اين واژه جهاني براي خود ساخته بودم. در دوره‌اي اين واژه برايم بي‌معني شد و بار آرماني خود را از دست داد اما امروز وطن براي من همان لجن است. لجني متعفن؛ كثافتي كه بوي گند آن تمام دنيا را برداشته است.
وطن يعني احساس و عقيده‌ي زير پا له‌شده؛ يعني شخصيت سركوب‌شده؛ يعني استعدادهاي مچاله‌شده. وقتي به گذشته‌ي 26 ساله‌ي خودم نگاه مي‌كنم، به خودم حق مي‌دهم كه درباره‌ي وطن‌ام اين‌گونه سخن بگويم. يك روز حيات كوچك خانه‌ي پدري را كه سرزمين شادابي كودكي و نوجواني‌ام بود، وطن مي‌پنداشتم و پدر و مادر و خواهرانم، هموطن‌ام بودند. اما اين مفاهيم شادي‌آور خيلي زود تبديل به غم شدند؛ وقتي كه با انواع بدبختي ثبت‌نام‌شده در مدرسه آشنا شدم. هيچ‌وقت يادم نمي‌رود آن همكلاسي‌ام را كه مجبور به دزدي شده بود و با تدبير! اولياي مدرسه شناخته و شناسانده شد. او هميشه خيلي خيلي بوي سيگار مي‌داد و بعدها كه بزرگ‌تر شدم و با بدبختي، آشناتر؛ فهميدم كه آن بو و آن دود چه بوده و از كجا توي حلق همكلاسي كوچك من مي‌رفته‌است يا هيچ وقت مراسم كادوبازكني روز معلم و صورت سرخ و چشمان خيس چند تا از همكلاسي‌هاي بي‌كادويم يادم نمي‌رود.
وطن يعني سرخوردگي تويي كه دانشجويي و آن چهار نفر ديگر كه با هم انجمن اسلامي دانشگاه را تأسيس مي‌كنيد و به خاطر برگزاري بزرگداشت ملي شدن صنعت نفت در حسينيه‌ي ارشاد، ترس و وحشتي از اخراج‌شدن دامنگيرتان مي‌شود كه ديگر درك شادي را ـ براي همه‌ي عمر ـ از دست مي‌دهيد. وطن يعني به هم خوردگي جلسات سخنراني فلان دكتر و فلان پژوهشگر در دانشگاه به دست كساني در هيبت انصار حزب‌الله؛ وطن يعني فرصتي كه دست يكي از همين انصارحزب‌اللهي‌ها را مي‌گيرد و كارگردانش مي‌كند. وطن يعني تلخ شدن كام جوان تو و جواناني چون تو در پيش و پس وقايع 18 تير.
وطن يعني ناامني خياباني به بزرگي بزرگمهر براي تويي كه زني و اين ناامني از كجا آب مي‌خورد؟ از آن‌جا كه مسوولان فرهنگي و غيرفرهنگي برايشان جوان و جواني مهم نيست تا به گفته‌ي پيري چون آيت‌الله طالقاني گوش فرادهند و براي اين جوان پر از غريزه‌ي بي‌پول جايي يا امكاناتي را فراهم كنند تا آتش طبيعي‌ترين غريزه‌اش دامن عابران خيابان بزرگمهر يا زنان و دختران ميني‌بوس‌هاي ونك ـ نوبنياد، آزادي ـ تجريش، … ـ … را نگيرد.
وطن يعني اين‌كه تو آن قدر بدبختي بكشي كه براي گذران زندگي مجبور شوي علاقه و اعتقادات خود را زير پا بگذاري و هر كار با درآمدتري كه به تو پيشنهاد شد انجام دهي و اين يعني دفن‌كردن استعداد تو.
وطن يعني تويي كه زني، براي گرفتن پاسپورت نياز به رضايت‌نامه‌ي همسر داشته باشي و مادامي كه خط و امضاي همسر را نشان متوليان هر امري ندهي اجازه خارج شدن از كشور را به هر بهانه‌اي ـ تفريح، ادامه‌ي تحصيل، مأموريت و … ـ نداشته باشي.
وطن يعني اين‌كه تو به اندازه‌ي يك مرد يا حتي بيشتر كار كني و در فيش حقوق مرد همكارت، حق فلان و فلان را ببيني و فيش خودت خالي از هر حقي باشد.
به خاطر همه‌ي اين‌ها و خيلي چيزهاي ديگر كه نمي‌توانم بگويم؛ مي‌گويم وطن يعني لجن

بايد طبق قاعده‌ي اين بازي، چند نفر را دعوت كنم و براي اين كار حتما از عباس حسين‌نژاد، مصطفي خلجي، مريم دهخدايي، پندار بهاري و لاله حسن‌پور مي‌خواهم كه با قلم تواناي خود از وطن بگويند و منتظرم كه محمد مطلق هر چه زودتر دعوت استاد عزيز و دردمندمان، محمد آقازاده، را اجابت كند.

عشق رواني

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007
دوستت مي‌دارم
درست مثل همين خودكاري كه روان مي‌نويسد

نذيرشنبه و صدا و سيماي شرمنده

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

بدون هيچ مقدمه و اشاره‌اي با تك‌تك سلو‌هاي وجود خودم، وجود نياكانم، وجود فرزندانم، وجود واژگان ذهن و زبانم و وجود همين وبلاگم، از شما كه نجيبيد و اديب، معذرت مي‌خواهم و اميدوارم كه برنامه‌ريزان و برنامه‌سازان صدا و سيماي لوده‌پرور كشورم را ببخشيد كه فرهنگ شما ـ كه همان فرهنگ ماست ـ را نمي‌شناسند و با ادبيات شما ـ ادبيات ما ـ بي‌گانه‌اند. آن‌ها چيزي از 80 سال داستان‌نویسی افغان نمي‌دانند و «در گريز گم مي‌شويم» محمدآصف سلطان‌زاده را نخوانده‌اند. آن‌ها بهترين غزل‌هايي كه امروز در حال خلق شدن است را از زبان جوانان شما نشنيده‌اند و سيدضياء قاسمي شاعر و نجابتش را نمي‌شناسند و با همسر و فرزندانش همسفر نبوده‌اند. آن‌ها در جشن‌ها و عزاداري‌هاي شما شركت نكرده‌اند و آرامشتان را هنگام برگزاري آيين‌هاتان نديده‌اند. آن‌ها محمد مطلق نيستند كه به يادداشت مترو برسند.

آقاي محمدكاظم كاظمي شاعر كه از لهجه‌ي فارسی افغانستان در ‌چهارخانه و نذيرشنبه‌ي آن رنجيده‌اي! پدر من هم سال‌هاست ـ پيش و پس انقلاب ـ كه از برخي برنامه‌هاي صدا و سيماي كشورم ـ كه لهجه‌اش را به تمسخر مي‌گيرند ـ رنجور است. ترك، كرد، لر، بلوچ، عرب، افغان همه و همه به نوعي از اين رنجش‌ها در امان نبوده‌ايم و امروز اين رنجيدن‌هاي پياپي بخشي از زندگي همه‌ي ما شده است.

چندي پيش نيز در بخشي از پست لوده‌گيسم حاكم بر محافل ادبي! به لوده‌گي كه از طريق صدا و سيما در حال ترويج است، اشاره كرده‌بودم و متأسفم از اين‌كه سازمان‌هايي چون صدا و سيما به بخشي از اهداف نافرهنگي خود كه همان لوده‌پروري است رسيده‌اند؛ چراكه من از طريق تكرار بخش‌هايي از ديالوگ‌هاي سريال مذكور توسط برخي همكارانم ـ كه مسلما جزئي از اين اجتماعند ـ كنجكاو شدم تا وقت باارزشم ـ كه مدت‌هاي زيادي است صرف ديدن و شنيدن برنامه‌هاي صدا و سيما نمي‌شود ـ را براي ديدن يك قسمت از اين سريال هدر دهم و مانند همه‌ي افغانستان رنجيده‌خاطر شوم.

نخستين لحظات سال جديد شاهديم كه از چند كانال صدا و سيماي كشور «اتحاد ملي و انسجام اسلامي» به عنوان شعار سال مطرح مي‌شود و سال هنوز به نيمه نرسيده، سيماي زشت اين مملكت از پس شعار مذكور به خوبي برمي‌آيد! درباره‌ي اين پارادوكس مي‌توان ده‌ها جلد كتاب نوشت!

اين را هم عباس حسين‌نژاد پس از خواندن اين پست برايم فرستاد.

گراناز موسوي؛ اتفاقي مبارك در اواخر دهه‌ي هفتاد

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

نه آدمم نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هر بار مي‌افتم
دو تكه مي‌شوم
نيمي را باد مي‌برد
نيمي را مردي كه نمي‌شناسم

«گراناز موسوي» در روزهاي پاياني دهه‌ي هفتاد، رفت توي كار «خط خطي روي شب»‌هاي من و باعث شد من همه‌ي آن شب‌ها را «پابرهنه تا صبح» قدم بزنم؛ اما نحسي «آوازهاي زن بي اجازه»ي او، اوايل دهه‌ي هشتاد مرا گرفت.

شعر بالا و چند شعر ديگر از گراناز، از شعرهاي انگشت‌شمار دهه‌ي هفتاد است كه ذهن من و خيلي‌هاي ديگر را درگير خود كرد و متأسفم از اين‌كه «آوازهاي زن بي‌اجازه‌»ي او در اين دهه، اجازه‌ي درگيري ذهن را از مخاطب گرفت.

درباره‌ي گراناز و اشعارش اين‌جا، اين‌جا، اين‌جا، اين‌جا و خيلي جاهاي ديگر مطالبي آمده است؛ مثل گفت‌وگوي شرق با گراناز موسوي.

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

مردمك چشمم را به ماشين له‌شده‌ي توي تلويزيون كوبيدم و روي كلمه‌هايش خواستم دقيق شوم كه يك گلبول ـ نمي‌دانم سفيد بود يا قرمز ـ توي گلوي سياه‌رگ‌ام گير كرد و راه آن سفيد و قرمزهاي ديگر را بست و سفيدها در دهليز چپ و سياه‌ها نه قرمزها يا همان سياه‌ها در دهليز راست تجمع كردند. اسم و فاميل را كه مي‌پرسيد كار به جايي رسيده بود كه بعضي‌ها بعضي ديگر را به ديواره‌ي چپ و راست آئورت مي‌كوبيدند و بعضي ديگر كه اعصاب پاراسمپاتيك‌شان خرد شده بود، با كله مي‌رفتند توي ديوارهاي دهليزها. اوج ناامني و بحران در قلب‌ام، باعث شد رگ‌هاي خوني از وظيفه‌ي خود شانه خالي كنند و به پلاسماها روي خوش نشان ندهند و فكر مي‌كنم به همين دليل، كارد سيتوپلاسم به مغز استخوان‌ام رسيد و با فرياد، اسم بيمارستان را پرسيدم. به خودم كه آمدم؛ نه به خودم نيامدم؛ به همان ماشين له‌شده‌ي توي تلويزيون آمدم؛ به بالاي سر پدر آمدم؛ در به در آمدم؛ رفت پدر من آمدم؛ اصلا نيامدم؛ رفتم كه بيايم؛ آمدن و رفتن يادم رفت.

سفيدها كه مي‌آمدند و سياه‌ها كه مي‌رفتند، او اسم پدر را ـ نمي‌دانم براي بار چندم ـ پرسيد و نمي‌دانم سفيدي من بود يا سياهي من كه يك اسم را تحويل ميكروب‌هاي نفس توي گوشي داد و نفس پدرم را آزاد كرد؛ اين‌بار گلبول‌هاي سفيد و سياه دخترعمويم به جان هم افتادند.

دعواي نويسنده‌هاي مذهبي و ضدمذهبي از نگاه سيدمهدي شجاعي

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2007

گفت‌وگوي دو ساعته‌ي من با سيدمهدي شجاعي كه قرار بود در شرق چاپ شود، با تيتر «آرام آرام متولد مي‌شويم» در اعتماد چاپ شد.

عكس‌هاي اين گفت‌وگو را كاوه بغدادچي عزيز گرفته كه عكس‌هاي او هم‌اكنون در نمايشگاه عكاسان ايراني در ايتاليا به نمايش درآمده است.