ناخــــــانا

حرامیان و ماه حرام

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 27, 2009

حکومت جمهوری اسلامی ایران، سی سال در کتاب های حوزه دین و معارف سیستم آموزشی خود، به کودکان و نوجوانان وطن آموخت که محرم ماه حرام است و در ماه حرام، مسلمان نباید خون انسانی را بریزد؛ اما امروز، عاشورای خونین هزارو سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی، همین حکومتی که به ناحق سال ها بر مردم وطنم حکم راند خون خواهران و برادران بی گناهم را بر زمین ریخت.

حرامیان حکومتی، سال ها ـ به قول نویسنده ای بزرگ ـ با بهره گیری از لفاظی مذهبی مردم را فریب دادند. آنان سال ها جان و مال مردم را چپاول کردند و مکرشان در حدی بود که هر سال در عزای امام حسین و در برابر دیدگان مردم، بر زمین نشستند و افتخارشان این بود که به جای تکیه دادن بر تخت حکومت، نه روی فرش که روی موکتی می نشینند و از مردمند. همین مکاران در ماه های اخیر مردم را زدند؛ شکنجه کردند؛ کشتند و امروز نیز بر مردم گلوله گشودند و دختران و پسران، مادران و پدران سرزمینم، ایران، را در خون غلتاندند.

در سال هایی که سپیدی های بهترین دوران زندگی مان را در نظام آموزش و پرورش حکومت ایران سیاه کردیم؛ هر سال اهمیت ماه های حرام در کتاب های درسی مان تکرار شد و هر سال شنیدیم و خواندیم که در ماه حرام جنگ و خونریزی حرام است. محمد در قرآنش 4 ماه را حرام دانسته و یکی از این ماه ها، محرم است. حاکم جامعه اسلامی باید برای مردم در این ماه، آرامش و امنیت فراهم کند. در کتاب های مان خواندیم حتا پیش از ظهور اسلام در عربستان، اعراب جاهلى حرمت این ماه‏ها را رعایت کرده‏اند؛ به گونه‏اى که اگر قاتل پدر خود را در این فاصله زمانى مشاهده مى‏کردند، به او کارى نداشتند.

همچنان خواندیم: «سرآغاز حرمت ماه‏هاى حرام، آغاز آفرینش آسمان‏ها و زمین است؛ در روایتى از امام باقر آمده است: «به احترام کعبه، خدا حرمت ماه‏هاى حرام را در کتاب خود، همان روزى که آسمان و زمین را آفرید، وضع کرد که سه ماه آن پشت سر هم و یک ماه آن جداگانه است.»»

در باره ماه‌های حرام بارها و بارها آیه 36 سوره توبه را برایمان تکرار کردند که می گوید: «اربعه منها حرم…؛ چهار ماه از دوازده ماه دارای حرمت بیشتری است که ما آنها را ماه حرام قرار داده‌ایم.»

تفسیر این آیه را به خوردمان دادند و گفتند مفسران به کراهت جنگ و قتال در ماه‌های حرام اشاره کرده‌اند. این آیه را برایمان تفسیر کردند و گفتند مرحوم طبرسی صاحب تفسیر «مجمع البیان» می‌نویسد: «معنای حرم در آیه این است که خداوند انجام حرام را در این ماه‌ها، گناه عظیم‌تری معرفی کرده است و عرب قبل از اسلام نیز حرمت و جایگاه ویژه‌ای برای این ایام قائل بودند به گونه‌ای که اگر یکی از آنان قاتل پدر خویش را دراین ایام می‌یافت به او حمله نمی‌کرد و همانا خداوند برخی از این ماه‌ها را دارای حرمت و جایگاه بیشتری معرفی کرده است، به دلیل علم خداوند است به مصلحتی در جلوگیری از ظلم در این ماه‌ها به خاطر عظمت و منزلت آنها می‌باشد»

در کتاب‏های فقهی شان و در ماده 299 قانون مجازات اسلامی شان ذکر شده که در ماه‏های حرام، دیه از هر نوع که باشد، یک سوم اضافه می شود.

این مطالبی ست که حکومت جمهوری اسلامی ایران سال ها علاوه بر کتاب ها، در رسانه های خود نیز تکرار کرد؛ اما امروز مردم بی گناهی که به آنان باورانده شده بود محرم ماه حرام است و در ماه حرام، امنیت جانی دارند زخمی و کشته شدند؛ مردمی که قرار بود مطابق هر سال به عزاداری بپردازند و اعتراض خود را نسبت به ظلم و خشونت حکومت شان تنها با سردادن شعار بیان کنند، مظلومانه به خاک و خون کشیده شدند.

سی سال در بوق و کرنا کردند که سیاست ما عین دیانت ماست. سی سال در ایام محرم بر منبرهاشان تکیه زدند و گفتند هدف امام حسین از قیام عاشورا، هدفی سیاسی بود؛ آنگاه امسال که مبارزات مردم لرزه بر اندامشان افکنده است باز بر منبرهاشان تکیه زدند و این بار سخنانی متفاوت از سی سال پیش، بر زبان هاشان راندند و گفتند مردم عزاداری محرم را سیاسی نکنند. هموطنان من که سی سال متین و صبور، استقامت کردند و بر ظلم هایی که از سوی حکومت بر آنان رفت، با دیده اغماض نگریستند، امروز تحملشان سر آمده و تاب سرکوب و مکر و حیله را ندارند. آنان عاشورای سیاسی حسین را امروز تکرار کردند و باز در ماه حرام کشتار مسلمانان به دست مسلمان نمایان تکرار شد.

در عکس های بالا جنایات امروز حکومت ایران را مشاهده می کنید؛ عاشورای خونین امروز

مردم در آستانه فتح پایگاه های پلیس در تهران

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 27, 2009

 

درگیری در سر خیابان رودکی
مردم با عقب راندن نیروی انتظامی به داخل فرماندهی راهنمایی و رانندگی، تا نزدیکی گرفتن این مقرر نیروی انتظامی پیش رفتند
عکس نخست پلاک یک خودروی انتظامی است

کشته ها و زخمی ها در بیمارستان نجمیه ی تهران

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 27, 2009

به گزارش شاهدان عینی بیمارستان نجمیه تهران واقع در تقاطع حافظ و جمهوری مملو از مجاهدان زخمی است. به دلیل کثرت مجروحان و غافلگیری کادر بیمارستان احتمال مرگ مجروحان بالا رفته است. یک شاهد عینی می گوید کسانی که به بیمارستان آورده می شوند از ناحیه سر و سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفته اند. همچنین از سطح شهر خبر می رسد مردم در میدان ولی عصر ایستگاه پلیس را به آتش کشیده اند. دامنه ناآرامی ها کم کم به محله های حاشیه شهر کشیده می شود.

همچنین مردم در ایستگاه های مترو در محاصره وحشیانه نیروهای دیکتاتور قرار گرفته اند و به شدت با آنها برخورد می شود. به نظر می رسد رسانه های خارج از ایران نمی توانند حجم جنایت و سرکوب را منعکس کنند.

هرکه در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 26, 2009

سبزها و تردید در حمایت از محمد نوری‌زاد

مهدی اورند

کسی که سال‌ها خامنه‌ای را نه با پیشوند‌های مرسوم حوزوی که با ادبیاتی عرفانی «مولانا» خطاب می‌کرد، امروز دربند اوست. شاید او همیشه چون سال‌هایی که در کیهان می‌نوشت ادبیات عرفانی را هم شمشیر یکدمی می‌دانست و هرگز نیز حاضر نشد در این بیت خواجه شیراز (در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان‌جا/ سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت)  دم دیگر را ببیند و دریابد. محمد نوری‌زاد ـ که دیرگاه دم را دریافت ـ از خیل هزاران پاپس‌کشیده نظام جمهوری اسلامی‌ست. بسیاری از ما به صف بی‌شکل و توده نامنسجم روبه‌روی‌مان نگاه می‌کنیم که هر ازگاهی کسی پنهان و آشکار در تاریکی یا روشنایی پیوندهای سی ساله خود را با آن می‌گسلد و به جمعیت ما می‌پیوندد؛ آنگاه از خود می‌پرسیم: «بازگشتش را به کدام قربانی باید تهنیت گفت که او و بسیاری دیگر مثل او پیشاپیشِ خود، قربانیان بسیاری را به قربانگاه فرستاده‌اند.»

معترضان ایرانی از روزی که مهدی کروبی و میرحسین موسوی را پیشاپیش یا در کنار خود و در صف مبارزه‌ای که نالان نالان از زیرزمین سی ساله سرکوب بیرون می‌آمد پذیرفته‌اند، می‌دانند که در آزمونی تاریخی و سرنوشت‌ساز  شرکت می‌کنند که در آن داعیه‌داری نیست تا با گرزهای گران ایدئولوژی، دوباره ما را به خودی و غیر خودی تقسیم کند. سبز اصیل و سبز تواب، سبز حداکثری و سبز حداقلی، سبز مطلقه یا سبز علی‌الاطلاق و …

امروز بسیاری بر این عقیده‌اند که نباید از محمد نوری‌زاد ـ چنان‌که از دیگر اسیران جنبش سبز حمایت می‌کنیم ـ حمایت کرد و او در جرگه حکومت ریشه‌دارتر است و در بوق حکومت بیش از آن دمیده است که به چند نامه تند و سرگشاده بتوان به او اعتماد کرد. بسیاری حتی نمی‌توانند عنوان پدر جنبش سبز را برای مرحوم آیت‌الله منتظری برتابند؛ چراکه او را از بانیان دامی می‌دانند که سی سال است از پایمان باز نشده و همواره دلایلشان درهای تردید را باز می‌کند. جنبش سبز باید موقعیت حساس تاریخی خود را بازنگرد و بداند که در مقطعی ایستاده است که باید تصمیم بگیرد و چون تصمیم گرفت درهای تردید را ببندد. آیا ما سخاوتمندانه گنج رنج سی ساله‌مان را در لحظه تاریخی به هم بر آمدن زخم‌ها با این بازگشتگان از صف حرامیان سهیم خواهیم شد؟

اگر چنین نکنیم آیا خود بنای جمهوری اسلامی تازه‌ای را بنیان نخواهیم گذاشت که در آن نه دست‌های رحمت درکار بود نه گوشی تا زمزمه همنوایی را در لباس دشمنش بشنود. ما امروز در حال فتح قلعه‌هایی هستیم که بازماندگانش به ما روخواهند کرد. محمد نوری‌زاد یکی از آن‌هاست. ما باید او را دریابیم؛ حتی اگر در آخرین نامه خود به مولا و مرادش زهر را در جامی از محبت فرزندی به او نوشانده است. محمد نوری‌زاد قلم اثرگذاری دارد و وفادارانه انتقاد کرده است؛ جرم وفاداری یک منتقد ناصح بخشودنی است. ما باید خود را مهیای پذیرفتن مردان و زنان بسیاری کنیم که در آینده از توده بی‌شکل روبه‌رو جدا می‌شوند و به سوی جنبش سبز می‌آیند.

جنبش سبز پیش و بیش از آنکه جنبشی سیاسی باشد رفرمی اجتماعی‌ست که فریادش دفاع از آزادی‌های آدمی و حقوق شهروندی‌ست. شیخ ابوالحسن خرقانی می‌گوید: «هر که در این سرای در آید نانش دهید و از ایمانش نپرسید…»

لینک این یادداشت در جرس

ایران؛ مادر داغ داری که نباید بگرید

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 23, 2009

برای چهلم رامین پوراندرجانی:

کشور من، این روزها، مادری‌ست که حکومت داغ فرزند بر دلش گذاشته و از او می‌خواهد در عزای فرزندش سیاه نپوشد، نگرید و درباره‌ی علت مرگ فرزندش راست نگوید.

بی‌اعتمادی مطلق مادران به دستگاه قضایی، قاضی و قضاوت یکی از نتایج دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری ایران است. مادری که فرزندش دستگیر شده یا زندانی‌ست اگر از حال و مکان او مطلع باشد به هر دری می‌زند تا بفهمد جرم فرزندش چیست؟ اگر از حال و روز فرزندش بی‌خبر باشد دست به دامن همه‌ی عالم می‌شود تا نشانی از او بیابد و اگر داغ فرزند بر دلش گذاشته باشند به خدای‌ش پناه می‌برد و کسانی را که داغدارش کرده‌اند به خدا واگذار می‌کند. رامین پوراندرجانی، پزشک سرباز وظیفه‌ای بود که در ماه‌های اخیر از بد حادثه شکنجه‌شدگان بازداشت‌گاه کهریزک را معالجه می‌کرد. او که درباره‌ی شکنجه بازداشت‌شدگان، تجاوز به آنان و دلایل مرگ‌شان زیاد می‌دانست چهل روز پیش درگذشت و گفتند خودکشی کرده است. او مادری دارد که داغ فرزند جوان بر دلش گذاشته شد. به مادر رامین گفته بودند حق برگزاری مجلس عزا را ندارد و باید به همه بگوید فرزندش خودش را کشته است.  این مادر دست به دامن دادسرا و قاضی و محکمه شده و جوابی نگرفته و در نهایت کسانی را که به دروغ می‌گویند فرزندش خودکشی کرده، به خدا سپرده است. رامین پوراندرجانی سال‌ها پیش با رتبه‌ی دو رقمی در رشته‌ی پزشکی دانشگاه دولتی تبریز پذیرفته شده و پس از فارغ‌التحصیلی، به گفته‌ی پدرش برای خدمت به وطنش، به سربازی رفته بود. راستی چه کسی می‌داند تحمل داغ فرزند برای مادر دشوارتر است یا  پدر؟ پدر رامین هم به هر دری زده اما جوابی نگرفته است. او می‌گوید: «نمی‌خواهند هیچ جوابی بدهند و ما همه‌چیز را به خدا سپرده‌ایم؛ چون نه کسی را داریم که کمکی بکند و نه کسی به این موضوع رسیدگی می‌کند.»  پدر رامین دوست ندارد کسی فرزندش را پزشک کهریزک عنوان کند. او گفته رامین نه کادر رسمی ناجا بود و نه کادر کهریزک و از همه خواسته است برای فرزندش عنوان پزشک کهریزک را به‌کار نبرند. راستی این روزها واژه‌ی کهریزک برای چند مادر و چند پدر یادآور داغ فرزند است؟ این روزها واژه‌ی انتخابات داغ دل چند مادر را تازه می‌کند؟ چه کسی می‌داند پس از انتخابات به چند مادر گفته شده برای داغ فرزندش نمی‌تواند عزا بگیرد؟

در بخشی از نمایشنامه ی «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی «نوشته ی «ماتئی ویسنی یک» آمده است: «کشور من شبيه مادريه که اين نامه رو براش فرستادند: «پسرت رو کشتيم. اگه مي خواي برات جسدش رو بفرستيم تا خاکش کني، برامون سه هزار دلار تهيه کن.»

گفت وگوی روز آنلاین با پدر و مادر رامین پوراندرجانی را ادر این نشانی بخوانید:

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/////-0593baf958.html

لینک این یادداشت در جرس

دکتر رامین پوراندرجانی قربانی اعتقادات پاک خود و تعهدش به سوگند پزشکی شد

 

عروسی خون/ ترانه ای برای این روزهای ما

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 21, 2009

ترانه ای از «مهدی اورند»

بارون می یاد شَرَق شَرَق
از ابرای اَجَق وَجَق
خون می چکه از آسمون
تو ناودونای تَق و لَق
جهازکِشا سر می رسن
قد خَدَنگ و شق و رق
سرای بریده می یارن
رو شونه شون طبق طبق
هاجر عروسی می کنه
«سگا به دورش وق و وق»

بارون می یاد کُرور کُرور
رو جاده های بی عبور
رو خونه های بی چراغ
تو کافه های سوت و کور
هزار تا قبر بی نشون
با مرده های گم و گور
مردای مست تبر به دست
زنای هرزه لخت و عور
هاجر عروسی می کنه
تو رخت خون؛ خدا به دور

بارون می یاد انَر انَر
تو شب سیاه بی سحر
از آه سرد جنگلا
آتیش گرفته خشک و تر
اشک سیاه و خون دل
دشت و گرفته سرتاسر
خنجر و خلعت می یارن
حرومیای بی پدر
هاجر عروسی می کنه
داد می کشن: هاجر … هاجر

بارون می یاد قلندری
تو کوچه دربه دری
الو گرفته آسمون
تو خون ماه دیگری
جغد سیاه و پیر و شوم!
بسه دیگه دری وری
زیر سرت ساز می زنن
چاهارتا لوطی عنتری
هاجر عروسی می کنه
نکنه خود تو هاجری

بارون می یاد تَغار تَغار
مرده می یاد قطار قطار
پر شده از لاله زمین
سینه خاک نگار نگار
تو گرده مون خنجر و خار
تو سینه داغ بی شمار
به جای طاق نصرتا
تو میدونا چوبه دار
هاجر عروسی می کنه
هوار
هوار
هوار
هوار

برنامه ریزی برای نابودی نظام از سوی برنامه ریزان نظام در 30 سال

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 12, 2009

یکی از مأمورانی که نه از پلیس بود و نه از نیروی انتظامی، در یکم تیر و در تجمع میدان هفت تیر، به دیگری گفت: «دستور اومده هر کی سیاه پوشیده رو بگیریم.» و شنید: «آخه مگه می‌شه هر کی سیاه تنشه رو بگیریم؟ این همه سیاه». گرامی‌داشت کشته‌شدگان سی‌ام خرداد، شنبه‌ی سیاه، بهانه‌ی برگزاری تجمع یکم تیر در میدان هفت تیر بود. در این تجمع قرار بود مردم با لباس سیاه حاضر شوند و با نماد عزاداری، اعتراض خود را به کشتار جوانان در روزهای پس از انتخابات و در تجمعات اعتراضی نسبت به تقلب در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اعلام کنند. در این تجمع بسیاری از شرکت‌کنندگان دستگیر شدند و روزها، هفته‌ها و ماه‌های خود را در زندان سپری کردند و می‌کنند. من نیز که در این تجمع حضور داشتم هنگامی‌که از ضلع شمال غربی میدان هفت تیر به ضلع جنوب غربی در حرکت بودم، نرسیده به پل هوایی، مکالمه‌ی بالا را از زبان نیروهای سرکوب‌کننده شنیدم و نیز با چشمانم دیدم بسیاری از جوانانی که با لباس سیاه، در حال گذر از میدان بودند، دستگیر شدند. مقامات بالای حکومت جمهوری اسلامی ایران که سال‌ها برای سیاه و تیره‌کردن جامه‌های مردم تلاش کردند و با وضع قوانین و صدور دستوراتی مبنی بر تیره شدن رنگ لباس‌های فرم مدارس، دانشگاه‌ها و اداره‌ها، استفاده از رنگ‌های شاد و روشن را از ذهن جامعه دور کردند در آن تجمع و چند تجمع دیگر از این عرف به وحشت افتادند. در تمامی سال‌های مدرسه، دانشگاه و پس از آن در محیط‌هایی که کار کردم و به نحوی به دولت وابسته بود، همواره دیدن ابلاغیه‌هایی روی بردها که از من و دوستانم یا من و همکارانم می‌خواست تا تیره بپوشیم برایمان مسئله‌ای تازه نبود. گذشته از آن چادر نیز به عنوان حجاب برتر همواره در سی و یک سال گذشته توصیه شده بود و از اتفاق در همان تجمع یکی از همکاران من با چادر دستگیر شد.

در تجمع 16 آذر، یک دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک با نام مجید توکلی برای چندمین بار از سوی مأموران امنیتی حکومت دستگیرشد. پس از آن خبرگزاری‌ها و سایت‌های وابسته به دولت برای تخریب چهره‌ی این دانشجو و با هدف به تمسخر کشیدن جنبش اعتراضی مردم ایران، عکس‌هایی با مقنعه، چادر و روسری از این دانشجو منتشر کرده‌ و گفته‌اند در تجمع 16 آذر این دانشجو با استفاده از مقنعه و چادر قصد فرار داشته است. درباره‌ی این‌که عکس‌ها با حیله‌های فتوشاپ ساخته شده است سخن‌های فراوانی گفته ‌شد و نیز درباره‌ی این‌که رسانه‌های دولت با این‌کار به تمسخر بسیاری از زنانی پرداخته است که چادر به سر می‌کنند نیز بسیاری سخن‌ها گفتند. من قصدم از اشاره به این رویداد، تکرار گفته‌های دیگران نیست بلکه می‌خواهم باز به اشتباه دیگری از قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران اشاره کنم که ظاهرا پس از سی سال دست و پایش را بسته است. تشویق دختران و زنان به استفاده از چادر از سوی حکومت بر کسی پوشیده نیست. چادر فرم برخی از بهترین مدارس دخترانه در ایران است؛ مدارسی که هم بهترین امکانات تحصیلی را دارد و هم بهترین کادر آموزشی را. برنامه‌ریزی در سایر مدارس نیز به‌گونه‌ای بود که دانش‌آموزانی که با چادر به مدرسه می‌آمدند همواره مورد تشویق اولیای مدرسه بودند و حتا برخی چادر را وسیله‌ای کرده‌ بودند برای گرفتن هدیه یا گرفتن نمره. یادم می‌آید در دوران تحصیل برخی از هم‌شاگردی‌هایم، که اتفاقن از خانواده‌های مذهبی نبودند، برای ممتاز و مطرح‌شدن، همواره با خود چادری حمل و در صورت احساس نیاز، از آن استفاده می‌کردند. برخی از دانشگاه‌ها نیز دانشجویان بدون چادر را به محیط خود راه نمی‌دهند و تو اگر حتا دانشجوی آن دانشگاه نباشی و برای کاری بخواهی در آن قدم بگذاری، جلوی در به تو چادری می‌دهند و از تو می‌خواهند تا آن را سر کنی؛ به عنوان مثال دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران و دانشگاه آزاد. در برخی از ادارات دولتی نیز زنان مجبورند با چادر حضور داشته باشند و به فعالیت بپردازند. من و دوستانم بارها و بارها در محیط‌های مختلف و برای حل‌شدن مشکلاتمان مجبور شده‌ایم تا از چادر استفاده کنیم. بنابراین جمهوری اسلامی ایران در یک برنامه‌ریزی بلندمدت، سی‌ساله، با قدرت هرچه تمام‌تر سعی کرد چادر را به عرف جامعه تبدیل کند و برای این کار هزینه‌ها کرد. این‌که مجید توکلی با چادر به فرار از دانشگاه اقدام کرده، هرگز ثابت نشده است و با جست‌وجو در پیشینه‌ی فعالیت‌های این دانشجو، مشخص می‌شود که او از سال 1385 تا کنون، بیشتر روزها در زندان بوده است و گویا هیچ ترس و ابایی از زندانی‌شدن ندارد اما این‌که کسی بخواهد به مدد چادر از جایی بگریزد چیز تازه‌ای نیست. پدر من سال‌ها پیش مغازه‌ لوازم خانگی داشت و موارد بی‌شماری را ذکر می‌کند از دزدی‌هایی که به مدد چادر انجام می‌شد. قصد من انتقاد از زنانی نیست که چادر را به عنوان پوشش خود انتخاب می‌کنند؛ اتفاقن معتقدم جامعه باید آن‌قدر آزاد باشد که هر کسی با هر نوع پوششی که می‌پسندد در آن حضور داشته باشد، اما به اعتقاد من همان‌قدر که فرار یک فرد با استفاده از چادر می‌تواند زشت باشد، بازکردن چادر در کوچه‌ی بالایی مدرسه، دانشگاه و اداره نیز زشت است. در این سال‌ها بارها و بارها چادر‌های خود را در اتوبوس‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها و حتا اداره‌ها باز و بسته کرده‌ایم. تشویق کودکان و نوجوانان به استفاده‌ی ابزاری از چادر، برای ممتازشدن، کریه نیست؟ سهل‌انگارانه است اگر بیاندیشم هنگامی‌که حکومت ایران تصمیم گرفت چادر را بر زنان ایرانی تحمیل کند به خطراتی که این پوشش ممکن است داشته باشد فکر نکرد.

در تقویم جمهوری اسلامی ایران مناسبت‌های زیادی وجود دارد که پس از انقلاب و با هدف تثبیت حکومت وضع شده است. از مناسب‌های مذهبی که صرف نظر کنیم، روز قدس، 13 آبان، 16 آذر، 12 بهمن، 22 بهمن، 12 فروردین و بسیاری دیگر با تدبیر رهبران نظام و با هدف تثبیت آن طرح‌ریزی شده است. سال‌های سال در روزهایی چون قدس، 13 آبان، 16 آذر یا 22 بهمن، گروهی به اجبار و با برنامه‌ریزی پیشین، به این تجمعات برده می‌شدند تا نظام به مخالفان خود نشان دهد که از حمایت مردم ایران برخوردار است و به قول خود مشت محکمی بکوبد بر دهان استکبار. دوستی می‌گفت روز 13 آبان امسال خواهرش را، مانند سال‌های پیش، از مدرسه با اتوبوسی برای شرکت در راهپیمایی این روز برده‌اند اما نرسیده به محل تجمع، هنگامی‌که مسوولان دبیرستان نوع برخورد مأموران حکومت با مردم را دیده‌اند و از نزدیک با درگیری‌های ماموران حکومتی با مردم و نیز با سرها و صورت‌های خونین جوانان برخورد کرده‌اند دانش‌آموزان را پیاده نکرده و به مدرسه بازگردانده‌اند و البته شاگردان مدرسه فرصت را غنیمت شمرده و در اتوبوس شعارهایی در مخالفت با حکومت سرداده‌اند. در راهپیمایی روز قدس نیز سال‌ها بود که تعدادی از حامیان حکومت حضور داشتند و البته آن‌قدر نبودند که در نماز جمعه‌ی این روز خیابان‌های اطراف دانشگاه پر از جمعیت شود. گفتن این‌که در روز قدس امسال صدها هزار نفر را با نماد سبز دیدم که شعارهایی در مخالفت با رییس دولت دهم سر می‌دادند تکرار دانسته‌هاست. در روز 16 آذر نیز من حضور نداشتم اما فیلم‌ها و عکس‌هایش به سرعت منتشر شد و ما دیدیم که کم از روز قدس و سایر تجمعات اعتراضی پس از انتخابات نداشت که اتفاقن پرشورتر برگزارشد. جنبش سبز با انتشار خبرها و پوسترهایی اعلام کرده است که برای محرم خود را آماده می‌کند. پس از محرم نیز باز سایر مناسب‌های جمهوری اسلامی ایران در پیش است. مخاطب این پرسش من نیز برنامه‌ریزان جمهوری اسلامی ایران هستند و می‌خواهم بدانم آیا هنگامی‌که دور هم می نشستند و مدادهایشان را تراش می کردند و مشق های سیاسی و فرهنگی کوتاه مدت و بلندمدت را می نوشتند هرگز سر خود را از روی دفتر بلند نکرده و به کمی دورتر خیره نشده بودند؟ یا در ادبیات کهن ایران چرخی نزده و با این جملات نغز برخورد نکرده بودند: «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی» یا «خودکرده را تدبیر نیست»

* عکس بالا را در تجمع روز 27 خرداد در میدان ولی عصر تهران گرفتم. در آن روز معترضان به انتخابات ریاست جمهوری از میدان هفت تیر تا میدان انقلاب به تظاهرات پرداختند.

ای وطن! مادرت بمیرد

Posted in 1 by لیلا ملک محمدی on دسامبر 9, 2009

فردا، نوزدهم آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت، بیست و نه ساله می‌شوم و برای نخستین‌بار است که در روز تولدم، ایران نیستم. سال‌ها به ترک وطن می‌اندیشیدم و به خود و دیگران می‌گفتم وقتی در مهاجرت باز است، زندگی در سرزمینی که بویی از آزادی نبرده است، حماقتی بیش نیست اما در این ماه‌ها و در این روزها که بسیاری از مردم کشورم در برابر ظلم به پاخاسته‌اند و مظلومانه سرکوب می‌شوند می‌خواستم بمانم و به وظیفه‌ی حرفه‌ای خود به عنوان یک خبرنگار عمل کنم اما نشد.  درست زمانی‌که فکر می‌کردم باید در وطن ماند و سبز ایستاد، و درست زمانی که فکر می‌کردم وطن بیش از هر زمان دیگری به من نیاز دارد، و درست زمانی که فکر می‌کردم این وطن می‌تواند برای من وطن شود، به ترک‌ش مجبور شدم. این روزها که خبرنگاری در ایران جرمی بزرگ محسوب می‌شود اگر تلفن همراه خبرنگار یا روزنامه‌نگاری دو روز پیاپی خاموش باشد یا دستگیر شده یا وطن را ترک کرده است. مهرنوش پس از تلاشی یک ماهه برای یافتن من، ناامید یا ناراحت شده و برای پست قبلی وبلاگ‌م نوشته است: «معرفت در گران است به لیلا ندهندش.» راست می‌گوید اما نمی‌داند این روزها زندگی برای لیلا آن‌قدر گران تمام می‌شود که او قادر نیست بهای معرفت را بپردازد. هزینه‌ی ایرانی بودن کمر می‌شکند و ما همچنان هزینه می‌کنیم. نمی‌دانم تا کی باید برای آزادی وطن هزینه کنیم. ای کاش می‌شد در وطن آن‌گونه زندگی نکرد و ای کاش می‌شد وطن را این‌گونه ترک نکرد.

ای وطن! مادرت بمیرد