ناخــــــانا

در باب مزایا و معایب خانه به دوشی

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 27, 2012

باز هم چمدان‌ها ردیف شدند گوشه و کنار خانه. در دو سال و هشت ماه گذشته، چمدان‌ها که رفیق گرمابه و گلستان ما شده‌اند، برای نهمین بار می‌خواهند ما را جابه جا کنند. ایرج جنتی عطایی راست می‌گوید که «پا به هر جایی می‌ذاره آدم خانه به دوش/ مهلت موندن نداره آدم خانه به دوش»
خانه به دوشی هم خوب است هم بد است. خوب است چون تو یاد می‌گیری دلبستهٔ هیچ خانه‌ای و وسایلش نشوی. همه جا مثل خانهٔ خودت می‌شود. سبک بار می‌شوی. از خنزر پنزرهایی که زمانی وقت و هزینه صرف می‌کردی و دور خودت جمع می‌کردی دیگر خبری نیست. حتا یاد گرفته‌ای بی‌خیالِ اشیای هزارساله‌ات بشوی. از طرفی یاد می‌گیری با آدم‌های رنگ به رنگ زود‌تر ارتباط بگیری و انسان‌ها را جدا از رنگ و عقیده و ملیت دوست بداری؛ خیلی زیاد.
اما خانه به دوشی بد است چون تو یاد می‌گیری دلبستهٔ هیچ انسانی نشوی وگرنه مجبوری دل بکنی. با خیلی‌ها فرصت وداع نداری. آدم‌های زیادی را از دست می‌دهی و تا آخر عمر نخواهی دیدشان. و از این دردناک‌تر اینکه ذهن تو جایی کلید چمدانش را گم می‌کند. نه خاطره‌ای در ذهنت ماندگار می‌شود؛ نه نشانی‌ای؛ نه شماره‌ای؛ نه اسمی؛ نه چهره‌ای. خاطره‌های قدیمی هم آن تو می‌پوسند و رنگ می‌بازند و در گذر زمان از بین می‌روند. غم انگیز است چون تو بیماری دورریختن می‌گیری و ممکن است گاهی در حال جنون خاطرهٔ با ارزشی را دور بریزی.

نغمه نیستم که بخوانی

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 26, 2012

هفتم تیر، سومین سالگرد دستگیری ترانه موسوی، از جانباختگان سالِ زخم است.

نجات دهنده در گره دست‌های ما بیدار می‌شود

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 17, 2012

وقتی خاطره‌ها بالغ می‌شوند، می‌شود روی تک تک اجزای آن‌ها دقیق شد. فکر می‌کنم خاطره‌های من از روز ۲۸ خرداد ۸۸ بالغ شده‌اند که حالا پس از سه سال، روی این گوشهٔ دلنشین، دقیق شدم و آن را بیرون کشیدم.
میدان توپ خانه برای جمعیتی که سه روزِ پیاپی، در خیابان‌های بلند تهران شانه به شانهٔ هم راه رفته بودند مناسب نبود.‌ گاه فضا برای نفس کشیدن تنگ می‌شد. در لحظه‌هایی که میرحسین موسوی میان جمعیت آمد و بلندگویی دستش دادند تا روی سقف یک ماشین به مردم بی‌قرار، قرار دهد، مردم تلاش می‌کردند او را ببینند. جمعیت فشرده‌تر شد. در همین لحظه‌ها بود که زن جوانی نفسش گرفت و از هوش رفت. در آن میانه برای رسیدن به حال او مجالی نبود.
دختر جوانی با صدای بلند از مردم خواست راه را باز کنند. مردم کمک کردند و جمعیت باز شد و او همراه با همسر زن و چند جوان دیگر، گوشه‌ای خلوت پیدا کردند. من هم به دنبال آن‌ها خودم را بیرون کشیدم. دختر جوان نشست؛ زن را در آغوش گرفت و آب خواست. در ثانیه‌ای اطراف او از بطری‌های آب پر شد. مردم در روزهای پیش تشنگی کشیده بودند و هر که با خود بطری آبی همراه آورده بود. برخی نیز بین مردم آب پخش می‌کردند. در فاصله‌ای که دختر جوان به زن بی‌هوش آب می‌داد یا به سر و روی او آب می‌پاشید جوان‌ها دور ما زنجیره‌ای تشکیل دادند تا هوا در اطراف بیمار در جریان باشد.
من پیش از این در هیاهوی خیابان‌های شهرم، گریبان گیری زیاد دیده و ناسزا زیاد شنیده بودم.‌ گاه خشونت از در و دیوار شهر بالا می‌رفت و روی سر و صورت مردم می‌ریخت. می‌گویند در سختی هاست که انسان روی واقعی خود را نشان می‌دهد. من در آن روزهای سخت روی واقعی ِ مهربان و صبور مردم شهرم را دیدم. همه هوای یکدیگر را داشتند. در تصادف‌ها فحش و ناسزا در کار نبود. تصادفی که پیش‌تر به فحش و کتک کاری می‌رسید حالا با لبخند حل می‌شد. گویا مردم تصمیم گرفته بودند برای یک بار هم که شده خودشان باشند. و این چیزی بود که قدرت نشین را می‌ترساند.

عکس‌های آن گوشه و آن زنجیر را ثبت کرده بودم. شاید به خاطر اینکه امروز باید روی آن گوشه دقیق شد. راستی نجات دهنده در گره دست‌های ما بیدار می‌شود.

یادگاری‌هایم از با هم بودنِ ۲۸ خردادِ ۸۸:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

توضیح: بیشتر این عکس‌ها پیش‌تر اینجا و آنجا منتشر شده‌اند و برخی را خوداگاه تیره کرده‌ام.

عکس هایی از راهپیمایی 26 خرداد 88
عکس‌هايي از روز شنبه، 30 خرداد 88/ تهران
عکس هایی منتشرنشده از تجمع معترضان هفتم تیر 88 در مسجد و خیابان قبا
عکس هایی از حضور حامیان میرحسین در خیابان های 19 خرداد 1388
عکس‌هایی از راهپیمایی 26 خرداد 1388
ناگفته‌ها و عکس‌هایی از راهپیمایی 25 خرداد 88
دست‌هایی که به هم زنجیرشد اکنون در غل و زنجیر است//عکس‌ها و فیلمی از زنجیره‌ی سبز حامیان میرحسین موسوی/ 18 خرداد 88/ تهران
عکس‌هاي معترضان به تقلب در انتخابات در خيابان ولي عصر 26 خرداد
عکس هایی از راهپيمايي حاميان موسوي در اعتراض به تقلب در انتخابات رياست جمهوري/ خيابان آزادي/ 25 خرداد
عکس‌هايي از راه‌پيمايي حاميان ميرحسين موسوي؛ 18 و 19 خرداد
بازهم اغتشاش‌آفريني! لکه‌ي سبزي تحفه‌ي تابلوي ستارخان ـ دريان‌نو
عکسي از يک مادر ِ اغتشاش آفرين
نگرخيم/نگُرخيم/ ما همه با هَمَستيم//گزارشي از اغتشاش آفرينان 18 تير88 و عکس هايشان

یادگاری‌های من از راهپیمایی ۲۷ خرداد ۸۸

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 16, 2012

راهپیمایی ۲۷ خرداد ۸۸ از میدان هفت تیر تا میدان انقلاب بود.

برخی از این عکس‌ها را پیش‌تر اینجا و آنجا منتشر کرده بودم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

عکس‌هايي از روز شنبه، 30 خرداد 88/ تهران
عکس هایی منتشرنشده از تجمع معترضان هفتم تیر 88 در مسجد و خیابان قبا
عکس هایی از حضور حامیان میرحسین در خیابان های 19 خرداد 1388
عکس‌هایی از راهپیمایی 26 خرداد 1388
ناگفته‌ها و عکس‌هایی از راهپیمایی 25 خرداد 88
دست‌هایی که به هم زنجیرشد اکنون در غل و زنجیر است//عکس‌ها و فیلمی از زنجیره‌ی سبز حامیان میرحسین موسوی/ 18 خرداد 88/ تهران
عکس‌هاي معترضان به تقلب در انتخابات در خيابان ولي عصر 26 خرداد
عکس هایی از راهپيمايي حاميان موسوي در اعتراض به تقلب در انتخابات رياست جمهوري/ خيابان آزادي/ 25 خرداد
عکس‌هايي از راه‌پيمايي حاميان ميرحسين موسوي؛ 18 و 19 خرداد
بازهم اغتشاش‌آفريني! لکه‌ي سبزي تحفه‌ي تابلوي ستارخان ـ دريان‌نو
عکسي از يک مادر ِ اغتشاش آفرين
نگرخيم/نگُرخيم/ ما همه با هَمَستيم//گزارشي از اغتشاش آفرينان 18 تير88 و عکس هايشان

باز هم خاطره از راهپیمایی ۲۵ خرداد ۸۸

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 14, 2012

همین حالا خاطره‌ای از روز ۲۵ خرداد ۸۸ در ذهنم زنده شد که در میان تمامی خاطرات تلخ آن روز‌ها، خاطره‌ای شیرین است.
ساعت حدود پنج عصر بود که ماشین را در خیابان فرصت، پس از جمالزاده، پارک کردم و با سه تن از دوستانم به سمت کارگر برگشتیم تا از میدان انقلاب با مردم همراه شویم و به سوی آزادی برویم. در ذهن خودم روی اعضای ستادهای میرحسین و کروبی حساب کرده بودم و جوانانی که در روزهای زنجیرهٔ سبز در خیابان‌ها حضور داشتند. تا جای پارک پیدا کنیم و پیاده شویم جمعیت بی‌شماری را دیدیم که از خیابان‌های کارگر و جمالزاده به سوی آزادی رهسپار بودند. تصمیم گرفتیم از یک بقالی آب بخریم. ضلع جنوبی فرصت، نبش کارگر، یک بقالی بود. پله‌ها را بالا رفتیم و منتظر شدیم تا نوبت به ما برسد. مردم ماسک می‌خواستند و فروشنده تمام کرده بود. هما روستا، با چهره‌ای خرسند و گل از گل شکفته واردِ مغازه شد. ما، جوان تر‌ها، را که دید شکفته‌تر شد. هما روستا را پیش‌تر بار‌ها در جشنواره‌های فیلم و تئا‌تر دیده بودم اما هرگز با او همکلام نشده بودم. راستش تا آن روز فکر می‌کردم لحن او در بازی‌هایش تصنعی ست. ما از او نپرسیدیم که از کجا می‌آید و نظرش دربارهٔ چه موضوعی چیست، اما او، در حالی که سرش را تکان می‌داد و دست‌هایش را در هوای اطرافش بالا و پایین می‌برد، درست با‌‌ همان لحنی که در «از کرخه تا راین» خطاب به علی دهکردی می‌گفت: «چرا تو؟… چرا داداشِ من؟» رو به ما می‌گفت: «مردم اومدن… مردم خیلی ان… همه اومدن…» و این جمله‌ها را تکرار می‌کرد. آنجا بود که فهمیدم هما روستا، خودِ خودش است و تصنعی در کار نیست. صورت و دست‌ها را حرکت می‌داد و می‌گفت: «مردم اومدن» راست می‌گفت. از میدان انقلاب تا میدان آزادی فقط جای سوزن انداختن بود. آن‌هایی که از میدان امام حسین آمده بودند می‌گفتند فاصلهٔ امام حسین تا انقلاب هم از جمعیت پر بود. در آن لحظه احساس می‌کردم من و هما روستا در یک محله بزرگ شده و همبازی بوده‌ایم. آقای فروشنده هم غریبه نبود. با مشتری‌ها هم صمیمیت عجیبی احساس می‌کردم. وقتی دیدم دوستانم هم با همه به خوش و بش مشغولند فهمیدم احساسمان شبیه به هم است. بیرون آمدیم و به سوی مردم رفتیم.
هیچ نوشته و هیچ عکسی نمی‌تواند بیانگر عظمت آن روز باشد. بدون هماهنگی و برنامه ریزی حکومتی، صد‌ها هزار تن جمع شده بودند و با یک هدف مشخص، خیابان‌های شهرشان را در کنار هم می‌پیمودند. آب در مغازه‌ها تمام شده بود و مردم تشنه بودند اما زیر آفتاب گرم اواخر خردادِ تهران، با مهربانی و صبوری و سکوت، به مسیر ادامه می‌دادند.

ناگفته‌ها و عکس‌هایی از راهپیمایی ۲۵ خرداد ۸۸

یک مقایسهٔ درست و نادرست

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 13, 2012


‌گاه در فکر‌هایم، گذشتگان محکوم می‌شوند و معمولن این اتفاق می‌افتد. چرا ما دست کم صد سال از بیشتر دنیا عقبیم؟ چرا در قرن ۲۱، زنان سرزمین ما به خاطر رنگ و نوع پوشش خود باید تحقیر شوند؛ دستگیر شوند و در عذاب باشند؟ فکر کردن به این عذاب آور است که زنی برای رفتن به سفری تفریحی یا مأموریت کاری باید رضایت نامهٔ همسرش را همراه داشته باشد. هر چه قدر هم که حکومت را مقصر بدانم در مواردی نظیر این،نمی‌توانم بپذیرم که عامهٔ مردم از این موضوع ناراضی‌اند. من که می‌گویم گذشتگان ما مقصر بودند. چرا جریان‌های روشنفکری نتوانستند مؤثر واقع شوند و فرهنگ مردم را سر سوزنی تغییر دهند؟ چرا مردم به روشنفکران بی‌اعتماد بوده‌اند؟
هنریک ایبسن، شاعر و نمایشنامه نویس نروژی و ایرج میرزا، شاعر ایرانی، بیش از صد سال پیش در یک دوره زیسته‌اند. ایبسن نمایشنامه‌ای دارد با نام «عروسکِ خانه» که در آن به مردان جامعهٔ خود می‌تازد و از فرهنگ مردسالاری انتقاد می‌کند. نورا، زنِ نمایشنامهٔ ایبسن، از محدودیت‌ها خسته است. می‌گوید در خانهٔ پدر و همسر، عروسکِ خانه بوده است. حرف‌های نورا، حرف‌های زنانی ست که به در خانه ماندن و آشپزی و خانه داری محکوم بودند؛ استقلال نداشتند و هرگز نمی‌توانستند به کار در بیرون از خانه فکر کنند. سرانجام نورای ایبسن، طغیان می‌کند؛ همسر و فرزاندش را ترک می‌کند تا هوای آزاد را استشمام کند. نتیجه این نمایشنامه و کارهایی که سایر روشنفکران، همزمان با ایبسن انجام داده‌اند، این می‌شود که نروژ، حدود صد سال پیش نخستین کشور اروپایی ست که به زنان حق رأی می‌دهد و امروز به عنوان کشوری یاد می‌شود که در برابری حقوق زن و مرد به نقطهٔ ایده آل رسیده است.
همزمان ایرج میرزا که منتقد روابط اجتماعی و جامعهٔ مذهبی زمانِ خود است و از روشنفکران دورهٔ خود محسوب می‌شود این جملات را به نظم می‌کشد: «رعایا جملگی بیچاره گانند/ که از فقر و فنا آوارگانند/ تمام از جنس گاو و گوسفندند/ نه آزادی نه قانون می‌پسندند/ برای همچو ملت همچو مردم/ نباید کرد عقل خویش را گم». او که رعایا را گاو و گوسفند می‌داند در یک مثنوی بلند، از حجاب و محدودیت زن انتقاد می‌کند و با لحنی تمسخرآمیز، از مذهب انتقاد می‌کند و دربارهٔ زنانی که چادر و پوشیه دارند کلمه‌ها و عباراتی را به کار می‌گیرد که چه در آن زمان و چه در این زمان از سوی عرف جامعهٔ ایران واپس زده می‌شود. شاید فکر کنید مقایسهٔ جامعهٔ ایران و نروژ در ۱۵۰ سال پیش، درست نباشد اما هر دو جامعه در آن زمان فقیر، به شدت مذهبی و مردسالار بودند. اما تفاوت جامعهٔ روشنفکری از زمین تا آسمان بود. شاید منطق و سواد روشنفکران نروژی را بتوان به حساب نزدیکی با کشورهای اروپای مرکزی، از جمله فرانسه، گذاشت اما تاریخ می‌گوید روشنفکران جامعهٔ ما نیز به کشورهای اروپایی از جمله فرانسه مسافرت می‌کرده‌اند و از تحولات فرهنگی کشورهای پیشرفته دور نبودند.
با وجود همهٔ تفاوت‌های جامعهٔ مسلمان ایران در صد و پنجاه سال پیش و جامعهٔ مسیحی نروژ در‌‌ همان زمان، فکر می‌کنم زن‌ها تقریبن مثل هم بودند. اما چرا پس از گذشت کمتر از دویست سال، جایگاه زن در نروژ با جایگاه زن در ایران قابل قیاس نیست؟ مشکل از یک طرف نبوده است. همه با هم لنگیده‌اند.

بامدادِ 23 خرداد 88

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 12, 2012

اِمیر کاستاریکا در فیلم «زیرزمین»ش می‌گوید: «هیچ جنگی، جنگ نیست مگر اینکه برادری برادر خودش را بکشد.» همین ساعت‌ها بود که فهمیدم شهری که در آن متولد و بزرگ شده‌ام می‌تواند میدان یک جنگ واقعی شود. همین لحظه‌ها بود که برای نخستین بار از نزدیک با گاز اشکاور آشنا شدم.
مهندس زنگنه سراسیمه بیرون آمد که «کودتا شده». از ما فاصله گرفت. جمعیت بی‌شمار را که دید انرژی گرفت و گفت: «ما پیروزیم. نگران نباشید.» گفتند میرحسین می‌خواهد به ستاد ولی عصر برود. نفهمیدیم چه وقت بیرون آمد و کدام یک بود. ما پنج تن بودیم که مدام یکدیگر را میان جمعیت گم می‌کردیم. نفهمیدیم این همه مردم در عرض دو ساعت از کجا خبر شدند و آمدند. در باز شد یا نشد نمی‌دانم. گروه بی‌شماری به سمتی رفتند. گفتند که میرحسین در میان‌‌ همان گروه بود.
ما هم تصمیم گرفتیم به سوی ستاد ولی عصر برویم. شاید ساعت از یک گذشته بود. ماشین را در یک فرعی پارک کردیم. صداهایی می‌شنیدیم که پیش‌تر فقط در فیلم‌ها شنیده بودیم. جنگ یکطرفه آغاز شده بود. به سمت خیابان ولی عصر راه افتادیم. ماشین‌هایی در اطراف‌‌ همان خیابان فرعی پارک شده بودند که عجیب نبودند اما آدم‌های داخل ماشین‌ها عجیب بودند. مردانی تنومند با کت و شلوار سیاه که خیلی آرام نشسته بودند و گاهی پیاده می‌شدند و قدم می‌زدند. ما سرِ‌‌ همان خیابان فرعی که رسیدیم نیروهای ضد شورش را دیدیم که باتوم‌هایشان را در هوا می‌چرخاندند. وحشت کرده بودم. مانتوی طرح سنتی داشتم با یک شال سیاه شاید و کفش‌هایی که برای دویدن مناسب نبود. فکر نمی‌کردم نیازی به دویدن باشد. بعد از آن روز، هر روز به کفش فکر می‌کردم. کفش یکی از مهم‌ترین دغدغه‌هایم شده بود.
به سمت ما می‌دویدند و باتوم را به نشانهٔ تهدید در هوا می‌چرخاندند که بروید. وقتی دیدند ما نمی‌دویم و آرام به سمت کوچه در حرکتیم، نزدند. ما به سمت ماشین بر می‌گشتیم که یکی از آن تنومند‌ها را جلو‌تر دیدیم. از ماشین پیاده شد و در دستش یک اسپری بود. من نفهیمدم چیست. بچه‌ها گفتند: «اسپری فلفل». با آرامش تمام، اسپری را توی هوا خالی کرد. برگشت و در ماشین نشست. توی ماشین ما کاغذ زیاد بود. در چشم به هم زدنی کاغد‌ها روی زمین پخش و روشن شد و من فهمیدم که باید صورتم را به آتش نزدیک کنم تا سوزش چشم‌ها کمتر شوند.
اطراف وزارت کشور را بسته بودند و اجازهٔ ورود به آن محدوده را نمی‌دادند. نمی‌دانم چند نفر را در همین لحظه‌ها گرفتند و نمی‌دانم چند نفر زخمی شدند. در ظفر جمعیت بی‌شمار بود. در ولی عصر بی‌شمار‌تر. در خیابان‌های عباس آباد، تخت طاووس و فاطمی ماشین‌های زیادی ایستاده بودند. چهره‌ها وحشت زده و ناامید بود. هنوز تا پایان شمارش آرا وقت زیاد بود اما مردم در به در بودند و مستأصل. کارناوال شادی طرفداران احمدی‌نژاد از کنارمان رد شد و پلیس برای حفاظت از آن‌ها در اطرافشان پخش بود. به ۵۰ نمی‌رسیدند. می‌خندیدند و مردمِ پریشانِ ایستاده در کنار خیابان‌ها را مسخره می‌کردند. و چه دردناک بود که به پنجاه نمی‌رسیدند.
دیدن این همه، آن شب برای ما سنگین بود. مردم بی‌شماری که کتک می‌خورند و تارانده می‌شوند. تنومندانی که از ماشین‌های خود پیاده می‌شوند و در لحظه‌ای خیابان‌های شهر ما را با انواع گارهای اشکاور آلوده می‌کنند و اقلیتی که در محاصرهٔ پلیس، موفقیت خود را جشن می‌گیرند. هنوز شب بود و نتیجه انتخابات اعلام نشده بود.
گویا ما پنج تن آن شب باید می‌رفتیم و از نزدیک، ظلم را شاهد می‌شدیم. ما رفتیم و متلاشی شدیم. نخوابیدیم. ما آن شب بیدار شدیم.

ماجرای من و آن بتِ بنده‌نواز

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 7, 2012

من بودم و دوش آن بُتِ بنده نواز بود؛ کامیلا ۲۵ ساله از کلمبیا؛ با چشم‌هایی سرگردان بین سبز و عسلی، موهای زیتونی بلند، صورتی سفید و کشیده، گونه‌هایی استخوانی و به زور یک متر و ۶۰ سانت و ۵۰ کیلو. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم و او حرف می‌زد. دست‌هایش را بالا و پایین می‌برد و انگشتانش را باز و بسته می‌کرد و شکل پیراهن عروسی‌اش را در هوا می‌کشید. می‌گفت پیراهن را از اینترنت خریده و قرار است خانواده‌اش در بوگوتا* تحویل بگیرند. از جزییات پیراهنش چیزی در ذهنم نمانده و تنها چیز عجیبی که در ذهنم مانده خریدن پیراهن عروسی بدون پوشیدن آن است. دو سال است که در استاوانگر با دوست پسر نروژی‌اش زندگی می‌کند و آذر امسال قرار است در کلمبیا، در جشن کوچکی با حضور خانوادهٔ خودش و همسرش، ازدواج کنند.
من سعی می‌کردم با دقت به او گوش کنم و گاهی نظری هم می‌دادم. از میان آمریکای لاتینی‌ها دوستان خوبی دارم و فکر می‌کنم اهالی آمریکای لاتین، مهربان‌ترین مردم دنیا هستند. از هر فرصتی برای دور هم جمع شدن‌های دوستانه بهره می‌گیرند؛ اهل رقص و پایکوبی‌اند؛ پرحرف و خوش صحبتند؛ میهمان نوازند و در کل می‌توانم بگویم کودک‌اند. مردان نروژی هم رغبت زیادی به همسری با زنان آمریکای لاتین دارند.
در خانهٔ دوستی مشترک، میهمان بودیم. زود‌تر خارج شدیم تا خودمان را به آخرین اتوبوس شب برسانیم. ساعت ۱۱ بود و هوا تاریک. دوست پسر دومتری کامیلا، با کت جیر مشکی و شلوار کتان سفید، وسط کفش‌هایش را روی لبهٔ جدول مماس کرده بود و رو به روی ما اله کلنگ می‌رفت. من داشتم از کامیلا می‌پرسیدم رنگ پیراهنش سفید است یا نباتی که ماشینی جلوی ایستگاه توقف کرد. آسمان سیاه بود و بدنهٔ ماشین سیاه بود و شیشه‌هایش هم سیاه بودند. نگاه‌های من و کامیلا به سمت ماشین چرخید. حرکت نمی‌کرد و دری باز نمی‌شد و آدمی بیرون نمی‌آمد. مردمک‌ها می‌لرزیدند و سرم داشت می‌چرخید. بین نشستن و ایستادن و حرکت کردن و دویدن مردد بودم. عرق سرد را روی پیشانی‌ام و بالا و پایین لب‌هایم حس می‌کردم. چشم‌های کامیلا هم می‌لرزید. پیش‌تر دربارهٔ مافیا در کلمبیا حرف زده بود. خاطرات تلخی هم از این موضوع داشت. کریستین همچنان اله کلنگ می‌رفت و ما در ذهن خود به یک حرکت نجات بخش فکر می‌کردیم. خیابان خلوت بود و عجیب تنها بودیم. چه قدر تنها بودیم. مرد مومشکی تنهاتری آمد و سوار شد و ماشین حرکت کرد.
نفس راحتی کشید و گفت: «راحت باش. اینجا نروژه.» سر من به نشانهٔ تأیید بالا و پایین می‌رفت و با هر حرکت، بانو ابوبکر رشید، دختر ۱۸ سالهٔ کُردی در ذهنم جان می‌گرفت که ۲۱ جولای ۲۰۱۱، زیر باران با موهایی وِز شده، پیراهنی آبکشیده و دمپایی‌های گِلی، به گزارشگر تلویزیون دربارهٔ بَرپا کردن چادر‌ها و پیشرفت کار‌ها توضیح می‌داد و با دست‌هایش به دور و نزدیک جزیره‌ای** اشاره می‌کرد که در عکس‌های هوایی، شکل قلبی ست که از مرکز آن تیری رَد شده باشد.

* پایتخت کلمبیا
** جزیره‌ای نزدیک اسلو، پایتخت نروژ
۲۲ جولای ۲۰۱۱ در عرض چند دقیقه، ۶۹ نوجوان و جوان نروژی، که در میان آن‌ها چند نوجوان مهاجر هم بودند از جمله بانو، به دست یک تروریست نروژی در این جزیره به قتل رسیدند.

از یک مجموعه

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on ژوئن 4, 2012

خاطره‌ها مثل نوازادانی در رحم مادران‌اند. اگر زود‌تر از موعد خلق شوند جنین ناقص الخلقه‌ای خواهند بود که یا باید دور انداخته شوند یا در شیشه‌های آزمایشگاهی به کار پژوهشگران بیایند. باید خاطره‌ها را به موقع متولد کرد. آن‌ها را سیر و سیراب کرد. باید دستشان را گرفت و با آن‌ها راه رفت. باید به آن‌ها راه رفتن آموخت. باید نوازششان کرد. باید خون دل خورد و بزرگشان کرد. باید کار کرد و عرق ریخت تا لباس و غذای خوب داشته باشند. باید کیف و کفش و دفتر و کتاب و مداد خرید و آن‌ها را به مدرسه فرستاد. خاطره‌ها به مدرسه که می‌روند بازیگوش می‌شوند اما چاره‌ای نیست. باید به آن‌ها آموزش داد. باید به آن‌ها کمی آزادی داد و دورادور مراقبشان بود که در محیط آلودهٔ بیرون اتفاق ناگواری برایشان نیفتد. تا آن‌ها به سنی برسند که خوب را از بد تشخیص دهند تو هر روز چشمانت از نگرانی سرخ خواهد بود. آن‌ها به قدرت تشخیص سره از ناسره هم که برسند باز چشمان تو بی‌تاب خواهد بود. چون بیرون شوریده‌ای از سره و ناسره است. اما بیرون که بروند با دنیای پیرامون بهتر آشنا می‌شوند. دوست پیدا می‌کنند. با دوستانشان به رستوران می‌روند و پولشان به خریدن غذا نمی‌رسد. از بقالی می‌دانِ کوچک، کیک و نوشابه می‌خرند و گوشه‌ای می‌نشینند و می‌خورند. غصه نخور که سگ دو زد‌‌نهایت نتوانسته پول غذای بیرون آن‌ها تأمین کند. خاطره‌ها از همین زندگی لذت می‌برند. سرخوشند. می‌دوند. از ته دل می‌خندند. نوجوانی می‌کنند و مدرسه را پشت سر می‌گذارند.
کم کم باید به فکر دانشگاه‌شان باشی. خوب بار آمده‌اند. قابل اعتمادند. فریب نمی‌خورند. می‌توانند روی پای خود بایستند. کم کم به این فکر می‌کنی که تا چند وقت دیگر می‌توانی به خاطره‌هایت تکیه کنی. انیس و مونست می‌شوند. آن‌ها با دوستانشان برای درس خواندن به پارک شهر می‌روند و تو دلت قرص است که سالم برمی گردند. با خاطره‌های مشکوک همصحبت نمی‌شوند. از آن‌ها چیزی نمی‌گیرند. دیر نمی‌کنند و سروقت به خانه می‌آیند. می‌خواهی بروی از سر کوچه برای شام نان بخری آن‌ها از تو پیشی می‌گیرند تا تو استراحت کنی. به آن‌ها افتخار می‌کنی و این افتخار وقتی بیشتر می‌شود که آن‌ها در یک دانشگاه پذیرفته می‌شوند. حالا عرق ریختن‌ها دارد نتیجه می‌دهد. خاطره‌ها آراسته می‌شوند و به دانشگاه می‌روند. دوستان تازه پیدا می‌کنند. با دوستانشان سفر می‌کنند. مثلن به شمال می‌روند و کنار دریا عکس می‌گیرند. شب‌های امتحان با دوستانشان به پارک نیاروان می‌روند و بکوب درس می‌خوانند. شاید یکی دو تا از واحدهای درسی این ترم را نتوانند بگذرانند اما نگران نیستی و می‌دانی که ترم بعد حتمن نمرهٔ قبولی می‌گیرند. دانشگاه فقط درس خواندن نیست. من تضمین می‌کنم خاطره‌هایت به موقع دانشگاه را تمام می‌کنند. آن‌ها به تفریح هم نیاز دارند. تازه خودت می‌دانی که کتاب غیر دانشگاهی هم زیاد می‌خوانند. شاید همین کتابی که حالا دست خاطره‌ات است از کتاب‌های دانشگاه مهم‌تر باشد.
فردا با دوستش در کتاب خانهٔ ملی قرار دارد. دربارهٔ مشروطه تحقیق می‌کنند. موضوع پروژه یکی از واحدهای درسیشان است. فارغ که شدند در کافهٔ کتاب خانه قهوه‌ای هم می‌نوشند. شاید برای روز بعد در یک پارک یا یک خانهٔ فرهنگ یا فلان گالری قرار بگذارند. شاید هم برای شرکت در مراسم بزرگداشت فلان شاعر یا دیدن فلان فیلم به خانهٔ هنرمندان بروند. شب، در خلوت خودت و خاطره‌ات، از داشتن چنین خاطره‌ای سرخوش می‌شوی. چه قدر بالغ شده است. چه فهیم است. حتمن موضوعاتی برای غصه خوردن هم دارد اما مهره‌های تو و خاطره‌هایت روی همین دایره پرت شده است. به محیط این دایره راضی هم که نباشید به بودن در مرکز و به راه رفتن روی قطرهای همین دایره مجبورید. هر چه زمان می‌گذرد خاطره‌ها از مرکز فاصله می‌گیرند و برای شناخت محیط اطراف کنجکاو‌تر می‌شوند. گاهی جر و بحث هم می‌کنید اما شب‌ها پیش از خواب به حسن‌هایش که فکر می‌کنی به این نتیجه می‌رسی که بهترین خاطرهٔ دنیا را داری.
خانم محترم! آقای گرامی!
خاطره‌ها گاهی بلای خانمانسوز می‌شوند. اشتباه کردی به چنگ و دندان گرفتی و به اینجا رساندی‌اش. خاطرهٔ تو دو کوچه پایین‌تر از خانه‌ات تیر به سرش خورده و درست در مرکز دایره افتاده است.
بیچاره!
تضمین نمی‌کنم دستت به جنازهٔ خاطره‌ات برسد.

لیلا ملک محمدی

۱۳/خرداد/۱۳۹۱

این رشته سرِ دراز دارد