ناخــــــانا

لاوان؛ جزیره‌ی نفت‌کش‌های عظیم و انسان‌های فقیر

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

عکس از لیلا ملک‌م�مدی

عکس از لیلا ملک‌م�مدی

عکس از لیلا ملک‌م�مدی

عکس از لیلا ملک‌م�مدی

جزیره‌ی لاوان، از جزیره‌های استان هرمزگان، یکی از بزرگ‌ترین جزیره‌های نفتی خلیج فارس به شمار می‌آید. بندر مقام در شمال و جزیره‌ی شیدور در شرق این جزیره واقع شده‌است. کشتی‌های بزرگ نفتی و سکو‌های بارگیری نفت از جای‌جای این جزیره به چشم می‌خورد. یکی از جاذبه‌های لاوان، عسل سبز است. من که ندیدم اما می‌گویند به دلیل نفتی بودن این جزیره، زنبورهایش عسل سبز تولید می‌کنند؛ عسلی که طعمش با عسل معمولی تفاوتی ندارد اما رنگش، سبز است.
نفت فراوانی از لاوان به خارج از کشور صادر می‌شود و بسیاری، اموال و دارایی‌های هنگفت خود را مدیون این جزیره‌اند؛ حال آن‌که لاوانی‌ها در فقر به سر می‌برند و از کمترین امکانات رفاهی نیز برخوردار نیستند.

Kar yağıyor Anılarının üstüne!: برف می‌بارد روی خاطرات تو/شعر

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008
.

پارک نیاوران تهران Kar yağıyor!
Anılarının üstüne
İslanırım

İslanırım
ellerımın kandılıle
ulmadığını görmeden
Karın yorğanın
Gözlerımın östüne
Çekıyurum
Ağarırım

Ağarırım
ayaklarımın titirmesi
Dökülmüş karları oynadır

Dulanırım
Kar yağıyur!
Dökulürüm
Kar yağıyur!

Kuynümda saçların
Senı açıyurum
Okuyurum uca seslen
Karın hatları karışır
Kar yağıyurum!

Leila malekmohammadi

این شعر که زبانش ترکی استانبولی است، از اول ترکی استانبولی نبوده بلکه دوست و همکار عزیزم، وحید طلعت، زحمت کشیده و شعر برف من را به ترکی استانبولی ترجمه کرده و شعر بالا، نتیجه‌ی زحمت اوست.

برف می‌باردپارک نیاوران تهران
روی خاطرات تو
خیس می‌شوم

خیس می‌شوم
با قندیل دست‌هایم
لحاف برف را می‌کشم
روی چشم‌هایم
تا تویی را نبینم که نیستی
سفید می‌شوم

سفید می‌شوم
لرزش قدم‌هایم
به رقص در می‌آورد
دانه‌های برف را
می‌چرخم
برف می‌بارد
می‌ریزم
برف می‌بارد

موهای تو روی گردنم
تو را باز می‌کنم
با صدای بلند می‌خوانم
خطوط برف در هم می‌رود
برف می‌بارم

عکس‌هایی از جاذبه‌های جزیره‌ی شیدور

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

شیدور، جزیره‌ای بکر در خلیج فارس است و بین جزیره‌های لاوان و هندورابی قرار دارد. این جزیره که نام دیگرش شتور است، حیوانات و پرندگان را بیش‌تر از انسان‌ها دوست دارد و به همین دلیل، هیچ انسانی را برای سکونت دایم، در خود نمی‌پذیرد. این جزیره، لانه‌ی ماران و موشان است؛ از این رو، به آن، جزیره‌ی ماران نیز می‌گویند.
اگر در ساحل شیدور، رو به دریا بایستی، دلفین‌ها، کوسه‌ها، انواع ماهی‌ها ـ به ویژه مارماهی‌ها ـ، خرچنگ‌ها، لاک‌پشت‌ها، هشت‌پاها و انواع صدف‌ها توی چشمت می‌زند و اگر رو به خشکی بایستی، تنوع مارها و موش‌ها توی چشمت می‌رود. البته چه رو به دریا بایستی و چه به آن پشت کنی، انواع پرندگان زیبای شیدوری را خواهی دید.
از جذابیت‌های دیگر این جزیره، باید به سواحل صخره‌ای اشاره کنم؛ بخش‌هایی که جزیره با سنگ‌، به دریا ختم می‌شود؛ سنگ‌هایی که به وسیله‌ی جلبک‌ها، سرتاسر سبزند.
عکس‌های زیر متعلق به جاذبه‌های این جزیره و خلیج‌ فارس ِ اطراف این جزیره است که باز هم باید بگویم با موبایلم گرفته‌ام.

فروغی بسطامی جشن سپندارمذگان را بَد تبریک گفت

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

امروز، روز عشق است. ایرانیان باستان این روز را با عنوان سپندارمذگان جشن می‌گرفتند. قدمت این جشن به بیست قرن پیش از میلاد مسیح بازمی‌گردد. به بهانه‌ی این روز، غزلی از فروغی بسطامی را دوست داشتم که در این‌جا بگذارم. انگار فروغی همین امروز از خواب برخاسته و این غزل را سروده است؛ سپس پوزخندی نثار همه‌ی عاشقان کرده است.

هرچه کردم به ره عشق وفا بود، وفا
وانچه دیدم به مکافات جفا بود، جفا

شربت من ز کف یار الم بود، الم
قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا

سکه عشق زدن محض غلط بود، غلط
عاشق ترک شدن عین خطا بود، خطا

یار خوبان ستم‌پیشه گران بود، گران
کار عشاق جگرخسته دعا بود، دعا

همه‌شب حاصل احباب فغان بود، فغان
همه‌جا شاهد احوال خدا بود، خدا

اشک ما نسخه‌ی صد رشته گهر بود، گهر
درد ما مایه‌ی صد گونه دوا بود، دوا

نفس ما از مدد عشق قوی بود، قوی
سر ما در ره معشوق فدا بود، فدا

دعوی پیر خرابات به‌حق بود، به‌حق
عمل شیخ مناجات ریا بود، ریا

هرکه جز مهر تو اندوخت هوس بود، هوس
آن‌که جز عشق تو ورزید هوا بود، هوا

هر ستم کز تو کشیدیم کرم بود،کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا

زخم کاری زفراق تو به‌ جان بود، به جان
جان‌سپاری به وصال تو به‌جا بود، به‌جا

در همه عمر فروغی به طلب بود، طلب
در همه حال وجودش به رجا بود، رجا

ناخوانا ترانه‌دار شد

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

امروز ناخوانا متحول شد؛ با همین ترانه‌ی فرانسوی که می‌شنوید. ترانه را از وبلاگ سایه انتخاب کردم. در این وبلاگ، سایه‌ی برخی از ترانه‌های زیبای فرانسوی، به خوبی افتاده است؛ مثل این ترانه، این ترانه و این ترانه.
مسعود قارداش‌پور
در سایه‌ی خود، ترانه‌های فرانسوی را پس از گلچین، به زیبایی ترجمه می‌کند؛ ترانه‌هایی که به عقیده‌ی من، خود ِ خود ِ شعرند.

خانوم‌ها! آقایون! کبریت‌های منُ نخرید اما این ترانه رو گوش کنید/شعر

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

عکس از لیلا ملک‌ممدی

برف می‌بارد
روی خاطرات تو
خیس می‌شوم

خیس می‌شوم
با قندیل دست‌هایم
لحاف برف را می‌کشم
روی چشم‌هایم
تا تویی را نبینم که نیستی
سفید می‌شوم

سفید می‌شوم
لرزش قدم‌هایم
به رقص در می‌آورد
دانه‌های برف را
می‌چرخم
برف می‌بارد
می‌ریزم
برف می‌بارد

موهای تو روی گردنم
تو را باز می‌کنم
با صدای بلند می‌خوانم
خطوط برف در هم می‌رود
برف می‌بارم

سرانجام دریا را دیدم؛ دریا را/ عکس‌هایی از جاذبه‌های بندر مُقام ِ خلیج فارس

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008
سرانجام دریا را دیدم. دریا را. پیش از سفر پنج‌روزه‌ام به استان هرمزگان، تصورم از دریا همان دریاچه‌ی خزر بود. اما جمعه‌، دریا را به من نشان داد. دریا را. دریای آزاد را. دریای آزاد ِ آرام را. دریای آزاد ِ آرام ِ آرام را. دریا را و من، تنم را در اختیار دریا قرار دادم؛ ساعت‌ها؛ در اختیار دریا. جمعه به من فهماند که چرا هیچ‌گاه دوست نداشتم تن به آب خزر بسپارم. خزری که آزاد نیست. خزری که محصور است و همین محصوری او را سرکش و دیوانه کرده است. خزری که آزاد نیست و هر روز لجن‌تر از روز پیش می‌شود. خزر ناآرام ِ ناآزاد ِ دیوانه‌ی سرکش ِ غمگین. خزر ِ غمگین. عکس‌های زیر متعلق به جاذبه‌های بندر مُقام است. در پست‌های بعدی ناخوانا، عکس‌هایی از جزیره‌های هندورابی، لاوان و شیدور خواهم گذاشت. آن‌هایی که حوصله‌ی دیدن عکس ندارند، حالا حالاها به ناخوانا سر نزنند. باید بگویم که این عکس‌ها را با همان موبایلم گرفته‌ام؛ موبایلی که از هرگونه تنظیمی ناتوان است.

تا به حال عروس دریایی را فقط در عکس‌ها دیده بودم. منظورم از حال، روز جمعه است؛ نوزدهم بهمن ۸۶. تعداد بسیار زیادی از این عروس‌هایی دریایی در ساحل بندر مُقام می‌رقصند و برخی از آن‌ها به دلیل رقص زیاد، سرگیجه می‌گیرند؛ تعادل خود را از دست می‌دهند و ناخودآگاه پای به خشکی می‌گذارند و می‌میرند. رنگ این عروس‌های دریایی پس از مرگ، قهوه‌ای می‌شود.

در این عکس، برخی از دوستانم غرق شده‌اند؛ غرق تماشای عروس‌های دریایی

خورشید ِ بندر ِمقام، موج‌ها را آرام آرام، به ساحل هدایت می‌کند

این عکس متعلق به قسمتی از خلیج فارس است؛ همان قسمتی که متعلق به بندر مقام است؛ همان بندری که صبح ِ هر روز، به پیشواز خورشید می‌رود و غروب ِ هر روز، خورشید را بدرقه می‌کند

قایق و غروب دل‌انگیز بندر مقام

در این عکس چند مرغ دریایی و چند صیاد دریایی در حال ماهی‌گیری هستند؛ البته در دوردست‌های این عکس

برای این عکس، شرحی ندارم؛ یعنی شرم دارم این عکس را شرح دهم. فقط باید بگویم که همان بندر مقام است

چشم از سفر ندارم تا جان من درآید

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

عازم سفر هستم. یک سفر چندروزه به جزیره‌های خلیج فارس. شاید برگردم.
شاید هم برنگردم. اگر برنگردم که با دست خالی برنگشته‌ام؛ اما اگر برگردم،
با دستانی پر برگشته‌ام. اگر برگشتم که برگشتم؛ اما اگر برنگشتم، دوستانم
لطف کنند و روی از بدی‌هایم بگردانند و چشمانشان را روی خوبی‌هایم
بچرخانند. به هر حال می‌روم که خودم را بگردانم.

همدردی ماریو بارگاس یوسا با نویسندگان ایرانی

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008
«جوامع ما سازوکار تقریبن کامل و بی‌روحی را برای کشتن استعداد و سرخوردگی نویسنده فراهم کرده است. دغدغه نوشته زیباست، اما در عین حال جذاب و مستبدانه؛ و از پیروان خود تعهد کامل می‌طلبد. این نویسندگان چگونه توانسته‌اند ادبیات را پیشه انحصاری و وسیله‌ی ارتزاق خود کنند؛ آن هم در میان مردمی که اکثریت‌شان سواد خواندن ندارند و اقلیت‌شان از مطالعه خوش‌شان نمی‌آید. نویسنده آمریکای لاتین، بدون ناشر، بدون خواننده و بدون محیطی فرهنگی که از او طلب اثر و انگیزه‌هایش را تقویت کند، به میدان نبردی پا گذاشته که از همان آغاز می‌داند که شکست محتومی در انتظار اوست. جامعه، دغدغه‌های او را نپذیرفته و به ندرت اندیشه‌هایش را بر می‌تابد؛ جامعه‌ای که وسیله‌ای برای گذران زندگی در اختیارش قرار نداده و او را در حد تولیدکننده‌ای حقیر و افتخاری، پایین می‌آورد. نویسنده در کشورهای ما مجبور بوده به آب و آتش بزند و دغدغه‌هایش را از کار روزانه جدا کند. به هزار کار مشغول شود که وقت نوشتن را از او می‌گیرد؛ کارهایی که اغلب با شعور و اعتقادات او جور در نمی‌آید. جوامع ما علاوه بر این‌که در دل خود جایی برای ادبیات در نظر نمی‌گیرند، همواره به احساس بی‌اعتمادی نسبت به این موجودات حاشیه‌ای، بی مقدار و نامتعارف ـ که بر خلاف منطق به حرفه‌ای رو آورده‌اند که در آمریکای لاتین غیرعادی است ـ دامن می‌زنند. به همین دلیل ده‌ها تن از نویسندگان ما افسرده شده‌اند و دغدغه‌هایشان را رها کرده یا به آن خیانت ورزیده‌‌اند و بدون عزم جزم، عمل کرده‌اند.»این‌ها اعتقادات ماریو بارگاس یوسا درباره‌ی نویسنده‌های آمریکای لاتین است؛ البته پس از این سخنان، یوسا ابراز خرسندی می‌کند از این‌که در سال‌های اخیر وضعیت حرفه‌ای نویسندگان آمریکای لاتین تغییر کرده و معتقد است که اقلیم مناسب‌تری برای رشد ادبیات در این کشورها نفوذ کرده و تعداد خوانندگان رو به فزونی گذاشته است.

این‌ جملات ِ پر از درد را که گویی یوسا درباره‌ی جایگاه حرفه‌ای نویسندگان ایرانی گفته، اسداله امرایی ترجمه کرده و در کتاب «زن وسطی» به جای مقدمه و با تیتر ِ «ادبیات، آتش است» آورده است.

شاید در روزهای بعد، بخش‌های دیگری از این مقاله‌ی اشک‌آور یوسا را در این‌جا بگذارم.

«زن وسطی» گزیده‌ای از داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین است که داستان‌هایی از نویسندگانی چون خورخه لوییس بورخس، خولیو کورتاسار، خوان کارلوس اونتی، آرتورو آریاس، اوراسیو کوئیروگا، موریلو روبیائو، خوؤان بوش، ماریو بندتی، آرمونیا سامرس، فرناندو سورنتینو و گریگوریو لوپس فوئنتس را در بر می‌گیرد. این کتاب به کوشش نشر افراز منتشر شده است.

اگر دوست داشتید، می‌توانید در این‌جا نگاهی کنید به زندگی و آثار یوسا.
این هم یک گفت‌وگوی مفصل با یوسا.
نقد یوسا بر «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی را نیز این‌جا بخوانید.

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on مارس 9, 2008

عباس سین‌نژاد

همه‌ی چیزهایی که در دلم هست و نمی‌توانم بگویمشان و همه‌ی چیزهایی که در دلم هست و روزی خواهم گفتشان و همه‌ی چیزهایی که در دلم نیست و هیچ‌وقت نبوده است را تقدیم می‌کنم به بزرگواری‌های مردی به نام عباس حسین‌نژاد و فاطمه‌اش و سارای‌اش و حتا عکس‌هایش و شعرهایش؛ مردی که همه‌ی آگاهی‌هایش را بی‌چشمداشت، می‌بخشد.

عکس بالا را خودم از عباس حسین‌نژاد گرفته‌ام.