ناخــــــانا

هیچ نوشته‌ای نمی‌تواند حال این عکس را درک کند

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژانویه 9, 2008

عکس از امد ق‌دوست

هیچ واژه‌ای و هیچ جمله‌ای نمی‌تواند حال این عکس را درک کند.

عکسی از مجموعه‌ی مادر، عکس، خاطره از حامد حق‌دوست
عکس‌های اين هنرمند را از لجن‌درمانی در دریاچه‌ی ارومیه نیز ببینید.

خالی‌بندی‌های کودکانه برای خاطر عزیز ادبیات

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on ژانویه 9, 2008

بچه که بودم ـ هفت یا هشت ساله ـ پدر ِ پدرم کوله‌بارش را جمع کرد و همسفر عزراییل جان شد. پدرم ـ مانند زمانی که پدرش زنده بود ـ این‌بار به جای کول کردن پدرش و از این بیمارستان به آن بیمارستان بردن آن مرحوم، هیکل کارهای کفن و دفن پدرش را به کول گرفت و یکی از این کارها، تهیه‌ی اعلامیه‌ی فوت بود. شعری که برای اعلامیه انتخاب کرده بود، این دو بیت بود: «باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی/ترک ما کردی و با خاک هماغوش شدی/خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود/ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی». اعلامیه که روی در و دیوار چسبانده شد، من چند تا از دختران و پسران فامیل را ـ که البته یا هم‌سن خودم یا کمی بزرگ‌تر هستند ـ در حال خواندن اعلامیه دیدم و  به نظرم آمد که از شعر خوششان آمده است. با اعتماد به نفسی در خور وصف، هوش و ذکاوت خود را بغل کردم و خودم را به آنان رساندم و گفتم که آن شعر را من سروده‌ام. همه اول باورشان نشد و بعد همان اعتماد به نفس، هوش و احیانا ذکاوت، کار خودش را کرد و در بین همه پخش شد که این دوبیتی از آن کودکانه‌های این حقیر سراپا تقصیر است و نه تو، که هیچ‌کس نمی‌تواند خرسندی من را از آن پیروزی درک کند.

در همان روزهایی که هم حال و هم هوایم پر از کودکی و شر و شور بود و هم حال و هم هوای وطن پر از خون و مرگ و میر بود، معلم کلاس دوم‌ام مانند بسیاری از معلم‌های احمق آن روزگار و این روزگار، روی تخته سیاه کلاس ِ انشا نوشت: شهادت و از من و ما خواست که درباره جنگ و رزمنده و شهادت انشا بنویسیم تا در جلسه‌ی بعد، به جای لالایی بخوانیم و او بخوابد؛ چون معمولا سرش را روی میز می‌گذاشت و می‌خوابید. من در طول یک هفته گشتم و گشتم و گشتم تا سرانجام از چند نشریه و روزنامه مطالب مختلفی درباره‌ی شهادت یافتم و از هرکدام، چند خط انتخاب کردم و با طرفة‌الحیلی، پشت سر هم چیدم و در کلاس انشای هفته‌ی بعد، داوطلبانه رفتم خواندم؛ آن‌هم از حفظ. ابتدای آن متن هنوز در خاطر من مانده است. این‌گونه شروع می‌شد: «در آسمان خونرنگ افق، می‌بینم خورشید خونین شهادت را و کوه‌های عظیم وطنم را که جامه‌ی سیاه بر تن دارند؛ نخل‌های راست‌قامت دیارم را که استوار و متین، یادآور حماسه‌هایند و پرندگان آزادی و آزادگی را که سرود عشق می‌خوانند.» اتفاقا معلم‌ام نخوابید و گوش کرد و تحسینی به یاد ماندنی از این‌جانب به عمل آورد و یک لحظه هم با خود نگفت که کودک هشت‌ساله از کجای ذهن خود و با تمسک به کدام تجربه‌ی خود توانسته است این کلمات و جملات را بیرون بکشد و در پی هم بچیند.

من از روزهای کودکی‌ام چیز زیادی در ذهنم نمانده است؛ اما این دو خاطره را خیلی شفاف همیشه در ذهن دارم؛ چون دو روزی که خاطره‌های فوق را برایم رقم زدند، بهترین روزهای دوران کودکی‌ام بودند. من نمی‌دانم از کدام روز ِ کدام دوره‌ی زندگی‌ام، تصمیم گرفتم نویسنده و شاعر شوم و در آن دو روز خالی‌بندی‌هایم باعث شد تا دیگران به من، به دید یک شاعر یا نویسنده بنگرند و تحسینم کنند. اما امروز که فکر می‌کنم نصف عمرم سپری شده است، هیچ خدمتی به ادبیات مورد علاقه‌ام نکرده‌ام.

کتایون عزیز که خواستی از من اعترافاتی به بلندی و تیرگی شب یلدا بگیری! حقیقت این است که ذهن من اتفاقات و وقایع را خیلی زود فراری می‌دهد و چیزی را در خود نگه نمی‌دارد اما بسیار لطف کرده و دو خاطره‌ی بالا را صحیح و سالم نگه‌داشته است. راستی نخستین پست ناخوانا نیز در نوع خود اعتراف یلدایی بود.