ناخــــــانا

هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست*

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

to-rome-with-love-movie-wallpaper-4

یکی از چهار داستان فیلم «به رم با عشق» جدیدترین اثر وودی آلن، حکایت انسان‌های بی‌استعداد و خواب‌آلوده‌ای‌ست که بازیچه‌ی دست خبرنگارها و عکاس‌ها می‌شوند و یک شبه، معروف. مردی، در فیلم با نام لئوپولد پیزانلو، صبح از خانه‌اش خارج و جلوی در با انبوهی از عکاس‌ها و خبرنگارها روبه‌رو می‌شود. خبرنگارها دست از سر او برنمی‌دارند و پای او را به تلویزیون هم باز می‌کنند. این مرد بارها می‌پرسد چرا سراغ من آمده‌اید و من چرا معروف شده‌ام و پاسخی نمی‌شنود؛ فقط یک بار راننده‌اش می‌گوید: «شما معروفید؛ چون معروفید.»

پرسش‌های خبرنگارها به این‌ها خلاصه می‌شود: «به نظر شما خدا وجود داره؟»، «سرت رو چه طور می‌خارونی؟ با دست راست یا چپ؟»، «صبحانه چی خوردی؟» و «چی می‌نوشی؟ قهوه‌ت را با شیر قاطی می‌کنی یا ساده دوست داری؟» کار به جایی می‌رسد که او به راننده‌اش قرص‌هایی نشان می‌دهد و می‌گوید: «روانی شده‌ام. زندگی‌ام جهنم شده.»

در یکی از صحنه‌های فیلم وقتی پیزانِلو در محاصره‌ی خبرنگارهاست، توجه یک خبرنگار به مرد جوان خمار و خموده‌ای جلب می‌شود. او را رها می‌کند و به سراغ جوان می‌رود. دور مرد معروف سابق خالی شده و این‌بار مرد جوان محاصره و از او درباره‌ی مدل قهوه‌ی صبحانه‌اش پرسیده می‌شود. اگرچه وودی آلن در زیبا نشان‌دادن رم مبالغه می‌کند اما اتفاقات نازیبا در زوایای پنهان فیلم از نظر دور نمی‌ماند و این پرسش ایجاد می‌شود که مسوولان اصلی این بی‌نظمی‌ها و به‌هم‌ریختگی‌ها کجا هستند و چرا کسی سراغی از آن‌ها نمی‌گیرد و مطالبه‌ای از ایشان ندارد؟

حالا حکایت جامعه‌ی واقعی و مجازی ماست. حدود ده سال پیش یک خبرنگار، نمی‌دانم بر مبنای کدام اصل حرفه‌ای و اصلاً با چه هدفی، با یک انسان که چنته‌اش از ادبیات خالی‌ست به عنوان شاعر گفت‌وگو کرده و این گفت‌وگو در یکی از روزنامه‌های معتبر و پرمخاطب منتشر شده است. یکی از پرسش‌ها هم این بوده است: «اگر بخواهی سؤالی از خودت بپرسی چه می‌پرسی؟» این در حالی اتفاق افتاده که در همان زمان برخی شاعران، مؤلفان و مترجمان حرفه‌ای در این گوشه‌ی عزلت و آن گوشه‌ی انزوا فرتوت می‌شده‌اند و کسی سراغی از آن‌ها نمی‌گرفت یا کم‌تر از آن‌ها یاد می‌شد؛ امروز هم همین است. همان‌طور که در فیلم وودی آلن پس از این‌که مرد میانسال بی‌توجهی خبرنگارها را می‌بیند و دلش برای روزهای مطرح‌بودنش تنگ می‌شود وسط خیابان دوطرفه می‌ایستد و فریاد می‌کشد که به من نگاه کنید و برای جلب توجه شروع به درآوردن لباس‌هایش می‌کند، گفت‌وگوشونده‌ی آن روزنامه‌ی پرمخاطب هم در این سال‌ها همان گفت‌وگو را قاب گرفته و روی در و دیوار خود آویزان کرده و برای مطرح‌کردن خود دست به هر کاری می‌زند. این‌بار و پس از ده سال روزنامه‌نگار دیگری فقط با هدف شوخی و خنده‌ی دورهمی باز سراغ همین آدم بی‌استعداد در ادبیات، رفته و او را دست می‌اندازد. سپس نوشته‌های بی‌مایه‌ی او در شبکه‌های مجازی به ویژه فیس بوک، از طرف خبرنگاران زیادی با این مضمون معرفی می‌شود: «بروید این خزعبلات را بخوانید. کامنت‌ها را هم حتماً بخوانید تا شاد شوید.» خبرنگارها و روزنامه‌نگارهایی که در همه‌جا تصور می‌شود نقش مؤثری در هدایت سلیقه‌ی مردم به سمت و سوی هنر و ادبیات جدی و حرفه‌ای دارند در این داستان و داستان‌های مشابه به وسیله‌ای برای بازنشر نوشته‌هایی بی‌سر و ته و بی‌معنا تبدیل می‌شوند. حالا کار به جایی رسیده که به فاجعه‌ی انسانی پهلو می‌زند. کمپین‌ها با نام شخص یادشده، فقط با هدف مسخره‌بازی، راه افتاده و کامنت‌های پر از توهین و ریشخند روی دیوارش قطار شده و تعداد قابل توجهی با انرژی مثال‌زدنی جمع شده‌اند و چکش به دیوار کاه‌گلی او می‌کوبند. مطالبات از کف خیابان و خطاب به کسانی که مسؤول بیچارگی‌ها و نابسامانی‌ها هستند جمع شده و روی دیوار یک قربانی پهن شده است. کسی که اگر قربانی روی بی‌رحم جریان رسانه نمی‌شد حالا مثل خیلی از ایرانی‌ها شب‌ها گوشه‌ی دفترچه‌اش چند خطی با وزن یا بی‌وزن می‌نوشت و گمان می‌کرد شعر است. اکنون این انسان تعداد زیادی در لیست دوستان فیس‌بوک خود دارد و تعداد بی‌شماری نیز او را پیگیری می‌کنند و با نگاهی گذرا در میان دوستان و پیگیرانش اسم‌هایی مشاهده می‌شود که هیچ سنخیتی با نوشته‌ها و سلیقه‌ی ادبی او ندارند و به نظر می‌رسد خیلی‌ها فقط برای این‌که به نوشته‌های او بخندند و دمی شاد باشند جزو دوستان مجازی او هستند.

من آن‌ صحنه‌ی فیلم «به رم با عشق» را به یاد می‌آورم که پیزانِلوی معمولی و قربانی رسانه‌ها، دست توی جیب خود می‌کند؛ قرص‌هایش را درمی‌آورد؛ به راننده‌اش نشان می‌دهد و می‌گوید: «روانی شده‌ام. زندگی‌ام جهنم شده.»

* مصراعی از این غزل حافظ

در عکس، پیزانلو در حال فرار از دست خبرنگارها و عکاس‌هاست.

«بای بای» بازی نیست

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

164200_10200894370062472_440677992_n
چندی پیش درباره‌ی پروژه‌ی «Marte Meo»* و تمرکزش روی تعامل والدین و فرزندان این‌جا مطلبی نوشتم. در این بیست روز سه جلسه با حضور پژوهشگر پروژه، مادر و من، به عنوان مترجم، برگزارشد. در هر جلسه، مشاور فیلمی را که پیش‌تر از تعامل مادر و دختر دو ساله‌اش ضبط کرده بود، پخش کرد و من فیلم را ترجمه کردم. مشاور روی نکات مهم و ضروری با مادر صحبت می‌کرد و پس از هر جلسه، تأثیر مثبت راهنمایی‌های مشاور در چهره‌ی کودکِ در فیلم، به خوبی احساس می‌شد. چهره‌ی کودک هر بار شادتر و راضی‌تر از جلسه‌ی پیش بود. در آن مطلب نوشتم که مشاور از مادر خواست در بازیِ کودک دخالت نکند و فقط نقش حامی را ایفا کند. در فیلم بعدی، دختر وسیله‌های بازی را خودش انتخاب می‌کرد و گاه از مادر کمک می‌خواست. مادر قبول کرد که دخترش شادتر و فعال‌تر شده است، اما مشاور نکات منفی دیگری از شکل تعامل مادر با فرزندش بیرون کشیده بود.
مشاور می‌گفت هربار که به خانه‌ی این مادر و دختر رفته، تلویزیون با حداکثر صدا روشن و مادر در حال تماشای فیلمی پر از تنش و هیاهو بوده‌است. از مادر پرسید در روز به طور معمول چند ساعت این برنامه‌ را می‌بینی و هم‌زمان دخترت کجاست و چه می‌کند. مادر گفت یک سریال را دنبال می‌کند که مدت‌زمانش یک ساعت است. از نظر مشاور، دیدن یک برنامه‌ی یک‌ساعته‌ی پر از تنش، به ویژه با حداکثر صدای تلویزیون، به کودک آسیب می‌زند. می‌گفت هر بار که صدای هنرپیشه‌ها بالا گرفته دختر با چهره‌ای آشفته، شروع به بی‌قراری کرده است. مشاور به مادر گفت: «تو حق داری تفریح داشته باشی و در روز لحظه‌هایی را هم به خود اختصاص دهی، اما این باید با یک برنامه‌ریزی دقیق همراه باشد تا به کودک آسیبی نرسد.»
نکته‌ی منفی دیگر در رفتار مادر با کودکش این بود که او بی‌جهت با دخترش خداحافظی می‌کرد. همه در خانه بوده‌اند و قرار هم نبوده کسی بیرون برود اما مادر برای شوخی یا بازی با دخترش، مدام به او می‌گفته: «بای بای» این مورد را از مهد کودک هم به گوش مشاور رسانده بودند. گویا کودکان را همراه با والدین‌شان برای گشت و گذار بیرون می‌برند و مادر گاه و بی‌گاه به دخترش می‌گوید: «بای بای» (این خداحافظی‌کردن‌های بی‌جهت را من در برخورد اطرافیانم با کودکان‌شان به فراوانی دیده‌ام) به اعتقاد پژوهشگر، این حرکت کودک را می‌ترساند و او مدام احساس ناامنی می‌کند. هم‌چنین او را نسبت به والدین‌اش بی‌اعتماد کرده و از همه‌ی این‌ها گذشته دروغ‌گفتن را به کودک یاد می‌دهد.
اما در فیلمِ جلسه‌ی آخر، دختر روی صندلی ایستاده بود و تلاش می‌کرد دندان‌هایش را مسواک کند. مادر با کودکش گفت‌وگو می‌کرد. مثلاً از او می‌پرسید: «کدام مسواکت را می‌خواهی؟» یا «اجازه بده روی مسواکت خمیردندان بزنم.» وقتی لباس‌های کودک خیس شد مادر به او گفت: «لباس‌هایت خیس شده و باید کمک کنی آن‌ها را عوض کنیم.» این شکل از تعامل از نظر پژوهشگر بسیار مثبت بود. گفت پیش از هر کاری باید درباره‌ی آن کار با کودک صحبت شود. در این صورت کودک علاوه بر یادگیری زبان، احساس امنیت کرده و به جای لج‌بازی و امتناع، هم‌کاری می‌کند. او ضمن تأکید روی داشتن دیالوگ با فرزند، گفت والدین باید در هر گفت‌وگو به کودک خود زمان مشارکت در گفت‌وگو را نیز بدهند؛ اگرچه کودک نتواند صحبت کند و تنها عکس‌العمل او تولید اصوات بی‌معنا باشد.
نکته‌ی آخری که مشاور به آن اشاره کرد تأثیر مخرب نگرانی‌های والدین روی کودکان بود. پیش‌تر مادر گفته بود زمان‌هایی که غمگین است دخترش او را نوازش می‌کند و می‌بوسد. مشاور در این زمینه مادر را این‌طور راهنمایی کرد: «می‌دانم که تو خاطرات تلخی داری و در طول روز ممکن است لحظه‌هایی این خاطرات به ذهن تو هجوم بیاورند و تو را اندوهگین کنند. ناراحتی والدین، کودکان را به شدت نگران می‌کند. بی‌شک دخترت فکر می‌کند تو از دست او ناراحتی و این موضوع او را اذیت می‌کند. تو به هیچ عنوان نباید اجازه دهی این احساس به دخترت منتقل شود. می‌توانی برای فراموش کردن خاطرات تلخ، از روانشناس کمک بگیری یا اگر اعتقادی به این کار نداری، صحبت کردن با یک دوست مورد اعتماد درباره‌ی مشکلات‌ات و خاطرات تلخ‌ات، ضروری‌ست.»
*پروژه‌ی «Marte Meo» برای نخستین‌بار ۲۵ سال پیش در هلند اجرا شد. نروژ از ۲۲ سال پیش تا کنون این پروژه را روی والدین، چه نروژی و چه مهاجر، اجرا می‌کند. «Marte Meo» در دانمارک و آلمان هم اجرا می‌شود.
آموزش شکل مراقبت از سالمندان و معلولان و خانواده‌درمانی از دیگر اهداف این پروژه است.
مطلبی را که پیش‌تر در این‌باره نوشتم این‌جا می‌توانید بخوانید.

مجبور شدم بین کار و حجاب یکی را انتخاب کنم

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

388103_10200867639834233_895147548_n
اِبرو آکینجی، 17 ساله، از سه‌شنبه 16 آوریل موضوع خبر رسانه‌های جنوب غرب نروژ است. نه به این دلیل که او خواننده، نوازنده، هنرمند یا برنده‌ی المپیاد علمی‌ست. تنها دلیل معروف‌شدن ابرو در این پنج روز این است که در نخستین روز کاری‌اش در یک فروشگاه، به او گفته‌شد باید بین حجاب و کار یکی را انتخاب کند.
ابرو که در نروژ متولدشده و اصالتاً اهل ترکیه است چندی پیش تصمیم می‌گیرد برای تعطیلات تابستان یک کار نیمه‌وقت پیدا کند و پس از مدت‌ها جست‌وجو، سرانجام برای گفت‌وگوی کاری از طرف یکی از شعبه‌های فروشگاه زنجیره‌ای شرکت نفت «شِل» دعوت می‌شود. تا این‌جا اوضاع بر وفق مراد اِبرو پیش رفته و وقتی او به شانس خود ایمان می‌آورد که به عنوان نیروی کار جایگزین این شرکت انتخاب می‌شود، اما این احساس خوب اِبرو فقط دو سه ساعت دوام می‌آورد و در روز نخست کاری، «سرپرست روز» از او می‌خواهد بین کار و حجاب یکی را انتخاب کند.
اِبرو در گفت‌وگو با روزنامه‌ی «آفتِن بِلاد» نروژ می‌گوید: «من از سرپرست روز پرسیدم که تو مرا در روز گفت‌وگو با حجاب دیدی. چرا مرا انتخاب کردی؟ او پاسخ داد: «ما فکر می‌کردیم تو هنگام کار حجاب خود را برمی‌داری.» به نظرم این خیلی احمقانه است که کسی برای جذب نیروی کار، مبنا را روی امیدها و آرزوهایش بگذارد. من هفت سال است حجاب دارم و در بیرون و در مدرسه تا حالا کسی درباره‌ی دلیل حجاب‌گذاشتن من نپرسیده و به من توهین نکرده است. سرپرست روز هم‌چنین از من پرسید تو خودت حجاب را انتخاب کردی یا پدر و مادرت تو را مجبور کرده‌اند. این حرف‌ها دقیقاً پس از دیدار سرپرست روز با رییس‌اش بین ما رد و بدل شد و من فکر می‌کنم او حرف‌های رییس خودش را به من منتقل کرد.»
بعد از ظهر همان روز اِبرو ماجرا را در فیس بوک خود می‌نویسد و برخی از دوستان نروژی، به او پیشنهاد می‌دهند به روزنامه‌ی آفتن بلاد زنگ زده و موضوع را با این روزنامه در میان بگذارد. آن‌ها همچنین به اِبرو دلگرمی می‌دهند و می‌نویسند: «نگران نباش! ما پشت تو ایستاده‌ایم!»
پس از آن‌که خبرنگار با اِبرو گفت‌وگو می‌کند با سرپرست روز و رییس فروشگاه ارتباط می‌گیرد و کار را به جایی می‌رساند که آن‌ها نه‌تنها از ابرو، که از همه‌ی زنان محجبه‌ی نروژ عذرخواهی می‌کنند و از اِبرو می‌خواهند به سر کار خود برگردد. آن‌ها البته در توجیه عملکرد خود گفته‌اند کارکنان این شرکت اونیفورم دارند و همین قضیه دست ما را بسته بود.
اِبرو که از فروشگاه شرکت شِل در همان روز نخست ناامید شد اکنون کار نیمه‌وقت دیگری را جست‌وجو می‌کند و هم‌زمان، موضوع خبر برخی رسانه‌های نروژ و برخی گروه‌های فیس بوکی‌ست. در گروه‌های فیس بوکی و زیرِ این خبر، بیشتر نظرها از مخالفت با مسؤولان فروشگاه حکایت دارد.
«تو می‌توانی از آن‌ها شکایت کنی و خسارت بگیری»؛ «هیچ اونیفورمی در نروژ جدی گرفته نمی‌شود و این دلیل سرپرست روز خیلی خنده‌دار است.»؛ «خیلی لجم می‌گیره وقتی می‌بینم هنوز در میان ما انسان‌هایی هستند که با حجاب مخالفند.» و «کسانی که به حجاب معتقدند حق دارند حجاب داشته باشند. حجاب به هیچ‌چیز و هیچ‌کس آسیب نمی‌زنه. یکی کلاه می‌گذاره یکی حجاب می‌گذاره. انسان‌ها رو راحت بگذاریم.» این جمله‌ها نظرات برخی از نروژی‌ها زیر گزارش‌ها و نوشته‌های مربوط به اِبرو است.

یکی از منابع خبر:
http://www.aftenbladet.no/nyheter/lokalt/stavanger/–Jeg-matte-velge-mellom-jobb-eller-hijab-3158870.html#.UXQfr6KSAcs

پیش‌تر درباره‌ی واکنش جوانان مسلمان نروژی به فیلم ضد اسلامی «معصومیت مسلمانان» در تجمعی به نام «گل سرخ» این‌جا نوشته بودم.

خردسالان هنگام بازی رهبرند

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

164200_10200894370062472_440677992_n

چندی پیش اتفاق عجیبی را تجربه کردم که فکر می‌کنم منتقل کردن این تجربه به پدران و مادرانی که فرزند زیر هفت سال دارند می‌تواند مفید باشد. چند هفته پیش به عنوان مترجم فارسی زبان به پروژه‌ای معرفی شدم که روی ارتباط والدین با خردسالان تمرکز می‌کند و به والدین شکل درست تعامل با فرزندان را آموزش می‌دهد. وقتی کار شروع شد از پروژه اطلاعات کلی داشتم اما چیزی درباره مدل کارشان نمی‌دانستم. در نخستین جلسه، مشاور فیلمی نشان داد و از من خواست لحظه به لحظه فیلم را ترجمه کنم. طبق وظیفه‌ای که دارد به خانه یک مهاجر رفته و از او خواسته بود وسایل بازی کودک دو ساله‌اش را بیاورد و خودش با کودک در بازی کردن همراهی کند و او از این همراهی فیلم گرفته بود. به نظرم برخورد مادر با دخترش بسیار طبیعی و دوستانه بود. من هم طبق وظیفه‌ای که داشتم همه جمله‌های مادر را، کلمه به کلمه، ترجمه کردم. در جلسه‌ی بعد مشاور درباره نتیجه‌‌‌‌ی همان فیلم با مادر صحبت کرد. فیلم را دوباره گذاشت و روی صحنه به صحنه فیلم حرف زد. جلوی دست دختر دو ساله ظروف و مواد غذایی پلاستیکی ریخته بودند و او سرگرم بازی کردن با این اسباب بازی‌ها بود. مثلن دختر ملاقه پلاستیکی را بر می‌داشت و بلافاصله مادر قابلمه را به او نشان می‌داد و از او می‌خواست با ملاقه توی قابلمه را هم بزند، اما واکنش دختر نشان می‌داد که او دوست دارد ملاقه را سر جای اولش بگذارد و مثلن کف گیر را بردارد. مادر گوشت پلاستیکی را دست دختر می‌داد و می‌گفت این را توی ماهیتابه سرخ کن. در کل این مادر بود که دختر را در بازی هدایت می‌کرد. یا مثلن وقتی دختر با علاقه به بازی کردن با ظروف مشغول بود مادر یک عروسک یا کامپیو‌تر پلاستیکی به او نشان می‌داد و از او می‌خواست با این‌ها هم بازی کند. من نتیجه کلی حرف‌های مشاور را اینجا می‌نویسم. گفت در هنگام بازی، کودکان باید رهبر باشند و والدین باید آن‌ها را پشتیبانی کنند. مثلن این کودک است که باید نوع اسباب بازی‌ها و شکل بازی کردنش را انتخاب کند. یعنی مادر نباید از دختر می‌خواست با ملاقه محتویات قابلمه را هم بزند یا گوشت را داخل ماهیتابه سرخ کند. مادر یا پدر باید با صبوری کنار کودکش بنشیند و کارهایی را که کودک از او می‌خواهد انجام دهد. وقتی دختر به بازی با ظروف علاقه نشان می‌دهد و سرگرم بازی ست مادر نباید اسباب بازی دیگری را پیشنهاد دهد. می‌گفت این کار به کودک احساس خوبی نمی‌دهد و او را منزجر می‌کند. راست می‌گفت. وقتی مادر عروسک را به کودک نشان داد دختر با اکراه روی خود را برگرداند. کودک ظروف را روی زمین می‌انداخت و هر بار با چشم‌های نگران، مادر را نگاه می‌کرد و منتظر واکنش او بود. مادر ظروف را بر می‌داشت و دست دختر می‌داد و می‌گفت نباید اسباب بازی‌ها را پرت کنی. مشاور پرسید چرا از به هم ریختن اسباب بازی‌ها می‌ترسی. خودش پرت می‌کند و خودش بر می‌دارد. پاسخ مادر این بود که باید از این سن درست و غلط را یاد بگیرد. اگر به او یاد ندهم فردا هم حرف مرا گوش نخواهد کرد. مادر اصرار داشت که روش کار با کودک را می‌داند و تصمیم دارد کودک را طبق فرهنگ خودش بزرگ کند. مثلن گفت او باید حجاب داشته باشد و نماز بخواند و اگر از همین حالا درست و غلط را به او نیاموزم فردا برایم مشکل به وجود خواهد آمد. نتیجه سخنان مشاور این بود که مادر پذیرفت در بازی، کودک باید رهبری کند و این با آموزش فرهنگ یا دین به کودک فرق دارد. قرار شد در جلسه بعدی مشاور به خانه این مادر برود و دوباره از بازی کودک و همراهی مادرش فیلم بگیرد. به نظرم کمترین و ساده‌ترین اثرات این آموزش تقویت حس اعتماد به نفس، استقلال، مسئولیت پذیری، خلاقیت و قدرت خودآموزی است.
پروژه «Marte Meo» برای نخستین بار ۲۵ سال پیش در هلند اجرا شد. نروژ از ۲۲ سال پیش تا کنون این پروژه را روی والدین، چه نروژی و چه مهاجر، اجرا می‌کند و دانمارک و آلمان هم این پروژه را اجرا می‌کنند.
آموزش شکل مراقبت از سالمندان و معلولان و خانواده درمانی از دیگر اهداف این پروژه است.

در این‌باره این‌جا هم نوشته‌ام.

نه. آسمان عاطفه ندارد

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013
15058_10200824670600029_505911406_n
یکی از عکس‌ها صحنه‌ای از فیلمِ «پیانیست»ِ رومن پولانسکی‌ست و دیگری اوضاعِ ۹ روز پیشِ خیابانی را در شهر «دِیرزور» سوریه نشان می‌دهد. فیلم پولانسکی که در سال ۲۰۰۲ اکران شده است داستان واقعی یک نوازنده‌ی پیانو را در جنگ دوم جهانی روایت می‌کند. در عکسِ «پیانیست»، این نوازنده در لحظه‌های پایانی جنگ روی ویرانه‌های شهرش، «ورشو»ِ لهستان، راه می‌رود و پشتش به ماست. در عکس «دِیرزور» سوریه نیز کودکی روی ویرانه‌های شهرش سرگردان است و رویش به ماست. این عکس را عکاسی به نام خلیل اشهاوی ثبت کرده است.
به قول* بهومیل هرابال در رمان «تنهایی پرهیاهو»؛ نه. آسمان عاطفه ندارد، اما چیزی بالا‌تر از آسمان وجود دارد به نام مهربانی و عشق که بشر فراموش کرده است.
*نقل به مضمون
«تنهایی پرهیاهو» را با ترجمه‌ی پرویز دوائی خواندم. عکس خلیل اشهاوی را نیز از این سایت برداشتم:
http://www.reuters.com/news/pictures/slideshow?articleId=USRTR3BBJ0#a=1

خانه از پای‌بست ویران بود

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013
37060_10200818173397603_93434140_n
قلیان دیگر برای این انسان‌ها وسیله‌‌ی تفریح نیست. بر ویرانه‌های خود نشسته‌اند و امید‌ها و آرزو‌هایشان را دود و خاکستر می‌کنند. آجر‌ها و سنگ‌ها روی زمینی آوار شده است که زیر آن طلای سیاه جریان دارد. طلای سیاهی که در یک سوی دیگر دنیا در موزه‌ای توی شیشه‌ای تراش‌خورده و براق جای گرفته و به مردمی که ۱۴ یورو ورودی می‌دهند به عنوان نماینده‌‌ی نفت ایران معرفی می‌شود. شیشه‌های نماینده از تمام دنیا به تعداد انگشتان دست نمی‌رسند. در عکس‌های زلزله‌‌ی استان بوشهر، خانه‌هایی سرپا هستند و تکان نخورده‌اند و خانه‌هایی که از پای‌بست ویران بوده‌اند ویران‌تر شده‌اند.
کجای کار کوتاهی شده که این مردم از زندگی به سهم ۴۵ هزارتومان یارانه در ماه بسنده می‌کنند.

درباره‌‌ی میدان گازی پارس شمالی که در بخش کاکی شهرستان دشتی قرار گرفته است:
http://fa.wikipedia.org/wiki/میدان_گازی_پارس_شمالی
عکس‌های دیگر زلزله‌‌ی شهرستان دشتی استان بوشهر را در لینک‌های زیر می‌توانید ببینید:
http://www.mehrnews.com/detail/Photo/2030416#ad-image-0
http://www.mehrnews.com/detail/Photo/2029749#ad-image-8
http://www.mehrnews.com/detail/Photo/2030315#ad-image-1
http://www.mehrnews.com/detail/Photo/2030362#ad-image-8

جنایت بی‌عقوبت

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

554853_10200846318901223_1713494461_n

روی دیگر، چرک و سیاه است و با آن تاریخ پرافتخار و پرادعا هم‌خوانی ندارد. این گذشته، چراغ راه آینده‌ی ما نیست. تاریکی این گذشته همیشه ما را سرشکسته خواهدکرد. اگرچه خواندنش هم ضروری‌ست و می‌تواند جلوی تکرار آن‌را بگیرد.
«جنایت بی‌عقوبت» روایت مستند شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در دهه‌ی شصت است. فایل پی دی اف این کتاب را، که به کوشش شادی امین و شادی صدر تهیه شده، از لینک زیر می‌توانید دریافت کنید و بخوانید:
فارسی http://justiceforiran.org/wp-content/uploads/2012/05/Crime-without-Aida-final22.pdf
انگلیسی http://justiceforiran.org/wp-content/uploads/2012/05/CrimeImpunity.pdf

نقش ۲۰۰ ساله‌ی هنرمندان و نویسندگان نروژ در رسیدن به برابری زن و مرد

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

521671_10200789240954310_644397968_n

به این نتیجه رسیده‌ام که نقش هنرمندان، داستان‌نویسان، شاعران و روزنامه‌نگاران نروژ در رسیدن این کشور به برابری حقوق زن و مرد اگر بیشتر از فعالان جنبش زنان نباشد کمتر نیست. هر داستان یا نمایش‌نامه‌ای که خوانده‌ام، از هنریک ایبسن حدود صد و سی سال پیش تا اِبا هاسلوند حدود سی سال پیش، به نحوی به نابرابری‌های اجتماعی بین زنان و مردان تاخته است. شکل دیگری از این اعتراض‌ها را چندی پیش در نقاشی‌های یک موزه هم دیدم. نقاشی‌ها به ادوارد مونک و چند نقاش دیگر نروژی تعلق داشت. بیشتر این اعتراض‌ها زمانی مطرح شده که نروژ کشور فقیری بوده و جامعه هم به دو طبقه‌ی ثروتمندان و فقیران تقسیم می‌شده است و همزمان نویسندگان و هنرمندان به فاصله‌ی طبقاتی نیز معترض بوده‌اند.
پی‌نوشت: در مورد خودمان در حال حاضر فقط می‌توان آرزو کرد مکالمات و نوشته‌های برخی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران ما از فحش‌ها و ضرب‌المثل‌های متأسفانه رایج جنسیتی و شوخی‌های سخیف و بی‌مایه‌ای که توهین به زنان یا مردان را در ذات خود دارد پاک شود.
در عکس، نقاشی‌های ادوارد مونک را در موزه‌ی «لئوپولد» وین می‌بینید.

درباره‌ی «کُن تیکی» ِ ناآرام که در اسکار ۲۰۱۳ رقیب «عشق» آرام بود یا درباره‌ی دریانوردی که شنا بلد نبود

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

601171_10200714835174212_1760903544_n
شصت و شش سال پیش، همین روز‌ها، جناب تور هَیَردال تصمیم گرفت به همه ثابت کند مردم باستان، پیش از کریستف کلمب قاره‌ی آمریکا را کشف کرده‌اند؛ بنابراین با یک کَلَک و پنج رفیق بی‌کلک دل به دل دریا زد؛ نه روی دریا که توی دریا. آن‌ها با ماهیان دریا در یک عمق شناور بودند.
تور، کلکِ خود را از روی نقاشی‌های مصریان باستان ساخته بود و در اجزای آن، فلز هیچ نقشی نداشت. اسم کلک را «کُن تیکی» گذاشت که اسم رهبر یکی از قبایل جزایر اقیانوس آرام حدود هزار و دویست سال پیش بود. کُن تیکیِ رهبر، در جریان یک جنگ و برای نجات دادن مردم قبیله‌اش، آن‌ها را همراه خود کرده بود و با کلک‌هایشان دل به اقیانوس زده و ناپدید شده بودند.
آقای دریانورد، که شنا هم بلد نبود، و رفیقانش پس از چهار ماه موفق شدند با کُن تیکی، اقیانوس آرام را بپیمایند و از پرو به یکی از جزیره‌های این اقیانوس برسند. پس از این موفقیت بزرگ، مردمی که به نظریه‌های او می‌خندیدند و پیش از سفر از او خواسته بودند وصیت‌نامه بنویسد اعتراف کردند با یکی از انسان‌های بزرگ تاریخ هم‌دوره‌اند.
ماجراجویی‌های تور به این سفر محدود نمی‌شود. چند ماه پس از ثبت سفر عجیب کُن تیکی در ذهن روزگار اقیانوس‌پیماهای غول‌پیکر، او تصمیم گرفت قایق کوچکی بسازد و به شیوه‌ی مصریان باستان اقیانوس اطلس را بپیماید و از شمال آفریقا به جنوب آمریکا برسد. بار نخست موفق نشد و قايق شکسته و غرق شد و البته او و دوستانش نجات پیدا کردند. آن‌ها برای بار دوم تصمیم گرفتند این سفر را به سرانجام برسانند و این بار موفق شدند. این موفقیت نیز نظریه‌ی دیگر او را ثابت کرد؛‌‌ همان نظریه‌ای که می‌گوید دو هزار سال پیش بخشی از مردم مصر باستان با قایق‌های چوبیِ کوچک به آمریکای لاتین مهاجرت کرده‌اند.
نظریه‌های این آقا، که در لیست مشهور‌ترین دریانوردان و انسان‌شناسان دنیا قرار دارد، و داستان زندگی‌اش موضوع فیلم کن تیکی با کارگردانی مشترک یوآخیم رونینگ و اسپن ساندبرگ است که در بخش بهترین فیلم خارجی اسکار ۲۰۱۳ رقیب عشق بود. بازی‌ها و تصویرهای بدیع روی اقیانوس و توی اقیانوس، این فیلم را جذاب و ویژه کرده است.
کن تیکی با ۱۶. ۱ میلیون دلار، پرهزینه‌ترین فیلم تاریخ نروژ است. این فیلم همچنین پرفروش‌ترین فیلم سال نروژ هم شد؛ چراکه در سه هفته‌ی نخست اکران در ۱۱۸ سینما، ۸. ۸۲ میلیون دلار – ۵۵۱ هزار بلیت – فروخت که برای کشوری با کمتر از پنج میلیون جمعیت رقم قابل توجهی به نظر می‌رسد.
تور هیردال ششم اکتبر ۱۹۱۴ در لارویک، شمال نروژ، متولد شد و هجدهم آوریل ۲۰۰۲ در شمال ایتالیا درگذشت.
تصویر سیاه و سفید، تور هیردالِ اصلی و تصویر رنگی، پُل اِسوِره والهَیم، بازیگر نقش تور هیردال در فیلم کن تیکی است.

آنونس فیلم:

http://www.youtube.com/watch?v=rUnmjQJHRP4

۱۲۹ دقیقه‌ی باشکوه با «آنا کارنینا»ی جو رایت

Posted in دسته‌بندی نشده by لیلا ملک محمدی on آوریل 29, 2013

580012_10200671892900682_1390833675_n

در یکی از سکانس‌های نخست فیلم آنا کارنینا، یک سرمایه‌دار به یک کشاورز می‌گوید: «روح روسیه اسناد و مدارک و کاغذهاست. کشاورزی فقط شکم است.» در یکی از سکانس‌های پایانی همان کشاورز در حال برداشت محصول به کشاورز دیگر می‌گوید: «زمستون تموم نشده جمع‌آوری علوفه‌ رو شروع خواهیم کرد.» و آن دیگری با اشاره به سختی این کار و غیرضروری بودن آن می‌گوید: «به خاطر روحت زندگی می‌کنی؛ نه به خاطر شکمت»
با وجود این‌که دیالوگ‌های آنا کارنینا را باید گوش کرد و به خاطر سپرد اما باز هم این دیالوگ‌ها نیست که فیلم را بی‌نظیر و مثال‌زدنی کرده است. دیالوگ‌ها را می‌شود در کتاب‌ها بهتر و مفصل‌تر خواند. اگرچه نمی‌توان شاهکار تولستوی را، که خمیرمایه‌ی فیلم است، نادیده گرفت، اما چیزی که آنا کارنینا را باشکوه کرده تصویرهای بی‌نظیر فیلم است. قاب‌های تو در تو با حاشیه‌های نفیس. یک نمایش‌خانه با بازیگرانی که روی سن نیستند و در جایگاه تماشاچیان نشسته‌اند. یک مسابقه‌ی اسب‌سواری که از یک قاب شروع می‌شود؛ به صحنه‌ی تئا‌تر کشیده می‌شود و در جنگل ادامه پیدا می‌کند. اعتراض تولستوی به فاصله‌ی طبقاتی و زندگی اشرافی در پایان رمانش به شکل عاقبت به خیرشدن زوج فقیر و افسردگی و پژمردگی زوج‌های اشرافی خود را نشان می‌دهد؛ اما همین اعتراض در پایان فیلم فقط به شکل زندگی شخصیت‌ها برنمی گردد. این اعتراض یک زمین کشاورزی می‌شود در یک تماشاخانه. ببین! من نمی‌توانم این فیلم را برای تو، که حتا داستان فیلم را می‌دانی، تعریف کنم و این یعنی موفقیت فیلم. درحالیکه همین حالا می‌شود فیلم عشق، برنده‌ی بخش بهترین فیلم خارجی در اسکار ۲۰۱۳، را با همه‌ی جزییاتش تعریف کرد.
در آنا کارنینایِ جو رایت موسیقی متن، لباس‌ها، قاب‌ها، نقاشی‌ها، آینه‌ها، شیشه‌ها، رقص‌ها و بازی‌ها همه بی‌همتاست.
آقای کارگردان هر شش هنر را به خدمت هنر هفتم گرفته و نتیجه‌اش شده یک فیلم شگفت‌انگیز و باشکوه و به یادماندنی.

اسم عکاس را نمی‌دانم و عکس‌ها را از این سایت برداشتم:
http://www.fanpop.com/clubs/anna-karenina-by-joe-wright/images/32484503/title/anna-karenina-2012-stills-photo