ناخــــــانا

برنامه ریزی برای نابودی نظام از سوی برنامه ریزان نظام در 30 سال

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در دسامبر 12, 2009

یکی از مأمورانی که نه از پلیس بود و نه از نیروی انتظامی، در یکم تیر و در تجمع میدان هفت تیر، به دیگری گفت: «دستور اومده هر کی سیاه پوشیده رو بگیریم.» و شنید: «آخه مگه می‌شه هر کی سیاه تنشه رو بگیریم؟ این همه سیاه». گرامی‌داشت کشته‌شدگان سی‌ام خرداد، شنبه‌ی سیاه، بهانه‌ی برگزاری تجمع یکم تیر در میدان هفت تیر بود. در این تجمع قرار بود مردم با لباس سیاه حاضر شوند و با نماد عزاداری، اعتراض خود را به کشتار جوانان در روزهای پس از انتخابات و در تجمعات اعتراضی نسبت به تقلب در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اعلام کنند. در این تجمع بسیاری از شرکت‌کنندگان دستگیر شدند و روزها، هفته‌ها و ماه‌های خود را در زندان سپری کردند و می‌کنند. من نیز که در این تجمع حضور داشتم هنگامی‌که از ضلع شمال غربی میدان هفت تیر به ضلع جنوب غربی در حرکت بودم، نرسیده به پل هوایی، مکالمه‌ی بالا را از زبان نیروهای سرکوب‌کننده شنیدم و نیز با چشمانم دیدم بسیاری از جوانانی که با لباس سیاه، در حال گذر از میدان بودند، دستگیر شدند. مقامات بالای حکومت جمهوری اسلامی ایران که سال‌ها برای سیاه و تیره‌کردن جامه‌های مردم تلاش کردند و با وضع قوانین و صدور دستوراتی مبنی بر تیره شدن رنگ لباس‌های فرم مدارس، دانشگاه‌ها و اداره‌ها، استفاده از رنگ‌های شاد و روشن را از ذهن جامعه دور کردند در آن تجمع و چند تجمع دیگر از این عرف به وحشت افتادند. در تمامی سال‌های مدرسه، دانشگاه و پس از آن در محیط‌هایی که کار کردم و به نحوی به دولت وابسته بود، همواره دیدن ابلاغیه‌هایی روی بردها که از من و دوستانم یا من و همکارانم می‌خواست تا تیره بپوشیم برایمان مسئله‌ای تازه نبود. گذشته از آن چادر نیز به عنوان حجاب برتر همواره در سی و یک سال گذشته توصیه شده بود و از اتفاق در همان تجمع یکی از همکاران من با چادر دستگیر شد.

در تجمع 16 آذر، یک دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک با نام مجید توکلی برای چندمین بار از سوی مأموران امنیتی حکومت دستگیرشد. پس از آن خبرگزاری‌ها و سایت‌های وابسته به دولت برای تخریب چهره‌ی این دانشجو و با هدف به تمسخر کشیدن جنبش اعتراضی مردم ایران، عکس‌هایی با مقنعه، چادر و روسری از این دانشجو منتشر کرده‌ و گفته‌اند در تجمع 16 آذر این دانشجو با استفاده از مقنعه و چادر قصد فرار داشته است. درباره‌ی این‌که عکس‌ها با حیله‌های فتوشاپ ساخته شده است سخن‌های فراوانی گفته ‌شد و نیز درباره‌ی این‌که رسانه‌های دولت با این‌کار به تمسخر بسیاری از زنانی پرداخته است که چادر به سر می‌کنند نیز بسیاری سخن‌ها گفتند. من قصدم از اشاره به این رویداد، تکرار گفته‌های دیگران نیست بلکه می‌خواهم باز به اشتباه دیگری از قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران اشاره کنم که ظاهرا پس از سی سال دست و پایش را بسته است. تشویق دختران و زنان به استفاده از چادر از سوی حکومت بر کسی پوشیده نیست. چادر فرم برخی از بهترین مدارس دخترانه در ایران است؛ مدارسی که هم بهترین امکانات تحصیلی را دارد و هم بهترین کادر آموزشی را. برنامه‌ریزی در سایر مدارس نیز به‌گونه‌ای بود که دانش‌آموزانی که با چادر به مدرسه می‌آمدند همواره مورد تشویق اولیای مدرسه بودند و حتا برخی چادر را وسیله‌ای کرده‌ بودند برای گرفتن هدیه یا گرفتن نمره. یادم می‌آید در دوران تحصیل برخی از هم‌شاگردی‌هایم، که اتفاقن از خانواده‌های مذهبی نبودند، برای ممتاز و مطرح‌شدن، همواره با خود چادری حمل و در صورت احساس نیاز، از آن استفاده می‌کردند. برخی از دانشگاه‌ها نیز دانشجویان بدون چادر را به محیط خود راه نمی‌دهند و تو اگر حتا دانشجوی آن دانشگاه نباشی و برای کاری بخواهی در آن قدم بگذاری، جلوی در به تو چادری می‌دهند و از تو می‌خواهند تا آن را سر کنی؛ به عنوان مثال دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران و دانشگاه آزاد. در برخی از ادارات دولتی نیز زنان مجبورند با چادر حضور داشته باشند و به فعالیت بپردازند. من و دوستانم بارها و بارها در محیط‌های مختلف و برای حل‌شدن مشکلاتمان مجبور شده‌ایم تا از چادر استفاده کنیم. بنابراین جمهوری اسلامی ایران در یک برنامه‌ریزی بلندمدت، سی‌ساله، با قدرت هرچه تمام‌تر سعی کرد چادر را به عرف جامعه تبدیل کند و برای این کار هزینه‌ها کرد. این‌که مجید توکلی با چادر به فرار از دانشگاه اقدام کرده، هرگز ثابت نشده است و با جست‌وجو در پیشینه‌ی فعالیت‌های این دانشجو، مشخص می‌شود که او از سال 1385 تا کنون، بیشتر روزها در زندان بوده است و گویا هیچ ترس و ابایی از زندانی‌شدن ندارد اما این‌که کسی بخواهد به مدد چادر از جایی بگریزد چیز تازه‌ای نیست. پدر من سال‌ها پیش مغازه‌ لوازم خانگی داشت و موارد بی‌شماری را ذکر می‌کند از دزدی‌هایی که به مدد چادر انجام می‌شد. قصد من انتقاد از زنانی نیست که چادر را به عنوان پوشش خود انتخاب می‌کنند؛ اتفاقن معتقدم جامعه باید آن‌قدر آزاد باشد که هر کسی با هر نوع پوششی که می‌پسندد در آن حضور داشته باشد، اما به اعتقاد من همان‌قدر که فرار یک فرد با استفاده از چادر می‌تواند زشت باشد، بازکردن چادر در کوچه‌ی بالایی مدرسه، دانشگاه و اداره نیز زشت است. در این سال‌ها بارها و بارها چادر‌های خود را در اتوبوس‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها و حتا اداره‌ها باز و بسته کرده‌ایم. تشویق کودکان و نوجوانان به استفاده‌ی ابزاری از چادر، برای ممتازشدن، کریه نیست؟ سهل‌انگارانه است اگر بیاندیشم هنگامی‌که حکومت ایران تصمیم گرفت چادر را بر زنان ایرانی تحمیل کند به خطراتی که این پوشش ممکن است داشته باشد فکر نکرد.

در تقویم جمهوری اسلامی ایران مناسبت‌های زیادی وجود دارد که پس از انقلاب و با هدف تثبیت حکومت وضع شده است. از مناسب‌های مذهبی که صرف نظر کنیم، روز قدس، 13 آبان، 16 آذر، 12 بهمن، 22 بهمن، 12 فروردین و بسیاری دیگر با تدبیر رهبران نظام و با هدف تثبیت آن طرح‌ریزی شده است. سال‌های سال در روزهایی چون قدس، 13 آبان، 16 آذر یا 22 بهمن، گروهی به اجبار و با برنامه‌ریزی پیشین، به این تجمعات برده می‌شدند تا نظام به مخالفان خود نشان دهد که از حمایت مردم ایران برخوردار است و به قول خود مشت محکمی بکوبد بر دهان استکبار. دوستی می‌گفت روز 13 آبان امسال خواهرش را، مانند سال‌های پیش، از مدرسه با اتوبوسی برای شرکت در راهپیمایی این روز برده‌اند اما نرسیده به محل تجمع، هنگامی‌که مسوولان دبیرستان نوع برخورد مأموران حکومت با مردم را دیده‌اند و از نزدیک با درگیری‌های ماموران حکومتی با مردم و نیز با سرها و صورت‌های خونین جوانان برخورد کرده‌اند دانش‌آموزان را پیاده نکرده و به مدرسه بازگردانده‌اند و البته شاگردان مدرسه فرصت را غنیمت شمرده و در اتوبوس شعارهایی در مخالفت با حکومت سرداده‌اند. در راهپیمایی روز قدس نیز سال‌ها بود که تعدادی از حامیان حکومت حضور داشتند و البته آن‌قدر نبودند که در نماز جمعه‌ی این روز خیابان‌های اطراف دانشگاه پر از جمعیت شود. گفتن این‌که در روز قدس امسال صدها هزار نفر را با نماد سبز دیدم که شعارهایی در مخالفت با رییس دولت دهم سر می‌دادند تکرار دانسته‌هاست. در روز 16 آذر نیز من حضور نداشتم اما فیلم‌ها و عکس‌هایش به سرعت منتشر شد و ما دیدیم که کم از روز قدس و سایر تجمعات اعتراضی پس از انتخابات نداشت که اتفاقن پرشورتر برگزارشد. جنبش سبز با انتشار خبرها و پوسترهایی اعلام کرده است که برای محرم خود را آماده می‌کند. پس از محرم نیز باز سایر مناسب‌های جمهوری اسلامی ایران در پیش است. مخاطب این پرسش من نیز برنامه‌ریزان جمهوری اسلامی ایران هستند و می‌خواهم بدانم آیا هنگامی‌که دور هم می نشستند و مدادهایشان را تراش می کردند و مشق های سیاسی و فرهنگی کوتاه مدت و بلندمدت را می نوشتند هرگز سر خود را از روی دفتر بلند نکرده و به کمی دورتر خیره نشده بودند؟ یا در ادبیات کهن ایران چرخی نزده و با این جملات نغز برخورد نکرده بودند: «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی» یا «خودکرده را تدبیر نیست»

* عکس بالا را در تجمع روز 27 خرداد در میدان ولی عصر تهران گرفتم. در آن روز معترضان به انتخابات ریاست جمهوری از میدان هفت تیر تا میدان انقلاب به تظاهرات پرداختند.

ای وطن! مادرت بمیرد

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در دسامبر 9, 2009

فردا، نوزدهم آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت، بیست و نه ساله می‌شوم و برای نخستین‌بار است که در روز تولدم، ایران نیستم. سال‌ها به ترک وطن می‌اندیشیدم و به خود و دیگران می‌گفتم وقتی در مهاجرت باز است، زندگی در سرزمینی که بویی از آزادی نبرده است، حماقتی بیش نیست اما در این ماه‌ها و در این روزها که بسیاری از مردم کشورم در برابر ظلم به پاخاسته‌اند و مظلومانه سرکوب می‌شوند می‌خواستم بمانم و به وظیفه‌ی حرفه‌ای خود به عنوان یک خبرنگار عمل کنم اما نشد.  درست زمانی‌که فکر می‌کردم باید در وطن ماند و سبز ایستاد، و درست زمانی که فکر می‌کردم وطن بیش از هر زمان دیگری به من نیاز دارد، و درست زمانی که فکر می‌کردم این وطن می‌تواند برای من وطن شود، به ترک‌ش مجبور شدم. این روزها که خبرنگاری در ایران جرمی بزرگ محسوب می‌شود اگر تلفن همراه خبرنگار یا روزنامه‌نگاری دو روز پیاپی خاموش باشد یا دستگیر شده یا وطن را ترک کرده است. مهرنوش پس از تلاشی یک ماهه برای یافتن من، ناامید یا ناراحت شده و برای پست قبلی وبلاگ‌م نوشته است: «معرفت در گران است به لیلا ندهندش.» راست می‌گوید اما نمی‌داند این روزها زندگی برای لیلا آن‌قدر گران تمام می‌شود که او قادر نیست بهای معرفت را بپردازد. هزینه‌ی ایرانی بودن کمر می‌شکند و ما همچنان هزینه می‌کنیم. نمی‌دانم تا کی باید برای آزادی وطن هزینه کنیم. ای کاش می‌شد در وطن آن‌گونه زندگی نکرد و ای کاش می‌شد وطن را این‌گونه ترک نکرد.

ای وطن! مادرت بمیرد

ديکتاتور براي تحميل خود از لفاظي مذهبي بهره مي گيرد

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در نوامبر 30, 2009

ر‍‍‍ژيم هاي خودکامه براي تحميل خود از لفاظي مذهبي بهره مي گيرند، چون مردم به زبان مذهبي احترام مي گذارند و از مخالفت با آن اکراه دارند. به اين ترتيب ديکتاتوري ها با دستاويز ظاهري مذهب پا مي گيرند، چون در اعمال قدرت از زباني استفاده مي کنند که مردم نمي خواهند بي اعتبار شدن آن را ببينند.

اما در هر حال مسأله تحميل به جاي خود باقي ست. در نهايت همه به تنگ مي آيند و اگر ايمانشان به مذهب سست نشود بدون شک به آن چه به صورت مبناي ايدئولوژي حکومت درآمده است سست مي شود. آنگاه خودکامه سقوط مي کند و روشن مي شود که همراه با او و آن چيزي هم که به عنوان مذهب تحميل شده بود سقوط کرده است. يعني اسطوره اي هم که موجوديت سرزمين پاکان را توجيه مي کرد از ميان رفته ست. در اين صورت دو راه بيشتر باقي نمي ماند: يا فروپاشي يا يک ديکتاتوري تازه. اما نه، راه سومي هست و من آن قدر نااميد نيستم که امکان تحقق آن را رو کنم. راه حل سوم نشاندن اسطوره اي تازه به جاي اسطوره کهنه است. از اين جمله است اسطوره هاي زير که به مقدار قابل ملاحظه موجود است و در دسترس همگان قرار دارد: آزدي؛ برابري؛ برادري.

رمان «شرم» نوشته سلمان رشدي؛ ترجمه ي مهدي سحابي صفحه ي 306

ناشر: نشر تندر سال 1364

ساعت مريض شهرام شيدايي از کار افتاد

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در نوامبر 23, 2009
پيكر مرحوم شيدايي روز چهارشنبه 4 آذرماه در كرج تشييع و در بهشت سكينه كرج به خاك سپرده مي شود

ايلنا: شهرام شيدايي شاعر معاصرعصر امروز به دليل ابتلا به بيماري سرطان حنجره در منزل خود درگذشت
به گزارش خبرنگار ايلنا ، شهرام شيدايي كه از سال گذشته به دليل ابتلا به بيماري سرطان حنجره تحت درمان بود بعد از ظهر امروز ساعت 14:20 در منزل خود درگذشت .
از شهرام شيدايي كتابهاي همچون كتاب‌هاي «آتشي براي آتشي ديگر»، «آدم‌ها روي پل» و «خنديدن درخانه‌اي كه مي‌سوخت» متشر شده است .
پيكر مرحوم شيدايي روز چهارشنبه 4 آذرماه در كرج تشييع و در بهشت سكينه كرج و در كنار مزار پدر وي به خاك سپرده مي شود .
مراسم يادبود شيدايي روز جمعه 6 آذر ماه در مسجد حضرت روسل جهان شهر ساعت 15 برگزار مي شود.

ای کاش شیراز را می‌شد با خود همه‌جا برد

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در نوامبر 1, 2009

rain%20on%20window%20267

سال‌ها پیش برای انعکاس خبرهای یک جشنواره ادبی بار و بندیل سفر بستم و به شیراز رفتم. در هواپیما کنار زنی میان‌سال نشستم که هر سال چند بار برای دیدن فرزندانش به انگلیس می‌رفت. او شیرازی بود و خوش‌سخن. در یک ساعت و 10 دقیقه‌ی بین تهران و شیراز، از خاطرات روزهای جوانی‌اش گفت و از جوانی فرزندان‌ش که در انگلیس سپری می‌شود. خاطرات‌ش شیرین بود و دلهره‌های سفر با هواپیما در آسمان ایران را کم‌رنگ کرد. وقتی به فرودگاه رسیدیم، باران با جدیت بر شب شیراز می‌بارید. من باید اتومبیلی می‌گرفتم و خود را به هتلی که در اختیاز جشنواره و میهمانان‌ش بود می‌رساندم. چتر نداشتم و غریب بودم. آن زن اتومبیلی کرایه کرد. من را به هتل‌ رساند. چترش را به من داد؛ چترش را در انگلیس یکی از فرزندان‌ش به او هدیه داده بود. شماره تماس و نشانی منزل‌ش را برایم نوشت تا اگر به مشکلی برخوردم با او تماس بگیرم. روی من را بوسید و برای‌م آرزوی موفقت کرد. سوار شد و رفت. من چند روز در شیراز بودم اما به‌دلیل مشغله‌های آن جشنواره نتوانستم با آن زن تماس بگیرم و باز از او تشکر کنم. چتر او دست من ماند و هنوز هم مانده است و با آن‌که دوست ندارم زیر باران چتری روی سرم باشد اما گاهی چتر او را زیر باران باز می‌کنم و روی سرم می‌گیرم و به او فکر می‌کنم. ای کاش شیراز را با خود می‌شد همه‌جا برد و آن زن را نیز هم.

نه فقط به‌ خاطر مرتضای سال سی و سه؛ به خاطر مرتضاهای امسال

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در اکتبر 19, 2009

keivan

شاید ندانیم مرتضا کیوان، روزنامه‌نگار، شاعر، منتقد، ویراستار و کارمند وزارت راه در دولت مصدق بوده است، اما خوب می‌دانیم شاملوی بزرگ سال 1333 را، به خاطر اعدام او، سال بد و سال پست خوانده است.

«سال ِ بد/ سال ِ باد/ سال ِ اشک/ سال ِ شک/ سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم/ سالي که غرور گدایي کرد/ سال ِ پست/ سال ِ درد/ سال ِ عزا/ سال ِ اشک ِ پوري/ سال ِ خون ِ مرتضا/ سال ِ کبيسه»

شاید ندانیم که مرتضا کیوان ـ همراه با نیما یوشیج، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث ـ از پایه‌گذاران انجمن ادبی شمع سوخته بوده و به ادبیات روسیه و ادبیات مدرن چپ دنیای آن‌ سال‌ها، تسلط داشته و در مجله‌هایی چون «بانو»، «جهان نو» و «کبوتر صلح» می‌نوشته است، اما خوب می‌دانیم شاملوی بزرگ، شعر «از عموهایت» را در مرثیه‌ی او سروده است: «نه به‌خاطر آفتاب/ نه به‌خاطر حماسه/ به‌خاطر سایه‌بام کوچکش/ به‌خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو/ نه به‌خاطر دریا/ به‌خاطر یک برگ/ به‌خاطر یک قطره/ روشن‌تر از چشم‌های تو/ نه به‌خاطر دیوارها/ به‌خاطر یک چپر/ نه به‌خاطر همه انسان‌ها/ به‌خاطر نوزاد دشمنش شاید/ نه به‌خاطر دنیا/ به‌خاطر خانه تو/ به‌خاطر یقین کوچکت/ که انسان دنیایی‌ست/ به‌خاطر آرزوی یک لحظه‌ی من که پیش تو باشم/ به‌خاطر دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگ من/ و لب‌های بزرگ من بر گونه‌های بی‌گناه تو/ به‌خاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی/ به‌خاطر شبنمی بر برگ/ هنگامی‌که تو خفته‌ای/ به‌خاطر یک لبخند/ هنگامی‌که مرا در کنار خود ببینی/ به‌خاطر یک سرود/ به‌خاطر یک قصه در سردترین شب‌ها،/ تاریک‌ترین شب‌ها/ به‌خاطر عروسک‌های تو/ نه به‌خاطر انسان‌های بزرگ/ به‌خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند/ نه به‌خاطر شاهراه‌های دوردست/ به‌خاطر ناودان، هنگامی‌که می‌بارد/ به‌خاطر کندوها و زنبورهای کوچک/ به‌خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ/ به‌خاطر تو/ به‌خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند/ به یاد آر/ عموهایت را می‌گویم،/ از مرتضی سخن می‌گویم.»

مرتضا کیوان که عضو حزب توده بود، پس از کودتای 28 مرداد، در روز ۳ شهریور ۱۳۳۳ همراه با چند افسر فراری ارتش ـ که به خانه‌ی او پناهده شده بودند ـ به‌وسیله‌ی کودتاچیان دستگیر شد و در سحرگاه تیره‌ی ۲۷ مهر ۱۳۳۳ بنا بر دستور مستقیم شاه، تیرباران شد. او تنها غیر نظامی در جمع اعدامیان آن صبح بود.

edam-goruhi

مرتضا کیوان در ۲۷ خرداد سال ۱۳۳۳ و در سن ۳۳ سالگی با پوران سلطانی ازدواج کرده و تنها دو ماه فرصت یافت تا با همسرش زندگی کند. پوری سلطانی ـ که شاملو در شعرهایش از او نام برده است ـ از پایه‌گذاران علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی در ایران است. او پس از اعدام همسرش، زندگی در ایران را تاب نیاورد و چند سال خارج از ایران زیست، اما باز به ایران بازگشت و پس از مدتی مرکز ملی کتابداری را پایه‌گذاری کرد و به عضویت هیأت علمی آن درآمد. مرتضا کیوان در آخرین روز زندگی‌اش، خطاب به همسرش نوشت: «به‌دنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود می‌روم… دوستانم زندگی ما را ادامه می‌دهند و رنگین‌می سازند… زن عزیزم یادت باشد که «عمو تیغ تیغی» تو، راه را تا به آخر طی کرد.»

 Roshanfekran_e_Iran

در عکس: هوشنگ ابتهاج/ سیاوش کسرایی/ نیما یوشیج/ احمد شاملو/ مرتضا کیوان

واي به‌روزي كه كودك امروز بزرگ شود!

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در اکتبر 10, 2009

IMG_2055«شما با حقيقت مخالفين يا موافق؟»

«مگه مي شه با حقيقت مخالف بود؟»

«آره. چون پدربزرگ من فوت شده و من حاضر نيستم از دهن هيچ كسي اين حقيقت رو بشنوم»

اين پرسش و پاسخ بين يك كودك 10 ساله با مربي كانون پرورش فكري رد و بدل شد؛ در غرفه بحث آزادِ جشنواره يك هفته با كانون.

تصورش را هم نمي‌كردم كودكان سرزمين‌م به چنين بلوغ فكري‌اي رسيده باشند. از پرسش‌هاي ديگري كه از سوي بچه‌ها در اين غرفه به‌طور مكرر مطرح شد مي‌توانم اين‌ها را مثال بزنم: «چرا حجاب اجبار است؟»، «آيا در جمهوري اسلامي ايران امكان زندگي آزاد را داريم و مي‌توانيم با آزادي نظرمان را بگوييم؟»، «چرا مدارس دخترانه و پسرانه جداست؟»، «شما با ادامه تحصيل ما در خارج از كشور موافقيد يا مخالف؟»، «شما با بردن موبايل به مدرسه موافقيد يا مخالف؟»، «آیا شما با مخالفت‌های بی‌جهت پدر م مادر موافقید یا مخالف؟»، «حیوان خانگی را دوست دارم و دلیل مخالفت با آن را نمی‌فهمم»، «آیا شما با تبعیض‌هایی که بین دختران و پسران وجود دارد موافقید یا مخالف؟» و «چرا زير 18 سال نمي‌شود رانندگي كرد؟». تمامي اين پرسش‌ها، با خط بچه‌هاي 10 تا 15 ساله، در  غرفه‌ي بحث آزاد اين جشنواره موجود است و هركه نمي‌تواند اين موضوع را باور كند كه دغدغه اصلي كودكان و نوجوانان ما موضوعات مطرح‌شده در اين پرسش‌هاست مي‌تواند به اين جشنواره و غرفه‌ي يادشده مراجعه كند و از مسوول غرفه بخواهد پرسش‌ها را نشانش دهد.

اگر دغدغه ما در دوران كودكي و نوجواني، بي‌چاره‌گي همسن و سالان‌مان در لبنان، فلسطين و بوسني و هرزگوين بود؛ اگر با پول‌هاي توجيبي اندك‌مان قلك‌هاي كمك به رزمندگان و كمك به فلسطين و لبنان را پر مي‌كرديم؛ اگر در دفترهاي كاهي با جلدهاي ساده مشق مي‌نوشتيم و سعي مي‌كرديم ورقي را نانوشته نگذاريم تا هم بتوانيم بي نوايان را درك كنيم و هم با صرفه‌جويي خود كشور را آباد كنيم؛ اگر به‌جاي كارتن‌هاي علمي ـ تخيلي امروز، كارتن‌هايي را مي‌ديديم كه شخصيت‌هاي كودك آن با انواع مشكلات دست و پنجه نرم مي‌كردند مثل بچه‌هاي كوه آلپ، حنا دختري در مزرعه، مهاجران، نل و بچه‌هاي مدرسه والت؛ بايد بدانيم كه دغدغه‌هاي كودك و نوجوان امروز، اين‌ها نيستند. ما از جهان عقب‌تر بوديم اما بچه‌هاي امروز، با جهان پيش مي‌روند. ما را عقب نگه داشته بودند اما كودكان امروز را نمي‌توانند عقب نگه دارند و در اين امر، بيش از هر چيز، مديون ماهواره و اينترنت هستيم.

اين روزها كه به سالن‌ها و غرفه‌هاي جشنواره‌ي يك هفته با كانون سر مي‌زنم، مدام به اين مي‌انديشم كه مسوولان فرهنگي ما چگونه مي‌توانند سال‌ها بعد با اين كودكان بزرگ، كنار بيايند؟ آن‌ها که در این سن باید با سادگی به آموزه‌های فراوان صدا و سیما و معلمان دینی و پرورشی خود درباره مسایل اعتقادی و اجتماعی، گوش فرا دهند اما نمی‌دهند و چنین پرسش‌هایی مطرح می‌کنند.
مسئله اين است كه سر ما كلاه رفت اما سر اين بچه‌ها كلاه نمي‌رود.

جشنواره يك هفته با كانون تا نوزدهم مهر در مركز آفرينش‌هاي فرهنگي ـ هنري كانون، از ساعت 9 تا 19 برپاست.

نفرین بر دهانی که در پوستین خلق افتد

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در اکتبر 8, 2009

qbiu7ur5lq8r7o7zbkfk

امشب برای نخستین بار به این نتیجه رسیدم که کتاب های عربی سال های تحصیل، چنان که می پنداشتم بی ارزش نبوده است. مثلن اگر من به درس «نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود» ارزش می گذاشتم و آن را به ذهنم می سپردم، امروز دهانم را بی موقع باز نمی کردم که بعدش بخواهم بارها و بارها خودم را لعن و نفرین کنم.  در یک مکان رسمی با دوستان نشسته بودیم که مرد جوانی آمد و با دوست من درباره شماره تماس یک هنرمند، صحبت کرد. ساعت هشت شب بود اما او عینکی آفتابی بر چشم داشت. لحظه ای با خود فکر کردم که شاید فریم عینک طبی ست اما در شکل عینک آفتابی. سپس کمی دقیق تر شدم و اندیشیدم نمی تواند عینک طبی باشد. مرد که خوش پوش بود این فکر را در من تقویت کرد که شاید برای زیبایی، آن عینک را در آن ساعت از شب به چشم زده است. در این افکار غرق نشده بودم چون مشکلات و دغدغه ها آن قدر زیاد است که گاهی دهانم را از دریای آن بیرون می آورم؛ هوایی می گیرم و دوباره سرم را فرو می کنم و اگر روزی قرار بر غرق شدن باشد حتمن در این مشکلات غرق خواهم شد؛ به هر حال در آن لحظه، کنجکاو شده بودم تا بدانم عینک آفتابی برای چه باید در شب روی چشم باشد. دوستم از من پرسید آیا شماره آن هنرمند را دارم یا نه و من را وارد بحث کرد. رو به مرد جوان گفتم: «آقا یه سوالی از شما دارم. چرا تو این ساعت عینک آفتابی زدین؟» پس از این پرسش، دوستم به آرامی ضربه ای به پهلوی من زد. مرد جوان ـ که گویی از این پرسش شوکه شده بود ـ این دست و آن دست کرد و سرانجام گفت: «این عینک شبه». من که نفرین پذیربودن دهان را پاک فراموش کرده بودم پرسیدم: «عینک شب دیگه چیه؟» دوستم باز ضربه ای زد و گفت: «وا! لیلا عینک شب نمی دونی چیه؟ همون که خواننده ها می زنن دیگه.» من که در دل خود به دوستم ناسزا می گفتم و فکر می کردم قصد دارد ناآگاهی من را از مد، بر سرم بکوبد، گفتم: «خوب چه کارایی ای داره؟ مگه این آقا خواننده ست؟» آن آقا که خبرنگار بود گفت: «من آلرژی دارم. کلن به محیط اطرافم و به دیدن بعضی آدم ها آلرژی دارم و وقتی این عینک روی چشمم هست، راحت ترم.» من که نتوانسته بودم کاربرد آن عینک را برای شب باور کنم با گفتن «عجب!» به خیال خود به بحث عینک آفتابی پایان دادم و درباره محیط صدا و سیما در روزهای اخیر از آن مرد ـ که ظاهرن خبرنگار تلویزیون بود ـ پرسیدم. پس از دقایقی بحث درباره موضوعات گوناگون، دوست آن مرد صدایش کرد تا بروند. او پیش از این که برود رو به من گفت: «خانم راستی درباره سوال شما، باید بگم که حق با شماست. اصلن عینکی به عنوان عینک شب نداریم.» و در این لحظه عینکش را از چهره برداشت و نفرین بر چشمی که بی موقع بسته شود؛ البته بسته نبود اما به گفته خودش در سال های کودکی، تصادفی باعث شده بود تا یک چشمش را از دست بدهد. یکی از چشم هایش تخلیه شده بود. برداشت و گفت: «به خاطر این که صورتم ناراحت کننده نباشه این عینک رو می زنم. هیچ تأثیری توی تفاوت دید نداره. بود و نبودش هیچ فرقی نمی کنه.» عینک را به من داد و از من خواست ببینم آنچه را او می بیند. دیدم، دهان نفرین شده ام را باز گشودم و گفتم: «خب آره. خیلی از خواننده ها برای زیبایی از این عینک ها می زنن.»

«خروس به روباه گفت اگر مي خواهي از دست سگ ها رهايي يابي، فرياد كن و بگو: خروسي كه من گرفته ام از ده شما نيست.» روباه که بی موقع دهانش را باز کرده بود ناخواسته جان خروس را نجات داد. اما من دهانم را باز کردم و زبانم را لابد در جان آن مرد فرو. دیگر نمی دانستم چه باید بگویم، اما گفتم: «قیافه شما نارحت کننده نیست.» یاد خروس افتادم که چشم هایش را بسته بود تا برای روباه آواز بخواند و در میان دندان های روباه اسیر شده بود.

من روباه بودم یا خروس؟ نفرین بر دهان من یا چشم او؟ نفرین بر دهان من اگر بخواهد برای در پوستین خلق افتادن، باز شود.

ما آسیب پذیرترینیم

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در سپتامبر 22, 2009

01152007240از میان 28 نوه ی پدر پدرم و 20 نوه ی پدر مادرم تنها این جانب به شغل شریف بیشتر خبرنگاری و کمتر روزنامه نگاری متمایل شدم. از نوه ها که بگذریم در میان عموها، عمه ها، دایی ها، خاله ها و از میان تمامی کسانی که سببی و نسبی به من ارتباطی دارند، تنها و تنها این جانب به نوشتن علاقه مند شدم و نتوانستم عشق بی حد و حصر خود به ادبیات و شعر را کنترل کنم. از میان همه ی این افراد که مهندس، دکتر، معلم، پرستار، منشی، فروشنده، دلال، کارگر، قاضی، گل فروش، آرایشگر، مکانیک، حسابدار، کارمند، مدیر یا خانه دار هستند، این جانب آسیب پذیرترینم و بیشتر از همه طعم تلخ و گزنده بی کاری را چشیده ام. این جانب که در حرفه ی خود به اصولی معتقد هستم و بی کار شدن و بی پول شدن را به سرپیچی از آن اصول ترجیح می دهم تصمیم گرفته ام تا پیدا شدن کار مورد علاقه ام در رسانه ای که هم مردم را یابو فرض نکند و هم پولم را بالا نکشد، به کار آبرومند دیگری مشغول شوم؛ مثلن به کیش بروم؛ لوازم آرایش و پوشاک بخرم؛ به تهران بیاورم و بفروشم و باز به کیش بروم؛ و به همه ی دوستان آسیب پذیرم که در این سه ماهه ی اخیر از محیط مطبوعات کیش شده اند هم پیشنهاد می کنم در این کار با من همراه شوند تا این دوران بگذرد و گشایشی حاصل آید. جدا از همه ی این حرف ها، جناب آقای پرویز مشکاتیان! حالا چه وقت مردن بود؟

اگر جوياي نيروي کار مستعد و کوشا هستيد اين پست را بخوانيد اگر نيستيد هم بخوانيد

ارسال‌شده در 1 توسط لیلا ملک محمدی در سپتامبر 12, 2009

IMG_4597

با روي کار آمدن دولت دهم و در ادامه عدالت محوري هاي دولت نهم، بسياري از دوستان اين جانب بي کار شده اند. سه زوج روزنامه‌نگار، يک مترجم، يک حسابدار، يک ويراستار و دو خبرنگار که همگي در حوزه کار خود توانايند.

از مخاطبان اين وبلاگ خواهش مي کنم اگر کاري براي دوستان بي کارم سراغ دارند خبر دهند. در صورت لزوم رزومه هر يک از دوستانم را ارسال خواهم کرد.

در ضمن اگر براي صاحب اطلاعيه ي بالا کاري سراغ داريد با شماره اش تماس بگيريد. اطلاعيه را در خيابان کريم‌خان زند به شيشه يک عابربانک چسبانده بود. گفتم شايد با انتشار عکس اطلاعيه، کاري بتوانم براي او دست و پا کنم.