دست روی دل پیادهروهای غمگین نگذار
ای love story ی لعنتی! چهقدر به تو گفتم دست روی دل این پیادهروهای غمگین نگذار؟ چند بار از تو خواستم آه این خیابانها را جدی بگیری؟ که میگیردت؛ که میگیردمان. یادت هست پاهایت را که از پیادهروها دل نمیکندند و به خیابانها دل میسپردند؟ دل سپرده بودی و دست از سر پیادهروهای انقلاب بر نمیداشتی و تمام عاشقانههای جهان را برایم میپیچاندی. دست میکردی توی تمام خالیهای کیفت و نامههای عاشقانه نیما را در میآوردی و بازم میکردی و عاشقانههای آرام نادر ابراهیمی را میخواندی. تمام کلمههای عاشقانه کافکا دست میکردند توی گلویم و به پارک فردوسی که میرسیدیم به آیدا، درخت، خنجر و خاطره رسیده بودیم و خاطره درست همان خیابان خیام است و ایستگاه اتوبوس.
ای پیادهروی لعنتی! تا کی میخواهی همه خیام را گز کنی که «ناگه اجل از کمین برآید که منم»؟ تا کی میخواهی به بنبست برسی و از آرامش خیامی من بالا بروی؟ تا کی میخواهی جرعه جرعه بنوشیام و تمامم کنی؟ گفته بودم که برای روان بودن، جنون آب را دارم و برای آرامشام، روانی خیام را. تا کی میخواهی همه عاشقانههای جهان را از جوبهایت جمع کنی؛ به مشت بگیری و پرت کنی توی زلالیام؛ روانیام.
آه ای love story ی لعنتی! سوزاندیام با این پیادهروهای غمگین. میخواهم پاهایم را روی دل خیام بگذارم و از دیوارهای این شهر بالا بروم. میخواهم دستهایم را مشت کنم و روی آسمان این شهر بکوبم تا شاید راه گلویش باز شود و بگویی آنچه را که باید.
دلم یک آسمان خیام ِ بیپیادهرو میخواهد. بیخیابان. بیشهر. بیتو.
برهان قاطع حجتالاسلام برهان در باب مقايسه حجاب و پالان

“حجةالسلام علی برهان، امام جمعه مهریز گفت: انسان، آدم بیحجاب را مانند الاغ لخت و بیپالان یک بار ببیند چشمانش سیر میشود و دیگر وسوسه نمیشود و شماها الاغ بیپالان ندیدهاید که حتماً دیدهاید و در زمان شاه زنان بیحجاب زیاد بودند ولی جلب توجه نمیکردند ولی هماکنون زنان بدحجاب که مانند الاغهای پالاندار هستند در جامعه فراوانند و خودنمایی میکنند.”
جناب برادر آقاي حجةالاسلام علي برهان
سلام عليکم
اينجانب پس از مطالعه سخنان گهربار شما ـ که در ميان جمعي از مسوولان شهرستان مهريز يزد ايراد فرموده بوديد ـ به مشکلات عديدهاي گرفتار آمدهام و اين مشکلات چنان ذهنم را آزرده ميکند که حتا در به جاي آوردن نمازهاي يوميهام هم ناتوان شدهام. ماندهام که از چند روز ديگر چگونه ميتوانم قدم در ضيافت الهي نهم و از خجالت خدا درآيم.
لطفن در سخنراني بعديتان که احتمالن باز هم در ميان مسوولان شهرستان مهريز است به اين سؤالات من پاسخ گوييد؛ باشد که به جبران اين مشکلگشايي شما، ما نيز بتوانيم گرهاي از خلقي بگشاييم.
۱. آيا چادر، پالان است يا پالان چادر است؛ به نحوي که وقتي نماز به جا ميآورم پالان انداختهام روي خود يا خودم را روي پالان انداختهام؟
۲. زنان بدحجاب زمان شاه، الاغهاي پالاندار بودند يا پالانندار؟
۳. شما فرمايش کرده بوديد که آدم بيحجاب مثل الاغ بيپالان است؛ بعدن در يک جاي ديگر همان مراسم مهم نيز فرمايش ديگري کرده بوديد مبني بر اينکه زنان بدحجاب امروز الاغهاي پالاندار هستند؛ پس يعني پالان، حجاب نيست؟ حجاب پالان نيست؟ زن بدحجاب ديروز پالان داشت؟ اما زن بدحجاب امروز بيپالان است؟ يعني شما ميفرماييد که شاه بهتر بوده از حکومت جمهوري اسلامي؟
۴. از سخنان شما اين برداشت ميشود که انسان امروز حتا شعور ديدن يک الاغ باپالان يا بيپالان را در عمر خود ندارد؛ در حاليکه به مدد فعاليتهاي خيلي زياد رسانههاي گروهي، هر انساني اگر از نزديک الاغ نديده باشد، حداقل در تلويزيون ديده است و صدايش را شنيده است. تازه به کمک کشور چين، انواع و اقسام الاغهاي اسباببازي به کشور ما وارد ميشوند و هر انسان يا آدم ايراني ميداند الاغ چيست؟ منظور شما از الاغ کيست؟
۵. اگر مردم مهريز تحمل وجود يک خانم مانتويي را ندارند پس شما کجا خانم مانتويي يا بدحجاب ديدهايد که امروز ميتوانيد تئوري حجاب ـ پالان را از خود بروز دهيد آنوقت؟
۶. لطفن معماي جوراب شيشهاي را نيز خودتان حل کنيد و بگوييد که آيا در پاي يک خانم مهريزي جوراب شيشهاي ديدهايد يا در پاي خانم نامهريزي؟ من در اين باره ميتوانم شما را کمک کنم و بگويم هنگامي که در بيرون از منزل راه ميرويد به آسمان بنگريد و در عظمت آن غرق شويد تا اشعه هيچ آينه و شيشهاي چشمتان را نيازارد.
راستي برادر برهان! در پايان پيشنهادي نيز دارم و آن اين است که در مهريز ميتوانيد يک سينما براي خواهران و يک سينما براي برادران بسازيد تا دختر و پسر این شهر مذهبی نتوانند در تاریکی سالن سینما دست به دست هم بدهند و به دنبال آن نامهها و تلفنها رد و بدل بشود.
براهين قاطع حجتالاسلام برهان را این جا بخوانيد
هي من تصميم ميگيرم در اين وبلاگ فقط به ادبيات بپردازم نميشود
بازی های نکرده و نیمکت های سه نفره ی کلاس های پرورشی

صورت گرد و سفیدش، گردتر و سفیدتر به نظر می رسید با آن مقنعه ی سفید و با آن لپ های پر از صورتی. به او گفتم: «خانوم کوچولو! کاش روسری سرت می کردی توی این هوای گرم. خیلی گرمه ها. نه؟»
چشم های گردش، گردتر شد و رویش را از من برگرداند. دستم به وسایل بازی پارک اشاره کرد و به او گفت که چرا نمی رود تا بازی کند. مرواریدهای سیاهش را از من گرفت و پرت کرد طرفی که من نبینم.
انگشتان کنجکاوم چانه اش را گرفتند و سمت من برگرداندند که تو واقعن گرمت نیست؟
چشم های گردش، باز گردتر شد و با انگشتان کوچکِ سفیدش، موهای به خیال خودش بیرون آمده را کرد زیرِ مقنعه و گفت: «موهام از روسری می یاد بیرون.»
«چند سالته مگه؟»
«اِ همه ش حواسمو پرت می کنیا. داداشم از سرسره بیفته پایین، تو جواب مامان بابامو می دی؟»
«خب تو هم برو پیشش باهاش بازی کن عزیزم»
«هشت سالمه. تو رو با اون موهات که از مقنعه ت اومده بیرون، اون دنیا توی جهنم آویزون می کنن» گفت و ندوید.
تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.
آقای قاضی این داستان واقعی ست

به زخمِ چشم های محبوبه
آقای قاضی!
به من می گه باید صبح تا ظهر دست به سینه و دوزانو بشینی و چشم از چشمای من بر نداری؛ چشمای پر از لک و لوکش؛ چشمای ترسناکش. ازم می خواد ظهر تا شب هم ازش دست نکشم؛ یعنی بهش دست بکشم. می گه باید ظهر تا شب روی من راه بری؛ روی اون همه چربی. باورتون می شه؟ ازم دست نمی کشه. شاید اگه اینو بهتون بگم حقو به من بدین. حقو به من ندین. حقمو بدین. می گه شب تا صبح هم باید باهاش بکشم. نمی دونین از دستش چی می کشم. هنوز نذاشتم بهم دست بکشه. اینم نامه پزشکی قانونی.
«خانوم موهاتونو بکنین تو. کسی که خربزه می خوره پای لرزشم می شینه»
چشم آقای قاضی. چشم. آره بدنم داره می لرزه. انگشتام از بس می لرزن نمی تونن این دو تا تار مو رو بکنن زیر مقنعه. شما درمورد خربزه حق دارین. من از سر اجبار با اون آقا عقد کردم. حالا هم نمی خوام باهاش برم زیر یه سقف. چشمام درد می کنه. حتا همون نصف مهریه خودمو هم نمی خوام. نمی خوام بیچاره تر از اینی که هستم بشم.
«پول و پله داری که بعد از طلاق بتونی زندگی کنی؟»
شما نگران اونش نباشین. می رم کار می کنم. توی تولدها. توی عروسی ها. توی مردم. کار می کنم. دستامو ببینین. جوونن. ازشون کار می کشم.
«تو نصف مهریتو بیشتر نمی تونی بگیری. با اونم که کاری نمی تونی بکنی. تازه اگه شوهرت اذیتت نکنه و به موقع مهرتو بده.»
نمی خوام آقای قاضی. فقط ولم کنه. بی خیالم بشه. توی این چند ماه دیوونم کرده. اگه بدونین از دستای سنگینش چی کشیدم. اینم نامه پزشکی قانونی.
«چی می کشید؟»
همون دیگه. اسمش یادم می ره. خیلی می کشید. خیلی.
«می خوای یه کاری کنم که بتونی همه مهریتو بگیری و بعد از این راحت تر زندگی کنی؟»
آقای قاضی! شما در حق من پدری کنین. هر گلی که بزنین به سر خودتون زدین. یه عمر دعاتون می کنم. می یام کنیزی خانومتونو می کنم. می یام پرستاری بچه ها و نوه هاتونو می کنم. ازتون هم هیچ پولی نمی خوام. فقط کمکم کنین. جونمو نجات بدین. فقط بهم بگین باید چی کار کنم؟
«این نامه پزشکی قانونی رو پاره کن بریز دور. امشب بیا پیش خودم»
بنشینم و صبر پیش گیرم بنشینم و صبر پیش گیرم
پرواز پنجره ها بر فراز میدان ایتالیا

«سحرگاه همان شب بود که شایع شد پنجره ها کوچ کرده اند. می گفتند که اولین پنجره هایی که به پرواز درآمد، مال خانه ی کشیش بود. این پنجره ها بر فراز میدان پرواز می کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره های دهکده یک یک خود را از دیوار واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پروازی مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره رهبران خود دسته جمعی در آسمان بی کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و لنگه هاشان را به ضربی آرام، چنان که گفتی بال به هم زنان، مثل غازهای وحشی مهاجر به صورت صفی شکسته آغاز کردند. باد که می وزید صفیری از دل آنها بیرون می کشید که به آواز پرندگان می مانست. به زودی از آنها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان دریا ناپدید شد. خانه ها با کاسه های چشم خالی مانده شان پرچم تسلیم برافراشتند.»
پاراگراف بالا را از کتاب “میدان ایتالیا” نوشته ی داستان نویس ایتالیایی، آنتونیو تابوکی، انتخاب کرده ام.
چاپ دوم این کتاب با ترجمه ی سروش حبیبی زمستان ۸۵ در ۱۶۴ صفحه و ۲۰۰۰ نسخه توسط نشر چشمه چاپ شد. قیمت این کتاب ۱۵۰۰ تومن است.
من و این همه خوشبختی؟ محاله!

توی چارچوب ایستاده ام و دست های بلاتکلیفم را در اطراف رها کرده ام. چشمانم روی علوفه های تازه افتاده و دندان هایم آماده نشخوارند.
هنرمند ِ این سرزمین پیش از آنکه بمیرد، می میرد
“فروغلت های زندگی هنرمندان در این سامان چه کج تابانه به آن دهان سرد مکنده ختم می شود که از آن گریزی نیست. فراوانی مرگ در اوج توانایی در میان اهالی فرهنگ و هنر، ما را، به ویژه اگر ذهن شکاک یک نظاره گر بدخو را داشته باشیم، به گمان می اندازد که آیا فرایند زندگی ما از عنصر نخبه کشی برای ادامه حیات سود می جوید؟ این فکر اولین بار با خبر مرگ های نزدیک به هم چند دوست نویسنده و روزنامه نگار در سرم گنجید و از آن روز رهایم نمی کند. آیا زندگی هنرمندان و اهالی فرهنگ در این دیار زندگی بهینه ای است؟ آیا هر آنچه باید کرده باشند کرده اند؛ پیش از آنکه بمیرند؟
بسیاری از هنرمندان سرزمین ما آنقدر عمیق، طولانی و درخور نزیسته اند که خود را به تمامی بر این لجه تاریک بتابانند. متن های پیش اندیشه شان تنها در حواشی تلاش های حداقلی پرسه می زند و با اولین اشاره، مرگ به سوی او می شتابد. زندگی اهالی فرهنگ و هنر در این دیار زندگی بهینه ای نیست و هیچ خرمن سوزی ای در این میان به بزرگی آتشی که در این میان افتاده است، نیست. مرگ اتفاق ساده ای است اما اپیدمی مرگ در میان هنرمندان ساده نیست. آیا هنوز هنرمندان به این درک نرسیده اند که سرمایه های بزرگ دیار خویش هستند و نباید بمیرند؛ پیش از آنکه کارهای ناکرده شان را به سرانجام برسانند؟
جهش های هنرمندان ما در سال های اخیر بسیار ناپایدارتر از فروغلت های آن هاست. وقتی از مرگ هنرمند حرف می زنیم تنها به مرگ کالبدی او اشاره نمی کنیم، بسیاری از هنرمندان این دیار بسیار پیشتر از آنکه بمیرند تنها در میان خاطره هلهله ها و دوران پرشکوه روزگار خلاقه خود عمر را کرانه می کنند. تنها به خاطر بیاورید کمتر از نیم دهه گذشته با چه خبرهای تلخ و گزنده ای از مرگ پرثمرترین هنرمندان مواجه شده ایم؛ آنها که امیدمان هنوز باید به چشم ها، زبان ها و دست هایشان بود…
مدیریت زندگی در اوج شهرت، استعداد و توانایی از یک سو و پرهیز از غلبه ناآرامی ها و تشویش های روحی اسلحه ای است که هنرمندان ما حتا آنها که تا بن دندان مسلح هستند از آن محرومند. این حرف ها به دلیل بزرگی خسرو شکیبایی برای عالم سینما به ذهنمان می رسد همانطور که فروغ فرخزاد هم برای عالم شعر و بهرام صادقی برای عالم داستان بزرگ بودند و مرگ ناگهانی و زودهنگام آنها نیز که مثل دیگران به دنبال شرایط خاص حاکم بر زندگی شان رخ داد پس از سال ها هنوز ضایعه ای بزرگ محسوب می شود.
آیا مرگ ناگهانی هنرمندان این سرزمین که بی شک از احساسات قلبی و هیجانات روحی بزرگ تری برخوردارند، برآیند ناهمگونی های موجود نیست؟ برآیند فقر و محرومیت بدنه بزرگی از جامعه، برآیند سوءمدیریت ها و محدودیت هایی که برای یک هنرمند در تولید و عرضه آنچه درستش می پندارد ایجاد می شود و برآیند آنکه در حوزه تخصصی خود باید توجیه گر و پاسخگوی کسانی باشد که به زعم او صلاحیت تصمیم گیری درمورد یک اثر هنری را ندارند. آیا با تداوم این تنش ها باید همچنان در انتظار مرگ هنرمندان باشیم و آن مردن پیش از مرگ و آن بی انگیزگی در میان اهالی هنر و فراموش کردن آنانکه رسالتشان تولید کردن، ضربه زدن و راه باز کردن است حاصل برخوردهای حذفی، غیرکارشناسی و متحجرانه با مقوله فرهنگ نیست؟
خسرو شکیبایی مرده است. برای او که تنها لحظاتی در اوج زیست، برای او که به خاطر بازی در فیلم هامون و انعکاس بی نقص دغدغه های یک روشن فکر این زمانی، فراموش نمی شود، آرامش آرزو کنیم!”
بخشی از یادداشت مهدی اورند که به بهانه ی مرگ خسرو شکیبایی در شماره ۴۱ ماهنامه توقیف شده ی دنیای اقتصاد چاپ شد.
پروانهي درويش روي گونهام نشسته است
اثر پروانه دیده نمیشود
اثر پروانه نمیرود
جاذبهای است مبهم
که اندک اندک معنی را درمیآورد، و میرود
تا راه نمایان شود
(اثرپروانه) سبکی پایندگی در هرروزی است
شوقی است به سوی بالا
و درخششی است زیبا،
سیاهخالی است در روشنی
که به هنگام نشان دادن کلمهها به ما
اشاره می کند
راهنمایی در درون ما
او مانند ترانهای است که میکوشد، بگوید
و به بهرهگیری از سایهها، بسنده کند
و نمیگوید…
اثر پروانه دیده نمیشود
اثر پروانه نمیرود!
از مجموعهي سيصد و هشتاد و شش صفحهاي ”اثر پروانه” سرودهي محمود درويش كه در سال ۲۰۰۷ توسط کتابخانهی “دارریاض الریس” در بیروت منتشرشد.
به سياهپوشان خيمهي چشمهاي محمود درويش// يادداشت و شعري از عليرضا روشن
روز خبرنگاره؟ كدوم خبرنگار؟

به “مهرنوش محمدزاده” كه همهي پاركينگهاي جهان مال اوست
«آقا چي ميشه حالا بذارين بيام تو»
«نميشه خانوم نميشه»
«من خبرنگارم. توي همين ساختمون روبهرويي. به خدا سه ربعه دارم دنبال جاي پارك ميگردم. پاركينگ شما هم كه خاليه»
«نميشه. سردبيرتونو هم راه نميديم. چه برسه به شما»
«آقا جون مادرت!»
«برو خانوم برو وقت منو نگير»
«اي بابا! اي بابا! اي بابا!»
خبرنگار، اي بابا گويان، ماشين را زير تابلوي پاركممنوع، پارك كرد؛ برگهي جريمه تردد از محدودهي طرح ترافيك را در كيفش گذاشت و پياده شد.

حدود دو ماه پيش، هنگاميكه استعفايم را نوشتم و روي ميز یکی از مسؤولان خبرگزاري ايكنا گذاشتم و گفتم كه از كار در آنجا خسته شدهام، او براي اينكه من را از تصميمام منصرف كند و در آنجا نگه دارد گفت: “تو هيچ ميدوني توي ايكنا چه كاراي مفيدي انجام دادي كه هم به درد دنيات ميخوره و هم به درد آخرتت؟ همين كاري كه براي محمدمهدي فولادوند كردي ميدوني چه كار عظيمي بود؟ حداقل اون ۱۱ سال ديگه ميتونه عمر كنه.”
كاري كه من در جايگاه دبيري ادب ايكنا انجام دادم اين بود كه با كمك بچههاي گروهم با خيلي از مترجمان قرآن، استادان ادبيات، شاعران و نويسندگان درباره ترجمهي ادبي فولادوند گفتوگو گرفتيم و به منزلش رفتيم و پاي درد و دل همسرش نشستيم و چندين گزارش تهيه كرديم تا او ديده شود. سرانجام ديده شد و وزارت ارشاد كمك كرد تا در بيمارستان مناسبي بستري و تا حدي معالجه شود.
او امروز صبح مرد. در سن ۸۸ سالگي و در نهايت بيماري و استيصال.
اين گزارش را پس از شنيدن خبر درگذشت او نوشتم.
بیان دیدگاه