ناخــــــانا

ما بي‌خاطره زندگانيم يا خاطره‌ي غم‌انگيز درياچه‌ي اروميه

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on نوامبر 11, 2008

 2cqhc371

 

من و هم‌نسلان من خاطره نداریم. ما خيلي بي‌خاطره‌ايم. اگر خاطره‌ای هم باشد یا مرده یا دارد می‌میرد. کودکی‌هامان که با جنگ و بمباران و بی‌پدر شدن دوستان‌مان مصادف بود. از یک برگ کاغذ مانده در دفترهاي 40 برگ و 60 برگ هم راحت نمی‌گذشتیم و برای ته‌مانده‌های مدادهامان از آن تکیه‌گاه‌های رنگی می‌خریدیم تا صرفه‌جویی کرده باشیم و به سهم خود وضعیت وطن را درک کنیم. دوستان من خوب به یاد دارند آن لوله‌های پلاستیکی را که مداد داخلشان قرار می‌گرفت و با پیچی درون آن لوله‌های رنگی چفت می‌شد. جنگ بود و باید کودکانگی‌هامان را کنار می‌گذارشتیم و درک می‌کردیم؛ آن‌قدر درک می‌کردیم که همان مقدار اندک پول توجیبی‌هامان را داخل قلک‌های پلاستیکی نارنجکی شکل می‌ریختیم؛ همان قلک‌هایی که اولیای مدرسه می‌دادند و می‌گفتند که آن‌قدر مدیون رزمندگان هستیم که نباید توی جیبمان هیچ پولی باشد. گاهی موشک‌باران عراقی‌ها با امتحانات ما مصادف می‌شد و خوب یادم است روزی را که برگه‌های امتحانی را برداشتیم و به سمت زیرزمین مدرسه دویدیم؛ من و دوستانم.

 

همه روزهای مدرسه را با شعار آغاز می‌کردیم و هر روز برای این و آن از خداوند مرگ می‌خواستیم و آن‌قدر کودک بودیم که به جای مرگ بر منافقین و صدام، می‌گفتیم مرک بر منافقین ِ صدام. من که سرتاسر پاییزها و زمستان‌ها را سرماخورده بودم و صدایم گرفته بود، اگر روزی به‌دلیل گرفتگی صدا نمی‌توانستم بگویم مرگ بر آمریکا از سوی معاون مدرسه بازخواست می‌شدم و باید صبح‌ها پیش از بیرون آمدن از خانه فکر شعارهای از جلو نظام را می‌کردم و نشاسته می‌خوردم. نمی‌دانم اگر معاون‌هایم می‌دانستند که روزی رییس‌جمهور کشورشان به رییس جمهور آمریکا پیام تبریک خواهد فرستاد آیا باز هم بر شعاردادن من با آن صدای گرفته تاکید می‌کردند یا نه.

 

ما کودک بودیم اما کودکی نکردیم و نوجوانی هم. پس از جنگ هم باید حواسمان به انواع تحریم‌ها می‌بود و پس‌لرزه‌های جنگ را تحمل می‌کردیم. هر روز علاوه بر بدبختی‌های جنگ خودمان، بدبختی‌های بوسنی و هرزگوین، بدبختی‌های افغانستان، بدبختی‌های عراق پس از جنگ با کویت و هزار و یک بدبختی دیگر روی سرمان هوار می‌شد. روزی نبود که از تلویزیون یکی از این بدبختی‌ها را نبینم و اشک نریزم؛ همان وقتی که نوجوان بودم و نوجوانی نکردم.

 

جوانی‌مان هم که مصادف شد با قضایای کوی دانشگاه و قتل‌های زنجیره‌ای و دانشجویان زندانی و باز هم تحریم و باز هم ترس از جنگ و هنوز هم هر لحظه به جنگ فکر می‌کنیم و به خیال‌مان همین لحظه بمبی بر یک جای شهرمان یا بر سر خودمان اصابت خواهد کرد و صدایش گوشمان را کر.

 

بعضی از ما در گوشه‌های ذهنمان شاید خاطره‌های اندکی مانده باشد که آن هم در حال مرگ است. خاطرات دوران کودکی من بازمی‌گردد به آذربایجان. شاید به همین دلیل است که هر گاه به سرزمین مادری‌ام سفر می‌کنم آرامش تمام وجودم را می‌گیرد. بهترین خاطره‌های من در دریاچه ارومیه رقم خورده است. محال بود به تبریز برویم و به دریاچه سری نزنیم. محال بود کنار دریاچه برویم و من تنم را به آب شور ِ شور ِ دریاچه نسپارم. دریاچه ارومیه همیشه آرام بود و آرام می‌کرد. آب تنی که می‌کردم شوری آب چشمانم را می‌سوزاند و خودم را به خشکی می‌رساندم و با آب شیرین صورتم را می‌شستم و دوباره و چندباره به دریاچه باز می‌گشتم. باز می‌گردم به خاطره‌های نداشته‌ام؛ چراکه خاطره دریاچه ارومیه هم دارد می‌میرد. دریاچه آرام آرام و روز به روز، خشک‌تر می‌شود و جای آب را کویر نمک می‌گیرد. خاطره دریاچه ارومیه هم دارد تبدیل می‌شود به غم‌انگیز‌ترین خاطره‌هایم. آب‌هایی که در دریاچه جمع می‌شدند معلوم نیست کجا می‌روند. در روستاهای اطراف سد زده‌اند که آب‌ها ـ برای استفاده مردم ـ توی سدها جمع شوند كه نمي‌شوند. هیچ آبی توی دریاچه نمی‌ریزد. مردم روز به روز بی‌آب‌تر می‌شوند اما بارش باران نسبت به سال‌های گذشته کمتر نشده است. آب‌هایی که معدود خاطرات کودکی من را ساخته بودند گُم شده‌اند و دریاچه ارومیه هم مانند خاطرات اندک من دارد می‌میرد. من و هم‌نسلانم خاطره نداریم. ما خیلی بی‌خاطره‌ایم. 

  

 

مشخص است كه تيتر ملهم از شعر شاملوست؛ اين شعر: ما بي‌چرا زنده‌گانيم

 

 

دریاچه ارومیه 7 سال دیگر خشك می‌شود

پنج جزيره درياچه اروميه به خشكی پيوست

بیش از ۱۶۰ هزار هکتار از دریاچه ارومیه خشک شد

خشک شدن دریاچه ارومیه به معنای بروز یک فاجعه بزرگ در اکولوژی جهان است

مباش غره که از تو بزرگ‌تر دیدم

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on نوامبر 10, 2008

 

خوش به حال دوستان عكاسم كه بزرگ‌تري مثل حسن سربخشيان دارند. جواناني كه در حوزه شعر، داستان و حتا خبرنگاري و روزنامه‌نگاري فعاليت مي‌كنند، خيلي بي‌بزرگ‌تر هستند. البته ما بزرگ داريم اما بزرگ‌تر نداريم. مثلن در حوزه روزنامه‌نگاري يا شعر و داستان بزرگاني داريم كه هيچ بزرگي به پاي آن‌ها نمي‌رسد اما كساني كه يك نسل از ما بزرگ‌تر باشند و مانند يك دوست و بدون چشم‌داشتي، تجربيات خود را در اختيار ما قرار دهند، نداشتيم و نداريم. يادم مي‌آيد سال‌ها پيش كه با دوستانم گاهي به انجمن‌هاي ادبي مي‌رفتيم و غزل مي‌خوانديم، همين شاعراني كه هيچ‌گاه بزرگ‌تري نكردند روي منبر مي‌رفتند و شعار سر مي‌دادند كه عمر غزل سر آمد و شعر سپيد چنين است و چنان است. جالب است كه همان شاعرها مجموعه غزليات خود را چاپ كردند و اتفاقن برخي از ابيات شعرهايشان، بيت‌هاي نوجواناني بود كه از سوي اين نابزرگ‌ترها سرخورده شدند. هرگز نخواهم گفت كه اين شاعران مرتكب سرقت ادبي شدند بلكه مي‌گويم به‌شيوه‌ي لولي‌وشان شوخ‌چشم، مجموعه‌هاي چاپ‌شده خود را به همان شاعراني كه ـ نردبان آن‌ها مي‌شدند ـ تقديم كردند و مي‌كنند.

ديروز وقتي در ورك‌شاپ عكسي كه در حاشيه‌ي سومين جشنواره‌ي عكس خبري دوربين نت برگزار شده بود شركت كردم و ديدم كه سربخشيان با چه اشتياقي با عكاسان خبري جوان‌تر درباره عكس صحبت مي‌كند و تجربياتش را در اختيار آنان قرار مي‌دهد به اين نتيجه رسيدم كه بچه‌هايي كه سر و كارشان با قلم است، خيلي بي‌بزرگ‌تر هستند. اگر كسي خلاف اين فكر مي‌كند به او اجازه مي‌دهم به من فحش دهد؛ فقط خواهشا ناموسي نباشد.

راستي ورك‌شاپ‌هايي كه با تلاش عكاسان دوربين نت برگزار مي‌شود براي دوستان خبرنگار هم بسيار مفيد است. من معتقدم همان‌طور كه يك عكاس بايد با اصول نگارشي آشنا و از قلمي خوب برخوردار باشد يك خبرنگار يا نويسنده نيز بايد با اصول عكاسي آشنا باشد و صد البته پايش را توي كفش عكاسان نكند! 

به نظر شما اگر معروف آقايي، ‌شاعر كرد، عكاس نبود مي‌توانست شعري به اين زيبايي بسرايد؟:

 ابر: دوربین
رعد و برق: فلاش
باران: داروی ظهور
و دل من: قاب 
حال تو ای سرزمینم 
لطفن برای لحظه‌ای لبخند بزن 

عكس بالا را از اين‌جا برداشتم
تيتر هم مصراعي از يك غزل سعدي است

تهران در باران چه قدر زیباست آقا؟

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on نوامبر 4, 2008

تهران در روزهای بارانی زیبا می شود؛ آن قدر زیبا که دلت می خواهد ساعت ها توی خیابانی خلوت یا پارکی با درختان بلند،  قدم بزنی و نفس های عمیق بکشی. تهران در روزهای بارانی وسوسه ات می کند تا خود را به نزدیک ترین پارک برسانی؛ فرقی نمی کند پار ک ملت باشد یا پارک بهمن؛ برای تو که می خواهی آرامشت را با تهران و باران تقسیم کنی، فرقی ندارد که در خیابان فرشته، باران روی صورتت بنشیند یا در خیابان جوادیه. تو می خواهی قدم بزنی و این را باران خوب می داند.  

تو می توانی در پارک، زیر باران، قدم بزنی؛ خیام بخوانی و به نت های باران گوش دهی؛ می توانی خیام نخوانی و با کیوان ساکت به شرق اندوه بروی. می توانی شعری بگویی و روی نیمکتی خیس بنشینی و شعرت را توی کاغذی خیس بنویسی و به این فکر نکنی که باران، کلمات را پخش می کند. به خودِ خود باران فکر کنی و خیام بخوانی.

تهران آن قدر بزرگ است و آنقدر بارانی است که تو می توانی گوشه ای بارانی را بیابی و بباری یا نباری و وسط دریاچه پارک ملت به دو قو خیره شوی که در جست و جوی غذا، به آب چشم دوخته اند. می توانی به آب چشم بدوزی و باران بخوانی.

تهران در روزهای بارانی زیبا می شود اما به خیابان ها و پارک هایش سپرده تا همچنان نگذارند تا تو تنها قدم بزنی. تو می توانی پشت پنجره ای، فروغ بخوانی و به باران خیره شوی؛ اگر نگاه های سنگین تهران به چشم های پشت پنجره نفوذ نکند.

خدايا! كِي حق‌التحريرها را مي‌دهي؟ پس كِي؟

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on نوامبر 2, 2008


“حال من خوب است. فقط کمی قلبم تیر می‌کشد و شانه و آرنج چپم هم درد قابل تحملی دارد.

دو روز دیگر تلفن خانه قطع خواهد شد؛ مثل موبایل که خیلی پیشتر قطع شده. روزنامه‌ها و خبرگزاری‌هایی که برای‌شان کار کرده‌ام هنوز تصمیم به تسویه حساب نگرفته‌اند. وقتی اعتراض می‌کنم می‌گویند: «پول که ارزش این حرفا رو نداره. بالاخره می‌دیم دیگه.»

به روزنامه‌ای زنگ زده‌ام برای دادن مطلب حق‌الزحمه‌ای. دبیری که سوابق کاری‌اش معلوم نیست می‌گوید: «مطالب قبلی‌تون رو بفرستید ببینم چطور می‌نویسید.» می‌گویم مگر نه اینکه مطالب آینده مهم است؟ می‌گوید: «نه آخه باید مطالب قبلی رو  ببینم و نظرم رو بگم.» باشد تو هم نظرت را بگو؛ حالا که همه دارند نظر می‌دهند.”

                                                                                       بخشي از يادداشت آيدين فرنگي

آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اکتبر 31, 2008

من عکاس نیستم اما عکس ها را خیلی دوست دارم؛ بنابراین تعدادی عکس خلاقه و هنری و مستند اجتماعی و معماری و طبیعت و این ها با دوربین G9خود گرفته بودم که متاسفانه اکنون اثری از آثار هیچ کدامشان نیست. از همه این ها مهم تر، عکس های یادگاری ای بود که از شهر آبا و اجدادم، تبریز، و جشنواره فیروزه ثبت کرده بودم. باز مهم تر از همه این است که هنگامی که دیدم هیچ عکسی در حافظه دوربین وجود ندارد، برای این که آن زبان بسته را بیازمایم عکس هایی با او ثبت کردم و متوجه شدم که حالِ دوربینم خوب است و وقتی این مسئله را با برخی از دوستان عکاس ـ مهندسم! در میان گذاشتم، آب پاکی را ریختند روی دستانم و حسابی دست هایم را شستند و گفتند که دیگر امیدی به آن عکس ها نداشته باشم. اکنون سؤال فلسفی من این است که آیا می توانم امیدی به بازگشتن عکس ها داشته باشم یا نه؟ لطفا این جوان ناکام و ناآگاه از هر نوع تکنولوژی پیشرفته و امروزی را راهنمایی کنید.

در ضمن خیلی بد است که آدم با ۲۳۰ عکاس همسفر باشد اما یک عکس یادگاری هم نداشته باشد؛ معنای این جمله این است که دوستان عکاس فیروزه ای! چنانچه از این جانب به صورت منتظره یا غیر منتظره و به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه عکسی ثبت کرده اید، آیین همسفرداری حکم می کند تا آن عکس را به نشانی اینترنتی azar_lmm@yahoo.com  بفرستید.

پیشاپیش از حسن توجه شما! و راهنمایی تان تشکر می کنم.

توي ده شلمرود غصه يكي‌دوتا نيست

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اکتبر 28, 2008

«منوچهر احترامي» خالق ده شلمرود و حسني‌اش، با بيان اينكه اكنون 67 سال دارم ولي هنوز بيمه نيستم، به مشاركت شهرداري و وزارت ارشاد در اعطاي قبر به نويسنده‌هاي مرده اشاره كرد و گفت: وقتي نويسنده يا شاعري مي‌ميرد وزارت ارشاد اديب بودن يا نبودن او را تعيين مي‌كند و اينجاست كه مشخص مي‌شود آيا اين مرده مي‌تواند از امتياز قبر برخوردار شود يا نه.

او افزود: 50 سال است كه فكر مي‌كنيم روزي نويسنده‌ها را بيمه مي‌كنند ولي تا امروز اين امر محقق نشده‌است؛ چون نويسندگي به عنوان يك شغل رسمي شناخته شده نيست.

اين طنزنويس با بيان اينكه «عيبي ندارد به مرده نويسنده خدمت كنند» تصريح كرد: شخصيت نويسنده به او اين اجازه را نمي‌دهد تا از دولت چيزي را درخواست كند. اگر نويسنده‌هاي مرده‌ مي‌توانستند حرف بزنند هيچ‌گاه از دولت تقاضا نمي‌كردند‌ كه آنها را در قطعه نويسندگان يا هنرمندان دفن كند ولي معمولا ورثه آنها پيگير اين قضيه مي‌شوند.

گفت‌وگوي مهرنوش محمدزاده با منوچهر احترامي

پرداخت نشدن حقوق عکاس پس از 8 ماه از سوی خبرگزاری ایرنا

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اکتبر 24, 2008

وقتی آقای عکاس، 850 فریم عکس برای خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران می فرستد، صد در صد عاشق چشم و ابروی آن خبرگزاری نبوده است و وقتی همان خبرگزاری از این تعداد فریم، 250 فریم را در قالب 20 گزارش تصویری، بر روی خروجی خود قرار می دهد و مدام از عکاس می خواهد تا عکس های بیشتری بفرستد، حتمن عاشق کار عکاس شده است؛ ولی وقتی پس از هشت ماه، پول عکاس را نمی دهد معلوم است که صاحاب ندارد و به نظر شما آیا دزد، شاخ و دم دارد؟

آقایان متولی امور! عکاس، مثل خود شما زن و بچه دارد و کارش هم همین عکاسی ست و از بخت بد ـ که گریبان همه ی ما را گرفته است و ول هم نمی کند ـ کارش افتاده است به دست شما؛ لطفن  اندازه سر سوزنی به انصاف فکر کنید و پولش را بدهید. هشت ماه کم نیست و عکاس در این هشت ماه فقط با خبرگزاری یکی یکدانه ایرنا کار کرده و واقعن کار دیگری نداشته است.

 نامه علی حامدحقدوست به حراست خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران:

“با عرض سلام

اینجانب علی حامدحقدوست، عکاس خبری ِ ساکن در تبریز، از تاریخ 1/12/86 بنا به درخواست خودم و با موافقت آقای سیامک ظهیرالدینی، دبیر سرویس عکس خبرگزاری ایرنا شروع به همکاری با آن واحد کردم. پس از دو ماه کار کردن و فرستادن گزارش‎های مستند و خبری از شهر تبریز، برای تسویه حقوقم اقدام کردم که بنا به اظهارات ظهیرالدینی مبنی بر تغییر در مدیریت خبرگزاری و به دلیل نداشتن قرارداد با خبرگزاری، تسویه حقوق بنده به تعویق افتاد و من برای بستن قرارداد با دفتر ایرنا در تبریز اقدام کردم اما مدیر دفتر ایرنای تبریز ـ به دلیل داشتن عکاس ـ مرا به عنوان عکاس دفتر تبریز قبول نمی‎کرد و از طرفی دبیر عکس ایرنا نیز اصرار داشت تا عکاس ایرنای تبریز، من باشم و دلیل اصرار ایشان، کم کاری عکاس دفتر ایرنا در تبریز عنوان می شد. 

شروع فعالیت من در ایرنا با نخستین گزارش تصویری‎ام به تاریخ 4/12/86 بود. در این مدت گزارش‎های تصویری بنده به ترتیب زیر در خبرگزاری ایرنا ثبت شده است:

1. لبوفروشان دوره گرد تبریز 4/12/86 – هشت عکس

2. حرفه نعل بندی در تبریز 6/12/86 – 9عکس

3. اربعین حسینی در بازار تبریز 9/12/86 -11عکس

4. آیین سوگواری 28 صفر در تبریز 17/12/86 -5 عکس

5. باز هم اثبات موفقیت علیرغم محدودیت (جانباز جنگ ناصر شهابی) 19/12/86 – 12 عکس

6. تبریز کارگاه ابزار سازی 22/12/86 -13 عکس

7. مردم تبریز هم امروز به پای صندوق‎های رأی رفتند 24/12/86- 16 عکس

8. آتش بازی در چهارشنبه سوری / 5 تک عکس

9. مردم تبریز سال نو را با حضور در گلزار شهدا آغاز گردند 1/1/87 – 16 عکس

10. استقبال مسافران نوروزی در کندوان   6/1/87- 8 عکس

11. تفرج‎گاه ائل گلی از جاذبه‎های گردشگری تبریز   8/1/87   -13 عکس

12. تشییع پیکر مطهر شهدای سانحه سقوط بالگرد 11/1/87  -17 عکس

13. مسجد کبود نمونه‎ای از معماری بدیع اسلامی      11/1/87  – 18 عکس

14. کوهنوردی در ارتفاعات اینالی داغی  17/1/87 -   16 عکس

15. برفراز کوه عون بن علی و زیدبن علی 18/1/87 -   12 عکس

16. امضای تومار بر علیه ساخت فیلم فتنه 23/1/87-        6 عکس

17. مقبره الشعرای تبریز    8/2/87 -17 عکس

18. نمایشگاه عکس در شبستر  25/2/87 -12 عکس

19. نمایش شمیم یاس در تبریز 19/3/87 -18 عکس

20. تبریز آیین موصلی روستای هریس   20/3/87 -21 عکس

اینجانب به دلیل عدم پرداخت حقوقم از سوی ایرنا همکاری‎ام را با سرویس عکس آن خبرگزاری قطع کردم. در طی مدت چهارماهی که از فرستادن آخرین گزارش تصویری‎ام می‎گذرد، برای تسویه حسابم چندین بار با دبیر عکس تماس گرفتم و صحبت کردم که این تماس ها و صحبت ها به جایی نرسید و تنها جواب ایشان این بود که اداره، صورت حساب کارهای شما را به دلیل نداشتن قرارداد کاری فیمابین پرداخت نمی‎کند. حال سؤال من این است، اگر قرار نبود خبرگزاری با بنده قرارداد ببندد پس چرا قول این کار به من داده شد؟ یا چرا عکس‎های مرا بر روی سایت خبرگزاری قرار دادند؟ تکلیف من چیست؟ با توجه به این که تنها درآمد من از راه عکاسی خبری‎ست مستدعی‎ست اقدامات لازم جهت تسویه حساب این جانب را به عمل آورید.

سپاسگزارم

علی حامد حقدوست”

تبريز هر 4 ثانيه پلک‌زد

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on اکتبر 22, 2008

ميدان ساعت/ تبريز

شاه قاجار وقتی که دوربین عکاسی به دست گرفت و نام خود را به عنوان نخستین عکاس ایرانی در تاریخ ثبت کرد، هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که روزی در شهر ولیعهد او، تبريز، 230 عکاس حضور پیدا کنند و به عکاسی بپردازند. شاه قاجار اگر به دوربین عکاسی به عنوان خنزر پنزری برای تفنن نگاه نمی‌کرد و می‌دانست که می‌تواند با آن، واقعیت‌ها را ثبت کند شاید قدری آبروداری می‌کرد و برای خوشامد عکس هم که شده، بهتر از این‌ها مملکت را می‌گرداند. شاید 230 عکاسی که هفته گذشته در تبریز، گوش شهر را از صدای باز و بسته شدن دریچه‌های دیجیتالی دوربین‌شان پر کرده بودند عکس‌هایی گرفته باشند که 200 سال بعد ذهن یک گزارش‌نویس روزنامه را ـ درباره شیوه‌های شهریاری ایران قدیم ـ به خود مشغول کند.

گزارش من از جشنواره فيروزه که در سايت پندار و روزنامه ايران منتشرشد

همه‌چيز درباره‌ي فيروزه

عکس‌هاي برگزيده‌ي فيروزه

اعتراف فيروزه‌اي

گزارش تصويري فيروزه

آیدا برای زنده‌ماندن به وسیله‌های شاملو نیاز دارد

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2008

سه سال پیش بود یا چهار سال پیش؛ دقیق یادم نیست، اما شاملو در آن خانه بود؛ دقیق یادم است. خانه آیدا پر بود از شمع؛ میزهای بزرگی که شمع‌های کوچک و بزرگ قرمز را روی خود جای داده بودند، انگار تنشان به اشک‌های داغ شمع‌ها عادت کرده بود. یادم است که شاملو از روی کاناپه برخاست؛ دست‌هایش را پشت کمرش گره زد؛ صدای غیژ غیژ چوب‌های کف خانه را بلند کرد؛ با کمک شمع‌های روشن به شمع‌های خاموش نور داد؛ روبه‌روی تندیس خود ایستاد؛ به چشم‌هایش خیره شد و سرش را برگرداند به سمت آیدا. آیدا با موهای بلند و صاف یک‌دست سفید، آیدا با پیراهن و دامنی یک‌دست سیاه؛ آیدا با قدی بلند و اندامی ظریف؛ آیدا با صورتی کشیده و استخوانی، چانه‌اش را از روی  انگشتان کشیده‌اش بر داشت و به شاملو خیره شد.

این متن نباید این همه احساس داشته باشد؛ زیرا وسایل آیدا و شاملو صبح امروز به مزایده گذاشته‌شد و سیاوش، پسر بزرگ شاملو وسیله‌های پدرش و آیدا را در ازای پرداخت 326 میلیون تومان، خرید. تمام امروز و روزهای پیش که در جریان کشمکش‌های میان آیدا و سیاوش بودم به این فکر می‌کردم که آیا سیاوش نمی‌داند آیدا و شاملو به وسایل شخصی‌شان نیاز دارند؟ آیا نمی‌داند که آیدا هنوز با شاملو زندگی می‌کند؟ هنوز برای دو نفر غذا می‌پزد و هنوز با نوازش‌های شاملوی شاعر به خواب می‌رود؟ آیدا نمی‌خواست آرامش شاعر را به هم بزند و قصد داشت همچون گذشته، هر روز گرد و غبار نقاشی‌ها، مجسمه‌ها و کتاب‌های شاعر را بگیرد تا از برق نگاه همسرش لذت ببرد. سیاوش این را حتمن می‌داند که آیدا چندین سال، شاملو را در آغوش خودش و خانه‌اش جای داد و بی‌منت، خانه شماره 555 دهکده فردیس را با آن شمشادهای بلند، در اختیار شاعرانگی‌های شاعر قرار داد.

نمی‌دانم این متن به این همه احساس نیاز داشت یا نه، اما خوب می‌دانم آیدا تا وقتی که زنده است به وسیله‌های شاملو نیاز دارد.

اموال احمد شاملو با مبلغ 326 ميليون به پسرش فروخته‌شد

آيدا سركيسيان: سياوش ما را آتش بزند تا شايد آرام شود

سیاوش شاملو، آیدا را به جعل امضای شاعر متهم کرد

دعوا بر سر آنچه از ققنوس بر جای مانده است

ادبیات مینی مال؛ مد یا ضرورت

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2008

“جنبش ميني‌ماليسم كه در دهه پنجاه قرن بيستم در غرب به وجود آمد، معلوم نيست در كدام سال و با كدام نسيم، بذر بيمارش را به سرزمين ما فرستاد و اين بذر چنان در خاك ما خانه كرد؛ ريشه دواند و شاخ و برگ داد كه براي نابودي‌اش چندين منتقد حرفه‌اي بايد كمر همت ببندند و تبر در جوهر كنند و بر تنه‌اش فرود آورند…

… ادبیات فارسي، هنوز رمان و داستان بلند يا كوتاه را به ثمر نرسانده، با جنبش‌هايي نظير ميني‌مال مواجه شده و شاهد است كه بسياري از داستان‌نويسان جوان به دلايل معلوم و نامعلوم به اين سبك علاقه نشان مي‌دهند. البته اگر اين علاقه با آگاهي همراه باشد شايد به ادبيات آسيبي نرسد اما در اين ميان چيزي كه مغفول مانده، آشنايي با سبك‌هاي ادبي غربي از جمله ميني‌مال است.”

این یادداشت و همه لینک های زیر، نتیجه حضور کوتاه من در خبرگزاری کتاب است. به زودی مطالب دیگری را درباره مینی مال، فلش فیکشن و طرح، این جا خواهم گذاشت.

معمایی به نام مینی مال و استعدادهایی که می میرند

عبدالعلي دستغيب: رواج داستان‌هاي چندخطي اتفاقي مبارك است

سیامک گلشیری: رمان می‌تواند مینی‌مال باشد

فتح‌الله بي‌نياز: ميني‌مال با اخلاق، فلسفه و سياست كاري ندارد

سعيد وزيري: عده‌اي راحت‌طلب ميني‌مال‌نويس شده‌اند

رسول يونان: ميني ‌مال از سوراخ قفل به خانه‌تان نفوذ مي‌كند

حسن فرهنگی: مینی مال پاسخی به دغدغه خوانش نویسنده است

محمدعلی‌ علومی: ميني‌مال مرض روشنفكري است

محبوبه ميرقديري: ميني‌مال نتيجه سكوت جهان امروز است