کوچ پرندههای کوچک از بهار عربی
بهار عربی! عجب ترکیب آزاردهندهای شده این بهار عربی! اگر کسانی که این دو کلمه را به هم چسباندند و آن را برای جنبشهای مردمی کشورهای عربی پیشنهاد دادند و از اتفاق از پیشنهادشان هم استقبال شد میدانستند این جنبشها قرار است بیش از ۳۵ هزار تن کشته بر جای بگذارد باز هم این ترکیب ناساز را انتخاب میکردند؟ خیابانهای خاورمیانه یک سال و یک ماه است بوی خون میدهد. از بلبلان نغمه خوان و پرندگان خوش الحان در کوچه باغهای این بهار خبری نیست. این چه بهاری ست که به جای رنگ سبز، رنگ سرخ را در ذهن زنده میکند. مردم سوریه یک سال است هر روز در خیابانها کشته میدهند. از بین بیش از ۵ هزار معترض بیاسلحهٔ سوری که کشته شدهاند ۴۱۵ تن، کودک بودهاند. عجب کثافتی ست این بشار اسد و از او کثافتتر کسانی که کمک کردهاند او بماند و از او لجنتر، کسانی که از او حمایت میکنند. دیروز مردم شهر لاذفیه پیکرهای سوختهٔ چهار کودک ۸ ماهه تا ۱۰ ساله را تشییع کردهاند. پدر این کودکان دندانپزشکی ست که به جرم حمایت مالی از خانوادههای زندانیان سیاسی و آسیب دیدگان جنبش، در زندان است و شاید همین حالا هم نمیداند که لباس شخصیهای بشار اسد برای ترساندن دیگر معترضان، با کودکان ش چه کردهاند. اگر آبهای شمال شرق دریای مدیترانه را سرخ دیدید بدانید خون عزالدین ۱۰ ساله و خواهرش تقا ۸ ساله و برادرش عیسی ۴ ساله و برادرش حمزه هشت ماهه است. وقتی نوزادی که سنش از سن جنبش سوریه کمتر است قربانی میشود، باید در مناسب بودن ترکیب «بهار عربی» برای جنبشهای آزادی خواه کشورهای عربی شک کرد.
خبر کشته شدن این خواهر و برادرها به دست مأموران بشار اسد را میتوانید در نشانی زیر بخوانید:
http://www.alarabiya.net/articles/2012/01/29/191293.html
میرحسین موسوی: پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد
هنوز پس از گذشت دو سال و هفت ماه از ۲۲ خرداد ۸۸ و اتفاقهایی که در آن روز و در روزهای پس از آن روز افتاد، به گواهی بخش آمار وبلاگم، ترکیبهای «تظاهرات ۲۵ خرداد»، «عکسهای ۳۰ خرداد ۸۸»، «ندا آقا سلطان»، «عکسهای تظاهرات روز قدس»، «شنبهٔ سیاه»، «درگیریهای تهران خرداد ۸۸»، «هفت تیر ۸۸»، «ترانه موسوی»، «محسن روح الامینی»، «بازداشتگاه کهریزک»، «عکس از اتفاقات انتخابات ۸۸»، «راهپیماییهای ۸۸» و ترکیبهایی از این دست تقریبن هر روز از سوی کاربران اینترنتی جستوجو میشوند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم هر روز جستوجو میشوند؛ حتا در این یازده ماه اخیر که همه میدانند این دو در حبس خانگیاند. خودم چند روز پیش برای نوشتن مطلبی، در اینترنت بیانیههای میرحسین موسوی را جستوجو میکردم که به پاراگرافی رسیدم که همان روزها هم از خواندنش خسته نمیشدم. گفتم اینجا بنویسم تا یادآوری شود: «اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و میدیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.» میرحسین این بیانیه را پس از راهپیمایی روز قدس ۸۸ نوشته است.
عکس را روز راهپیمایی ۲۸ خرداد در خیابان فردوسی تهران ثبت کردم. راهپیمایی آن روز از میدان توپخانه تا میدان انقلاب بود.
پست وبلاگ ژوزه ساراماگو در 22 ژانویه 2009
سه سال پیش همین امروز، یعنی ۲۲ ژانویه ۲۰۰۹، ژوزه ساراماگو، رمان نویس پرتغالی برنده نوبل ادبیات که سال ۲۰۱۰ در گذشت، در وبلاگ شخصیاش این جملهها را نوشته است:
عملکرد خشونت آمیز زورگویی دربارهٔ حقوق اولیه و سرزمین فلسطین توسط اسراییل همچنان عنان گسیخته ادامه دارد و همراه است با تبانی یا بیتفاوتی آنچه به غلط جامعهٔ بین الملل نامیده میشود. داوید گروسمان، نویسندهٔ اسراییلی که انتقادهای همواره احتیاط آمیزش از حکومت کشورش، اخیرن اندکی تندتر شده، در مقالهای که چندی پیش منتشرشد نوشت اسراییل نمیداند ترحم چیست. این را پیش از این هم میدانستیم. با شریعت موسی در پس زمینه، تصویر هولناک و فراموش نشدنی یک سرباز اسراییلی که استخوانهای دست فلسطینیِ جوانی را خرد میکند که در انتفاضهٔ اول به خاطر سنگ اندازی به تانکهای اسراییلی اسیر شد، معنای جدیدی پیدا میکند. باز خوب است که دستش را قطع نکرد. هیچ چیز و هیچ کس، حتا سازمانهای بین المللی که وظیفهشان است نتوانستهاند به این عملکرد حکومتهای پی در پی اسراییل و نیروهای مسلحشان ضد مردم فلسطین که فراتر از سرکوبگری میرود و جنایتکارانه میشود، پایان دهند. بر اساس آنچه در غزه روی داده، ظاهرن وضعیت بهتر نمیشود. کاملن برعکس. در مقابل پایداری قهرمانانهٔ فلسطینیها، حکومت اسراییل بعضی از استراتژیهای اولیهاش را تغییر داد، با این باور که هر وسیلهای را میتواند و باید به کار گیرد، حتا سفاکانهترین و مستبدانه ترینشان، از سوءقصدهای گزینشی تا بمبارانهای کور برای خدشه وارد آوردن و تحقیر شجاعت حِماسی مردم فلسطین. هر روز به شمار بیپایان کشتههای فلسطینیها اضافه میشود و هر روز به واکنش بیدرنگ آنهایی که هنوز زندهاند جان تازهای میبخشد.
از کتاب نوت بوک (یادداشتهای ساراماگو در وبلاگ شخصیاش) ترجمهٔ مینو مشیری، چاپ نشر ثالث
کاکلیهای شاد در سر تو، قناریهای خاموش در گلوی من
پیکرِ علیرضا صبوری میاندهی، دیروز ۳۰ دی ۹۰ در آرامگاهی در شهر برلینِ آلمان به خاک سپرده شد.
او ۲۸ آبان ۹۰ در اتاقی در شهر بوستون آمریکا سکتهٔ مغزی کرد و درگذشت. علیرضا با ترکشهایی که در سر داشت کنار نیامده بود. او را در تنهایی و سکوت، در حالی که سرش روی کیبورد کامپیوترش بود پیدا کردند. علیرضا یکی از روزهای زمستان 89 دست ترکشهایش را گرفته بود و با هم به آمریکا رفته بودند. او به زندگی مسالمت آمیز با ترکشهایش فکر میکرد.
این جوان ۲۲ ساله، اردیبهشت ۸۹ از تهران به ترکیه رفته بود تا طرف حسابش فقط ترکشها باشند. فکر میکرد اگر با آنها تنها بماند میتواند متقاعدشان کند که او عاشق زندگی، آزادی و صلح است. او مثل بیشتر جوانهای همسن و سالش به فیلم، موسیقی و ورزش علاقه داشت و پیش از مجروح شدن، در یکی از رشتههای ورزشهای رزمی مدال نیز گرفته بود.
علیرضای داستانِ واقعی ما ۲۵ خرداد ۸۸ در یکی از کوچههای ضلع شمال شرقی میدان آزادی تیر خورده بود. او داشت به مجروحان راهپیمایی سکوت کمک میکرد که از سوی تک تیراندازهایی و از پشت بام یک پایگاه بسیج تیر خورد. راهپیمایی سکوت یکی از راهپیماییهای معترضان به تقلب در انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ بود.
گزارش نوشتاری و تصویری مراسم خاکسپاری علیرضا را میتوانید اینجا بخوانید و ببینید.
«عاشقانه» با صدای سهیل نفیسی و با شعری از مجموعهٔ «ترانههای کوچک غربت» احمد شاملو، یکی از ترانههای مورد علاقهٔ علیرضای ساده، صادق و بیغل و غش بود. تیتر این نوشته برگرفته از یکی از بندهای شعر «عاشقانه» است. این ترانه را میتوانید در نشانیهای زیر گوش کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=6ZKKx6Y-6SY
http://www.iransong.com/g.htm?id=33668
29 دی 90
زمستان
تنهاتر از همیشه بود امسال
برف سه بار آمد
ننشست با هم چایی بنوشیم و سیگاری بکشیم و
رفت
لیلا ملک محمدی
29 دی 1390
بروکسل گردی با اریک امانوئل اشمیت و موسیو ابراهیم
وقتی فهمیدم چند ایستگاه زودتر پیاده شدهایم به سوی نیمکتی رفتم تا نشسته آمدن تراموای بعدی را انتظار بکشم. پای نیمکت کسی استفراغ کرده بود. فاصله گرفتم؛ دستها را در بازوها گره زدم و منتظر ماندم. پیرمرد مراکشی که به زبان فرانسه و با اشارههای دست و صورت تلاش میکرد بفهماند مستی زیاده روی کرده است، به ما نزدیکتر میشد. آمد و گفت: «ایرانی؟» گفتیم: «بله» انگلیسی نمیدانست و به فرانسه چیزهایی درباره مراکش و ایران میگفت. به احمدینژاد که رسید دستش را شبیه تفنگ کرد و سرش را تکان داد. از عربها کمتر کسی را دیدهام که از احمدینژاد خوشش نیاید.
شهر پر از عرب و مسلمان بود. اسلام، پس از مسیحیت، دومین دین بزرگِ این شهر و این کشور است. دوستی بورها و عربها را در آمد و شدها به راحتی میشد حس کرد. به نظرم زندگی بین مسلمانان و غیرمسلمانان به خوبی جریان داشت و خیلی دوستانه بود. حس میکردم پیشترها در این شهر قدم زدهام و فضایش با من غریب نیست. تراموا آمد و سوار شدیم. به همین تعامل دوست داشتنی فکر میکردم که نمایشنامهای که سالها پیش خوانده بودم در ذهنم جان گرفت. میدانستم آقای نویسنده، فرانسوی ست اما من در پاریس این حس را نداشتم. تمام روز ذهنم درگیر کتاب شد. شب در اینترنت جستوجو کردم و فهمیدم جناب اریک امانوئل اشمیت سال هاست در بروکسل، پایتخت بلژیک، زندگی میکند. نویسنده محبوب من، پیشترها و زمانی که در یکی از خیابانهای فرعی محلهٔ ستارخانِ تهران، نمایشنامهٔ «موسیو ابراهیم و گلهای قرآن» را میخواندم، با «موسیو ابراهیم» ِ مسلمان و «مومو»ی یهودی، دستم را گرفته و در خیابانها و پس کوچههای بروکسل گردانده بود.
مجسمهای که در عکس دیده میشود در بلوار «دو یاردین بوتانیک» ِ شهر بروکسل قرار دارد.
بامیه جای بمب هستهای را گرفت/ دیدار ملکهٔ نروژ با یک خانوادهٔ ایرانیِ مسلمان
اسم ایران با بمب هستهای و اعدام و زندان و شکنجه و احتمال جنگ تقریبن هر روز بر سر زبان رسانههای نروژ است. امروز هم اسم ایران در بیشتر رسانههای نروژ آمده بود اما نه با موضوع قلدریهای حکومت بلکه با صورتهای خندان یک خانوادهٔ ایرانی که میزبان ملکه و پرنسس نروژ شدند. افسانه آدمپور، با بامیه و باقلوا و شیرینی خامهای و نبات و نقل و انار دانه شده و چای ایرانی و آجیل ایرانی و روی فرش ایرانی و از همه مهمتر با روی خندان، در اسلو پایتخت نروژ، میزبان ملکه سونیا و پرنسس مته ماریت شد. این میهمانی دلپذیر البته داستان دارد. پس از اتفاق ناگوار ترور در مرکز اسلو و جزیزهٔ اتوئیا در جولای ۲۰۱۱، برخی در همان ساعات ابتدایی پس از ترور، مسلمانان را مقصر دانستند. نخست وزیر در همان ساعتهای نخست، در گفتوگویی که از شبکهٔ ملی نروژ پخش شد، از مردم خواست پیش داوری نکنند و وزیر خارجه هم گفت مواظب قضاوت های خود باشیم. بلافاصله مشخص شد یک سفیدپوست نروژی ِ مخالف با سیاستهای مهاجرپذیری دولت، این ترورها را انجام داده است. با اسناد به دست آمده و بر اساس صحبتهای تروریست نروژی، معلوم شد او با مسلمانان نیز مشکل جدی دارد. پس از این اتفاق، یک موسسهٔ نروژی کمپینی با نام «میهمانی چای» تشکیل داد و در توضیح این کمپین، پیشنهادی مطرح کرد و نوشت نروژیها میتوانند مسلمانان ساکن نروژ را به صرف چای به منزل یا کافه دعوت کنند و مسلمانان هم میتوانند نروژیها را برای نوشیدن چای دعوت کنند. سپس صفحههای کمپین نیز در شبکههای مجازی ایجاد شد و نروژیهای زیادی عضو این صفحهها شدند. دعوتها شروع شد و به جایی رسید که چندی پیش مینا، دختر افسانه آدمپور، در تویتر ملکه و پرنسس را برای نوشیدن چای به خانهشان دعوت کرده و ملکه و پرنسس نیز دعوت را اجابت کرده و در یک روز برفی میهمان خانهٔ گرم و ایرانی افسانه شدهاند. امروز ماجرای این میهمانی و فیلم و عکسهایش نقل رسانههای نروژ شده است.
فیلم این میهمانی:
http://www.youtube.com/watch?v=3U-2Axh6_To&feature=results_main&playnext=1&list=PL6255B8B105A10A98
عکسهای این میهمانی:
این نمایش پردهای نیاز به جاوااسکریپت دارد.
عکاس: Lise Åserud
خبر این دیدار و عکسهایش در برخی رسانههای نروژ:
http://www.nrk.no/nyheter/distrikt/ostlandssendingen/1.7939754
http://www.kongehuset.no/c26939/nyhet/vis.html?tid=90464
http://www.finnmarken.no/underholdning/article5523073.ece
http://royaldish.com/index.php?topic=6536.msg289230#msg289230
http://www.vl.no/samfunn/stor-interesse-for-a-drikke-te-hos-muslimer/
http://www.vl.no/samfunn/1-000-nordmenn-i-te-ko/
مطلبی درباره کمپین «میهمانی چای» در وبلاگ شیدا جهان بین
سه دیدار دیگر نروژیها و مسلمانها در پیروی از کمپین «میهمانی چای» که در اینترنت منعکس شده است:
http://www.udi.no/Nyheter/2011/Tid-for-te/
http://www.tv2.no/nyheter/innenriks/staar-i-koe-for-aa-komme-paa-teselskap-hos-muslimer-3551731.html
http://marthachristin.blogg.no/1299674460_tea_time__drikk_te_me.html






بیان دیدگاه