رفیق! فردا مال ماست/ هنر در خیابانهای مادرید
پدرم سی و سه سال پیش در روزی که به جمعه سیاه معروف است در یکی از خیابانهای تهران، میان دود و گلوله و اشک آور و خون، با دیگرانی که کم هم نبودهاند، فریاد زده است: «میکشم میکشم آنکه برادرم کشت». من دو سال و چهار ماه پیش، در روزی که به شنبه سیاه معروف است، در خیابان ستارخانِ تهران تقاطع پاتریس لومومبا، به جمعیتی که روی پل عابرپیاده، زیر پل، در خیابانهای فرعی و اصلی و همچنان در میان دود و گلوله و اشک آور و خون، شعار میدادند: «میکشم میکشم آنکه برادرم کشت» با فریاد اعتراض میکردم که «ما در میان کشته شده گان این روزها زن هم داشتهایم. این شعار عین بیعدالتی ست»!
این فیلم را از میدان پوئترا دل سول شهر مادرید گرفتهام؛ میدانی که به قلب مادرید معروف است. قلب این میدان، حدود هفتاد و چند سال پیش در جریان جنگهای داخلی اسپانیا از کار افتاده بود اما امروز تپندهترین است. میدانی زنده در تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز. پر از رنگ و پر از شادی. مردم اسپانیا بین سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹، در جنگهای داخلی با دیکتاتور فرانکو، بیش از یک میلیون کشته دادند. یکی از شعارهای اصلی جمهوری خواهان اسپانیا این بود: «رفیق! فردا مال ماست»
این پدر و پسر، ماریو و استفان فیِرارو، شبها در قلب مادرید سیمبالوم میزدند و مردم هنردوست زیادی را دور خود جمع میکردند. سیمبالوم شبیه سنتور است اما سنتور نیست. البته ماریو، به گفته خودش، سنتور را خوب میشناسد.
در این گوشه صدای سیمبالوم بود؛ کمی آن سوتر مردی گیتار میزد؛ دختری که پیراهن زرشکی بلندی به تن داشت و موهایش را با گل قرمز بزرگی بالای سرش بسته بود، ایستاده ویلون مینواخت؛ در یکی از فرعیهای منتهی به میدان مایور، مردی چندین گیلاس را به موازات هم چیده بود و با انگشتانش روی گیلاسها میزد و موسیقی خلق میکرد؛ آن سوتر رقص و آواز بود و این سوتر هنرمندانی که بدون کلام یا باکلام، نمایش اجرا میکردند و از این راه درآمد داشتند. درست در قلبِ قلب مادرید هم جوانان زیادی چندین حلقه تشکیل داده بودند و سیاستهای دولت و مجلس را نقد میکردند و برای انتخابات بعدی مجلس کشورشان آماده میشدند. هنر بود و آزادی.
خیابانهای مادرید را با هنر و رنگ به یاد میآورم و خیابانهای شهری که در آن متولد و بزرگ شدم و بیست و نه سال را در آن سپری کردم، خیابانهای تهران را، خاکستری به یاد میآورم. اغراق نمیکنم؛ فقط خاکستری؛ و در روزهای آخر خاکستری و سرخ. ای کاش پدران ما سی و سه سال پیش شعار میدادند: «رفیق! فردا مال ماست» تا شاید امروز مال ما میشد.
و عکس هایی از میدان پوئترا دل سولِ مادرید و کمی آن سوتر و کمی این سوتر:
این نمایش پردهای نیاز به جاوااسکریپت دارد.
بیان دیدگاه