نه فقط به خاطر مرتضای سال سی و سه؛ به خاطر مرتضاهای امسال

شاید ندانیم مرتضا کیوان، روزنامهنگار، شاعر، منتقد، ویراستار و کارمند وزارت راه در دولت مصدق بوده است، اما خوب میدانیم شاملوی بزرگ سال 1333 را، به خاطر اعدام او، سال بد و سال پست خوانده است.
«سال ِ بد/ سال ِ باد/ سال ِ اشک/ سال ِ شک/ سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامتهاي ِ کم/ سالي که غرور گدایي کرد/ سال ِ پست/ سال ِ درد/ سال ِ عزا/ سال ِ اشک ِ پوري/ سال ِ خون ِ مرتضا/ سال ِ کبيسه»
شاید ندانیم که مرتضا کیوان ـ همراه با نیما یوشیج، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث ـ از پایهگذاران انجمن ادبی شمع سوخته بوده و به ادبیات روسیه و ادبیات مدرن چپ دنیای آن سالها، تسلط داشته و در مجلههایی چون «بانو»، «جهان نو» و «کبوتر صلح» مینوشته است، اما خوب میدانیم شاملوی بزرگ، شعر «از عموهایت» را در مرثیهی او سروده است: «نه بهخاطر آفتاب/ نه بهخاطر حماسه/ بهخاطر سایهبام کوچکش/ بهخاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو/ نه بهخاطر دریا/ بهخاطر یک برگ/ بهخاطر یک قطره/ روشنتر از چشمهای تو/ نه بهخاطر دیوارها/ بهخاطر یک چپر/ نه بهخاطر همه انسانها/ بهخاطر نوزاد دشمنش شاید/ نه بهخاطر دنیا/ بهخاطر خانه تو/ بهخاطر یقین کوچکت/ که انسان دنیاییست/ بهخاطر آرزوی یک لحظهی من که پیش تو باشم/ بهخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من/ و لبهای بزرگ من بر گونههای بیگناه تو/ بهخاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی/ بهخاطر شبنمی بر برگ/ هنگامیکه تو خفتهای/ بهخاطر یک لبخند/ هنگامیکه مرا در کنار خود ببینی/ بهخاطر یک سرود/ بهخاطر یک قصه در سردترین شبها،/ تاریکترین شبها/ بهخاطر عروسکهای تو/ نه بهخاطر انسانهای بزرگ/ بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند/ نه بهخاطر شاهراههای دوردست/ بهخاطر ناودان، هنگامیکه میبارد/ بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک/ بهخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ/ بهخاطر تو/ بهخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند/ به یاد آر/ عموهایت را میگویم،/ از مرتضی سخن میگویم.»
مرتضا کیوان که عضو حزب توده بود، پس از کودتای 28 مرداد، در روز ۳ شهریور ۱۳۳۳ همراه با چند افسر فراری ارتش ـ که به خانهی او پناهده شده بودند ـ بهوسیلهی کودتاچیان دستگیر شد و در سحرگاه تیرهی ۲۷ مهر ۱۳۳۳ بنا بر دستور مستقیم شاه، تیرباران شد. او تنها غیر نظامی در جمع اعدامیان آن صبح بود.

مرتضا کیوان در ۲۷ خرداد سال ۱۳۳۳ و در سن ۳۳ سالگی با پوران سلطانی ازدواج کرده و تنها دو ماه فرصت یافت تا با همسرش زندگی کند. پوری سلطانی ـ که شاملو در شعرهایش از او نام برده است ـ از پایهگذاران علوم کتابداری و اطلاعرسانی در ایران است. او پس از اعدام همسرش، زندگی در ایران را تاب نیاورد و چند سال خارج از ایران زیست، اما باز به ایران بازگشت و پس از مدتی مرکز ملی کتابداری را پایهگذاری کرد و به عضویت هیأت علمی آن درآمد. مرتضا کیوان در آخرین روز زندگیاش، خطاب به همسرش نوشت: «بهدنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود میروم… دوستانم زندگی ما را ادامه میدهند و رنگینمی سازند… زن عزیزم یادت باشد که «عمو تیغ تیغی» تو، راه را تا به آخر طی کرد.»

در عکس: هوشنگ ابتهاج/ سیاوش کسرایی/ نیما یوشیج/ احمد شاملو/ مرتضا کیوان
واي بهروزي كه كودك امروز بزرگ شود!
«شما با حقيقت مخالفين يا موافق؟»
«مگه مي شه با حقيقت مخالف بود؟»
«آره. چون پدربزرگ من فوت شده و من حاضر نيستم از دهن هيچ كسي اين حقيقت رو بشنوم»
اين پرسش و پاسخ بين يك كودك 10 ساله با مربي كانون پرورش فكري رد و بدل شد؛ در غرفه بحث آزادِ جشنواره يك هفته با كانون.
تصورش را هم نميكردم كودكان سرزمينم به چنين بلوغ فكرياي رسيده باشند. از پرسشهاي ديگري كه از سوي بچهها در اين غرفه بهطور مكرر مطرح شد ميتوانم اينها را مثال بزنم: «چرا حجاب اجبار است؟»، «آيا در جمهوري اسلامي ايران امكان زندگي آزاد را داريم و ميتوانيم با آزادي نظرمان را بگوييم؟»، «چرا مدارس دخترانه و پسرانه جداست؟»، «شما با ادامه تحصيل ما در خارج از كشور موافقيد يا مخالف؟»، «شما با بردن موبايل به مدرسه موافقيد يا مخالف؟»، «آیا شما با مخالفتهای بیجهت پدر م مادر موافقید یا مخالف؟»، «حیوان خانگی را دوست دارم و دلیل مخالفت با آن را نمیفهمم»، «آیا شما با تبعیضهایی که بین دختران و پسران وجود دارد موافقید یا مخالف؟» و «چرا زير 18 سال نميشود رانندگي كرد؟». تمامي اين پرسشها، با خط بچههاي 10 تا 15 ساله، در غرفهي بحث آزاد اين جشنواره موجود است و هركه نميتواند اين موضوع را باور كند كه دغدغه اصلي كودكان و نوجوانان ما موضوعات مطرحشده در اين پرسشهاست ميتواند به اين جشنواره و غرفهي يادشده مراجعه كند و از مسوول غرفه بخواهد پرسشها را نشانش دهد.
اگر دغدغه ما در دوران كودكي و نوجواني، بيچارهگي همسن و سالانمان در لبنان، فلسطين و بوسني و هرزگوين بود؛ اگر با پولهاي توجيبي اندكمان قلكهاي كمك به رزمندگان و كمك به فلسطين و لبنان را پر ميكرديم؛ اگر در دفترهاي كاهي با جلدهاي ساده مشق مينوشتيم و سعي ميكرديم ورقي را نانوشته نگذاريم تا هم بتوانيم بي نوايان را درك كنيم و هم با صرفهجويي خود كشور را آباد كنيم؛ اگر بهجاي كارتنهاي علمي ـ تخيلي امروز، كارتنهايي را ميديديم كه شخصيتهاي كودك آن با انواع مشكلات دست و پنجه نرم ميكردند مثل بچههاي كوه آلپ، حنا دختري در مزرعه، مهاجران، نل و بچههاي مدرسه والت؛ بايد بدانيم كه دغدغههاي كودك و نوجوان امروز، اينها نيستند. ما از جهان عقبتر بوديم اما بچههاي امروز، با جهان پيش ميروند. ما را عقب نگه داشته بودند اما كودكان امروز را نميتوانند عقب نگه دارند و در اين امر، بيش از هر چيز، مديون ماهواره و اينترنت هستيم.
اين روزها كه به سالنها و غرفههاي جشنوارهي يك هفته با كانون سر ميزنم، مدام به اين ميانديشم كه مسوولان فرهنگي ما چگونه ميتوانند سالها بعد با اين كودكان بزرگ، كنار بيايند؟ آنها که در این سن باید با سادگی به آموزههای فراوان صدا و سیما و معلمان دینی و پرورشی خود درباره مسایل اعتقادی و اجتماعی، گوش فرا دهند اما نمیدهند و چنین پرسشهایی مطرح میکنند.
مسئله اين است كه سر ما كلاه رفت اما سر اين بچهها كلاه نميرود.
جشنواره يك هفته با كانون تا نوزدهم مهر در مركز آفرينشهاي فرهنگي ـ هنري كانون، از ساعت 9 تا 19 برپاست.
نفرین بر دهانی که در پوستین خلق افتد

امشب برای نخستین بار به این نتیجه رسیدم که کتاب های عربی سال های تحصیل، چنان که می پنداشتم بی ارزش نبوده است. مثلن اگر من به درس «نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود» ارزش می گذاشتم و آن را به ذهنم می سپردم، امروز دهانم را بی موقع باز نمی کردم که بعدش بخواهم بارها و بارها خودم را لعن و نفرین کنم. در یک مکان رسمی با دوستان نشسته بودیم که مرد جوانی آمد و با دوست من درباره شماره تماس یک هنرمند، صحبت کرد. ساعت هشت شب بود اما او عینکی آفتابی بر چشم داشت. لحظه ای با خود فکر کردم که شاید فریم عینک طبی ست اما در شکل عینک آفتابی. سپس کمی دقیق تر شدم و اندیشیدم نمی تواند عینک طبی باشد. مرد که خوش پوش بود این فکر را در من تقویت کرد که شاید برای زیبایی، آن عینک را در آن ساعت از شب به چشم زده است. در این افکار غرق نشده بودم چون مشکلات و دغدغه ها آن قدر زیاد است که گاهی دهانم را از دریای آن بیرون می آورم؛ هوایی می گیرم و دوباره سرم را فرو می کنم و اگر روزی قرار بر غرق شدن باشد حتمن در این مشکلات غرق خواهم شد؛ به هر حال در آن لحظه، کنجکاو شده بودم تا بدانم عینک آفتابی برای چه باید در شب روی چشم باشد. دوستم از من پرسید آیا شماره آن هنرمند را دارم یا نه و من را وارد بحث کرد. رو به مرد جوان گفتم: «آقا یه سوالی از شما دارم. چرا تو این ساعت عینک آفتابی زدین؟» پس از این پرسش، دوستم به آرامی ضربه ای به پهلوی من زد. مرد جوان ـ که گویی از این پرسش شوکه شده بود ـ این دست و آن دست کرد و سرانجام گفت: «این عینک شبه». من که نفرین پذیربودن دهان را پاک فراموش کرده بودم پرسیدم: «عینک شب دیگه چیه؟» دوستم باز ضربه ای زد و گفت: «وا! لیلا عینک شب نمی دونی چیه؟ همون که خواننده ها می زنن دیگه.» من که در دل خود به دوستم ناسزا می گفتم و فکر می کردم قصد دارد ناآگاهی من را از مد، بر سرم بکوبد، گفتم: «خوب چه کارایی ای داره؟ مگه این آقا خواننده ست؟» آن آقا که خبرنگار بود گفت: «من آلرژی دارم. کلن به محیط اطرافم و به دیدن بعضی آدم ها آلرژی دارم و وقتی این عینک روی چشمم هست، راحت ترم.» من که نتوانسته بودم کاربرد آن عینک را برای شب باور کنم با گفتن «عجب!» به خیال خود به بحث عینک آفتابی پایان دادم و درباره محیط صدا و سیما در روزهای اخیر از آن مرد ـ که ظاهرن خبرنگار تلویزیون بود ـ پرسیدم. پس از دقایقی بحث درباره موضوعات گوناگون، دوست آن مرد صدایش کرد تا بروند. او پیش از این که برود رو به من گفت: «خانم راستی درباره سوال شما، باید بگم که حق با شماست. اصلن عینکی به عنوان عینک شب نداریم.» و در این لحظه عینکش را از چهره برداشت و نفرین بر چشمی که بی موقع بسته شود؛ البته بسته نبود اما به گفته خودش در سال های کودکی، تصادفی باعث شده بود تا یک چشمش را از دست بدهد. یکی از چشم هایش تخلیه شده بود. برداشت و گفت: «به خاطر این که صورتم ناراحت کننده نباشه این عینک رو می زنم. هیچ تأثیری توی تفاوت دید نداره. بود و نبودش هیچ فرقی نمی کنه.» عینک را به من داد و از من خواست ببینم آنچه را او می بیند. دیدم، دهان نفرین شده ام را باز گشودم و گفتم: «خب آره. خیلی از خواننده ها برای زیبایی از این عینک ها می زنن.»
«خروس به روباه گفت اگر مي خواهي از دست سگ ها رهايي يابي، فرياد كن و بگو: خروسي كه من گرفته ام از ده شما نيست.» روباه که بی موقع دهانش را باز کرده بود ناخواسته جان خروس را نجات داد. اما من دهانم را باز کردم و زبانم را لابد در جان آن مرد فرو. دیگر نمی دانستم چه باید بگویم، اما گفتم: «قیافه شما نارحت کننده نیست.» یاد خروس افتادم که چشم هایش را بسته بود تا برای روباه آواز بخواند و در میان دندان های روباه اسیر شده بود.
من روباه بودم یا خروس؟ نفرین بر دهان من یا چشم او؟ نفرین بر دهان من اگر بخواهد برای در پوستین خلق افتادن، باز شود.
6 نظر (ها)