ما بيخاطره زندگانيم يا خاطرهي غمانگيز درياچهي اروميه
من و همنسلان من خاطره نداریم. ما خيلي بيخاطرهايم. اگر خاطرهای هم باشد یا مرده یا دارد میمیرد. کودکیهامان که با جنگ و بمباران و بیپدر شدن دوستانمان مصادف بود. از یک برگ کاغذ مانده در دفترهاي 40 برگ و 60 برگ هم راحت نمیگذشتیم و برای تهماندههای مدادهامان از آن تکیهگاههای رنگی میخریدیم تا صرفهجویی کرده باشیم و به سهم خود وضعیت وطن را درک کنیم. دوستان من خوب به یاد دارند آن لولههای پلاستیکی را که مداد داخلشان قرار میگرفت و با پیچی درون آن لولههای رنگی چفت میشد. جنگ بود و باید کودکانگیهامان را کنار میگذارشتیم و درک میکردیم؛ آنقدر درک میکردیم که همان مقدار اندک پول توجیبیهامان را داخل قلکهای پلاستیکی نارنجکی شکل میریختیم؛ همان قلکهایی که اولیای مدرسه میدادند و میگفتند که آنقدر مدیون رزمندگان هستیم که نباید توی جیبمان هیچ پولی باشد. گاهی موشکباران عراقیها با امتحانات ما مصادف میشد و خوب یادم است روزی را که برگههای امتحانی را برداشتیم و به سمت زیرزمین مدرسه دویدیم؛ من و دوستانم.
همه روزهای مدرسه را با شعار آغاز میکردیم و هر روز برای این و آن از خداوند مرگ میخواستیم و آنقدر کودک بودیم که به جای مرگ بر منافقین و صدام، میگفتیم مرک بر منافقین ِ صدام. من که سرتاسر پاییزها و زمستانها را سرماخورده بودم و صدایم گرفته بود، اگر روزی بهدلیل گرفتگی صدا نمیتوانستم بگویم مرگ بر آمریکا از سوی معاون مدرسه بازخواست میشدم و باید صبحها پیش از بیرون آمدن از خانه فکر شعارهای از جلو نظام را میکردم و نشاسته میخوردم. نمیدانم اگر معاونهایم میدانستند که روزی رییسجمهور کشورشان به رییس جمهور آمریکا پیام تبریک خواهد فرستاد آیا باز هم بر شعاردادن من با آن صدای گرفته تاکید میکردند یا نه.
ما کودک بودیم اما کودکی نکردیم و نوجوانی هم. پس از جنگ هم باید حواسمان به انواع تحریمها میبود و پسلرزههای جنگ را تحمل میکردیم. هر روز علاوه بر بدبختیهای جنگ خودمان، بدبختیهای بوسنی و هرزگوین، بدبختیهای افغانستان، بدبختیهای عراق پس از جنگ با کویت و هزار و یک بدبختی دیگر روی سرمان هوار میشد. روزی نبود که از تلویزیون یکی از این بدبختیها را نبینم و اشک نریزم؛ همان وقتی که نوجوان بودم و نوجوانی نکردم.
جوانیمان هم که مصادف شد با قضایای کوی دانشگاه و قتلهای زنجیرهای و دانشجویان زندانی و باز هم تحریم و باز هم ترس از جنگ و هنوز هم هر لحظه به جنگ فکر میکنیم و به خیالمان همین لحظه بمبی بر یک جای شهرمان یا بر سر خودمان اصابت خواهد کرد و صدایش گوشمان را کر.
بعضی از ما در گوشههای ذهنمان شاید خاطرههای اندکی مانده باشد که آن هم در حال مرگ است. خاطرات دوران کودکی من بازمیگردد به آذربایجان. شاید به همین دلیل است که هر گاه به سرزمین مادریام سفر میکنم آرامش تمام وجودم را میگیرد. بهترین خاطرههای من در دریاچه ارومیه رقم خورده است. محال بود به تبریز برویم و به دریاچه سری نزنیم. محال بود کنار دریاچه برویم و من تنم را به آب شور ِ شور ِ دریاچه نسپارم. دریاچه ارومیه همیشه آرام بود و آرام میکرد. آب تنی که میکردم شوری آب چشمانم را میسوزاند و خودم را به خشکی میرساندم و با آب شیرین صورتم را میشستم و دوباره و چندباره به دریاچه باز میگشتم. باز میگردم به خاطرههای نداشتهام؛ چراکه خاطره دریاچه ارومیه هم دارد میمیرد. دریاچه آرام آرام و روز به روز، خشکتر میشود و جای آب را کویر نمک میگیرد. خاطره دریاچه ارومیه هم دارد تبدیل میشود به غمانگیزترین خاطرههایم. آبهایی که در دریاچه جمع میشدند معلوم نیست کجا میروند. در روستاهای اطراف سد زدهاند که آبها ـ برای استفاده مردم ـ توی سدها جمع شوند كه نميشوند. هیچ آبی توی دریاچه نمیریزد. مردم روز به روز بیآبتر میشوند اما بارش باران نسبت به سالهای گذشته کمتر نشده است. آبهایی که معدود خاطرات کودکی من را ساخته بودند گُم شدهاند و دریاچه ارومیه هم مانند خاطرات اندک من دارد میمیرد. من و همنسلانم خاطره نداریم. ما خیلی بیخاطرهایم.
مشخص است كه تيتر ملهم از شعر شاملوست؛ اين شعر: ما بيچرا زندهگانيم
دریاچه ارومیه 7 سال دیگر خشك میشود
پنج جزيره درياچه اروميه به خشكی پيوست
بیش از ۱۶۰ هزار هکتار از دریاچه ارومیه خشک شد
خشک شدن دریاچه ارومیه به معنای بروز یک فاجعه بزرگ در اکولوژی جهان است

قابل تأمل نوشتی ولی خب هر قومی یک حکایت و سرنوشتی دارد خب!
الان منت این کودکی و نوجوانی را باید به سر ِ که بگذاریم؟
بيماري اجازه نمي دهد بخوانم ولي نوشته تان مثل هميشه زيبا بود
واقعا زیبا و دلنشین بود
یادش بخیر
ليلا بانو… همراهم كردي با اينهمه خاطره… خاطرات غبار گرفتهي كودكي… ما جا ماندهايم جايي ميان همين خاطرات… ميان كودكيهايمان… ميان…
نوستالژي
بـرام از خاطــره سنـگری بســاز/ بید بی ریشه رو شِنباد می بره
نسلِ بی گذشته رو خاک غریب/ مثل شخم کهنه از یاد می بره
سلام
ممنون بابت اظهار لطف دوباره. خونه جدید هم مبارک باشه. فلسفه اساب کشی چی بود؟ نمی دونی چقدر حسرت خوردم جای دریاچه رفتیم اوشتوبین. حیفه. همین روزاس که کلا ناپدید بشه.
لیلا جان
حداقلش این بود که برای کسانی که برایت کامنت می گذارند ، اطلاع می دادی که خانده ی جدید دوست کجاست
خیلی تلخ بود خیلی تلخ
ای کاش میتوانستم قطره قطره خون خود بگریم تا باورم کنند
یاد آرال می افتم.
salam
avalke manzele no mobarak.
cheghad kamelo ziba gofte boodi onche ke be sare nasle magozasht
hamin diroz bood dashtim az medadaye kocholo vo daftarchehaye kaghaz kahimon to bachegi bayeki az dostan harf mizadim.
cherozhaye badi gozasht bema
aslan delam nemikhad be bachegim bargardam