تهران در باران چه قدر زیباست آقا؟

تهران در روزهای بارانی زیبا می شود؛ آن قدر زیبا که دلت می خواهد ساعت ها توی خیابانی خلوت یا پارکی با درختان بلند، قدم بزنی و نفس های عمیق بکشی. تهران در روزهای بارانی وسوسه ات می کند تا خود را به نزدیک ترین پارک برسانی؛ فرقی نمی کند پار ک ملت باشد یا پارک بهمن؛ برای تو که می خواهی آرامشت را با تهران و باران تقسیم کنی، فرقی ندارد که در خیابان فرشته، باران روی صورتت بنشیند یا در خیابان جوادیه. تو می خواهی قدم بزنی و این را باران خوب می داند.
تو می توانی در پارک، زیر باران، قدم بزنی؛ خیام بخوانی و به نت های باران گوش دهی؛ می توانی خیام نخوانی و با کیوان ساکت به شرق اندوه بروی. می توانی شعری بگویی و روی نیمکتی خیس بنشینی و شعرت را توی کاغذی خیس بنویسی و به این فکر نکنی که باران، کلمات را پخش می کند. به خودِ خود باران فکر کنی و خیام بخوانی.
تهران آن قدر بزرگ است و آنقدر بارانی است که تو می توانی گوشه ای بارانی را بیابی و بباری یا نباری و وسط دریاچه پارک ملت به دو قو خیره شوی که در جست و جوی غذا، به آب چشم دوخته اند. می توانی به آب چشم بدوزی و باران بخوانی.
تهران در روزهای بارانی زیبا می شود اما به خیابان ها و پارک هایش سپرده تا همچنان نگذارند تا تو تنها قدم بزنی. تو می توانی پشت پنجره ای، فروغ بخوانی و به باران خیره شوی؛ اگر نگاه های سنگین تهران به چشم های پشت پنجره نفوذ نکند.
بیان دیدگاه