چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
«ناآراميهاي سطح نبايد آرامش مردهواري را كه سهم ماست، از چشم ما نهان كند.»
اين جمله سارتر است كه در صفحه 52 كتاب «كلمات» ـ زندگينامه خودنوشت اين نويسنده ـ به چاپ رسيده.
آرت اكسپوي عكس؛ به نام عكاسان به كام سينماگران

به دنبال اعتراض عكاسان به تبليغات مسوولان آرت اكسپو روي عكسهاي هنرمندان سينما و انصراف عكاساني چون افشين شاهرودي و زندهروح كرماني از حضور در اين آرت اكسپو و پافشاري بر انصرافشان، دبير آرت اكسپو معتقد است: «با درايت آقاي شاهرودي و حسن نظر رسانهها، اين سوءتفاهمات برطرف ميشود و البته اين مشكلات بايد درون خود خانواده حل شود.»
«افشين شاهرودي» در گفتوگو با اميد از مسوولان آرت اكسپو انتقاد كرد و گفت: به دليل برخورد نادرست و غيرحرفهاي مسوول اكسپو، عكسهايم بايد از اين مجموعه حذف شود.
او افزود: اعتراض من به اين مسئله است كه حضور بازيگران سينما چرا بايد اينقدر پررنگ شود كه حضور عكاسان مطرح و صاحبنام را تحتالشعاع خود قرار دهد. آيا بايد حضور بازيگران درجه يك يا دوي سينما، اسم عكاسان باحيثيت و حرفهاي را كمرنگ كند؟
شاهرودي همراه با مسعود زندهروح كرماني، روز چهارشنبه نامهاي به موسسه فرهنگي ـ هنري صبا نوشته و در آن نامه به كمرنگ جلوهدادن حضور عكاسان حرفهاي در برابر هنرپيشهها و كارگردانان سينما در آرت اكسپوي عكاسي اعتراض كرده و از شركت در اين اكسپو انصراف داده بود. سپس مسوولان آرت اكسپو با او تماس گرفته و رسانهها را مسوول اين قضيه دانسته و گفته بودند: «بزرگ كردن نام هنرپيشهها و كارگردانان ـ با هدف فروش بالاي روزنامه ـ كار رسانهها بوده است.»
افشين شاهرودي در مقابل اين ادعاي مسوولان آرت اكسپو گفته بود: «شايد به گفته شما بزرگكردن اين قضيه كار رسانهها باشد، اما شما چرا موضعگيري نكرديد؟ و چرا اسامي صدها عكاس برجسته را اعلام نكرديد؟»
اين هنرمند عكاس همچنين اظهاركرد: تا آخر امروز، شنبه، صبر ميكنم و اگر مسوولان آرت اكسپو موضعگيري رسمي خود را اعلام نكردند، صبح فردا به موسسه صبا ميروم و شخصا عكسهايم را مطالبه ميكنم و حتما خبرنگاران را نيز مطلع خواهم كرد.
شاهرودي در پاسخ به اين پرسش «با توجه به ناآشنا بودن مردم ما با انواع هنرهاي تجسمي از جمله عكاسي، چه ايرادي دارد جريانهايي از اين قبيل با اسم هنرمندان سينما ـ كه شناختهشدهتر هستند ـ تبليغ شود تا مردم بهخاطر اسم اين هنرپيشهها هم كه شده به چنين نمايشگاههايي بروند و در كنار چند عكس ضعيف اين هنرمندان، عكسهاي قوي و حرفهاي عكاسان بنام را ببينند؟» گفت: جامعه عكاسي هنوز آنقدر بيچاره و بدبخت نشده كه با كار ضعيف چند هنرمند سينما بخواهد ديده شود. ما دنبال مخاطب عام نيستيم. اگر قرار باشد اثر من تحت عنوان هنرمند ديگري مطرح شود، شخصا عكس را كنار ميگذارم. ما عكاسان برجستهاي داريم كه شأن آنها به مراتب بيشتر از نيكي كريميست. من براي خانم كريمي احترام قائلم اما معتقدم عكس اين هنرمندان سليقههاي عام را راضي ميكند.
«عليرضا كيا دربندسري» دبير آرت اكسپوي هنرمندان نيز در گفتوگو با اميد، در پاسخ به اعتراض شاهرودي و زندهروح كرماني گفت: من با زندهروح كرماني صحبت و ايشان را متقاعد كردم و اين هنرمند از انصراف خود چشم پوشيد. البته با جناب شاهرودي هم صحبت كردم و هيچ مشكل خاصي نيست و انشاءالله با درايت آقاي شاهرودي و حسن نظر رسانهها، اين سوءتفاهمات برطرف ميشود و البته اين مشكلات بايد درون خود خانواده حل شود.
پس از تماس تلفني با كيا دربندسري، خبرنگار اميد با زندهروح كرماني نيز گفتوگو كرد و اين هنرمند كه ظاهرا از سوي مسوولان صبا نيز متقاعد نشده بود گفت: من به دليل سياستهاي غلط صبا نسبت به عكاسان و عكاسي از حضور در ادامه اين آرت اكسپو انصراف دادم؛ وگرنه من مخالف حضور اين هنرمندان در هيچ اكسپو و نمايشگاهي نيستم و معتقدم اينكه يك هنرمند يا فرد عادي به عكاسي علاقه داشته باشد و بخواهد عكاسي كند بايد باعث خوشحالي ما باشد، اما مسوولان آرت اكسپوي عكاسي نبايد تمام وجنات تبليغاتي را معطوف به اسم چند هنرپيشه ميكردند. هنرمنداني چون جهانگير رزمي، كسرائيان و صمديان پس از سالها در اين نمايشگاه به ارايه عكسهاي خود اقدام كردهاند و اين هنرمندان نبايد زير بليط سينماگران له شوند. كار اين عكاسان خيلي حرفهايتر و جديتر از كساني مثل نيكي كريمي و فريبرز عربنياست. اين هنرمندان به شكل تفنني عكاسي ميكنند و حرفهاي نيستند.
او افزود: دبير اين آرت اكسپو در مصاحبه مطبوعاتي خود اسمي از يك عكاس هم نبرده و تنها به حضور سينماگران در اين جريان اشاره كرده است و نيكي كريمي در هشتم آبان امسال اعلام كرده كه براي نخستينبار ميخواهد در يك آرت اكسپوي عكس شركت كند. من به آقاي كيا هم گفتم كه اين درست نيست مسوولان اكسپو از وجهه تبليغاتي نيكي كيريمي و عربنيا ـ براي بيشترشدن بازديدكنندهها ـ استفاده كنند. عكاسان خيلي مهمتر از شخصيتهايي چون اين هنرپيشهها هستند و البته آقاي كيا هم به اشتباه خود اعتراف كرد. من اكنون در تهران نيستم و تلفني از دبير آرت اكسپو خواستم تا موضع خود را اعلام كند و پس از رسيدن به تهران اگر عكسالعملي از سوي آنها نديدم عكسهايم را از اكسپو خارج ميكنم.
«صفايي» مدير روابط عمومي مؤسسه فرهنگي ـ هنري صبا نيز در گفتوگو با اميد، معتقد بود رسانهها در پررنگ شدن نام هنرمندان سينما در انعكاس اخبار آرت اكسپو مقصرند.
او گفت: من نميتوانستم در روز افتتاحيه مانع از گفتوگوي خبرنگاران با شخصيتهايي چون نيكي كريمي و رضا كيانيان شوم.
تا پيش از افتتاحيه آرت اكسپوي عكس در موسسه صبا و حتا چند روز پس از آن، در خبرهايي كه از سوي اين موسسه به خبرگزاريها و مطبوعات ارسال ميشد حتا نام يك عكاس حرفهاي درج نميشد و فقط نام سينماگراني كه در اين اكسپو اثري ارائه داده بودند، ميآمد، اما صفايي ميگويد: من 20 خبر از بزرگان عكاسي چون سعيد صادقي به رسانهها فرستادم اما مطبوعات ما اين خبرها را كار نكردند و فقط به انعكاس اخباري پرداختند كه اسامي سينماگران در آنها بود. همين امروز خبرهايي از فخرالدين فخرالديني و جمشيد بايرامي فرستادم. عكاسي مثل آقاي بايرامي معتقد بود كه قراردادن عكسهاي سينماگران در كنار آثار عكاسان در اين آرت اكسپو اتفاقي مبارك است و اين مسئله قدرت عكاسي ما را نشان ميدهد و ما تعامل بين سينما و عكاسي را بايد تقويت كنيم.
در پوستر اين آرت اكسپو آمده است نخستين اكسپوي عكس ايران از 20 آبان تا يك آذر در موسسه فرهنگي ـ هنري صبا برپا ميشود؛ در حاليكه سال گذشته براي نخستينبار آرت اكسپويي از عكسهاي هنرمندان در هتل استقلال برگزار شده بود.
اين گزارش من براي نخستينبار اينجا منتشرشد.
تفاوت من و مادرم
مادرم ـ از وقتی که یادم میآید ـ هر روز به بهانهای ناله کرده است؛ یک روز درد دست؛ روز دیگه درد کمر و روزی نیز پا درد، اما یادم نمیآید یک روز به سختی راه رفته باشد یا نتوانسته باشد از روی زمین بلند شود یا از درد زانو توی چشمهایش اشک جمع شده باشد. من کمتر از یک ماه دیگر بیست و هشت سالم تمام میشود و وارد بیست و نه میشوم و امروز ـ پس از یک ماه دردکشیدن در زانوی پای چپم و اهمیت ندادن ـ دیگر نمیتوانم پایم را درست روی زمین قرار دهم و هنگام راه رفتن به پای چپم اعتماد نمیکنم و فقط با پای راستم حرکت میکنم. سرانجام پس از این همه تحمل کردن درد و دم بر نیاوردن، دو روز پیش نزد دکتری رفتم و گفت باید از زانویم عکس بگیرم و البته از من خواست هر روز 5 بار و هر بار 5 دقیقه زانویم را با یخ و سپس با کیسه آب داغ بپوشانم؛ سه دقیقه یخ و دو دقیقه کیسه آب داغ و پس از چهار روز، با عکس زانویم پیش او بروم. دو بار این حرکت را انجام دادم و درد زانویم شدت گرفت و این لحظه چنان درد میکند که نمیتوانم حرکت کنم و دستم به پایم کمک میکند. دو روز است که از درد زانو به خودم میپیچم و دو روز است که با خودم فکر میکنم مادر من در چه شرایط اجتماعی بزرگ شده و رشد کرده است که با کوچکترین دردی شکایت میکند و سریع خودش را به پزشک مربوطه میرساند و هیچگاه درد در رفت و آمد روزانه اش نمودی نداشته و مانع از حرکتش نشده است و من در چه شرایطی رشد کردهام که یک ماه درد را تحمل میکنم و به روی خودم نمیآورم و وقت این را ندارم که با کسی از دردم حرف بزنم و نیز وقت مراجعه به پزشک را ندارم.
ما بيخاطره زندگانيم يا خاطرهي غمانگيز درياچهي اروميه
من و همنسلان من خاطره نداریم. ما خيلي بيخاطرهايم. اگر خاطرهای هم باشد یا مرده یا دارد میمیرد. کودکیهامان که با جنگ و بمباران و بیپدر شدن دوستانمان مصادف بود. از یک برگ کاغذ مانده در دفترهاي 40 برگ و 60 برگ هم راحت نمیگذشتیم و برای تهماندههای مدادهامان از آن تکیهگاههای رنگی میخریدیم تا صرفهجویی کرده باشیم و به سهم خود وضعیت وطن را درک کنیم. دوستان من خوب به یاد دارند آن لولههای پلاستیکی را که مداد داخلشان قرار میگرفت و با پیچی درون آن لولههای رنگی چفت میشد. جنگ بود و باید کودکانگیهامان را کنار میگذارشتیم و درک میکردیم؛ آنقدر درک میکردیم که همان مقدار اندک پول توجیبیهامان را داخل قلکهای پلاستیکی نارنجکی شکل میریختیم؛ همان قلکهایی که اولیای مدرسه میدادند و میگفتند که آنقدر مدیون رزمندگان هستیم که نباید توی جیبمان هیچ پولی باشد. گاهی موشکباران عراقیها با امتحانات ما مصادف میشد و خوب یادم است روزی را که برگههای امتحانی را برداشتیم و به سمت زیرزمین مدرسه دویدیم؛ من و دوستانم.
همه روزهای مدرسه را با شعار آغاز میکردیم و هر روز برای این و آن از خداوند مرگ میخواستیم و آنقدر کودک بودیم که به جای مرگ بر منافقین و صدام، میگفتیم مرک بر منافقین ِ صدام. من که سرتاسر پاییزها و زمستانها را سرماخورده بودم و صدایم گرفته بود، اگر روزی بهدلیل گرفتگی صدا نمیتوانستم بگویم مرگ بر آمریکا از سوی معاون مدرسه بازخواست میشدم و باید صبحها پیش از بیرون آمدن از خانه فکر شعارهای از جلو نظام را میکردم و نشاسته میخوردم. نمیدانم اگر معاونهایم میدانستند که روزی رییسجمهور کشورشان به رییس جمهور آمریکا پیام تبریک خواهد فرستاد آیا باز هم بر شعاردادن من با آن صدای گرفته تاکید میکردند یا نه.
ما کودک بودیم اما کودکی نکردیم و نوجوانی هم. پس از جنگ هم باید حواسمان به انواع تحریمها میبود و پسلرزههای جنگ را تحمل میکردیم. هر روز علاوه بر بدبختیهای جنگ خودمان، بدبختیهای بوسنی و هرزگوین، بدبختیهای افغانستان، بدبختیهای عراق پس از جنگ با کویت و هزار و یک بدبختی دیگر روی سرمان هوار میشد. روزی نبود که از تلویزیون یکی از این بدبختیها را نبینم و اشک نریزم؛ همان وقتی که نوجوان بودم و نوجوانی نکردم.
جوانیمان هم که مصادف شد با قضایای کوی دانشگاه و قتلهای زنجیرهای و دانشجویان زندانی و باز هم تحریم و باز هم ترس از جنگ و هنوز هم هر لحظه به جنگ فکر میکنیم و به خیالمان همین لحظه بمبی بر یک جای شهرمان یا بر سر خودمان اصابت خواهد کرد و صدایش گوشمان را کر.
بعضی از ما در گوشههای ذهنمان شاید خاطرههای اندکی مانده باشد که آن هم در حال مرگ است. خاطرات دوران کودکی من بازمیگردد به آذربایجان. شاید به همین دلیل است که هر گاه به سرزمین مادریام سفر میکنم آرامش تمام وجودم را میگیرد. بهترین خاطرههای من در دریاچه ارومیه رقم خورده است. محال بود به تبریز برویم و به دریاچه سری نزنیم. محال بود کنار دریاچه برویم و من تنم را به آب شور ِ شور ِ دریاچه نسپارم. دریاچه ارومیه همیشه آرام بود و آرام میکرد. آب تنی که میکردم شوری آب چشمانم را میسوزاند و خودم را به خشکی میرساندم و با آب شیرین صورتم را میشستم و دوباره و چندباره به دریاچه باز میگشتم. باز میگردم به خاطرههای نداشتهام؛ چراکه خاطره دریاچه ارومیه هم دارد میمیرد. دریاچه آرام آرام و روز به روز، خشکتر میشود و جای آب را کویر نمک میگیرد. خاطره دریاچه ارومیه هم دارد تبدیل میشود به غمانگیزترین خاطرههایم. آبهایی که در دریاچه جمع میشدند معلوم نیست کجا میروند. در روستاهای اطراف سد زدهاند که آبها ـ برای استفاده مردم ـ توی سدها جمع شوند كه نميشوند. هیچ آبی توی دریاچه نمیریزد. مردم روز به روز بیآبتر میشوند اما بارش باران نسبت به سالهای گذشته کمتر نشده است. آبهایی که معدود خاطرات کودکی من را ساخته بودند گُم شدهاند و دریاچه ارومیه هم مانند خاطرات اندک من دارد میمیرد. من و همنسلانم خاطره نداریم. ما خیلی بیخاطرهایم.
مشخص است كه تيتر ملهم از شعر شاملوست؛ اين شعر: ما بيچرا زندهگانيم
دریاچه ارومیه 7 سال دیگر خشك میشود
پنج جزيره درياچه اروميه به خشكی پيوست
بیش از ۱۶۰ هزار هکتار از دریاچه ارومیه خشک شد
خشک شدن دریاچه ارومیه به معنای بروز یک فاجعه بزرگ در اکولوژی جهان است
مباش غره که از تو بزرگتر دیدم

خوش به حال دوستان عكاسم كه بزرگتري مثل حسن سربخشيان دارند. جواناني كه در حوزه شعر، داستان و حتا خبرنگاري و روزنامهنگاري فعاليت ميكنند، خيلي بيبزرگتر هستند. البته ما بزرگ داريم اما بزرگتر نداريم. مثلن در حوزه روزنامهنگاري يا شعر و داستان بزرگاني داريم كه هيچ بزرگي به پاي آنها نميرسد اما كساني كه يك نسل از ما بزرگتر باشند و مانند يك دوست و بدون چشمداشتي، تجربيات خود را در اختيار ما قرار دهند، نداشتيم و نداريم. يادم ميآيد سالها پيش كه با دوستانم گاهي به انجمنهاي ادبي ميرفتيم و غزل ميخوانديم، همين شاعراني كه هيچگاه بزرگتري نكردند روي منبر ميرفتند و شعار سر ميدادند كه عمر غزل سر آمد و شعر سپيد چنين است و چنان است. جالب است كه همان شاعرها مجموعه غزليات خود را چاپ كردند و اتفاقن برخي از ابيات شعرهايشان، بيتهاي نوجواناني بود كه از سوي اين نابزرگترها سرخورده شدند. هرگز نخواهم گفت كه اين شاعران مرتكب سرقت ادبي شدند بلكه ميگويم بهشيوهي لوليوشان شوخچشم، مجموعههاي چاپشده خود را به همان شاعراني كه ـ نردبان آنها ميشدند ـ تقديم كردند و ميكنند.
ديروز وقتي در وركشاپ عكسي كه در حاشيهي سومين جشنوارهي عكس خبري دوربين نت برگزار شده بود شركت كردم و ديدم كه سربخشيان با چه اشتياقي با عكاسان خبري جوانتر درباره عكس صحبت ميكند و تجربياتش را در اختيار آنان قرار ميدهد به اين نتيجه رسيدم كه بچههايي كه سر و كارشان با قلم است، خيلي بيبزرگتر هستند. اگر كسي خلاف اين فكر ميكند به او اجازه ميدهم به من فحش دهد؛ فقط خواهشا ناموسي نباشد.
راستي وركشاپهايي كه با تلاش عكاسان دوربين نت برگزار ميشود براي دوستان خبرنگار هم بسيار مفيد است. من معتقدم همانطور كه يك عكاس بايد با اصول نگارشي آشنا و از قلمي خوب برخوردار باشد يك خبرنگار يا نويسنده نيز بايد با اصول عكاسي آشنا باشد و صد البته پايش را توي كفش عكاسان نكند!
به نظر شما اگر معروف آقايي، شاعر كرد، عكاس نبود ميتوانست شعري به اين زيبايي بسرايد؟:
ابر: دوربین
رعد و برق: فلاش
باران: داروی ظهور
و دل من: قاب
حال تو ای سرزمینم
لطفن برای لحظهای لبخند بزن
عكس بالا را از اينجا برداشتم
تيتر هم مصراعي از يك غزل سعدي است
تهران در باران چه قدر زیباست آقا؟

تهران در روزهای بارانی زیبا می شود؛ آن قدر زیبا که دلت می خواهد ساعت ها توی خیابانی خلوت یا پارکی با درختان بلند، قدم بزنی و نفس های عمیق بکشی. تهران در روزهای بارانی وسوسه ات می کند تا خود را به نزدیک ترین پارک برسانی؛ فرقی نمی کند پار ک ملت باشد یا پارک بهمن؛ برای تو که می خواهی آرامشت را با تهران و باران تقسیم کنی، فرقی ندارد که در خیابان فرشته، باران روی صورتت بنشیند یا در خیابان جوادیه. تو می خواهی قدم بزنی و این را باران خوب می داند.
تو می توانی در پارک، زیر باران، قدم بزنی؛ خیام بخوانی و به نت های باران گوش دهی؛ می توانی خیام نخوانی و با کیوان ساکت به شرق اندوه بروی. می توانی شعری بگویی و روی نیمکتی خیس بنشینی و شعرت را توی کاغذی خیس بنویسی و به این فکر نکنی که باران، کلمات را پخش می کند. به خودِ خود باران فکر کنی و خیام بخوانی.
تهران آن قدر بزرگ است و آنقدر بارانی است که تو می توانی گوشه ای بارانی را بیابی و بباری یا نباری و وسط دریاچه پارک ملت به دو قو خیره شوی که در جست و جوی غذا، به آب چشم دوخته اند. می توانی به آب چشم بدوزی و باران بخوانی.
تهران در روزهای بارانی زیبا می شود اما به خیابان ها و پارک هایش سپرده تا همچنان نگذارند تا تو تنها قدم بزنی. تو می توانی پشت پنجره ای، فروغ بخوانی و به باران خیره شوی؛ اگر نگاه های سنگین تهران به چشم های پشت پنجره نفوذ نکند.
خدايا! كِي حقالتحريرها را ميدهي؟ پس كِي؟
“حال من خوب است. فقط کمی قلبم تیر میکشد و شانه و آرنج چپم هم درد قابل تحملی دارد.
دو روز دیگر تلفن خانه قطع خواهد شد؛ مثل موبایل که خیلی پیشتر قطع شده. روزنامهها و خبرگزاریهایی که برایشان کار کردهام هنوز تصمیم به تسویه حساب نگرفتهاند. وقتی اعتراض میکنم میگویند: «پول که ارزش این حرفا رو نداره. بالاخره میدیم دیگه.»
به روزنامهای زنگ زدهام برای دادن مطلب حقالزحمهای. دبیری که سوابق کاریاش معلوم نیست میگوید: «مطالب قبلیتون رو بفرستید ببینم چطور مینویسید.» میگویم مگر نه اینکه مطالب آینده مهم است؟ میگوید: «نه آخه باید مطالب قبلی رو ببینم و نظرم رو بگم.» باشد تو هم نظرت را بگو؛ حالا که همه دارند نظر میدهند.”


