بازی های نکرده و نیمکت های سه نفره ی کلاس های پرورشی

صورت گرد و سفیدش، گردتر و سفیدتر به نظر می رسید با آن مقنعه ی سفید و با آن لپ های پر از صورتی. به او گفتم: «خانوم کوچولو! کاش روسری سرت می کردی توی این هوای گرم. خیلی گرمه ها. نه؟»
چشم های گردش، گردتر شد و رویش را از من برگرداند. دستم به وسایل بازی پارک اشاره کرد و به او گفت که چرا نمی رود تا بازی کند. مرواریدهای سیاهش را از من گرفت و پرت کرد طرفی که من نبینم.
انگشتان کنجکاوم چانه اش را گرفتند و سمت من برگرداندند که تو واقعن گرمت نیست؟
چشم های گردش، باز گردتر شد و با انگشتان کوچکِ سفیدش، موهای به خیال خودش بیرون آمده را کرد زیرِ مقنعه و گفت: «موهام از روسری می یاد بیرون.»
«چند سالته مگه؟»
«اِ همه ش حواسمو پرت می کنیا. داداشم از سرسره بیفته پایین، تو جواب مامان بابامو می دی؟»
«خب تو هم برو پیشش باهاش بازی کن عزیزم»
«هشت سالمه. تو رو با اون موهات که از مقنعه ت اومده بیرون، اون دنیا توی جهنم آویزون می کنن» گفت و ندوید.
تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.
leave a comment