ناخــــــانا

بازی های نکرده و نیمکت های سه نفره ی کلاس های پرورشی

Posted in همه موضوعات by لیلا ملک محمدی on سپتامبر 9, 2008

این تصویر توسط هدا �دادی خلق شده است

صورت گرد و سفیدش، گردتر و سفیدتر به نظر می رسید با آن مقنعه ی سفید و با آن لپ های پر از صورتی. به او گفتم: «خانوم کوچولو! کاش روسری سرت می کردی توی این هوای گرم. خیلی گرمه ها. نه؟»

چشم های گردش، گردتر شد و رویش را از من برگرداند. دستم به وسایل بازی پارک اشاره کرد و به او گفت که چرا نمی رود تا بازی کند. مرواریدهای سیاهش را از من گرفت و پرت کرد طرفی که من نبینم.

انگشتان کنجکاوم چانه اش را گرفتند و سمت من برگرداندند که تو واقعن گرمت نیست؟

چشم های گردش، باز گردتر شد و با انگشتان کوچکِ سفیدش، موهای به خیال خودش بیرون آمده را کرد زیرِ مقنعه و گفت: «موهام از روسری می یاد بیرون.»

«چند سالته مگه؟»

«اِ    همه ش حواسمو پرت می کنیا. داداشم از سرسره بیفته پایین، تو جواب مامان بابامو می دی؟»

«خب تو هم برو پیشش باهاش بازی کن عزیزم»

«هشت سالمه. تو رو با اون موهات که از مقنعه ت اومده بیرون، اون دنیا توی جهنم آویزون می کنن» گفت و ندوید.

تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.


خدا را چه دیده ای لیلا؟! شاید از بخت ِ تمام ِ حروف ِ واژگون شده در حفره ی این ناف ِ شورشی، کلمات شفافتر شوند. زنده تر شوند. خودتر شوند. و شاید اصلاً راه بالا پیش نگیرند و از همین مثانه ی خسته دفع شوند. کلمه، مرا دوست دارد سودا!و مرا آزار می دهد و هی دوست دارد که از من بالا رود و در تو فرو ریزد.

يك پاسخ برايش بگذاريد