هنرمند ِ این سرزمین پیش از آنکه بمیرد، می میرد
“فروغلت های زندگی هنرمندان در این سامان چه کج تابانه به آن دهان سرد مکنده ختم می شود که از آن گریزی نیست. فراوانی مرگ در اوج توانایی در میان اهالی فرهنگ و هنر، ما را، به ویژه اگر ذهن شکاک یک نظاره گر بدخو را داشته باشیم، به گمان می اندازد که آیا فرایند زندگی ما از عنصر نخبه کشی برای ادامه حیات سود می جوید؟ این فکر اولین بار با خبر مرگ های نزدیک به هم چند دوست نویسنده و روزنامه نگار در سرم گنجید و از آن روز رهایم نمی کند. آیا زندگی هنرمندان و اهالی فرهنگ در این دیار زندگی بهینه ای است؟ آیا هر آنچه باید کرده باشند کرده اند؛ پیش از آنکه بمیرند؟
بسیاری از هنرمندان سرزمین ما آنقدر عمیق، طولانی و درخور نزیسته اند که خود را به تمامی بر این لجه تاریک بتابانند. متن های پیش اندیشه شان تنها در حواشی تلاش های حداقلی پرسه می زند و با اولین اشاره، مرگ به سوی او می شتابد. زندگی اهالی فرهنگ و هنر در این دیار زندگی بهینه ای نیست و هیچ خرمن سوزی ای در این میان به بزرگی آتشی که در این میان افتاده است، نیست. مرگ اتفاق ساده ای است اما اپیدمی مرگ در میان هنرمندان ساده نیست. آیا هنوز هنرمندان به این درک نرسیده اند که سرمایه های بزرگ دیار خویش هستند و نباید بمیرند؛ پیش از آنکه کارهای ناکرده شان را به سرانجام برسانند؟
جهش های هنرمندان ما در سال های اخیر بسیار ناپایدارتر از فروغلت های آن هاست. وقتی از مرگ هنرمند حرف می زنیم تنها به مرگ کالبدی او اشاره نمی کنیم، بسیاری از هنرمندان این دیار بسیار پیشتر از آنکه بمیرند تنها در میان خاطره هلهله ها و دوران پرشکوه روزگار خلاقه خود عمر را کرانه می کنند. تنها به خاطر بیاورید کمتر از نیم دهه گذشته با چه خبرهای تلخ و گزنده ای از مرگ پرثمرترین هنرمندان مواجه شده ایم؛ آنها که امیدمان هنوز باید به چشم ها، زبان ها و دست هایشان بود…
مدیریت زندگی در اوج شهرت، استعداد و توانایی از یک سو و پرهیز از غلبه ناآرامی ها و تشویش های روحی اسلحه ای است که هنرمندان ما حتا آنها که تا بن دندان مسلح هستند از آن محرومند. این حرف ها به دلیل بزرگی خسرو شکیبایی برای عالم سینما به ذهنمان می رسد همانطور که فروغ فرخزاد هم برای عالم شعر و بهرام صادقی برای عالم داستان بزرگ بودند و مرگ ناگهانی و زودهنگام آنها نیز که مثل دیگران به دنبال شرایط خاص حاکم بر زندگی شان رخ داد پس از سال ها هنوز ضایعه ای بزرگ محسوب می شود.
آیا مرگ ناگهانی هنرمندان این سرزمین که بی شک از احساسات قلبی و هیجانات روحی بزرگ تری برخوردارند، برآیند ناهمگونی های موجود نیست؟ برآیند فقر و محرومیت بدنه بزرگی از جامعه، برآیند سوءمدیریت ها و محدودیت هایی که برای یک هنرمند در تولید و عرضه آنچه درستش می پندارد ایجاد می شود و برآیند آنکه در حوزه تخصصی خود باید توجیه گر و پاسخگوی کسانی باشد که به زعم او صلاحیت تصمیم گیری درمورد یک اثر هنری را ندارند. آیا با تداوم این تنش ها باید همچنان در انتظار مرگ هنرمندان باشیم و آن مردن پیش از مرگ و آن بی انگیزگی در میان اهالی هنر و فراموش کردن آنانکه رسالتشان تولید کردن، ضربه زدن و راه باز کردن است حاصل برخوردهای حذفی، غیرکارشناسی و متحجرانه با مقوله فرهنگ نیست؟
خسرو شکیبایی مرده است. برای او که تنها لحظاتی در اوج زیست، برای او که به خاطر بازی در فیلم هامون و انعکاس بی نقص دغدغه های یک روشن فکر این زمانی، فراموش نمی شود، آرامش آرزو کنیم!”
بخشی از یادداشت مهدی اورند که به بهانه ی مرگ خسرو شکیبایی در شماره ۴۱ ماهنامه توقیف شده ی دنیای اقتصاد چاپ شد.
بیان دیدگاه