“قلبِ یک داستان پاره پاره”ی سلینجر و تکهپارههای قلبِ مخاطبِ عاشق

“جاستین هورگناشلاگ، کمکچاپچی ِ هفتهای سیدلاری، هر روز بگی نگی شصتتایی خانم را که قبلن چشمش بهشان نیفتاده بود از نزدیک میدید. واسهخاطر ِ همین توی این چند سالی که از ماندنش تو نیویورک میگذشت، حول و حوش ِ ۷۵۱۲۰ زنِ مختلف را از نزدیک دیده بود. از این ۷۵۱۲۰تا زن، زورکی ۲۵۰۰۰تاییشان زیر ِ سی و بالای پانزده سال سن داشتند. از این ۲۵۰۰۰ نفر فقط وزنِ ۵۰۰۰تاشان بین چهل و پنج تا پنجاه و هفت کیلو بود. از همین ۵۰۰۰تا فقط و فقط ۱۰۰۰ نفری بدترکیب نبودند. ۵۰۰تاشان معقول برورویی داشتند؛ از همینها هم ۱۰۰ نفری تودلبرو به حساب میآمدند؛ ۲۵تایی الهامبخش ِ سوتهای آهسته و طولانی میشدند؛ و فقط یکیشان در همان نگاه اول دلِ هورگناشلاگ را برد.
در واقع ما با دو دسته زنِ عشوهگر سر و کار داریم. زنان عشوهگری که به مفهوم دقیق کلمه عشوهگرند، و زنان عشوهگری که به مفهوم دقیق کلمه عشوهگر نیستند.”
نخستین داستان مجموعهی “نغمهی غمگین”ِ سلینجر با دو پاراگراف بالا آغاز میشود. اسم این داستان “قلبِ یک داستان پاره پاره” است. این مجموعه ۱۰تا از داستانهای کوتاه سلینجر را در بر میگیرد؛ داستانهایی که در دههی هزار و نهصد و چهل میلادی در برخی از نشریههای آمریکا چاپ شده است.
انتشارات نیلا “نغمهی غمگین” را با ترجمهی مشترک “امیر امجد” و “بابک تبرایی” چاپ کرده است.
مجموعه داستان دیگری از سلینجر نیز با نام ”هفتهای یه بار آدمو نمیکُشه” به کوشش انتشارات نیلا همراه با “نغمهی غمگین” منتشر شده است. داستانهای منتشرشده در این دو مجموعه پیش از این به فارسی ترجمه و منتشر نشده بود. این دو مجموعه همین امسال چاپ و منتشر شدهاند.
پینوشت: حضور مستقیم یا غیرمستقیمِ “هولدن کالفیلد”ِ ناتور دشت در اکثر داستانهای این دو مجموعه، نشان میدهد این داستانها تمرینی بوده برای خلق ناتور دشت. البته هر یک از این داستانها ـ در حیرتزده کردن مخاطب ـ برای خود یک پا ناتور دشتاند.
پی ِ پینوشت: مترجمان دو مجموعه داستان یادشده، به از نجفی نباشند، به خوبی از پس ِ زبانِ سلینجر برآمدهاند و دستشان واقعن درد نکند.
پی ِ پی ِ پینوشت: نمیدانم آیا خوانندهای پیدا میشود که پس از خواندن آثار سلینجر عاشق او نشده باشد.

این خبر خیلی خوشحالم کرد؛ خیلی:
ترجمهي فرانسوي رمان «ملكوت» بهرام صادقي در فرانسه منتشرشد
نفهمیدم

سعی کردم نوک کفشهایم به حریم خط قرمز تجاوز نکنند و خیلی محترمانه کنار کفش پای چپم را با خطّ ِ خطّ ِ قرمز مماس کردم. دستهایم را بغل کرده بودم و آمدنها را میدیدم. رفتنیها هم تقریبن رفته بودند. همه با عجله میآمدند که به قطار برسند و قطار که میآمد، رفتنی میشدند. صدای مردانهای که همهی ما را میدید و نقش خدا را بازی میکرد، هر از گاهی از آن بالا جمعیت را هدایت میکرد و از خطّ ِ قرمز میترساند. همان صدا حواسم را که ترسیده بود به سوی نوک تیز و سربالای کفشم هدایت کرد و دید که کفش سربهراهی است و خیالش راحت شد. دستهای خستهام را که شروع کرده بودند به نقزدن، محکمتر بغل کردم و سربلند، چشمهایم را برای بار چندم انداختم به جان مردم.
مردم نه. همان زن. همانی که با آرامشی آشفته، آمد و کنارم ایستاد. زیرچشمی از نیمرخ نگاهش میکردم و نوک دماغ سربالایش را با دقت زیر نظر داشتم. دماغش خوشتراش و کوچک بود و انحنای قشنگی داشت. حتمن عمل کرده بود. اما نه. دوختی که کنار سوراخهای همهی دماغهای عملکرده میماند و با افتخار یا خجالت میگوید که من عملی هستم، این دماغ را رفو نکرده بود. جدا از این ترکیب چشمها، گونهها، لبها و چانه میگفت که این صورت نیازی به عمل ندارد. هر از گاهی با دست راستش آستین دست چپش را بالا میزد و به مچش نگاه میکرد و یادش میآمد که ساعت نبسته است. بعد به ساعت مترو نگاه میکرد و میریخت به هم. چند دقیقهای میشد که دیگر یا به ریل قطار نگاه کرده بودم یا به صورت آن زن. او هم هر از گاهی توی چشمهای من نگاه میکرد و لبخند من را میگرفت و پرت میکرد روی ریلها. شب چشمهایش سه تا ماه اتفاقن خیلی درخشان داشت. از آن ماههایی که روز و شب نمیشناسند و همواره نور خود را میپاشند به سر و صورت مردانی که تشنهی نورند. هفتِ باریکی لبِ زیر دماغش را به شکل منصفانهای بین صورتش تقسیم کرده بود و خطّ ِ لب بالای چانهاش همان لب را کشیده بود و نزدیک کرده بود به چانهاش. رژ صورتی مات و ملایم به لبهایش جلوه نداده بود اما همان رژ، گونههای برجستهی کوچکش را زیباتر کرده بود. چند طره از موهای مشکی خطدار دودیاش هم زیر بار روسری نرفته و خودشان را برای نفس کشیدن به هوای آزاد رسانده بودند. داشت یادم میرفت، پوستش. سفید نبود. سبزه هم نبود. بین سفیدی و سبزی سرگردان بود. سرگردان بود و مدام مچ بیساعتش را نگاه میکرد و برمیگشت رو به ساعت ایستگاه.
“نمیدونم کی میخواد این قطار بیاد. پس واسه چی همه میگن مترو خوبه.” داشتم ماههای چشمهایش را برای بار چندم میشمردم. گفت: “مییاد”. “اومدن که باید بیاد. اما سر وقت. ملت که وقتشونو از سر راه نیاوردن.” گفت؟ … نگفت. “دماغت خیلی خوشفرمه.” گفت؟ نگفت. “انگار منتظر کسی هستی.” گفت؟ … گفت: “ساعت چنده؟”. “ساعت نمیبندم. سالهاست. مچ دست چپم حساسیت پیدا کرد به ساعت. وازش کردم بستم دست داستم. اونم پر شد از جوشهای ریز صورتی.” داشت جوش میزد با آن صورت صورتی. “وایسا الان موبایلم رو از کیفم درمییارم.” گفت: “نمیخواد. ساعت ایستگاه هس.” چشمهایم مشغول نگاه کردن به چشمهای صورتیاش بودند و دستهایم را تشویق میکردند تا موبایلم را از تهِ کیف بزرگم پیدا کنند. پیداش کردند و بیرون کشیدند. “عزیزم چن دقیقهای مونده به یک. الاناست که پیداش بشه. اگه بیاد.” گفت؟ … گفت: “چن دقیقه مونده؟”. “شیش دقیقه… پنج دقیقه …” قطار سمت مقابل ما آمد و ایستاد. مسافران آمدند و رفتند. من پشت خطّ ِ قرمز کمی جابهجا شدم و خودم را درست گذاشتم جلویِ در قطار. میخواستم زودتر از همه وارد قطار شوم و روی صندلی بنشینم و کتاب بخوانم. اگر هم صندلی خالی نبود یک گوشهای پیدا کنم و روی کف قطار بنشینم. مهم این بود که کتاب بخوانم. البته پیش از اینکه چشمم به آن زن بیفتد داشتم فکر میکردم که کدام کتاب را بخوانم یا اصلن کتاب بخوانم؟ شاید هم آن شعر کوتاه ترکی را ترجمه کردم. زن را دیدم و از کتاب و مطالعه دور شدم. زن بود یا دختر؟ زیبا بود و بکر نبود. برکهای بود که با سخاوت، خیلیها را سیراب کرده بود.
لباسها و کفشهایش طور خاصی نبود. انگار بیرنگ بود. بیرنگ. آنقدر بیرنگ بود و آنقدر ساده بود که نفهمیدم چهطور بود. زیبایی صورتش آدم را از نوع پوششش باز میداشت. فقط صورتش. فقط صورت صورتیاش. چرا کیف ندارد؟ یعنی وسایلش را کجا میگذارد. جیب هم که ندارد. پولهایش را کجا گذاشته؟ موبایل هم ندارد. هیچ چیز اضافی نداشت به غیر از خودش و کیف من سنگین بود.
“منتظر کسی هستی؟” نگفت. گفت: “آره … آره” بیشتر از اینکه به من نگاه کند و جواب سوالها و نگاههایم را بدهد به خطّ ِ قرمز نگاه میکرد. گاهی هم پا میگذاشت روی قرمزی آن خط و به حریم خودش و خطوط آن سویش تجاوز میکرد و انگار صدای خدا را اصلن نمیشنید و هدایت نمیشد. دست راستش یا چپش را گذاشت روی پیشانیاش و چه انگشتهای کشیدهای دارد. کشیده. دستها کشیده. پاها کشیده. انگشتها کشیده. درد توی سرش کشیده تا کجا. “خانومی اگه مشکلی داری بگو. قرص دارما. ژلوفنه. قویه ها.” سرش را برگرداند و ماهِ نوکِ دماغ خوشتراشش زل زد به چشمهایم. صورتی ِ مهربان. صورتی ِمهربان قدیمی. برکهای زلال با عکس شش ماه که تشنههای زیادی را سیراب کرده بود. خیلیها کف هر دو دستشان را گود کرده بودند و ازش آب برداشته بودند. برای همین هم زلال بود. زلال و صورتی. لبخندی زد و با مهربانی، نگاهم را به من پس داد. شاید هم گوشهای منزوی پیدا کردم و غزل خواندم. “زن جوان غزلی با ردیف آمد بود” این قطار هم که نیامد. راستی زن است یا دختر؟ چه فرقی میکند. کیفی بود پر از زیباییهای به هم ریخته. نگاهش نگاه زنی بود مادرنشده و کشیدگی انگشتهایش مانده بود تا زن شوند. به مچش نگاه کرد و بلافاصله به مچ من نگاه کرد و خیلی زود ماههایش را فرو کرد توی چشمهایم. “هنوز مونده”
چرا مدام به ساعت نگاه میکرد؟ نفهمیدم. با قطار قرارداشت؟ نفهمیدم. با کسی توی قطار قرار داشت؟ نفهمیدم. قرار بود کسی بیاید توی ایستگاه؟ نفهمیدم. اگر قرار بود کسی بیاید توی ایستگاه و او را ببیند، پس چرا فقط به ساعت و به ریل و به تونل نگاه میکرد؟ نه به ورودیهای مترو. نه به صندلیهای چیدهشدهی قرمز. نفهمیدم. به قرمزیها تجاوز نکن ای سیرت صورتی زیبا. نفهمیدم. “عزیزم یکه ها” نفهمیدم. قطار میکوبید روی سر ریلها و میآمد بدون بخار و دود. نوری که از توی تونل بیرون میزد از ماه نبود. علیآباد بود؟ یا عباسآباد بود؟ نفهمیدم. صورتی به هم ریختهی زیبا با آن دماغ نوکباریک سربالا هر دو پایش را گذاشت روی خط قرمر. هر ششماهش را با ابرهایی نمیدانم آمده از کجا، پوشاند. انگشتهای کشیدهاش را به هم چسباند و هوا را به دو طرف هل داد. خودش را از توی کیفش درآورد و پرت کرد روی ریل.
به ساعت موبایلم نگاه کردم. به ساعت گرد و بزرگ ایستگاه هم نگاه کردم. ساعتم چند ثانیه جلو بود.
کامو و تبدیل مسیح به کالیگولا در آزمایشگاههای امروز
وجه اشتراك و افتراق كاليگولا و مسيح يكي است. مسيح هم كشندگان خود را رستگار ميداند و هم آنها را كه به دفاع از او برميخيزند؛ چراكه هر 2 به نگهداشت دين خود ميانديشند؛ كاليگولا نيز كشندگان و حاميان خود (هر 2) را مقصر ميداند؛ چراكه هر دو خائن هستند. گروه اول به او خيانت كردهاند و گروه دوم به همپيمانان خود!كاليگولا، آنسان كه تاريخ شهادت ميدهد، امپراتوري نيمهديوانه نيست. او دنيايي را كه برايش ساختهاند نميپسندد و اين دنيا با تظاهر، دروغ و ريا ساخته شده است.
پاسخ سوالهاي اساسي در دنياي كاليگولا، هيچ است.
يك وجه مشترك ديگر شخصيتهاي آثار كامو و مسيح خوارشماري مرگ است. «هيچ» در آثار كامو پوچانگاري نيست هر چند او خود بارها اين را گفته است اما گفتههاي او وقتي جايي ديگر ميگويد: “فقر براي من تجملآميز بود.” یا “كارهاي اصليام را براي سال 1960 (همان سالي كه مرد) گذاشتهام.” و رفتار او كه چنان با اشتياق و حرص به آيندهاي كه روشنترش ميديد چنگ در انداخته است براي تفسير آثارش موجه نيست.
شخصيتهاي كامو مثل مسيح مرگ را ميپذيرند؛ چراكه به جاودانگي تاريخي معتقدند. چرا كه هر 2 خوب ميدانند تخمي كه پراكندهاند بسيار بارورتر از آن است كه مرگ بپوساندشان – جمله پاياني كاليگولا را وقتي در انتظار فرونشستن دشنه “كرئا” است به خاطر بياوريم: «برو به تاريخ كاليگولا، برو به تاريخ» و «من هنوز زندهام».
اما پوچانگاشتن آثار كامو هم از همين جا آب ميخورد. از تحقير كردن چيزي كه آن غالب است.
كاليگولا ناچار از تحقير مرگ است؛ چون او احتياج به ناممكن دارد. ماه را ميخواهد و شكست مرگ را.”بخشی از مقالهی مهدی اورند
منتشرشده در مجلهی ماندگار
بالهایم را میشکنم به خاطر زن بودنم

بغضم بسته نمیشه از دیروز تا حالا
غم زمانه گاه عنان زبان را میگیرد*
نمی دانم تا حالا شده نتوانی هیچ حرفی بزنی یانه؟
تا حالا شده دوست داشته باشی کاش روز گذشته اصلا نبود
چند وقت پیش یه جملهای خوندم که نوشته بود زیباترین اثرت را با لبهایت خلق کن. من برداشت شخصیم این بود که همه هنرمندند چون همه میتوانند یه لبخند هرچند سطحی داشته باشند و این هنریه که همهی آدمهای خنگ روی زمین هم بلدن.
ولی من از دیروز تا حالا نتوانستم بخندم حتی یک لبخند کوچولو.
خیلی متاسفم برای خودم و برای همهی اونهایی که سهمشون از این کرهی خاکی به اندازهی جنسشونه.
دیروز مثل همیشه خوشحال و خندون راه افتادم برم خونه ولی به خاطر مامانم و خالههام دیدم زشته که اگر تو مراسم ختم داییشون شرکت نکنم.
ختم هم توی یه شهرک اطراف بهشت زهرا بود.
بهترین راه برای رفتن مترو بود. توی مترو داشتم حسین پناهی گوش میدادم که با شعر “مردههاش” خوابم برد و تا اونجایی را یادمه که میگفت: “چه میهمانان بیدردسری هستند مردگان نه با غذایی ظرفی را آلوده میکنند و نه با حرفی دلی را شکسته” و با صدای زنگ دانیال کوچولو که میخواست ببینه کی میرم خونه بیدار شدم.
چند روزی بود که یه احساس غریبی همش باهام بود. حس نبودن. حس سبکی برای رفتن و خوشحال میشدم از رفتن. چون احساس میکردم دیگه دنیا برام هیچی نداره. لذتهاش را دیدم از پس دردهاش هم براومدم.
ولی فکر نمیکردم که چطوری قراره که به خاک برسم و جسمم به واسطهی کدوم حادثه، خودش را به خاک میسپاره.
برام چیزی که جالب بود این بود؛ بفهمم آدمهایی که مدعی هستند من را خیلی دوست دارند وقتی نباشم چی کار میکنند.
و آیا جایی که اگر یک روز نباشم همه میگن خالیه واقعا خالیه یا نه؟
هرگز از مرگ ناراحت نمیشدم و همیشه هستی و نیستی را بهانهای برای سرگرم شدن میدیدم.
تا اینکه دیروز لمسش کردم
دیروز من نیستی رادیدم ولی از مرگ بدتر بود.
وقتی به متروی باقرشهر رسیدم پیاده شدم تا از اونجا با تاکسی برم.
هیچکسی توی مترو نبود. تلفن من هم یکطرفه بود. نمیشد به کسی بگم که بیاد دنبالم.
تصمیم گرفتم پیاده برم.
فکرش را هم نمیکردم مترو را 20 کیلومتری شهر ساخته باشن.
برای همین پیاده راه افتادم.
از کارخانه جات ترانسفور گذاشتم. توی یه جاده خاکی قدیمی افتادم که فقط ماشینهای سنگین تک و توک رفت و آمد داشتند.
به عقب نگاه کردم که برگردم دیدم مسیر طولانیه از ادامهی مسیر هم که بیخبر بودم.
ولی باخودم گفتم جلو رفتن بهتر از عقب رفتنه و حتما یک وسیلهی عمومی توی راه هست وگرنه مترو را که تو بیابون نمیزنند.
5 دقیقهای بود که یه دوچرخهسوار 18- 19 ساله پشت سرم بود و از کنارم گاهی رد میشد یه چیزی میگفت و دوباره برمیگشت میرفت پشت سرم.
من قبلا کاراته کار کرده بودم و یکبار هم یه همسن این را زده بودم. برای همین خیلی نترسیدم تازه اگر هم میترسیدم فایدهای نداشت و بدتر بود. سعی میکردم کاملا نادیده بگیرمش تا نترسم.
تنها امیدم برای نترسیدن این بود که ماشینهای سنگین در آمد و رفتند.
و تا همین اندکها هستند این وروجک کاری نمیکنه.
به یه دوراهی رسیدم
که یکی به یه کارخونه میرسید و یکی به جادهی اصلی.
جادهای که فقط دیده میشد و اصلا شنیده نمیشد.
به راهم ادامه دادم.
هرچی جلوتر میرفتم بیابان وسیعتر میشد و آمد و رفت ماشینها کمتر.
دوچرخهسواری هم که نیمساعتی بود به دنبالم بود ازش خبری نبود.
10 دقیقه تو تنهایی خودم به بیابان فکر میکردم و اینکه روی چه حسابی مترو را توی بیابون ساختند که خیلی نشد تو تنهایی بمونم و جوابی برای سوالم پیدا کنم.
سرم را که برگرداندم دیدم دوچرخهسواره با یه مرد گندهی 40 ساله دارن میان.
نفسم بند اومده بود و چشمام خشک خشک.
باورم نمیشد ساعت 5 بعد از ظهر من توی کلانشهر تهران دارم از تنهایی میترسم.
من که بارها تنهای تنها از شهر به شهر و کشور به کشور شدم حالا ………
خلاصه دوچرخهسوار، مرد گندهی همراهش را به فاصله 50 قدمی من پیاده کرد و خودش به سرعت رفت جلو.
یه لحظه دنیا دور سرم چرخید ولی از اونجا که من همیشه معتقدم به کارمای مثبت و کمک طبیعت باز خیلی دستپاچه نشدم.
ولی یک لحظه وقتی دیدم دوچرخهسوار داره دور میزنه و مرد پشتی به من نزدیکتر شده دیگه به هیچ چیز نمیتونستم فکر کنم. اونقدر ناامید و گیج شده بودم که اگر یه پرتگاه اونجا بود لحظهای درنگ نمیکردم.
من داشتم زندگی را با طعم کامل نیستی حس میکردم………
میفهمی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به واسطهی زن بودنم، فقط به واسطهی زن بودن و به صرف جنسیتم، با زندگی نیست میشدم.
هنوز لرزش دستام با گذشتن یک روز کامل همراهمه.
اگه دیروز چشمام از ترس خشک بود امروز از تاسف دیروز لحظهای آرامش ندارم.
نمیدانم اگر لطف خدا با من نبود من الان کجا بودم……
اصلا بودم یا از اسارت شهوت مردانه، امروز خودم را زنده به گور فرستاده بودم.
نمیتوانم باور کنم که تا دو قدمی مرگِ زنده رفتم.
تا جایی که قدرت تو بدن داشتم بیصدا خدا را صدا کردم و جالب بود که شنید.
به فاصلهی چند قدمی که مانده بود تا من تو دستای کثیف یک لحظه هوس قربانی بشم از دور یک پراید با سرعت اومد.
خودم را انداختم وسط جاده تا اگه نگه نداشت حداقل له شم.
که نگه داشت و من سوار شدم.
گریه میکردم بلند بلند
اما نه برای خودم
برای همه که به واسطه جنسشون باید تو زندگی بمیرن.
الان میفهمم چه جوری میشه که گنجشک قلب آدم پرواز یادش میره
*جملهای از رضا هدایت
گله دارم از دست اتفاق ِ بیپدر

وقتی داری به شکل خودت میبالی، میرسی به نردبان اتفاق. بالا میروی و میافتی این گوشه و از هم میپاشی. اتفاق، میاندازدت و از هم میپاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایههای لرزان اتفاق و همهچیز زیر نظر اتفاق، میافتد. اتفاق دست هرکسی را میگیرد و به هر گوشهای که بخواهد، پرت میکند. اوست که تصمیم میگیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدمها را به هم میرساند. اتفاق، آدمها را از هم میگیرد. اتفاق میآورد. اتفاق میبرد. اتفاق از آن بالا تو را میبیند و درست زمانی که تشخیص میدهد بیخودی و میتوانی برقصی، میرقصاندت و در این رقص آنقدر میچرخاندت که گم میشوی و خودت را نمیتوانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پلهاش میایستاند و به موقع پرت میکند روی جان آدمها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی میکوبد روی تو که نقشاش را هیچگاه از دلت نمیتوانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بیپدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمیکند. اتفاق، برای بعضی آدمها نردههایش را سفت و بلند میکند. آنقدر سفت که هرگز نیفتند و آنقدر بلند که برای دیدنشان باید گردندرد بگیری. او بعضی از همین آدمها را همیشه در اوج نگه میدارد و بعضیهای دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین میاندازد. نردههای همین اتفاق برای بعضی آدمهای دیگر لرزان و شل است و اصلن نمیگذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدمها تفریح میکند. با نیفتادن آدمها تفریح میکند. با کوبیدن آدمها تفریح میکند. با من تفریح میکند. با تو تفریح میکند. من از دست اتفاق ِ بیپدر گله دارم. خیلی.
نفرت بر زمين باير میرويد. بر جنازهی درختان سوخته، چشمههای خشکشده.
اي كاش آدمي وطنش را همچون بنفشهها ميشد با خود ببرد هر كجا كه خواست
رعد و برق فلش
باران داروی ظهور
و دل من هم قاب
حالا تو ای سرزمینم لطفن برای لحظهای لبخند بزنمعروف آقایی؛ شاعر کرد
ترجمهی وحید طلعت
فهرست شیندلر و سه ساعت و 10 دقیقه عمر مفید/دانلود موسیقی فیلم فهرست شیندلر
یک فیلم باید خیلی فیلم باشد تا بتواند مخاطبی چون من را که اصلا اهل سینما نیستم، عاشق فیلمنامهنویس، کارگردان، هنرپیشهها، موسیقی، تیتراژ و غیرهی خود کند.
دیشب، بهتر است بگویم از آغاز بامداد امروز تا ساعت سه و ۱۰ دقیقه، استیون اسپیلبرگ صحنهصحنهی فیلم فهرست شیندلر ِ خودش را توی مخِ من میکوبید و کاسهکاسه از من اشک میگرفت؛ به ویژه با این موسیقی ِ دیوانهکننده.
بیان دیدگاه