ناخــــــانا

زندگي فروغ و اسطوره گمنامش

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در جولای 9, 2008

وقتي پرويز به فروغ گير سه پيچ داد كه شعر گناه را براي كه سروده، فروغ مي توانست كله شقش را بلند كند و زل بزند توي چشم هاي پرويز و از ديوار حاشا برود بالا و برسد به سقف؛ يا خودش را به آن راه بزند و بگويد: “ها!؟ كامي انگار بيدار شده؟ اومدم مادر”

اما هيچ نگفت و به گوشه اي خيره شد. مي توانست بگويد: “پرويز جون! تو رو سنه نه؟ از جونم چي مي خواي داآش من؟ برات بچه هم كه آوردم. چرا بي خيال ما نمي شي؟ تا كي مي خواي رو مخم را بري؟”

اما هيچ نگفت. همه جسارتش را ريخت توي چمداني و با پرويز براي هميشه خداحافظي كرد.

راستي مردي كه بهانه شد تا فروغ پرويز را ترك كند، كه بوده؟ همان مرد خوشبخت؛ صاحب گناه فروغ؛ همان اسطوره گمنام.

اين شعر را براي كدام مرد سروده؟:

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

پي نوشت: ابراهيم گلستان وقتي با فروغ آشنا شد كه فروغ، فروغ شده بود. شعر گناه جزو نخستين شعرهاي فروغ بود؛ همان شعرهايي كه فروغ را به تولدي ديگر رساند.

پاسخ دهید