صفورا مرد
![]()
صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیدهی مهدی بود. او سرتاسر سال با دستهایش موهای کویر را نوازش میکرد و در گوشش لالایی میخواند و به او وعدهی باران میداد و چشم از پستههایش برنمیداشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها شروع کرده بودم به شمردن خطوط ترکخوردهی چهرهی صفورا اما در نهایت ترکهای صورتش بر ترکهای دستهایش عمود میشد و حساب از دستم در میرفت و میرفتم تا چهرهی او را با چهرهی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهرهی مادربزرگم زاویههایی با گوشههای تند و خطهای ملایم وجود داشت، در چهرهی بدون زاویهی صفورا، خطوط شکستهی شور میدیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کفاش و دستاش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطرهای از توی نگاهاش بیرون میریخت. دستهایش بوی خرمنهای سوخته میداد. از لبهایش بوی پستههای سوخته بلند میشد. قدمهایش، کوچههای سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیدهگی درخت کویر. صفورا فقط به چهرهی خندان پستههایش لبخند میزد و به صورت بشاش ستارههایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر میتپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور میکرد، در خود فرو میرفت و درنمیآمد. او دیشب پستههایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمیدانم آیا پستههایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.
ترانهی بارون از آلبوم “شب، سکوت، کویر” شجریان
نخستین روز نمایشگاه کتاب مچ دست مترجم هفتادوشش ساله را شکست

“کاظم فائقی”ِ هفتادوشش ساله که مترجم بیش از سیصد جلد کتاب برای کودکان و نوجوانان است پس از بازدید از نمایشگاه کتاب، هنگام پایین آمدن از یکی از سراشیبیهای تند مصلای تهران، تعادل خود را از دست داد و افتاد و دچار شکستگی مچ دست شد.
این مترجم که خواسته بود لطف نخستین روز نمایشگاه کتاب را از دست ندهد همراه با دختر خود به بازدید از نمایشگاه اقدام کرده بود که متأسفانه هنگام بازگشت، در ضلع شمال شرقی مصلا برای او این اتفاق افتاد.
پس از زمینخوردن فائقی، چند نفر از جوانانی که آنجا حضور داشتند به اورژانس نمایشگاه زنگ زدند و البته اورژانس آمد. اگر مساحت مصلا را در نظر بگیریم، رسیدن اورژانس پس از ده دقیقه نشان میدهد که خیلی زود نیامد.
البته دختر کاظم فائقی اصرار داشت که با ماشین شخصی خودش، پدرش را به یک بیمارستان برساند اما به اصرار من و چند جوان حاضر در صحنه راضی شد تا این کار را به اورژانس نمایشگاه بسپارد. قرارشد فائقی را به بیمارستان فیروزگر منتقل کنند. از آنجاییکه ما در خبرها شنیده بودیم بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب به محض ورود به مصلا بیمه هستند، فکر کردیم هزینههای درمان این مترجم توسط مدیران اجرایی نمایشگاه پرداخت میشود اما ظاهرن تمام هزینههای درمان وی توسط خانوادهاش پرداخت شده و نمایشگاه هیچ مسئولیتی را در این باره قبول نکرده است. از این گذشته در مدت این چند روز هیچکس بازجوی حال این مترجم نیز نشده است.
اگر این را نگویم خفه میشوم در همان قسمت از مصلا نیز یک آبخوری پیدا نمیشد تا سر و صورت خونی این بازدیدکننده شسته شود و تشنگان دریای مصلی باید از غرفههای فروش اجناس خوراکی، آبمعدنی میخریدند و نوش جان میکردند. خانم فائقی نیز که به خریدن آب اقدام کرده بود، پس از زمینخوردن پدرش، خدا را شکر میکرد که آب خریده است تا گلوی پدر پیرش را سیراب کند.در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچگونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.
به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنهی دلخراش زمینخوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از اینجا برداشتم.
نخستین روز نمایشگاه کتاب مچ دست مترجم هفتادوشش ساله را شکست

“کاظم فائقی”ِ هفتادوشش ساله که مترجم بیش از سیصد جلد کتاب برای کودکان و نوجوانان است پس از بازدید از نمایشگاه کتاب، هنگام پایین آمدن از یکی از سراشیبیهای تند مصلای تهران، تعادل خود را از دست داد و افتاد و دچار شکستگی مچ دست شد.
این مترجم که خواسته بود لطف نخستین روز نمایشگاه کتاب را از دست ندهد همراه با دختر خود به بازدید از نمایشگاه اقدام کرده بود که متأسفانه هنگام بازگشت، در ضلع شمال شرقی مصلا برای او این اتفاق افتاد.
پس از زمینخوردن فائقی، چند نفر از جوانانی که آنجا حضور داشتند به اورژانس نمایشگاه زنگ زدند و البته اورژانس آمد. اگر مساحت مصلا را در نظر بگیریم، رسیدن اورژانس پس از ده دقیقه نشان میدهد که خیلی زود نیامد.
البته دختر کاظم فائقی اصرار داشت که با ماشین شخصی خودش، پدرش را به یک بیمارستان برساند اما به اصرار من و چند جوان حاضر در صحنه راضی شد تا این کار را به اورژانس نمایشگاه بسپارد. قرارشد فائقی را به بیمارستان فیروزگر منتقل کنند. از آنجاییکه ما در خبرها شنیده بودیم بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب به محض ورود به مصلا بیمه هستند، فکر کردیم هزینههای درمان این مترجم توسط مدیران اجرایی نمایشگاه پرداخت میشود اما ظاهرن تمام هزینههای درمان وی توسط خانوادهاش پرداخت شده و نمایشگاه هیچ مسئولیتی را در این باره قبول نکرده است. از این گذشته در مدت این چند روز هیچکس بازجوی حال این مترجم نیز نشده است.
اگر این را نگویم خفه میشوم در همان قسمت از مصلا نیز یک آبخوری پیدا نمیشد تا سر و صورت خونی این بازدیدکننده شسته شود و تشنگان دریای مصلی باید از غرفههای فروش اجناس خوراکی، آبمعدنی میخریدند و نوش جان میکردند. خانم فائقی نیز که به خریدن آب اقدام کرده بود، پس از زمینخوردن پدرش، خدا را شکر میکرد که آب خریده است تا گلوی پدر پیرش را سیراب کند.در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچگونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.
به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنهی دلخراش زمینخوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از اینجا برداشتم.

از من که گذشت
اما میخواهم از تو نگذرد
بادی که از
هیا
هو
ها
ی کودکانهیمان
برخاست
این شعر ِ من چندی پیش برای نخستینبار در نشریهی الکترونیکی صدای مستقل ادبیات ایران منتشرشد.
تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.
“کلاهبهسرهای ابوغریب” و کلاه گشادی که میرود سر مخاطب

«کلاهبهسرهای ابوغریب» جلد زیبایی دارد؛ رنگهای سفید و قرمز روی جلد با
عنوانی که نقرهکوب شده است دست به دست هم دادهاند تا این کتاب خودش را
حسابی بچسباند به چشمان مخاطب. صفحههای این کتاب هم کاهی و نمیدانم
مقوای چند گرمی است. ظاهر کتاب کلن خوب است و در نگاه اول مخاطب را فریب
میدهد. این کتاب، شعر و داستان و نقد و نظم و پژوهش و … هم نیست بلکه
مجموعهای از کاریکاتورهای حسین نیرومند دربارهی زندانیان زندان ابوغریب
بغداد است. تا اینجا اشکالی ندارد. یک کاریکاتوریست محترم وقت گذاشته و
زحمت کشیده و دربارهی معضلات زندانیان ابوغریب کاریکاتور کشیده است. با
توجه به ذائقه مخاطب امروز که تصویر را بیشتر از متن میپسندد و با توجه
به شکل و شمایل کتاب، حتمن فروش خوبی هم خواهد داشت. ما که بخیل نیستیم؛
اتفاقن دوست داریم همهی پولهای دنیا سرازیر شود توی جیب مؤلفان و نقاشان
و ناشران و کاریکاتوریستها و کلن همهی اهالی فرهنگ و هنر؛ اما به شرط
اینکه واقعن هنرمند باشند و پشت تصویر یا متنشان فکری نهفته باشد.
اکثر
صفحههای این کتاب تقریبن هفتادصفحهای، جای خودشان را دادهاند به
طرحهای گوناگون این کاریکاتوریست؛ طرحهایی که نه من را خنداند؛ نه
گریاند؛ نه به فکر فرو رفتم؛ نه متأثرم کرد؛ نه دلم به حال زندانیان
ابوغریب سوخت؛ نه از زندانبانان و سربازان متنفر شدم؛ نه خالق اثر را
تحسین کردم؛ نه ناراحت شدم از اینکه چرا نمیتوانم کاریکاتور بکشم؛ فقط
خیلی خرسند شدم که بابت این کتاب پول ندادهام.
تیراژ این مجموعه،
هزار و صد نسخه است که با توجه به فعالیت چشمگیر انتشارات سوره مهر، حتمن
به زودی شاهد چاپ دوم و چندم این اثر خواهیم بود.
نمایشگاه
کتاب نزدیک است و همین نزدیکی باعث شده که ارتباط ما خبرنگاران با ناشران
و مؤلفان بیشتر شود و شاهد باشیم که چندین جلد کتاب در ارشاد به انتظار
مجوز نشستهاند و چندین و چند ناشر به دلیل مجوز نگرفتن کتابهایشان،
نمیتوانند و نمیخواهند که در نمایشگاه شرکت کنند. بسیاری از مؤلفان و
نویسندگان ما امسال یک کتاب هم برای عرضه در نمایشگاه ندارند چون ارشاد
نمیخواهد که داشته باشند. وضعیت چاپ و نشر کتاب در کشور اسفناک است؛
اسفناک. آنوقت برخی از ناشران به راحتی و بدون دغدغه به چاپ کتابهایی
مبادرت میورزند که هیچچیز برای مخاطب امروز ندارد و برخی از کتابسازان
آنقدر میدان را باز میبینند که بدون هیچ مشکل و دغدغهای به چاپ نخست و
دوم و چندم کتابهایشان اقدام میکنند.
البته
محمدحسین نیرومند، جایزهی ویژهی مسابقهی بینالمللی یومیوری شیمبون
ژاپن را در سال 1369 از آن خود کرده است اما فکری که زیر «کلاهبهسرهای
ابوغریب» داشته، نیرومند نبوده است یا اصلن فکری در کار نیست.
در
صفحهی نخست کتاب، تاریخ تولد نویسنده، سال 1341 عنوان شده و درست در صفحه
بعد، در صدر شناسنامهی کتاب، تاریخ تولد این نویسنده سال 1352 خورده است.
گویا جناب نیرومند در سال تولد خود شک داشته است که البته ای کاش در چاپ
این کاریکاتورها کمی شک و تردید به خود راه میداد.
همهی کاریکاتورهای این کتاب را میتوانید در اینجا ببینید و خودتان قضاوت کنید.
نامهی ناشران به وزیر ارشاد و بررسی ابعاد یک فاجعهی فرهنگی را نیز اگر دوست داشتید بخوانید.
افتاد

بالا آورد. بالا آورد و محتویات معدهاش را ریخت توی کیسهی سیاه زبالهای که لبهی جوب نشسته بود و پایاهایش را انداخته بود توی جوب. چشمهایش را پرت کرد به طرف پنجرهی طبقهی چندم ساختمان روبهرویی. صدای شکستن که آمد، مطمئن شد بیدار است. حالا چشمهایش دراز کشیده بودند روی تخت اتاقی که توی آن پنجره محصور بود. پایین آورد. پایین آورد و خودش را جلو کشید. نَفَساش را کشید وسط قفس سینهاش. دنبالههای شالاش در میان دندانهایش هم خیس شده بود و هم پاره. فکر کرد اگر با این زور ِ آخري هم چیزی بیرون نیاید، حتمن خودش از این دنیا بیرون خواهد رفت. زور زد. افتاد. کیسهی سیاه زباله با سیاهی شب و سیاهی موهای گوی لزج قرمز و سیاهی زوزههای کمجان و سیاهی دندانهایش پر شد. باز بالا آورد و پر شد. گلویش را گره زد و پرتاش کرد توی سطل زباله. خیسی کف دستهایش را با وسط شالاش خشک کرد و یاد موهای سیاه گویاش افتاد. با لبخندی خشک بالا آورد و افتاد.
من و گوشهگیری این گوشه/ شاید شعر

یک صندلی قهوهای دلسوخته با کمر شکسته برای خودم
یک صندلی قهوهای دلسوخته با پاهای شکسته برای تنهایی
یک لیوان بدون لب پر از چای سیاه برای خودم
یک لیوان بدون دست پر از چای سیاه برای تنهایی
یک شمع سیاه کمنور با انگشتهای قطعشدهی پارافینی برای خودم
یک شمع سیاه کمنور با اشکهای احتمالن شور برای تنهایی
یک جفت بلاتکلیفی با دَه میله سربی داغ افتاده روی میز برای خودم
یک دست بدون انگشت که ستون شده تا سقف برای تنهایی
یک کلمهی سهسیلابی ششحرفی چسبیده به سفیدی مشکوک روزنامه برای چشمهای خودم
یک کلمه دوسیلابی چهارحرفی خاکستری معلق در فضا برای گوشهای تنهایی
یک پنجره از تیرهی خطداران افتاده در گوشهای از این دیوار آجری ممتد بلند برای خودم
یک پنجره از آسمان آجری بدون نقطه با زمینهی خشک برای تنهایی
یک گوشه پر از گوشهگیری برای خودم
یک گوشهی گوشهگیر برای تنهایی
کنونت که امکان گفتار هست به حکم ضرورت زبان درکشی
این پنج روزه دریابی/…”پس از کلی گریه کردن و اندیشناک بودن، به این نتیجه میرسد که دیگر نه با کسی همصحبت شود و نه چیزی بنویسد. این را من از خودم نمیگویم، بلکه خودش گفته که: “زبانبریده به کنجی نشسته صم بکم/ به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم”
خلاصه شما فرض کنید که در همین حین یکی از دوستان صمیمی سعدی پیش او میآید و در شکلهای مختلف کلامی و رفتاری، مزهپرانی میکند تا شاید سعدی چیزی بگوید یا لبخندی بزند؛ اما میبیند که فایدهای ندارد که ندارد. سپس از سعدی میرنجد و رو به او میکند و میگوید: “کنونت که امکان گفتار هست/ بگو ای برادر به لطف و خوشی/ که فردا چو پیک اجل دررسید/ به حکم ضرورت زبان درکشی” این دوست سعدی که خود انگار در زبان شعر، چیزی کم از سعدی ندارد! از همه خواهشمند است که برای رعایت قافیه، خوشی را خَشی بخوانند.
همین رنجش و کنش ِ رفیق ِ فاب ِ سعدی، کافی است تا این شاعر ِ بزرگ، شروع کند به نوشتن گلستان. پس نتیجه میگیریم که انتخاب و گزینش دوست مهمترین شرط برای شاعر یا نویسنده شدن یا بهطور کلی بزرگشدن است. البته برای مطرحشدن، احتمالن باید خیلی مسافرت کرد. خیلی. همچنین خیلی خواند و نوشت. خیلی بیشتر. باید زیرک هم بود. به چشمان سعدی در عکس بالا نگاه کنید. زیرکی و تیزی از چشمانش میبارد. خیلی.به هر حال امروز که روز سعدی است و همین امروز که ما نمیتوانیم بوستان و گلستان را مفصل بخوانیم یا سری به آرامگاه او در شیراز بزنیم، شاید مناسب باشد تا نگاهی گذرا داشته باشیم به دیباچهی گلستان.
…
وطن کجاست که آوازم
نمیرسد به تو بیش از پیش
کجاست مقبرهالانسان
۱۳۶۷
…
غزلی تلخ از علیرضا آدینه؛ خیلی تلخ
کنونت که امکان گفتار هست به حکم ضرورت زبان درکشی
این پنج روزه دریابی/…”پس از کلی گریه کردن و اندیشناک بودن، به این نتیجه میرسد که دیگر نه با کسی همصحبت شود و نه چیزی بنویسد. این را من از خودم نمیگویم، بلکه خودش گفته که: “زبانبریده به کنجی نشسته صم بکم/ به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم”
خلاصه شما فرض کنید که در همین حین یکی از دوستان صمیمی سعدی پیش او میآید و در شکلهای مختلف کلامی و رفتاری، مزهپرانی میکند تا شاید سعدی چیزی بگوید یا لبخندی بزند؛ اما میبیند که فایدهای ندارد که ندارد. سپس از سعدی میرنجد و رو به او میکند و میگوید: “کنونت که امکان گفتار هست/ بگو ای برادر به لطف و خوشی/ که فردا چو پیک اجل دررسید/ به حکم ضرورت زبان درکشی” این دوست سعدی که خود انگار در زبان شعر، چیزی کم از سعدی ندارد! از همه خواهشمند است که برای رعایت قافیه، خوشی را خَشی بخوانند.
همین رنجش و کنش ِ رفیق ِ فاب ِ سعدی، کافی است تا این شاعر ِ بزرگ، شروع کند به نوشتن گلستان. پس نتیجه میگیریم که انتخاب و گزینش دوست مهمترین شرط برای شاعر یا نویسنده شدن یا بهطور کلی بزرگشدن است. البته برای مطرحشدن، احتمالن باید خیلی مسافرت کرد. خیلی. همچنین خیلی خواند و نوشت. خیلی بیشتر. باید زیرک هم بود. به چشمان سعدی در عکس بالا نگاه کنید. زیرکی و تیزی از چشمانش میبارد. خیلی.به هر حال امروز که روز سعدی است و همین امروز که ما نمیتوانیم بوستان و گلستان را مفصل بخوانیم یا سری به آرامگاه او در شیراز بزنیم، شاید مناسب باشد تا نگاهی گذرا داشته باشیم به دیباچهی گلستان.
…
وطن کجاست که آوازم
نمیرسد به تو بیش از پیش
کجاست مقبرهالانسان
۱۳۶۷
…
غزلی تلخ از علیرضا آدینه؛ خیلی تلخ
بیا بریم دشت؛ کدوم دشت؟/ هولدنِ سلینجر؛ قهرمانی لمپن یا مبادی آداب
از انتشار کتاب خود، دست مترجمان سراسر دنیا را برای برگردان این اثر، باز گذاشت. این گشادهدستی سلینجر باعث شد تا از ایران، محمد نجفی و احمد کریمی به ترجمهی کتاب یادشده اقدام کنند. محمد نجفی در سال ۱۳۷۷ ترجمهی خود را از این کتاب، به دست انتشارات نیلا سپرد. احمد کریمی نیز نمیدانم در کدام سال دهه ۷۰ فکر کرد که خوب است کتاب ناتوردشت سلینجر را ترجمه کند. او نیز در سال ۷۹ ترجمهی خود را برای چاپ به نشر ققنوس داد. ناتوردشت نجفی تا کنون پنج بار چاپ شده و ناطوردشت کریمی نیز امسال به چاپ پنجم رسیده است. این دو ترجمه تفاوتهای بسیاری باهم دارند که نخستین تفاوت، طبیعتا در جلدهاشان به چشم میخورد؛ یکی طرح جلد و دیگری کلمه ناتور در جلد؛ که نجفی با ت و کریمی با ط این کلمه را ترجمه کردهاند. هولدن ِ نجفی با زبانی عامیانه و به اصطلاح خودمان کوچهبازاری صحبت میکند اما هولدن کریمی “ساختار کتابی” را برای سخن گفتن با مخاطب برگزیده است.
من چون این اثر را با ترجمهی نجفی خواندهام، مینویسم ناتور و چون ترجمهی نجفی پیش از ترجمهی کریمی وارد بازار شده است، در مثالهایم ابتدا ترجمهی نجفی را میآورم.
ناتوردشت نجفی اینگونه شروع میشود: “اگه واقعا میخوای قضیه رو بشنوی، لابد اولچیزی که میخوای بدونی اینه که کجا دنیا اومدهم و بچگی گَندَم چهجوری بوده و پدرمادرم قبل دنیااومدنم چیکار میکردهن و از این جور مزخرفات ِ دیوید کاپرفیلدی.”
“هولدن کالفیلد” قهرمان این کتاب، در آغاز ناطوردشت کریمی اینگونه به معرفی خود میپردازد: “اگر واقعا میخواهید در این مورد چیزی بشنوید لابد اولین چیزی که میخواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبتبارم چطور گذشت و پدرم و مادرم پیش از من چه کار میکردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد داوید کاپرفیلد میاندازد.”
هولدن در ابتدای فصل دوم ناتوردشت در وصف معلم درس تاریخ خود و همسرش ـ که هر دو پیر هستند ـ میگوید: “هر دوشون اتاق مجزای خودشونو داشتن و اینا. هر دو هفتاد سالو شیرین داشتن. با این حال با هرچیزی حال میکردن، البته حال و حول قزمیت. میدونم آدم باید خیلی لجن باشه که اینارو بگه ولی اصلا منظورم این نیست. منظورم اینه که قبلنا خیلی به اسپنسرپیره فکر میکردم و اگه کسی خیلی بهش فکر کنه سر در نمیآره که اسپنسر پیره اصلا واسه چی زندهس. میخوام بگم حسابی قوز داره و موش از فلانجاش بلغور میکشه… همیشه بیرون کلاس داد میزد. گاهی اعصاب آدمو سقز میکرد.”
همین هولدن، در همانجای همان فصل ناطور دشت دوست دارد معلم و همسر معلم خود را اینگونه توصیف کند: “آقا و خانم اسپنسر هرکدام اتاق جداگانهای برای خود داشتند. هر دوشان در حدود هفتاد سال داشتند، شاید هم بیشتر. از هر کاری برای خودشان خوشی میتراشیدند ـ البته میدانم گفتنش خوب نیست. ولی منظور بدی ندارم. منظورم این است که من همیشه درباره اسپنسر فکر میکردم و اگر آدم درباره او زیاد فکر کند بالاخره سر در نمیآورد که او برای چه هنوز زنده است. منظورم این است که پشتش به کلی خم شده و زهوارش در رفته بود… اسپنسر خارج از کلاس همیشه داد میکشید. این کار بعضی از اوقات آدم را پاک از کوره در میکرد.”
هولدن در چند قدمی فصل دوازده کتاب خود، یک تاکسی کرایه میکند و به نجفی اجازه میدهد که اینفصل را اینگونه آغاز کند: “تاکسیای که گرفته بودم خیلی قدیمی و قراضه بود و بویی میداد که انگار یکی توش تگری زده. هر وقت شبا تاکسی میگیرم همین بوی حالبههمزن توش میآد. از اون بدتر اینکه بیرون با اینکه شب یکشنبه بود ساکت و غمگین بود. هیشکی رو تو خیابون ندیدم.”
همین هولدن که با کارهای خارقالعادهاش خود را به قهرمان یکی از داستانهای موفق قرن بیست و یک تبدیل کرده است، دوست داشته که در آغاز فصل دوازدهم ترجمهی کریمی اینطور حرف بزند: “تاکسیای که تویش سوار شدم از آن اتومبیلهای عهد بوق بود، و طوری بوی گند ازش بلند بود که انگار چند لحظه پیش کسی توی آن استفراغ کرده بود. من هر وقت که آخرهای شب میخواهم جایی بروم، همیشه از اینجور تاکسیهایی که بوی قی میدهند گیرم میآید. چیزی که حتی از این هم بدتر بود، وضع خیابانها بود که ، با آنکه شب یک شنبه بود، بیاندازه ساکت و دلتنگکننده بود.کمترکسی توی خیابان دیده میشد.”
فصل بیست و ششم ناتوردشت ـ که فصل پایانی این کتاب هم است
ـ با این لحن شروع میشود: “دیگه نمیخوام بیشتر از این چیزی بگم. احتمالا اگه دلم میخواست میتونستم برات بگم بعد این رفتنم خونه چیکار کردم و چه سخت مریض شدم و از اینجا که بیام بیرون قراره پاییز سال دیگه برم کدوم مدرسه، ولی حالشو ندارم. جدی حال تعریف کردنشو ندارم. یعنی الان اینجور چیزا بهم نمیچسبه.”
همین فصل را کریمی در ناطور دشت خود با این زبان آغاز میکند: “آنچه میخوام بهتان بگویم چند کلمه بیشتر نیست. شاید بهتان بگویم که بعد از آنکه به خانهمان رفتم چه کار کردم و چطور شد مریض شدم و بعد از این که از این جا مرخص بشوم سال آینده قرار است به کدام مدرسه بروم اما حال و حوصلهاش را ندارم. جدا حال و حوصلهاش را ندارم. فعلا به این موضوع چندان علاقهای ندارم.”
راستی نمیدانم چرا ناتوردشتی که در سال ۱۹۵۱ منتشرشده، در سال ۱۹۹۸ برای نخستینبار به فارسی ترجمه شده است؛ من گشتم و ترجمهی دیگری از این کتاب نیافتم؛ اگر هم باشد انقدر از دسترس خارج است که من نه در دنیای مجازی و در عالم حقیقی، ندیدمش. باز هم نمیدانم چرا بلافاصله پس از انتشار این کتاب در ایران ـ آن هم با ترجمهای بسیار قوی ـ، در سال ۲۰۰۰ باز هم ترجمهی دیگری از این کتاب را مترجمی راهی بازار نشر کرده است؛ در حالیکه بسیاری از آثار ادبی گرانمایهی دنیا هنوز به فارسی ترجمه نشده است و تأسف میخورم که آثاری که هماکنون در دنیا خلق میشود قرار است پنجاه سال بعد توسط مترجمان کشورم، ترجمه و چاپ شود.
در اینترنت، ناتوردشت را سرچ کردم و مطالب زیادی را دربارهی این کتاب یافتم؛ مثلا اینجا خیلی چیزها دربارهی ناتوردشت نوشته شده است؛ اما دربارهی محمد نجفی چیزی نیافتم.
دوستی برای این پست، کامنت زیر را گذاشته است:
“سلام دوست عزیز
جهت اطلاع بگویم خدمتتان که ترجمه آقای کریمی خیلی قدیمیتر از ترجمه آقای نجفی است.
این ترجمهای که امروز در بازار میبینید تجدید چاپ است. ناطور دشت آقای کریمی اولینبار اواخر دهه 1340 به بازار آمد و ناشر آن هم کتابهای جیبی بودهاست.
موفق باشید”
نمیدانستم. گشتم چیزی پیدا نکردم. از این دوست خوبم ممنونم که کمی خیالم را راحت کرد. واقعا دغدغهام شده بود که چرا باید این اثر پس از حدودا ۵۰ سال به فارسی برگردانده شده باشد.
بیان دیدگاه