او چه میکند؟/ ترجمه

او چه میکند؟
اکنون؟ همین حالا؟
در خانه است یا توی کوچه؟
کار میکند، دراز کشیده یا سر ِپاست؟
میتواند دستشاش را بلند کرده باشد
این حرکتاش مچ ِ سفید خوشتراشاش را چه برهنه میکند!
هی! گل من!
او چه میکند؟
اکنون؟ همینحالا؟
شاید بچهگربهای را روی زانویش گذاشته و نوازش میکند
شاید هم راه میرود
راه میرود
با آن پاهای دوستداشتنی عزیزتر از جانم
که او را در روزهای سیاهم، قدم قدم به طرف من میآورند
او به چه فکر میکند؟
به من؟
یا شاید
چه میدانم
به اینکه چرا لوبیا نمیپزد؟
شاید هم
به این فکر میکند
که این همه انسان
برای چه اینقدر بدبخت شدهاند؟
او به چه فکر میکند؟
اکنون؟ همین حالا؟
این ترجمه را تقدیم میکنم به آیدین فرنگی که معتقد است من سنگهای بزرگ را برمیدارم.
?O şimdi ne yapıyor
?şu anda, şimdi, şimdi
Evde mi, sokakta mı
?çalışıyor mu, uzanmış mı, ayakta mı
Kolunu kaldırmış olabilir
- hey gülüm
beyaz, kalın bileğini nasıl da çırçıplak eder bu hareketi!.. -
O şimdi ne yapıyor
?şu anda, şimdi, şimdi
Belki dizinde bir kedi yavrusu var
okşuyor
Belki de yürüyordur, adımını atmak üzredir
- her kara günümde onu bana tıpış tıpış getiren
sevgili, canımın içi ayaklar!.. -
Ve ne düşünüyor
?beni mi
Yoksa
ne bileyim
?fasulyanın neden bir türlü pişmediğini mi
Yahut, insanların çoğunun
?neden böyle bedbaht olduğunu mu
O şimdi ne düşünüyor
?şu anda, şimdi, şimdi
محمد آقازاده: نوشتن، قماری عاشقانه است

“نوشتن یک قمار عاشقانه است که عاشق، نویسنده مدام میبازد تا معشوق، مخاطب همیشه برنده شود. لذت باختن را چشیدن تنها از جانهای جنونزده بر میآید. بنویس تا نوشتن تو را بنویسد؛ تلخ اما مؤثر.”
صبح امروز، صفحهی مدیریت ناخانا را که باز کردم با این کامنت خصوصی روبهرو شدم. محمد آقازادهی عزیز، که جملههای بالا را برایم نوشته بود، کلی ذوقزدهام کرد. پس از کسب اجازه از این استادِ روزنامهنگار، نظرش را گذاشتم اینجا تا دوستانم هم لذت ببرند.
گفتوگوهای زیادی با شاعران زیادی و نویسندههای زیادی داشتهام، اما به ندرت با جملاتی اینچنین زیبا و تأثیرگذار مواجه شدهام.
برای اینکه لذتتان دوچندان شود، My love is a world را نیز ببینید.
راستی
عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود
گاهی تمام من به تو تبدیل میشود
غم یادگار، ما را
چون نیست هیچ مردی در عشق، یار ما را 
سجاده زاهدان را درد و قمار ما را
جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
آن نیست جای رندان با آن چهکار ما را
گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
می زاهدان ره را، درد و خمار ما را
درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش مصلحان را غم یادگار، ما را
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را
آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را
عطار اندرین ره اندوهگین فروشد
زیرا که او تمام است اندهگسار ما را
از زندگانیام گله دارد جوانیام

“آدم یک وقت مجبور میشود اشتباه کند و میکند.
همان آدم یک وقتِ دیگر، لج میکند و همان اشتباه را تکرار میکند و میکند.
باز همان آدم، یک وقتِ دیگر هم، میداند که دارد اشتباه میکند اما نمیدانم چرا میکند.
آنوقت
همان آدم اگر تجربهی آن اشتباه را جمعوجور نکند و توی بقچهای نپیچد
و نزند زیر بغلش و هرکجا که میرود با خودش نبرد و دیگر نکند، خیلی خر
تشریف دارد.”
از سخنان گهربار خودم
“دعوا، نمک زندگی ِ زن و شوهریست؛ کتک، ادویهی آن. بعضیها ادویه را از نمک دوستتر دارند.”
از سخنان گهربار حسین نوروزی
“ایران برای یادگیری خط عربی کتابهایی را برای مدارس
تاجیکستان ارسال میکند که دانشآموزان بر اساس آنها زبان عربی را یاد
بگیرند.”
از سخنان گهربار وزیر آموزش و پرورش تاجیکستان که خط و زبان فارسی را عربی میداند
“از زندگانیام گله دارد جوانیام/ شرمندهی جوانی از این زندگانیام”
از سخنان گهربار محمدحسین شهریار
چرا خیلی از مردهای کوچکِ ظاهرن بزرگ اینقدر مرض دارند؟

سنم خیلی کمتر از این حرفها بود که از مادرم پول گرفتم تا بربری بخرم. از اتفاق دختر همسایهمان را وسطهای صف دیدم و خیلی خرسند شدم و رفتم کنار او ایستادم که یعنی ما با همیم. شروع کردم به حرف زدن با دختر همسایهمان؛ نمیدانم از برنامههای تلویزیون میگفتم یا خاطرات مدرسه و همشاگردیهایم و او هم میخندید. یک لحظه با صدای پسری که چند نفر جلوتر از ما بود، به خودم آمدم و دیدم که رو به دوستش ایستاده و دارد ادای من را در میآورد. من هرچه میگفتم او با تقلید لحن صدای من برای دوستش حرفهایم را تکرار میکرد و دوستش هم میخندید. من با صدایی کودکانهتر از صدای امروزم، گفتم: “مگه مرض داری؟” او گفت: “مگه مرض داری؟” گفتم: “خودت خاطره واسه تعریفکردن نداری؟” گفت: “خودت خاطره واسه تعریف کردن نداری؟” گفتم: “ایشاالله زبونت بگیره و لال شی.” گفت: “ایشاالله زبونت بگیره و لال شی.” گفتم: “ببین یه کاری نکن بزنم توی دهنت ها!” گفت: “ببین یه کاری نکن بزنم توی دهنت ها!” دوستم گفت: “ولش کن بابا. دیوونهست.” دوستش گفت: “ولش کن بابا. دیوونهست.”
نوبت آن پسر و دوستش رسید. بربریهایشان را گرفتند و از صف خارج شدند اما هنوز توی دایره دیدگان ما بودند. به دوستم گفتم: “اینا میخوان ما رو اذیت کنن.” دوستم گفت: “نه. کاری ندارن. الان میرن.” گفتم: ”نونمون رو که گرفتیم باید بدُییم” نوبت ما شد. دوستم گرفت. من هم گرفتم. خارج شدیم اما هنوز توی دایره دیدگان آن پسر و دوستش بودیم. سر کوچه خلوتمان که رسیدیم، برگشتم دیدم آن پسر و دوستش دارند پشت سر ما میآیند. به دوستم گفتم: “سپیده! بدو” و دویدم. اما سپیده خیلی نتوانست بدود. آن پسر که نانش را داده بود به دوستش، پشت سر من میدوید و من هم که خندهام گرفته بود، نمیتوانستم با همهی توانم بدوم. آن پسر از پشت لباس من را گرفت و کشید. من مجبور شدم بایستم. برگشتم. آن پسر که قدو قوارهاش از من کوتاهتر بود، نان من را گرفت و پرت کرد توی جوب و گفت: “خوشگله! اداتو در مییارم چون میتونم. دیگه نبینم پرروبازی دربیاری ها.” بعد من را بغل کرد و یک ماچ محکم از گونهام کرد. من هم هر چه فحش بلد بودم نثارش کردم. برگشت و سر راهش نان سپیده ـ که داشت با آرامش میآمد ـ را هم گرفت و پرت کرد توی جوب و رفت پیش دوستش که حسابی میخندید. کوچهی کوچک خورشیدِ خیابان بهبودیِ ستارخان، که آن روز دهانش از تعجب باز مانده بود و کمی هم سرعت تپشهای قلبش تند شده بود، هر وقت من را میبیند، دهانش باز میشود که چیزی بگوید اما نمیگوید.
هفت یا هشت سالمان بود. هم من و دوستم هم آن پسر و دوستش. دیگر تا روزها و ماهها از زیر بارِ سنگین نان خریدن شانه خالی میکردم.
سنگینی این خاطره ـ که هر روز به شکلی برای ما مؤنثها تکرار میشود ـ خیلی وقتها جلوی سرعت قدمهایم را میگیرد و با خودم فکر میکنم چرا بسیاری از مردها از کوچکیهای کوچک تا کوچکیهای به ظاهر بزرگ، این قدر مرض دارند؟
بهار آمد كه غم از دل بَرَد غم گفت: زكّي

دعاي اميرحسام سليمي هنگام تحويل سال:
“خدايا! ماهي من را هميشه زنده نگه دار و اگر مُرد، او را پيش خودت نگه دار و ايشالله من بتوانم خدا را بوس كنم و معلمم هم من را بوس كند.
من دوست دارم مامان و بابا و ماهي و سبزه و سيب و سمنو و سكه، هميشه زيبا و شاداب بمانند.”
دست خواهرم درد نكنه با اين پسر بزرگ كردنش!
در تنگنای قافیه ماندم وَ عَر زدم/ طنز

کرمی که توی من بود خود را به خواب میزد
از خواب میگذشت و خود را به آب میزد
میرفت عین بودن، میماند عین رفتن
کرمم مرا نمیدید هی پیچ و تاب میزد
مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن
در کرم خود تنیدم قصد خراب میزد
مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن
هی من به قاب میزد هی او به قاب میزد
پینوشت: در تنگنای قافیه ماندم وَ عر زدم/ وزن قدیم را نشکاندم و ضر* زدم
* اگر دوست داشتید میتوانید برای رعایت قافیه، ضِر را ضَر یا عَر را عِر بخوانید؛ مهم این است که حتمن وَ، با فتحه خوانده شود
میآیم از برج ویران
میآید
میرود
میآید میرود
میآید میرود میآید
میآید
نمیرود
نمیآید
میرود
من از وجدانم میخواهم دل و شکمم را مفید کند
خواهرزادهی نابغهام که کلی برای خودش امید و آرزو دارد، وبلاگدار شده است و
در وبلاگش از وجدانش خواسته که دل و شکمش را مفید کند!
اسم وبلاگش را هم گذاشته قلقل ِ قلقلی.
البته فعلن چیزهایی را که میگوید، مادرش مینویسد و به خالهاش که من باشم میدهد و من هم در وبلاگش مینویسم؛ همهگی با هم در تلاشیم و شدیم مصداق: “دست به دست هم دهیم به مهر/ میهن خویش را کنیم آباد”
شطحیات امیرحسام ما را بخوانید.
بیان دیدگاه