ناخــــــانا

موقوف!

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008

گفتا غم تو دارم گفتم ضِر ِ اضافی

تب است و رخوت اندام و درد و چرک گلو

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008

چرا وقتی تو رو می‌بینم یا مجبورم به تو فکر ‌کنم، دندونای بالا و پایینم واسه همدیگه تیزی می‌کشن؟ چرا وقتی نگاهم می‌کنی و از کنارم رد می‌شی، لب‌هام همدیگه‌رو هل می‌دن؟ چرا می‌تونم با کسی که کنار تو ایستاده با لحنی نرم، حرف بزنم اما وقتی می‌خوام با تو حرف بزنم، صدام کلفت می‌شه؟ چه‌طوری شد که اینقدر ازت متنفر شدم عزیزم؟ من که با تنفر نسبتی نداشتم. لطفا برو قاطی خلطای گلوی من شو؛ یکی از همون خونی‌هاش. می‌خوام با همین سرفه، با همین سرفه‌ی آخر، تو رو تف کنم توی یه جوب پر از خونابه و چرک و لجن و کثافت.

پ.ن این یادداشت، محصول تب، چرک گلو و گرفتگی صدای من است

هزارتاهای من/داستان

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008

.

تقدیم به زن از نوع ایرانی‌اش

مرد، زن را از وسط نصف کرد. با انگشت‌های شست و سبابه‌ی دست راست‌اش خط تا را با دقت صاف و تیز کرد. تیزی تا رفت توی مردمک چشم چپ‌اش. کیف در گوشه‌ای منتظر نشسته بود. زن را چهار تا کرد و باز خط‌های تا را با همان انگشت‌هایش تیز کرد. تاهای زن شد هشت تا. نفس‌های کیف به شماره افتاد. تاها شد چهارده تا. همه‌ی توهایم سیاه که شد و خطّ همه‌ی تاهایم تیز که شد، با انگشت‌های شست و سبابه رفتم توی کوچک‌ترین جیب وسط ِ وسط ِ کیف. زیپ بالای سرم کشیده شد و سگک کیف رفت توی جایش. بلند شد و راه افتاد.

عکس‌هایی از جاذبه‌های جزیره‌ی هندورابی

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008

جزیره‌ی هندورابی، از جزایر استان هرمزگان، همانی است که وقتی ستاره‌هایش را بدرقه می‌کند و پشت سرشان یک خلیج فارس آب می‌ریزد، برای پیشوازی از خورشید می‌ایستد و به افق خیره می‌شود و در همین لحظات است که خط ممتد افق، رنگ‌ها را بین آسمان و دریا تقسیم می‌کند؛ سرمه‌ای، سرخ، نارنجی، زرد، سبز، سفید، آبی، آبی، آبی سهم آسمان و سفید و یکسر سفید، سهم دریا؛درست زمانی‌که ماه یا ستارگان رفته‌اند و خورشید هنوز نیست. هنگامی هم که خورشید می‌آید، دریای آبی، گاهی زرد می‌شود و گاه‌گاهی خوی درویشی به سرش می‌زند و به سماع در می‌آید؛ در این هنگام فقط سفید است؛ سفید.
جزیره‌ی هندرابی با 8/22 کیلومتر مربع مساحت، در فاصله‌ی 325 کیلومتری بندرعباس و 133 کیلومتری لاوان قرار گرفته است؛ بومیانش هم هفتاد و چهار نفر هستند. این را تو می‌توانی در کتاب‌های زیادی بخوانی یا در سایت‌ها و وبلاگ‌های متعددی، ببینی؛ اما این‌که این جزیره چه‌طور جذب دریا می‌شود و با چه ملایمتی پای به دریا می‌گذارد را باید با چشم خودت ببینی.


خورشید ِ هندورابی دارد بالا می‌آید


نخلی تنها در هندورابی


این نخلستان کوچک افتاده بود در گوشه‌ای از جزیره‌ی هندورابی و برای خودش بود. البته می‌شد که در جاهای دیگر این جزیره‌ی پهناور هم نخلستان باشد، اما نبود دیگر


دو تن از دوستانم در غروب هندورابی در حال یوگا هستند


غروب هندورابی و هلال ماهی در آن بالا


همان نخل تنها

علیرضا روشن: شعر در این وانفسا محتاج هیچ تقدیر و تشکری نیست

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008
.
“سلام بر ملک محمدی. شعرت را بگو دوست من. اینها و این جوایز و اینها را رها کن.” علیرضا روشن ـ که شعرهایش را همیشه ستوده‌ام ـ برای این پست من، یادداشتی نوشته است که مانند همه‌ی نوشته‌هایش، از فخامت کلام خالی نیست و با خط بالا شروع می‌شود و به این جملات می‌انجامد: “شعر در این وانفسا محتاج به هیچ تقدیر و تشکری نیست و اگر هم باشد، دیگر اسمش شعر نیست.”
حق با تو است علیرضا روشن عزیز. بعضی وقت‌ها با دیدن و شنیدن بعضی چیزها آنقدر متأثر می‌شوم که نتیجه‌اش می‌شود این. همان چیزهایی که درباره‌ی علم و ادبیات در قرن‌های گذشته گفتی و مقایسه‌اش با امروز، قلب و رو‌حم را می‌آزارد و نتیجه‌اش می‌شود همان پست. تازه من ادبیات نیمه‌ی نخست قرن حاضر را نیز می‌گذارم روی ادبیات قرن‌هایی که گفتی. وقتی می‌بینم این همه هزینه صرف می‌شود و عده‌ای، بنا بر برخی دلایل، نزدیک به سه دهه عنان شعر و ادبیات را به دست گرفته‌اند و می‌تازند و در حین تاختن، بسیاری را به اطراف پرت و له می‌کنند و همین‌ها به عنوان شاعر به عوام معرفی می‌شوند، نفسم می‌گیرد و روحیه‌ی خبرنگاری‌ام، جوهری می‌شود برای نوشتن چیزهایی که شعر نیست و البته می‌دانم که در این وانفسا به درد هیچ‌کجای ادبیات کشورم هم نمی‌خورد و فقط شعار است و متأسفانه این اوضاع چنان درهم و برهم است که گاهی من ِ خبرنگار هم دستاویزی می‌شوم برای معرفی و پررنگ شدن همین‌ها. اما به هر حال حرفه‌ی من سال‌ها خبرنگاری ادبی بوده است و از نوشتن برخی چیزها ناگزیرم و به گفته‌ی تو هم ایمان دارم و خوب می‌دانم که شعر محتاج تقدیر و تشکر نیست؛ اما شکی هم ندارم که این جریانات و کسانی‌که پرچم‌دار همین جریانات هستند، دارند به نام شعر و ادبیات، به ادبیات ما آسیب می‌زنند. شک ندارم.

رسول یونان: ناشرها شعبده‌بازان ناشي هستند كه پول را به كاغذ بدل مي‌كنند

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008

“يك روز در دهمان قدم مي‌زدم، يك تكه روزنامه روي زمين پيدا كردم؛ برگرداندم، پشتش داستان بود. گفتم اگر داستان اين است، من هم مي‌توانم بنويسم.”رسول یونان
خبرنگار روزنامه‌ی دنیای اقتصاد، چندی پیش با رسول یونان گفت‌وگویی انجام داده و از اوی شاعر، دلیل روی آوردنش به داستان را پرسیده و یونان هم در جوابش جملات بالا را گفته است.
لحن صمیمی یونان در این گفت‌وگو من را جذب کرد. مثلن در جایی درباره‌ی داستان “خیلی نگرانیم! شما لیلا را ندیده‌اید؟” گفته است:
“من اين داستان را با تمام وجود نوشتم و تغييرات كمي نسبت به طرح اولي اعمال كردم. بعضي‌جاها ليلا خيلي بدبخت مي‌شد. از بدبختي‌اش كم كردم اما نتوانستم خوشبختش‌ كنم.”
یونان که به گفته‌ی خودش برای همه‌ی ناشرها احترام قائل است و دست آنان را می‌فشارد، نویسندگان و شاعران را در برابر ناشران مسئول می‌داند و معتقد است: “ناشر مي‌تواند در ازاي كتاب، يك وانت جارو بخرد و سود بيشتري را بدون زحمت به‌دست آورد؛ اما ناشرها، شعبده‌بازان ناشي هستند كه پول را به كاغذ بدل مي‌كنند، اما نمي‌توانند كاغذ را به پول تبديل كنند. نويسندگان و شاعران مسوول‌اند. بايد توضيح بدهند چرا كتابشان فروش نمي‌رود.”
صمیمیت یونان در این‌جای گفت‌وگو هم کاملن مشهود است: “من و نسل من واقعا سوختيم. نمي‌خواهم شعار بدهم اما، بي‌دليل مجرم شناخته شديم. ما بد نبوديم، اما بد ديده شديم، مخفيانه عاشق شديم اما آشكارا كتك خورديم.”
“آقاي يونان، زبان شما زباني ساده است، اما هميشه در چنين آثاري ترس از سقوط هست، از سقوط نمي‌ترسيد؟” این سؤال را خبرنگار دنیای اقتصاد پرسیده است. “روي شاخه‌هاي درخت ميوه‌خوردن لذت‌بخش است، اما هميشه ترس از افتادن وجود دارد. من بچه دهكده‌‌ام و روي درخت زياد ميوه خورده‌ام. خيالم جمع است كه نمي‌افتم.” این پاسخ را رسول یونان داده است.
این هم جملات صمیمی دیگری از رسول یونان: “من تركم. اگر زیاد فارسي حرف بزنم واژه‌هايم تمام مي‌شود. اين قناعت باعث شده من ميني‌ماليست شوم. شعرهايم هم كوتاه است.

جشنواره‌ی شعر فجر یا مافیای این چند نفر

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در آوریل 9, 2008

دیدگاه‌ها خاموش