ما در بندیم؛ در بند جبر جبرانناپذیر
ما در بندیم؛ در بند انتخابهای جبرانناپذیر گذشته! این جمله ذهن من را به شدت درگیر خود کرده است. البته نمیدانم آیا واقعن اینگونه است یا نه. متولدشدن، رشدکردن، درسخواندن، کارکردن، ازدواجکردن، متولدکردن، بزرگکردن، گذشتکردن، تحملکردن، زندگیکردن، زندگیکردن، زندگیکردن، مردن؛ همه و همه از دست تو خارج است. تو ناگزیری همانی را که برای تو تعیین شده، بپذیری. انتخاب یکی از دو راهی که از مقابل تو آغاز میشود، دیگر انتخاب نیست. ما که دو راه بیشتر نداشتهایم. دست تو از انتخاب، کوتاه است. خیلی کوتاه. آنقدر کوتاه که نمیفهمی این اجبار است یا انتخاب. برای ما اجبار و انتخاب یکیست. برای ما انتخاب معنایی ندارد. ما به انتخاب خود نیامدهایم؛ به انتخاب خود زندگی نکردهایم و به انتخاب خود هم نخواهیم مرد. اگر خارج از این دایره چیزی شنیده باشم، شک ندارم که اسطوره و افسانه است. حقیقت، چیزیست که من دارم لمساش میکنم و حقیقتتر آن است که هیچ انتخابی را لمس نکردهام. انتخاب بد از میان بد و بدتر، همان اجبار است. پس جملهی بالا را اینگونه مینویسم: ما در بندیم؛ در بند جبر جبرانناپذیر.

بیان دیدگاه