تو به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستی و به شکل غمانگیزتری شاعری. تو شاعری و هر روز شعرهایت را برمیداری؛ به مدرسه میبری؛ پشت در کلاس ریاضی منتظرشان میگذاری؛ زنگ تفریح به حیات میفرستیشان و از پشت پنجره برایشان دستی تکان میدهی؛ زنگ دوم به کلاس راهشان میدهی و آنها پشت نیمکتها مینشینند و به اعدادی که مقابل چشمان توست، حسادت میکنند؛ زنگ چندم که میخورد تو فکر میکنی که به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستی؛ شعرهایت را برمیداری و به خانه میآوریشان؛ روبهروی کوههای لاهیجان مینشانیشان تا با اعداد و ارقام درگیر شوی؛ فکر میکنی پس از این درگیری به سراغ شعرهایت میروی؛ اما نمیروی. تو به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستی و به شکل غمانگیزتری شاعر این سرزمینی؛ حتا اگر یوزپلنگان داستانهایت در کوهها و دشتهای گیلان بدوند. تو شاعری و غمهایت در کوهها و دشتهای این سرزمین سرگردانند.تو به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستی و به شکل غمانگیزتری داستانها و شعرهایت را ناتمام گذاشتی و رفتی. به شکل غمانگیزی زود رفتی. خیلی زود.
نجدی در معرفی خود گفته است: “من به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستم.متولد خاش. گیلهمرد هم هستم. متولد ۱۳۲۰(سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد.) تحصیلات لیسانسیهی ریاضی. یک دختر و یک پسر دارم. اسم همسرم پروانه است. او میگوید. او دستم را میگیرد. من مینویسم.”
روز گذشته، نوزدهم اسفند، برای دیدن همسر و فرزندان بیژن نجدی به بزگداشت این شاعر رفتم؛ این بزرگداشت را شهرداری منطقهی دو برگزار کرده بود. دربارهی نحوهی برگزاریاش چیزی نمیخواهم بگویم. اما دکور مراسم، عالی بود. عکس نخست و دوم را از دکور مراسم و عکس سوم را از “پروانه محسنیآزاد” همسر و “یوحنا نجدی” پسر بیژن نجدی گرفتم.



راز سالهای سکوت نجدی را اینجا و گزارش بزرگداشت این نویسنده ـ که دیروز برگزارشد ـ را اینجا بخوانید.
بیان دیدگاه