عید آمد و ما خانهی خود را نتکاندیم بسکه خاکبرسریم

عید آمد و ما خانهی خود را نه تنها نتکاندیم بلکه خاکهای سرمان، همه را جمع کردیم و یکجا ریختیم توی خانهمان. هر بار که تصمیم گرفتیم عزم خود را جزم و منزل خود را طبق رسم، مهیا کنیم برای بزم، اتفاقی رخ داد و چنان انگشت فرو کرد در اندیشههامان که نشستیم برای کردن هضم. مِن باب مثال: پنجشنبهی گذشته راهی کوچه شدیم تا از دکان محلهمان، ابزار تکاندن خاک را تهیّه (ی را حتمن ِ حتمن با تشدید بخوانید) نماییم که در کوچهباغهای طرشت جوانی موتورکی را دیدیم که در حالیکه از مقابلمان در حال گذر بود، از دور ماچی نثارمان کرد و ما ناخودآگاه ساعتها در همان کوچهباغ به سیر و سلوک در احوال و انفس پرداختیم و انواع و اقسام سؤالات فلسفی در ذهنمان خطور و عبور و مرور کرد. در همان حین دست و پنجه نرم کردن با اندیشههای شبهفلسفیمان، چندین اوتول شأن و منزلتدار از چپ و راستمان گذر کرده و جملاتی نظیر “بیا بالا، به بخت خودت لگد نزن” یا “ببینم تو رو، دیدمت برو” یا “بیا اینجا، نرو اونجا، نرو اونجا، اونجا نععععععع” به سوی ما پرتاب کردند و البته نتیجه گرفتیم که آنکه با موتور میگوید دوستت میدارم، خنیاگر غمگین و نجیب و متینی است که بدون هیچ توقع و انتظاری بوسهای در خور! میفرستد. سپس هم که به منزل بازگشتیم و اقامت گزیدیم، دیگر همان اندیشههای فوقالذکر دست از سر پر از خاکمان بر نداشت که نداشت و دریغ از تکاندن ریزترین خاک خانه.
یک بار دیگر هم قصد غبارروبی از منزل مقدس به سرمان زد که نزده، از یکی از شبکههای بلاد کفر موسیقییی شیش و هشتی، از تبار ِ کلیپ، سرزده پا به خانهی دیدگانمان گذاشت و البته ما که نمیخواستیم فعل حرام از ما سر بزند و قصد خفهکردن این آلت حرام را داشتیم، با شنیدن جملهی اول، ذهن و جسممان معطوف ترانهی مذکور شد. آن خوانندهی مزدور که نمیخواهم نامی از وی برده باشم، صدایش را پهن کرده بود روی سرش و با فریاد میگفت: “خوشگلها باید برقصند”. ما کنجکاو شدیم و با قصد یک نظر، نگاهی به جعبهی روسیاهی که عزلتنشین خانهمان است انداختیم تا ببینیم این خوشگلها چهقدر خوشگل هستند و پس از دیدن، تا ساعتها بلکه روزها به تفاوت ملاکهای زیبایی در بلاد ما با بلاد کفر میاندیشیدیم.
در روزهای اخیر موقعیتهای مناسب فراوانی به سراغ ما آمدند و دستهاشان را به سوی ما دراز کردند تا دستمان را بگیرند و به تکاندن خاک خانه اقدام کنیم اما چه بگوییم که این اندیشمندی و ادیببودن، دست ما را از تدبیر منزل کوتاه کرده است.
“نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/ چگونه جزو نمايندگان مجلس شد؟؟” این بیت حافظ را هم که نمیدانم کدام ادیبی اینگونه خاک بر سرش کرده است، دوستان از طریق حرامخانهی چت برایمان آف گذارده بودند و اول سحر برای ما صباحالخیری شایسته بود و حسابی کیفورمان کرد.
فاتحهای برای ارواح سرگردان موهایم

فریده که آدم را کُپ میکند، پرسید که چه فرمی میخوای باشه؟ منم که لال نبودم، جواب دادم: “ببین! هر فرمی که فکر میکنی باحاله. من به اسم فکر نمیکنم. همون فرم برام مهمه. اصلن محتوا هیچ اهمیتی نداره. با اسم هم موافق نیستم. یه فرم نو باشه.” فریده که گرفته بود، با یک دست، دست قیچی و با دست دیگر، دست شانهاش را گرفت و شروع کرد به زدن رگ موهای من. بعدن فهمیدم که در شانهاش هم تیغی پنهان بوده.
موهایم یکی پس از دیگری کور میشدند و فریده میگفت: “نگاه کن ببین خوبه؟” و من هِی به گیرهی رنگی روی سرش نگاه میکردم و هِی میگفتم: “نه. بیشتر بزن. بیشتر بکش. از ته بکش.” فریده که نفس موهایم را میگرفت، گفت: “دیگه باید اره بندازم، ممکنه گردنت هم بره ها!” و من که بیخیال شده بودم، به خودم آمدم و دیدم مو ندارم.
آنروز که گیرههای رنگبهرنگ را از کیفات درآوردی و نشانم دادی و گفتی: “یکیشو بردار” دستی به سرم کشیدم و یاد موهایم افتادم که نمیدانم در کدام خاک مدفون شدهاند. یاد نفسهای موهایم افتادم و یاد نفسهای دوستداشتنی تو که توی آن گیرهی آبیرنگ حبس شده بود و میتوانست همهی عمر روی سرم باشد. نفس قلبم گرفت و برای موهایم فاتحهای خواندم.
شعر آدمی را به خاک سیاه مینشاند
“شعر آدمی را به خاک سیاه مینشاند. بروید زندگی کنید. شعر یعنی چه؟! از بیماری مهلکی به نام “شاعری” بگریزید! هلاک میشوید!”
گفتوگوی جالب و شیرین “آریامن احمدی” دبیر تحریریهی مجلهی رودکی با سیدعلی صالحی
، با جملههای بالا تمام میشود. این گفتوگو برای من بسیار جذاب بود؛ به همین دلیل تصمیم گرفتم برخی از پرسش و پاسخهای رد و بدل شده بین صالحی و احمدی را اینجا بگذارم. در نگاه نخست به نظر میرسد که برخی از پرسشها بیمورد بوده و نباید از سوی مصاحبهشونده مطرح میشده است اما وقتی پاسخهای صالحی را میخوانی، به این نتیجه میرسی که این پرسشها تنها برای رسیدن به پاسخهای زیبای صالحی، مطرح شده است.
چرا و چگوه شعر میگویید؟
تنها در لحظات شهودی، اتفاقی میافتد، بعد میبینم کاغذ مقابلم را سیاه کردهام، سیاه از روشنایی شعر. قسم به آتشی که زمستان کارتنخوابها را گرم میکند، نمیدانم این شعر از کدام آسمان بر سرم آوار میشود، دوستاش میدارم، گاهی به دیدنام میآید.
طولانیترین ساعت برای گفتن شعر و یا خواندن شعر؟
سالهاست که با خیال شعر میخوابم و با حضور شعر بیدار میشوم.
قالب در شعر شما چیست و چه نامی را برای آن میتوانید برگزینید؟
قالب خاصی نیست، جریان و جنبش شعر گفتار، جنس جان من بوده و بنا به ارادهی هستی، در حیات من به تعریف خود رسید.
هیچ آدمی را آنقدر دوست داشتهاید که نتوانسته باشید برایش شعر بگویید؟
از دورههایی که تنها یک نفر را دوست میداشتم، دور شدهام، حالا حتا دشمنانم را ـ که ندارم ـ هم دوست میدارم. من برای هیچکس و همهکس میسرایم.
وقتی که غمگین هستید شعرهایتان چهطور میشود؟
وقتی که شاد یا غمگینم اصلن شعر سراغم نمیآید. در اوقات معمولی هم خبری از شعر نمیرسد. آن حال عجیب و آن آینتِ ویژه را نمیشناسم که تعریفاش کنم. شعر در همان آینتِ شگفت سراغم میآید.
وقتی که خوشحال هستید چهطور؟
وقتی خوشحالم؟ خوشحالی خودش شعر است، چرا در کلمه خلاصهاش کنم!
شاعر در برابر شعرش و خوانندگان شعرش چه وظیفهای دارد؟
شاعر هیچ وظیفهای جز رسیدن به شعر ماندگار ندارد.
دید شاعر امروز نسبت به شاعر کهن چگونه است؟
تفاوت دید شاعر امروز با شاعر دوشینه، همان تفاوت سفر با بویینگ یا با شتر دوکوهان است.
از شعرای گذشته با کدام بیشتر انس دارید؟
در جوانی؛ سعدی، در میانسالی؛ مولوی، و حالا؛ حافظ.
اتکای شما به ادبیات گذشتهی پارسی تا چه حد است؟
اهل قلم که در اقیانوس ادبیات کلاسیک غرق نشده یا شده، هرگز به تنفس ترانه و عیش ناب کلمه نخواهد رسید. غفلت از آثار گذشته، مثل آموختن شنا روی قالیچه در سالن منزل است. چنین کسی در اولین حوض غرق میشود.
“همه شاعرند!” شما تفاوت سخنان پراحساس عوام (عامیانه) با شعر شاعران راستین را در چه میدانید؟
حق با شماست: “همه شاعراند”! به همین دلیل تیراژ شعر در جامعهی ما تا دویست نسخه در چاپ اول سقوط کرده است. دنبال کشف تفاوتها نباشیم بهتر است، کار خودمان را بکنیم. همیشه همینطور بوده است. این که غزل، شعر زمان ما نیست و شاعرانی که در عصر سفرهای فضایی همچنان در قفای یاری که با کاروان به سفر رفته است خاک بیابان به سر میکنند و برخی دیگر با ساختارشکنی در شعر در برخورد با مخاطبان، آنان را به عدم درک فضای ذهنی و ساختار شعر خود متهم میکنند و برخی از آنان قدری فراتر رفته و امید به آن دارند که در دههها و حتا سدههای آتی شناخته شوند، آیا به راستی اینان سازندگان فرهنگ و فلسفهی هنر قرن ما هستند؟ و اگر نیستند پس جنجال بر سر چیست؟ مگر نه این است آن کس که زمان را درنیابد پیش از آنکه عمرش به آخر رسد مرده است؟
شعر شما بیشتر به کدام سو گرایش دارد؟
شعر من تنها به شعر گرایش دارد.
سید علی صالحی آهنگ کلمههای ستاره، باران، خواب، دریا، ریرا، راه، رؤیا و عشق را دوست دارد.
تو به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستی و به شکل غمانگیزتری شاعری
نجدی در معرفی خود گفته است: “من به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستم.متولد خاش. گیلهمرد هم هستم. متولد ۱۳۲۰(سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد.) تحصیلات لیسانسیهی ریاضی. یک دختر و یک پسر دارم. اسم همسرم پروانه است. او میگوید. او دستم را میگیرد. من مینویسم.”
روز گذشته، نوزدهم اسفند، برای دیدن همسر و فرزندان بیژن نجدی به بزگداشت این شاعر رفتم؛ این بزرگداشت را شهرداری منطقهی دو برگزار کرده بود. دربارهی نحوهی برگزاریاش چیزی نمیخواهم بگویم. اما دکور مراسم، عالی بود. عکس نخست و دوم را از دکور مراسم و عکس سوم را از “پروانه محسنیآزاد” همسر و “یوحنا نجدی” پسر بیژن نجدی گرفتم.


راز سالهای سکوت نجدی را اینجا و گزارش بزرگداشت این نویسنده ـ که دیروز برگزارشد ـ را اینجا بخوانید.
چرا خدا آدم آفریده که هم هواپیما اختراع کند و هم قفس بسازد؟

من به کلمهها جان میدهم
از جان خودم
و بعد از من
شعرهای من زندگی میکنند
به جای من.
در باران
شعرهای من باز میشوند
مثل چتر، روی دل آدمهای تنها
در باد
شعرهای من بال در میآورند
مثل پرندهها و برگهای زرد
و جان میدهند
به نقاشیهای خدا
خودم برمیگردم آسمان
پیش ستارهها و فرشتهها
و دیگر خدا را تنها نمیگذارم.
نمیدانم الان “صوفی سادات مصطفوی کاشانی” چند سالش است؛ اما میدانم شعر بالا و شعر پایین را در یکی از روزهای ۵سالگی تا ۱۰سالگی سروده.
درختان زمستانی
دورشدن قطار را نگاه میکنند
همهی موهایشان سفید شده
و پوستشان ترک خورده
چه خوب است که فقط عشق خورشید جوانشان میکند
صوفی فقط میتواند مادری چون فریده حسنزاده داشته باشد تا در ۱۰ سالگی صاحب مجموعهای با چندین شعر، چندین یادداشت روزانه و چندین قصهی کوتاه شود و اسم مجموعهاش هم “شاعر قاصدکها” باشد.
صوفی برادری هم دارد به نام سید حسین که دو سال از خودش کوچکتر است. شعرها و داستانهایی که حسین در روزهای تا هشت سالگی نوشته، بخش پایانی کتاب صوفی را به خود اختصاص داده و این بخش، “راوی آینهها” نام گرفته است؛ مثلن این شعر:
من در مدرسه
بهترین دوستم خودم هستم
و از هیچکس نمیپرسم چرا به دنیا آمدهام؟
و چرا باید یک روز بمیرم
حتا نمیخواهم بدانم که آخرین مردهی دنیا را
چه کسی خاک میکند
فقط یک سؤال مهم دارم:
چرا خدا آدم آفریده
که هم هواپیما اختراع کند
و هم قفس بسازد؟
کتابهای بیلیاقت و کتابهای بالیاقت

کتابها مثل آدمها هستند؛ بعضی مهربانند و نرم؛ بعضی نامهربانند و وحشی. بعضی با سعهی صدر یاد میدهند و یاد میدهند؛ بعضی به یادداشتههای انسان حسادت میورزند و درصدد هستند تا تو را به فراموشخانه رهسپار کنند. بعضی در همان نگاه نخست، تو را عاشق خود میکنند و ناگزیری همهی عمر فکرت را مشغولشان کنی و برخی با چهرهای از خود راضی و ابروانی گرهخورده، تو را از خود میرانند و چنان میکنند که تا عمر داری هرگز اسمی از آنها نبری. بعضی دوست میشوند و دوست میمانند و بعضی از در دوستی وارد میشوند تا دشمنی کنند. من اینجا با کتابهای نامهربان، وحشی، زباندراز، حسود و دشمن کاری ندارم؛ یعنی اصلن هیچگاه سراغ این کتابها نمیروم و از عنوان کتاب، طرح جلد، نوشتهی پشت جلد، عنوان فصلها یا همان خط ابتدایی صفحهی نخست، درمییابم که آیا میتوانم با این کتاب ارتباط برقرار کنم یا پس از خواندن هر سطر یا صفحه باید با او درگیر شوم و گریبانش را بدرم و سرش را به دیوار بکوبم. پس دربارهی کتابهای مهربان، نرمخو، یاددهنده و رفیق سخن میگویم؛ البته کتابهای داستان یا رمان.
در عالم دوستی گاهی پیش میآید که آدم به دلیل مشغله یا مشکلات خاص یا حتا بیمعرفتی، برخی از دوستانش را فراموش میکند اما نمیتواند بیخیال شود و حتمن پس از مدتی از آن دوستش سراغ میگیرد و پیدایش میکند؛ من با برخی از کتابها اینگونه تا کردهام. کنارشان گذاشتهام و فراموششان کردهام اما میدانم که روزی به آغوششان بازمیگردم. از این میان میتوانم آوای وزغ گونترگزاس، بلم سنگی ساراماگو، خرمگس لیلیان اتل وینیچ، برادران کارامازوف داستایوسکی، خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر و صید قزلآلا در آمریکای ریچارد براتیگان را مثال بزنم. البته برادران کارامازوف را در سن کم ـ ۱۴ یا ۱۵ سالگی ـ شناختم و در آن روزگار نتوانستم تحملشان کنم. با خرمگس ـ به دلیل ویرایش بد و قدیمی کتاب ـ نتوانستم تا آخر بمانم و از رودخانه براتیگان هم نتوانستم قزلآلایی صید کنم؛ بسکه رودخانهاش لجنی بود (منظورم ترجمه افتضاح یک مترجم محترم است).
از کتابهای داستان و رمانی که امروز توسط نویسندگان سرزمین خودم نوشته میشود، راضی نیستم. نمیتوانم بخوانمشان. سمفونی مردگان عباس معروفی را با جان و دل خواندم و سراغ سال بلوایش هم رفتم؛ اما ضعف این کتاب، برای خودش بلوایی بود. اسفار کاتبان ابوتراب خسروی را هم نیمهکاره رها کردم. چند داستان دیگر از نویسندگان امروز ایران را نیز تهیه کردم که بخوانم اما نخوانده، رهایشان کردم. در این میان دو مجموعه داستان کوتاه از حسن محمودی را با لذت خواندم و فرم و محتوای بکر داستانهایش متأثرم کرد. عزاداران بیل ساعدی و برخی از داستانهای بهرام صادقی را نیز میپرستم. سنگی بر گوری جلال آلاحمد هم خدایی قشنگ بود.
از رمانها و داستانهای خارجی هم صد سال تنهایی و همهی داستانهای کوتاه و بلند مارکز، بیگانهی کامو، بارون درختنشین ایتالو کالوینو، خداحافظ گاری کوپر و لیدیال رومن گاری، همهی داستانهای سلینجر، اتوبوس پیر براتیگان، کوری ساراماگو، طبل حلبی گونترگراس، دیوانهبازی و ژهی کریستین بوبن، داستانهای کوتاه یوسا و بورخس، میرای کریستوفر فرانک، مزرعهی حیوانات جرج ارول، در انتظار گودوی ساموئل بکت و خیلی از کتابهایی که مجال نامبردنشان نیست، حسابی تحت تأثیرم قرار دادهاند. نمایشنامههای ایبسن و اریک امانوئل اشمیت را هم دوست دارم.این پست را در پاسخ به این دعوت دیوانهی عزیزتر از جانم نوشتهام.
سرزمین قیاسهای باطل و آدمهای نازل

“جمعه تعطيل. شنبه تعطیل. روز تعطيل… . «روزگار» تعطيل. روزهاي تعطيل. مردم ِمعطل. جامعهي عاطل باطل؛ “باطل اباطيل. جامعه ميگويد: باطل اباطيل. همهچيز باطل است. همهچيز در پي باد دويدن است… و انسان را از آنچه زیر آسمان است، نصيبي نيست.”
سرزمين قياسهاي باطل؛ شباهتهاي بيحاصل؛ زندگيهاي نازل با آدمهايي كه فقط متوسطاند…”*
* این یادداشت را مهدی اورند سال گذشته پس از توقیف روزنامهی “روزگار”، نوشته است.
ما در بندیم؛ در بند جبر جبرانناپذیر
ما در بندیم؛ در بند انتخابهای جبرانناپذیر گذشته! این جمله ذهن من را به شدت درگیر خود کرده است. البته نمیدانم آیا واقعن اینگونه است یا نه. متولدشدن، رشدکردن، درسخواندن، کارکردن، ازدواجکردن، متولدکردن، بزرگکردن، گذشتکردن، تحملکردن، زندگیکردن، زندگیکردن، زندگیکردن، مردن؛ همه و همه از دست تو خارج است. تو ناگزیری همانی را که برای تو تعیین شده، بپذیری. انتخاب یکی از دو راهی که از مقابل تو آغاز میشود، دیگر انتخاب نیست. ما که دو راه بیشتر نداشتهایم. دست تو از انتخاب، کوتاه است. خیلی کوتاه. آنقدر کوتاه که نمیفهمی این اجبار است یا انتخاب. برای ما اجبار و انتخاب یکیست. برای ما انتخاب معنایی ندارد. ما به انتخاب خود نیامدهایم؛ به انتخاب خود زندگی نکردهایم و به انتخاب خود هم نخواهیم مرد. اگر خارج از این دایره چیزی شنیده باشم، شک ندارم که اسطوره و افسانه است. حقیقت، چیزیست که من دارم لمساش میکنم و حقیقتتر آن است که هیچ انتخابی را لمس نکردهام. انتخاب بد از میان بد و بدتر، همان اجبار است. پس جملهی بالا را اینگونه مینویسم: ما در بندیم؛ در بند جبر جبرانناپذیر.
چه زیباست به یادآوردن تو!/ترجمه
شعرهای ساعت بیستویک تا بیستودو
چه زیباست به یادآوردن تو!در خبرهای مرگ و پیروزی
در زندان
آن هنگام که چهلسالگی من را پشت سر گذاشته است
چه زیباست به یاد آوردن تو!
دست فراموششدهات روی پارچهای آبی
و موهایت
که نرم است و باوقار
همچون ذرههای وجودم؛ خاک استانبول
حس خوب دوستداشتن تو
انسان دیگری در من میسازد
یادآوری بوی برگهای شمعدانی بر سرانگشتانت
آرامشی آفتابگونه به همراه دارد
برای این تن
که با سرخترین
سوزانندهترین
و تاریکترین خطوط
از هم جدا شده است
چه زیباست به یاد آوردن تو!
نوشتن از تو
به یادآوردن تو
روی تخت زندان
به یادآوردن سخنی که روزی در جایی گفتهای
به یادآوردن خودِ خودت
دنیای پراطوارت
چه زیباست به یاد آوردن تو!
باید دوباره برایت وسیلهای چوبی بسازم
جعبهای
انگشتری
و سه متر ابریشم لطیف برایت ببافم
سپس
خیز بردارم
آویزان شوم از میلههای پنجرهام
و فریادزنان بخوانم
چیزهایی که برای تو نوشتهام را
آزادی آبی و زلال را
چه زیباست به یاد آوردن تو!
در خبرهای مرگ و پیروزی
در زندان
آن هنگام که چهل سالگی من را پشت سر گذاشته است …
این شعر ناظم حکمت را خودم به فارسی برگرداندمش؛ البته احمد پوری هم به فارسی ترجمهاش کرده است.
PİRAYE İÇİN YAZILMIŞ
SAAT 21-22 ŞİİRLERİ
Ne güzel şey hatırlamak seni
ölüm ve zafer haberleri içinden,
hapiste
ve yaşım kırkı geçmiş iken
Ne güzel şey hatırlamak seni
bir mavi kumaşın üstünde unutulmuş olan elin
ve saçlarında
vakur yumuşaklığı canımın içi İstanbul toprağının
İçimde ikinci bir insan gibidir
seni sevmek saadeti
Parmakların ucunda kalan kokusu sardunya yaprağının,
güneşli bir rahatlık
ve etin daveti
kıpkızıl çizgilerle bölünmüş
sıcak
koyu bir karanlık
Ne güzel şey hatırlamak seni,
yazmak sana dair,
hapiste sırtüstü yatıp seni düşünmek
filânca gün, falanca yerde söylediğin söz,
kendisi değil
edasındaki dünya
Ne güzel şey hatırlamak seni
Sana tahtadan bir şeyler oymalıyım yine
bir çekmece
bir yüzük,
ve üç metre kadar ince ipekli dokumalıyım
Ve hemen
fırlayarak yerimden
penceremde demirlere yapışarak
hürriyetin sütbeyaz maviliğine
sana yazdıklarımı bağıra bağıra okumalıyım
Ne güzel şey hatırlamak seni
ölüm ve zafer haberleri içinden,
hapiste
ve yaşım kırkı geçmiş iken
nazim hikmet
اینهم ترجمهی احمد پوری:
چه زیباست …
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
در زندان
زمانیکه از مرز چهلسالگی میگذرم.
چه زیباست اندیشیدن به تو
به دستانت روی پارچهی آبی
به موهایت نرم و ابریشمگون
چون خاک دلدادهام استانبول …
شوق دوستداشتنت
چون من دیگری در درونم …
عطر برگهای شمعدانی بر سر انگشتانم
آرامشی آفتابی
و نیاز تن
چون تاریکی ژرف و گرم
شکافته با خطوط سرخ و روشن …
چه زیباست اندیشیدن به تو
نوشتن دربارهی تو
به پشت خوابیدن در زندان و به خاطر آوردن تو؛
آنچه را که آنروز در آنجا گفتی
نه خود واژههایت
بلکه عطر دنیای آن روزهایت …
چه زیباست اندیشیدن به تو.
باید از چوب
ـ جعبهای
ـ حلقهای
چیزی برایت بسازم
و سه متر ابریشم نرم برایت ببافم
آنگاه بالا پرم
از میلههای پنجره آویزان شوم
و آنچه را که برایت مینویسم
به آبی زلال آزادی فریاد زنم …
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
زمانیکه از مرگ چهلسالگی میگذرم …
در صفت پیامک و بستهشدن دفتر عشق لیلی و مجنون و بیانگیزگی شاعران

اندر احوالات لیلی و مجنون بعد از وصال
چو مجنون به لیلی همی در رسید
صدای موبایلش بر او شد پدید
به یکباره لیلی ز یادش برفت
شُدَش عاشق دکمهی شیش و هفت
آنگاه که مجنون، تازه به وصال لیلی رسیده بودندی، زنگ پیامک موبایلش همی صدایی در دادندی و جوکی بدو در رسیدندی و اوی، نشستندی که جوک را برای هزار و اند رفیق خود ارسال کنندی و آن هزار و اند نیز به نشانهی سپاس از دوستی که مجنون بوده باشد، جوکهای دیگری بدوی، ارسال میکردندی و مجنون نیز خود را موظف میدانستندی که برای سپاس از رفقایش جوکهای دیگری باید برایشان فرستادندی؛ بدین ترتیب که جوک یک رفیق را برای رفیق دیگر و مال آندیگری را به ایندیگری ارسال کردندی و اینگونه شدندی که یاد و خاطرهی لیلی پاک از ذهن مجنون رفتندی و دفتر افسانهی لیلی و مجنون برای همیشه بسته و شاعران در پی جمعآوری نخود سیاه روانه شدندی به اطراف و اکناف ادبیات.
اشارتی از نیمبخش گفتار نخستین تذکرهی لیلی و مجنون تکنولوژیزده


بیان دیدگاه