کمی بیشتر از مرگ/ شعر
راه میروی در من
بست که مینشینی سالی بیخبر از ما که میگذری
و آواز گنجشکها که از انبوه گیسهایت میپیچد در باد
در چشمهای تو آن اتفاق میافتد انگار
و رودخانه از میان شریانهای زنی میرسد
تا دوباره سبز شود که تویی
روزی که در نیمهی خود قوز میکند روی خیابان
تو از حفرهها ترکهای خاک میرسی
کاملا روشن از درون پنجره با پلکهای خمیده و رعنا
پس میزنی پرده را
و بر سواحل اندام قطعهقطعهی من میرقصی
تو کمسن و سال
با تمام لحظههای در راه
دست آخر برمیخیزی از بسترم
برگ میدهی، گیاهم را لمس میکنی
و اوج میگیری در لابهلای ابرها و میگذری
حالا اینطور خونم را
در گلوی کودکی که آن قابله از سینههای تو گرفته میریزم
تا از میوههایش همه را بارور کنم
از مجموعهی مرگ در ساحل آمونیاک سرودهی داریوش معمار
تو لبخند میزنی؛ او زباندرازی میکند

بچهتر که بودم، برخی مواقع پیش میآمد که به کودکی همسن خودم ـ اعم از دختر یا پسر ـ لبخند میزدم و او زبانی دراز و ابروهایی درهم تحویلم میداد. آنروزها مهمترین سؤال فلسفی که ذهنم را به کار میگرفت این بود که چرا مردم در برابر لبخند و محبت من، شکلک در میآورند و اخم میکنند؛ آیا مشکلی آنان را آزار میدهد؛ چرا باید مردم، مشکلدار باشند؛ مردم آن دوران برای من همان بچههای همسن و سالم بودند. البته کسانی هم بودند که لبخند من را با جان و دل میپذیرفتند و متعاقبن لبخندی دلپذیر تحویلم میدادند.
پدرم که در عشق ورزیدن ِ بیدریغ به انسانها، همواره برایم الگو بوده است، با کردار خود به من آموخته که به دیگران محبت کنم. من نیز به پیروی از پدرم همواره سعی کردهام اطرافیان دور و نزدیک را از خودم نرنجانم. از همان دوران ِ به قول بزرگترها طفولیت، در برقراری ارتباط با دیگران پیشتاز بودم و هرگز در این زمینه مشکلی نداشتم و محبتم را نثار بسیاری از دوستانم کردهام؛ دوستانی که امروز وقتی شمع هستم، پروانهاند و وقتی شمع هستند، پروانهام.
امروز هم که البته ادعای بزرگشدن ندارم، هستند کسانی که در مقابل محبتهای من زبانی دراز نشانم میدهند؛ البته مردم ِ امروز با مردم ِ کودکیام، خیلی فرق دارند؛ کسانی که سعی میکنند به حریم خصوصی تو نزدیک شوند و چون در توان تو نیست که آنها را از خود دور کنی، از مهربانی تو سوءاستفاده میکنند و به قولی پیاده میشوند توی ملاج تو و شروع میکنند به کندن و کندن و کندن و سرانجام میرسند به پسآبهای گلآلود همان سؤال فلسفی و آزار میدهند. آزار.
مامانی ِ دُلُمبه؛ گردُ قلمبه/ داستان

مامانی سلام! خوبی؟ دلم واست تنگ شده. چرا منو نمیبری به دنیا؟ من دختر خوبییم. اذیت نمیکنم. تو منو ببر به دنیا؛ اگه اذیتی از من دیدی، اینقدر بزن تا بمیرم. قول میدم گریه نکنم. جیش نکنم. وقتی داری عوضم میکنی، انگشتمو جیشی نکنم بکشم روی صورتت. بکنمش توی چشمت یا دهنت. مامانی قول میدم وقتی داری بهم غذا میدی، قاشقو ازت به زور نگیرم باهاش غذارو وردارم بیارم جلوی دهنم بریزم روی لباسم. بعد به سرم بزنه و خُل شم با قاشق و با کله شیرجه بزنم توی ظرف غذا یه شنایی بکنم خسته که شدم خودمو از روی صندلی پرت کنم پایین. پیشونیم بخوره به گوشهی پلهی کنار آشپزخونه؛ دردم بگیره؛ اینقدر جیغ بکشم تا دیگه صدام در نیاد.
مامانی تو فقط منو به دنیا ببر، من تو رو به همهی آرزوهات میرسونم. قول میدم بهت نگم “مامانی دُلُمبه؛ گردُ قُلُمبه؛ هی”. میرم پیانو یاد میگیرم. توی کلاس پیانو از قیافهی معلمم خندهم نمیگیره و از خنده، کلهپا نمیشم روی زمین. اونوقت وقتی دارم به انگشتاش نگاه میکنم، دیوونه نمیشم. انگشتاشو گاز نمیگیرم یا به اون گربههه که پشت پنجرهست، زبوندرازی نمیکنم. برگشتنی به اون آقاهه که بهم میگه “کوچولو میخوای بری حموم؛ بیا بریم؛ بیا بریم” شکلک در نمییارم. بهش اخم نمیکنم. تف نمیکنم. وقتی بهش میگم گورتو گم کن الان با موبایلم زنگ میزنم آقا پلیسه بیاد و وقتی اون گورشو داره گم میکنه، یه سنگ از روی زمین ور نمیدارم بزنم توی سرش. مخش بریزه بعد برم لگدش کنم.
مامانی تو رو خّدا منو ببر به دنیا. قول میدم به جای پنجتا زبونی که تو دوست داری یاد بگیرم، شونصد تا یاد بگیرم. زبون گاوی. گوسفندی. مرغی. الاغی. زبون همهی پرندهها. چرندهها. خزندهها. همه رو یاد میگیرم. اینقدر برات زبون میریزم که دنیات پر از زبون بشه.
بهت قول میدم با پسر همسایه نرم پشت بوم بعد که خواست ماچم بکنه، منم ماچش بکنم. حالا مامانی بذار باهاش برم پشت بوم، اگه ماچم کرد از اون بالا هلش میدم پایین تا دلت خنک شه. مامانی خیالت راحت باشه. هر روز با یه پسر دوست نمیشم. اما اگه دوست شدم بذار بیارمشون خونه. اگه خواستن اذیت کنن، بهشون آمپول نشون میدم یا لپشونو گاز میگیرم بعدشم توی چاییشون از اون چیزا میریزم که خوابشون ببره. تابلوشون میکنم میزنم به دیوار تا حسابی بخندی.
قول میدم وقتی رفتم دانشگاه، نرم توی اون گروههایی که همش شعار میدنو کتک میخورنو میرن زندانو اینا. جزو اون زنایی هم نمیشم که نمیدونم واسه چی هی امضا جمع میکنن. اما چون هنرمندمو بالاخره پیانویی بلدمو زبونیو اینا، بهشون امضا میدم. از نظر تو که ایرادی نداره؟ مامانی ِ غضنفر! منو به دنیا ببر.
اگه منو به دنیا ببری، با هرکی که تو خواستی عروسی میشم. با اون پسره که هر روز مییاد دم ِ در دانشگاه، واسم شعر میگه، کتاب میخره، میخونه، ازم عکس میگیره. منو میبره پارک. برام ساندویچ میخره. با جیگر. عروسی نمیشم. اما اگه با اون عروسی شدم بذار پیش تو زندگی کنم. خوب؟ چون اون خونه نداره اما منو دوست داره. اگه بذاری توی خونهی تو باشیم، من زود ِ زود هر بچهای که تو دوست داشته باشی میبرم به دنیا. یه بچهی خوب و اذیتنکن؛ درست مثل خودم. بعدش فکر نکنی که تو باید بچهی منو بزرگ کنی ها. خودم بزرگش میکنم. فقط تو شیرشو بده. جاشو عوض کن. ببرش پارک. سینما. بهش غذا بده. ببرش مدرسه. دانشگاه. ولی خیالت راحت باشه. خودم بزرگش میکنم. بعدن با اون پسره هم که دیگه واسم شعر نمیگه. کتاب نمیخره. ازم عکس نمیگیره. منو نمیبره پارک. برام ساندویچ نمیخره، طلاق نمیشم. همونی که بابای بچهمه. فقط دیگه توی خونه راهش نمیدم. بذار بره هر جا که دوست داره. ببین چهقدر دوسِت دارم.
مامانی تو منو به دنیا ببر، بهت قول نمیدم که زودتر از خودت دنیارو با خودم نبرم. مامانی ِ دُلُمبه؛ گردُ قلمبه؛ هی
ماستمالی/ داستان

زن سراسینه از خواب پرید. باید زودتر از این میپرید؛ اما احتمالن داشته خواب خوبی میدیده که نتوانسته بپرد. وقتی پرید، لب و لوچهاش آویزان بود. نشست با لپهای آویزانتر؛ خیلی ننشست چون عجله داشتم. پا شد و تقریبن صد کیلو جنازهی آویزان را به آشپزخانه رساند. در کابینت بالای ظرفشویی را باز کرد و چون هنوز توی حال و هوای خواب دیشباش بود، تیزی گوشهی همان در به تیزی گوشهی یکی از ابروهایش خورد و این بار واقعن پرید. خیسی جمع شده در گوشهی چشمش را خشک کرد. نگفتم اشک، برای اینکه اشک حرمت دارد. آب جمعشده در گوشهی چشم زن، به خاطر ضربه بود. درد هم نبود. چون درد هم حرمت دارد. کمی نشاسته از توی کابینت برداشتم و توی لیوانی ریختم و سعی کردم که حل شوم. حل شده نشده، سرکشید و رفت که لباسهایش را بپوشد و راهی شود.
حالا بماند که چهقدر فکر کرد تا از بین لباسهایش یکی را انتخاب کند و چه مدتزمانی طول کشید تا آرایش سر و صورتش کامل شود. مهم عجلهایست که در تمام این مدت با زن بود. همین عجله یکی از ناخنهایش را شکست و او مجبور شد لاک همان ناخنش را پاک کند و سوهان بکشد و دوباره لاک بزند. باز همین عجله، لاک نیمهخشک ناخن زن را پخش کرد و اعصابم را پخشتر. پس از هر چند دقیقه نگاهی به ساعت میانداخت و فکر میکرد که بیشتر عجله دارد. همهی این کارها را میکرد که خود را به تمرین برساند. زن، خوانندهی اپرا بود و چند وقتی میشد که برای روی سن بردن اجرایی جدید، با گروهش تمرین میکرد.
حمال! بزنم توی سرت صدای سگ بدی؟ آخه احمق! توی عمرت یه خوانندهی زنو از نزدیک دیدی که حالا شخصیت اصلی داستانت خواننده اپراست؟ اصلن توی مملکتی که داری زندگی میکنی، زنها به غیر از آشپزخونه، حموم و توالت، جای دیگهای هم مگه میتونن آواز بخونن؟ یه نگاه بنداز به اطرافت بعد بنویس.
خوب من همیشه دوست داشتم خواننده بشم. خیلی از زنهای دور و برم هم، همین آرزو رو داشتن و دارن. نرسیدن به این آرزو، یکی از مشکلات من و ماست دیگه. بعدشم چرا فحش میدی عوضی؟
فحش میدم. توی سرت هم میزنم. برو درباره زنی قصه بنویس که نمیتونه پاشو از یه چاردیواری بیرون بذاره و یهجورایی زندونی شوهرش محسوب میشه.
خوب این زنی که تو میگی، بالاخره به این شکل از زندگی عادت میکنه. خیلی بهش سخت نمیگذره. توی خونه فقط میرقصه. اینقدر میرقصه که سرش گیج میره. میرقصه و میرقصه و با سر میره تو دیوار. خیلی اذیت نمیشه.
خوب قصهشو بنویس.
«نادر ابراهیمی» یه قصه داره توی همین مایهها. نوشتهی من با این مضمون، دوبارهکاریه بیخودیه.
دربارهی زنی بنویس که صبح تا بعدازظهر بیرون از خونه کار میکنه. بعدش هم باید به کارای خونه برسه. باید به گلها آب بده. گلهای شوهرش؛ گلهای بچهش؛ گلهای ظرف؛ گلهای لباس؛ گلهای فرش؛ گلهای پتو؛ گلهای گلها
زندگی زنی رو قصه کن که بچهدار نمیشه و هر روز عروسک میخره. اینقدر عروسک میخره که عروسکا از سروکولش بالا میرن. دیوونم کردن. دست و پاشونو کثیف میکنن. وقتی میخوام بشورمشون، دست و پاشون کنده میشه. موهاشون کنده میشه. لباساشون کنده میشه. داد میزنن. گریه میکنن. نق میزنن. میرینن توی اعصابم. سرمو میکوبم به دیوار. پرتشون میکنم. پارهشون میکنم.
قصهی منو بنویس. من ِ شوهرمرده. بنویس که میخوام نون حروم از گلوی بچههام پایین نره. هر جا واسه کار میرم، اول به بروروم و قدوبالام نگاه میکنن. بهم میگن بعد از ساعت کار، باید بمونی. بهم میگن بچههاتو بیخیال شو. حرومزاده یهدقه دندون به جیگر بیگیر بینم چی دارم میگم. چی داشتم میگفتم؟ اصلن چیزی میگفتم؟ آره. ازم میخوان برم پیششون. زیادن. زیاد.
منو ببین. مینوشتم. خیلی زیاد یا نقاشی میکردم یا عکاس بودم؛ بالاخره بودم. ازدواج که کردم دیگه نیستم. دیگه نمیتونم بنویسم یا بکشم. اما باید بکشم. خیلی چیزا؛ از دست خیلیها. خیلیها.
منو داشته باش که شوهرم بهم خیانت میکنه یا منو که به شوهرم خیانت میکنم. شوهرم منو دوست داره. دوست منو هم دوست داره. منم شوهرمو دوست دارم. تنهایی رو … دوست … شوهرمو دوست دارم. بچه دوست ندارم. گفتم که وقتی خودشونو کثیف میکنن و میخوام بشورمشون، دست و پاشون کنده میشه. گریه کنن، میکوبم توی دهنشون. خندهشون قرمز میشه. جیغ میشه. نمیتونم درباره زنی بنویسم که به شوهرش خیانت میکنه. چون دارم به شوهرم خیانت میکنم. دارم با تو حرف میزنم. تو رو دوست
دربارهی مادرت بنویس؛ خواهرت؛ خالهت؛ عمهت.
جون عمهت بیخیال ما شو. بذار دربارهی همون خوانندهی اپرا بنویسم. خیلیها دربارهی همهی اینایی که گفتی، خیلی چیزا نوشتن.
خوب دربارهی خودت بنویس.
خودم؟!
کلمات روی تعطیل کرکره میکشند/ شعر
خیلی نگرانیم! شما لیلا را ندیدید؟
نام من لیلاست
لیلا، دختر رجب؛ رجب آهنگر
چشمهایم هدیه دریاست
و موهایم را
از خرمن خورشید درو کردهاند
شب به دنیا آمدهام
و به همین خاطر
اسمم را لیلا گذاشتهاند
لیلا یک نام است
نامی برای نامیدن عشق و رنج
من نام کوچک تمام زنهای زمینم
با این همه من هرگز وجود نداشتهام. مرا مردم یک دهکده خواب دیدهاند. داستان من در پای آتشها ساخته شدهاست. در شبهای برفی زمستان. حکایت من حکایت غریب انسان است. دورشده از خویش و در جستوجوی خویش.
داستان من، هیچکس را به خواب نخواهد برد. من داستان غمانگیزی دارم.
گوزنی زخمیام
که در دریا جان میدهد
و گل سرخی شکفته در رؤیاها
که بازیچهی دست بادهاست
من آوازی سربریدهام که سر زبانها افتادهاست.
این شعر را که “نام من لیلاست …” نام دارد، از رمان “خیلی نگرانیم! شما لیلا را ندیدید؟” نوشتهی رسول یونان انتخاب کردهام. یونان در این رمان با ساختاری منحصر به خودش، به افسانهی “لیلا” دامن زده است.
یونان که در سال ۱۳۴۸ به دنیا آمده، زمانی خود را اینگونه معرفی کردهاست: “من رسول هستم پسر محمد. در دهکدهای دور کنار دریاچهی چیچست به دنیا آمدهام و همهاش سیوسه سال دارم. فعلا ساکن تهران هستم و اضافه کنم که به طور کاملاً شانسی از اینجا سردرآوردم یعنی اگر تنها اتوبوس دهکده به شهر دیگری جای شهر تهران میرفت حتما الان آنجا بودم. باقی جزئیات زندگیام را در کتابهایم خرد کردهام.”
این هم چند شعر از رسول یونان.
عکسهایی از عزاداران بیل








انگار بیلیها همیشه عزادارند؛ انگار بیلیها همیشه میخواهند عزادار بمانند؛ انگار غلامحسین ساعدی ایستاده بر بام خانهای در بیل و از بالا به عزادارن بیل مینگرد.
ساعدی همچنان ایستاده بر فراز بیل و به ما مینگرد؛ به عزاداران بیل.
بقیهی عکسهای عزادارن بیل را اینجا ببینید.
عشق تو زیر و زبر دارد دلم
وز جهان آشفتهتر دارد دلم
پیش از این شوریدهدل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت میزند با هر کسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانهوار
من نمیدانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر دارد دلم
در حصار سینه تنگیها کشید
زان زتن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روی تو نبود کجا
بار غم از سینه بردارد دلم
کمتر از خاکم اگر جز خون خویش
هیچ آبی بر جگر دارد دلم
دور کن از من قضای هجر خود
از تو امیّد این قدر دارد دلم
نزد من کز سیم و زر بیبهرهام
ور چه گنجی پرگهر دارد دلم
ملک دنیا استخوانی بیش نیست
کش چو سگ بیرون در دارد دلم
سیف فرغانی چو غم از بهر اوست
غم ز شادی دوستتر دارد دلم
شاهمصراع ِ این غزل رو بلد کردم.
بیان دیدگاه