ناخــــــانا

خیابونی ِ خیابون به درازیشه/ داستان

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در فوریه 9, 2008

کله‌پاچه‌ رو زدیم تو رگو نیشمون تا بناگوش باز شد. خوب کسی که کله‌پاچه می‌خوره، هم شکمو تشریف داره و هم از اون دسته‌هاییه که دوست دارن پی و ریشه‌هاشون تقویت بشه و زمینو چارچنگولی بچسبن. داشتم چنگولای آقاقصابَرو از لای دندونام بیرون می‌کشیدم که در ِ مغازه‌ی پر از مخو ملاجو پشت سرمون بستیمو بعدش چنگولای همدیگرو گرفتیم.
من وایسادم به مسیر فکر کنم؛ فکر نکنم. ما فکر نکرده، تن‌هامونو به خیابونی زدیم که مثل خیابونای دیگه از کله‌پاچه‌ای شروع می‌شد. خیابون تا می‌تونست روده‌درازی کرد و مخ پروارشده‌ی منو تو رو خورد. می‌گفت می‌خواد درازتر از این باشه. می‌گفت: “خیابونی ِ خیابون به درازیشه؛ اگه دراز نباشه، ارزشش از کوچه هم کم‌تره.” اون متنفر بود از این‌که بهش تهمت کوچه‌بودن بزنن.
کله‌ی گوسفندی که توی من بود و حوصله‌ی رفتن نداشت، در اومد بهش گفت: “ببین تو همین الانشم خیلی درازی. با همین اندازه، این خاصیتو داری که سرتو بکنی اون تَه‌مَها، بهم بگی اون‌جاها چه‌خبره؟”
خیابون کش‌و قوسی به خط‌های سفیدش داد و گفت: “ته‌ها همش یه‌جوره؛ به یِ جا که می‌رسه، سیاه می‌شه؛ دیگه نمی‌رسه. لامصب! سر و تهِ همه‌مون یکیه.”
تو پاچه‌هاتو محکم به یه جای تن خیابون کوبید‌یو گفتی: “مال من که رسیده‌ن. خیلی هم خوب رسیده‌ن. نرم شدن‌و درشت. باید همین روزا بارمو سبک کنم.”
“بارای تو به زمین که می‌رسه، لهیده‌ست. همه می‌شن پشگلو فرو می‌رن تو سوراخ‌سنبه‌های من ِ بدبخت ِ ماشین‌زده.” اینو خیابون گفت. تو می‌تونی یه جوب پر از لجنو توی پیشونی خیابون تصور کنی که به چشماش فشار می‌یاره.
گوسفند وقتی به بار تو زل زد، داشتم می‌گفتم که: “می‌خوای باهاشون چی‌کار کنی؟” که نفس خیابون پر شد توی گلوم. توی چشمای گوسفند. توی کش و قوس سفید تو. توی مغازه‌ی کله‌پاچه‌پزی. چرا این شهر لعنتی دریا نداره. دریاچه. رود. تو بگو یه جوب کم‌لجن. تو در نیومدی و گفتی: ”این شهر سگ‌مصب چی داره که دریا داشته باشه. ولی اگه دلت دریا می‌خواد، دست خیابونو ول نکنو همین‌طور برو.”
اِ      بوی کله‌پاچه می‌یاد. اینم مغازه‌ش. بریم دو دست سیرابی‌و دو تا پاچه‌و دو تا بناگوش‌و دو‌ تا مغز بزنیم تو رگ. ترشش هم کنیم. ترش ِ ترش.

عکس از حامد حق‌دوست

پاسخ دهید