صبری له حالوا بیشر ای غورا سندن

ضربالمثل “گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی” که خیلی در ادبیات شفاهی فارسی استفاده میشود و اصلن خمیرمایهی شعر ندارد، در ادبیات شفاهی آذری معادلی شاعرانه دارد. معادلش این است: “صبری له حالوا بیشر ای غورا سندن”. من این ضربالمثل ترکی را اگر بخواهم وفادارانه ترجمه کنم، اینگونه از آب درمیآید: “ای غوره! اگر صبر کنی تبدیل به حلوا خواهی شد.” و اگر بخواهم وفادار نباشم، که معمولن نیستم، ترجمهام اینگونه خواهد بود: “غوره جان! ای عزیز مادر! صبر کن که صبر، از تو حلوایی شیرین میسازد؛ اما تا تو به این حلوا تبدیل شوی، آن دو تا چشمی که توی توست، از حدقه درخواهند آمد و عرصه بر تو چنان تنگ خواهد شد که هر آنچه آب داری، دیگر نخواهی داشت.” الان من نشستهام که حلوا شوم.
عکس بالا ـ یعنی شعر بالا ـ را مسعود قارداشپور خلق کرده است.
خیابونی ِ خیابون به درازیشه/ داستان

کلهپاچه رو زدیم تو رگو نیشمون تا بناگوش باز شد. خوب کسی که کلهپاچه میخوره، هم شکمو تشریف داره و هم از اون دستههاییه که دوست دارن پی و ریشههاشون تقویت بشه و زمینو چارچنگولی بچسبن. داشتم چنگولای آقاقصابَرو از لای دندونام بیرون میکشیدم که در ِ مغازهی پر از مخو ملاجو پشت سرمون بستیمو بعدش چنگولای همدیگرو گرفتیم.
من وایسادم به مسیر فکر کنم؛ فکر نکنم. ما فکر نکرده، تنهامونو به خیابونی زدیم که مثل خیابونای دیگه از کلهپاچهای شروع میشد. خیابون تا میتونست رودهدرازی کرد و مخ پروارشدهی منو تو رو خورد. میگفت میخواد درازتر از این باشه. میگفت: “خیابونی ِ خیابون به درازیشه؛ اگه دراز نباشه، ارزشش از کوچه هم کمتره.” اون متنفر بود از اینکه بهش تهمت کوچهبودن بزنن.
کلهی گوسفندی که توی من بود و حوصلهی رفتن نداشت، در اومد بهش گفت: “ببین تو همین الانشم خیلی درازی. با همین اندازه، این خاصیتو داری که سرتو بکنی اون تَهمَها، بهم بگی اونجاها چهخبره؟”
خیابون کشو قوسی به خطهای سفیدش داد و گفت: “تهها همش یهجوره؛ به یِ جا که میرسه، سیاه میشه؛ دیگه نمیرسه. لامصب! سر و تهِ همهمون یکیه.”
تو پاچههاتو محکم به یه جای تن خیابون کوبیدیو گفتی: “مال من که رسیدهن. خیلی هم خوب رسیدهن. نرم شدنو درشت. باید همین روزا بارمو سبک کنم.”
“بارای تو به زمین که میرسه، لهیدهست. همه میشن پشگلو فرو میرن تو سوراخسنبههای من ِ بدبخت ِ ماشینزده.” اینو خیابون گفت. تو میتونی یه جوب پر از لجنو توی پیشونی خیابون تصور کنی که به چشماش فشار مییاره.
گوسفند وقتی به بار تو زل زد، داشتم میگفتم که: “میخوای باهاشون چیکار کنی؟” که نفس خیابون پر شد توی گلوم. توی چشمای گوسفند. توی کش و قوس سفید تو. توی مغازهی کلهپاچهپزی. چرا این شهر لعنتی دریا نداره. دریاچه. رود. تو بگو یه جوب کملجن. تو در نیومدی و گفتی: ”این شهر سگمصب چی داره که دریا داشته باشه. ولی اگه دلت دریا میخواد، دست خیابونو ول نکنو همینطور برو.”
اِ بوی کلهپاچه مییاد. اینم مغازهش. بریم دو دست سیرابیو دو تا پاچهو دو تا بناگوشو دو تا مغز بزنیم تو رگ. ترشش هم کنیم. ترش ِ ترش.
عکس از حامد حقدوست













این عکسها متعلق به همان شب مثالزدنی است؛ همان شبی که بزرگراههای تهران با ماشینها راه نمیآمدند؛ همان شبی که رانندگان از ترس گلاویز شدن ماشینهایشان با ماشین سمت چپی و ماشین سمت راستی، نفسهایشان بند آمده بود؛ همان شبی که چهارشنبه بود و دوازدهم دی؛ همان شبی که این عکسها دست به دست هم دادند تا من سرمایی نهچندان خوشمزه را نوش جان کنم.
درختان اسکلتهای بلورآجین
عکسهایی از محلههای طرشت و انقلاب صبح امروز
تقدیم به برف امروز

درختی در کوچهای

بلوار سما در محلهی طرشت تهران

بلواری در خیابان نیایش محلهی توحید

باغی در محلهی طرشت

دیگر نمیدانم کجاست

همان باغ همان طرشت

خیابان بزرگمهر انقلاب

یک خیابان در یکی از جاهای تهران
امروز در خانه را که باز کردم و کوچه را که دیدم، دیگر کوچه را ندیدم. برف میآید.
عکسهای بالا را صبح امروز ـ در مسیری که باید طی کنم تا
از خانه به محل کارم برسم ـ با همراه خوب و دلبندم ثبت کردهام. محلههای
طرشت، توحید و انقلاب خودشان را توی این عکسها چپاندهاند.
هوا کوتاهو سقف آسمان مرده
برای “تو”
این زمستان با همهی زمستانها فرق دارد
تو از آسمانش
میباری
میآیی
میروی
فرو
توی فرق سرم
فرو
میشوی آب
میروی خواب
میخورم، میشوم، تاب، بیخواب
این زمستان به سفیدی خودش لگد میزند
تو از ارتفاعات پشت پنجره انگشت میکنی توی سفیدی چشمم
سفیدی چشمم
سفیدی
چشمم
میشوم تار
میشوم زار
میشوم پردهی سرد و نمدار
این زمستان نفسهای پنجره را میشمرد
به اویی که نه آمد نه رفت
ماجرا درست از وسط آتشسوزی آن روز شروع شد. درست از وسط آن روز شروع شد. درست از وسط داشتم خاکستر میشدم یا دودههای آن آتش بودم؟ یعنی درست و حسابی نبودم. تو! این ماجرا را بگیر چند دقیقهای نگهدار تا من این چیز را پیدا کنم بندازم بالا و برگردم. ماجرا را نگرفتم؛ یعنی گرفتم اما تویش دست برده بودی و این چیز نمیگذاشت من بفهمم که ماجرا از چه قرار گرفته است. من بیقرارم. بیقرارم. یک استکان چای حالم را بهجا میآورد. تو را بهجا نیاوردم. تو، توی همان روز آتشسوزی، قطرههای توی بطری نبودی؟ بودی. به خدا بودی. آب بودی. دریا بودی. باد بودی. سرما بودی. ولی تو نبودی. ببین همینجا، روی ماجرا بشین تا این چیز را پیدا کنم با یک لیوان چای میآیم پیش تو. نه نشین ماجرا را خفه میکنی. سنگینی. دردم گرفته. این چیز را پیدا نمیکنم. گفتی سرما بودم. بودی. بودم. اما نبودی. بودم. نبودی سرمای من نبودی. چهقدر این چای لعنتی زود سرد شد. این چیز را پیدا نمیکنم درست مثل صورت تو بود. باید از وسط نصفش میکردم و آن نصفه را با یک قُلُپ آب میانداختم بالا. مثل صورت تو بود. درست از وسط که میشد با یک بشکه چای خوردش. از وسط همان آتش آمدم. آمدی. دارم میسوزم وقتی فکر کردی داری میروی، در را نبستی. سوختم. ببندش. به بند
