ناخــــــانا

داستان، شعر و عکس‌هایی از یک نویسنده و شاعر شش‌ساله

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در دسامبر 9, 2007

“خدا همون امامُ آفرید، به خودش گفت: «آفرین». بعدش دریا رو آفرید؛ به خودش هیچی نگفت. اما حیوونا رو آفرید؛ گفتش هیچ‌چی. کوهُ آفرید؛ گفتش هیچ‌چی. اما آدمُ آفرید؛ به خودش گفت: «هزار بارک‌الله». اون گفت آدما باید توی این کره زندگی کنن؛ اما فرشته‌ها از آدما مِقامشون (خالق این داستان بر مکسر بودن م در مقام تأکید داشت) بالاتره. بعدا فرشته‌ها گفتن: «چرا ما توی استان زندگی نمی‌کنیم؟». استان همون کشور ایرانه. بعدا خدا یک فرشته‌ای رو فرستاد؛ این‌جا خیلی خرابکاری شد.”

حسام شش ساله، خواهرزاده‌ی منه و اسم این داستان رو گذاشته: “خدا چه‌قدر مهربونه، آدمو آفریده”

این هم یه داستان دیگه با عنوان «داستان امام علی» از امیرحسام سلیمی:

“علی بهترین امام ماست. علی خیلی امامه. یه روز علی رفته بود با آدما حرف می‌زد. اون خیلی از دهنش خیلی حرف خوبی دراومد. از دهنش گل در می‌اومد. از دهنش همه‌چیز در می‌اومد. همه چیزای خوب در می‌اومد. از دهنش بوهای خوب. از دهنش حرف خوب. حیف که علی شهید شد. شهید شد اما خدا اون‌هایی رو که شهید کردن، بردن بهشت. جهنم خلاصه می‌دونین کجاس دیگه. اون‌جایی که توش آتیشه. اما اماما رو بردن بهشت. اون‌جایی که روشنه. اون‌جایی که مثل نوره. اون‌جایی که مثل زوره (زور را به گمانم به خاطر حفظ موسیقی متن در این داستان آورده است). آدمای خوبی اون‌جا می‌رن. حتی ایرانیا. حتی خارجیا. همه آدم و مردم. آدما که اون‌جا می‌رن خیلی بهشت جای خوبیه. علی به فرشته‌ها دستور داد برن به آدما بگن علی شهید شد. علی خیلی آدم خوبی بود. از امام خوب‌تر. از هر کی که باشه خوب‌تر. اون خیلی خوب‌تر بود. اما خدا از اون مِقامش (باز هم تأکید بر مکسر بودم م) بالاتر بود. اون علی مثل گل محمدی بود. بودُ نوشتی؟ (حسام تازه نوشتن بود را یاد گرفته و برایش جالب بود که ببیند من چطور این کلمه را می‌نویسم.) مامان گل محمدی علی بود. خیلی خوب بود. علی چن سال برای ما زحمت کشید. او، اون، برای ما هدیه آورد. اون از همه خداها بهتره. اون خیلی بهتره. مثل بهتره. مثل چراغ روشن. این آدما رو کی آفریده؟ اون که خانوما رو آفریده. اون بهتره. همه‌چی رو آفریده. یه سنگ گنده رو آفریده. یه ماشین 206 رو آفریده. خیلی خوب آفریده. یه هواپیما آفریده. خیلی چیزا. صدآفرین به اون. صدآفرین به اون. بنویس یه صدآفرین دیگه. (صدآفرین برای چشم‌های حسام واژه‌ای آشناست). صدآفرین به همه اماما. خیلی اماما خوبن. بوی محمدی می‌دن. مامان به امام ساعت چی می‌گفتن؟ (مامان حسام گفت امام صادق). محمد از همه اماما خوب‌تره. از علی. از دریا. امام علی مِقامش از همه آدما بهتره.”

وقتی بچه هنوز الفبا رو یاد نگرفته توی مدرسه بهش معارف دینی و تاریخ اسلام یاد بدن، از این بهتر نمی‌شه که. دقیقا همین طوری قاطی می‌کنه.

این حسام برای ما سنگ تمام گذاشته و شعر هم گفته است. شعرش را با هم می‌خوانیم:

مامان چه دعوام می‌کنه

حلُ زواوام می‌کنه (حسام این مصراع را این‌گونه معنا کرد: «مشکلامو حل می‌کنه» زواوام را به‌خاطر رعایت قافیه آورده است)

مامانم مثل گل ِ

مثل گل محمدی

بو از چی می‌دهد؟

گل محمدی ِ عشق

کجا می‌یاد بوش؟

توی دلای سَرِش (یعنی بوش می‌پیچه همه‌جا)

صفا می‌ده مامانمون

همیشه زنده باشه مامان

مامانی آی مامانی

تو چراغای خونه‌ی مایی

تو از کجا اومدی؟

تو مهر خونه‌ی ما

تو از کجا اومدی؟

شاید از دریای عشق

شاید از اون جای دور

شاید از اون جای دور

شاید از اون قبر عشق

شاید از اون ماهی‌ها

شاید از اون رودها

اومدی و اومدی

از کجا تو اومدی؟

از کجا تو اومدی؟

شاید از دریای عشق

شاید شمال ِ مِشق مِشق

شاید ضیاباد ضیاباد (ضیاءآباد، شهرستانی از توابع تاکستان و زادگاه پدر حسام است، نه مادرش)

مامانی و مامانی

تو اولم بچه بودی

تو شکم مادر بودی

این خط ربطی به خطوط بالا ندارد اما خیلی ربط دارد به زندگی؛ مراحل کاشت و برداشت و ساخت و پرداخت جاروی سنتی قراملک تبریز را در گزارش تصویری حامد حق‌دوست حتمن ِ حتمن ببینید.

پاسخ دهید