غزلی از اهورا ایمان در آلبوم جدید معین
معین ِ خواننده، آلبوم جدیدش “طلوع” را با غزلی از اهورا ایمان منتشر کرده است. این غزل، “وقتی تو با من نیستی” نام دارد و به عقیدهی من زیباترین ترانهی آلبوم طلوع است.
آلبوم “سلام آخر” احسان خواجهامیری نیز با چند ترانه از اهورا ایمان منتشر شده است؛ از جمله ترانهی سلام آخر که عنوان این مجموعه نیز است.
اهورا ایمان که در زلزلهی بم بسیاری از آشنایان و دوستانش را از دست داده، در گفتوگو با خبرنگار مجهولالهویهی ناخوانا دربارهی سلام آخر گفته است: “در ترانهی سلام آخر سعی کردهام با احترام، از دستدادههایم را یاد کنم و امیدوارم این ترانه شایستهی عزیزان از دسترفتهی همهی مخاطبانش باشد.”
این شاعر و ترانهسرا تا پایان فصل پاییز کتابهای “ساختارشناسی ترانه” و “خنیاگر خیابان ۲۱” را منتشر میکند که کتاب نخست درباره تاریخ ترانه و دیگری، مجموعهای از شعرها و ترانههای این شاعر است.
از ديگر ترانههاي ايمان ميتوانم به ترانهی فيلم “ميم مثل مادر” و ترانه سريالهايي چون وفا، شكرانه، معصوميت از دست رفته و من يك مستأجرم اشاره كنم.
ترانهی “مرو ای دوست” اصفهانی نیز از دیگر سرودههای ایمان است.
ترانهی “وقتی تو با من نیستی” را اینجا گوش کنید؛ اینجا هم میتوانید همهی آلبوم طلوع را دانلود کنید.
ترانهی “سلام آخر” اینجا و همهی آلبوم “سلام آخر” نیز اینجا در انتظار گوشهای شماست.
گافهاي صدا و سيما، حميد سبزواري و من در بازتاب اخبار درگذشت قيصر
خبر درگذشت قيصر امينپور، ديروز همه را غافلگير كرد و اين غافلگيري باعث شد كه خيليها گافهايي نهچندان بزرگ را در تاريخ ادبيات اين مرز و بوم ثبت كنند. صدا و سيما در دادن گافها طبق معمول جلودار بود و ركورد سوتي را در اينباره، از آن خود كرد. روز گذشته، پس از يك روز پر از قيصر، به خانه ميرفتم و در راه از برنامههاي پربار راديو پيام فيض ميبردم. جواني با صداي بسي تأثيرگذار ـ يعني سعي داشت كه تأثيرگذار باشد ـ شعري را خواند؛ سپس گفت: (با صداي تأثيرگذار بخوانيد) شعري بود از قيصر اميني (كمي مكث) يا قيصر امينپور. از اين سوتي چندي نگذشته بود كه زني با صدايي بسيار متأثركنندهتر از آن مرد جوان، آمد و از شنوندگان اجازه خواست تا زندگينامهي قيصر را بخواند. همه را خواند و در پايان گفت: “تازهترين اثر قيصر امينپور نيز ”گلها همه آفتابگردانند” نام دارد كه در سال ۸۱ منتشر شده است.” ظاهرا ”دستور زبان عشق” را قيصر در همين امسال براي ارواح چاپ كرده و گويندهي محترم راديو پيام نيازي براي معرفي اين كتاب به زندگان نديده است.صبح امروز، در هنگام ترك منزل به قصد خبرگزاري، لحظهاي تلويزيون را روشن كردم و ديدم خانم مجري در يكي از همان دكورهاي زيباي تلويزيون نشسته است و درباره خانه و خانواده حرف ميزند. بعد خيلي بيربط گفت: “قيصر امينپور، شاعر بزرگ معاصر ما هم صبح امروز ساعت هفت درگذشت. روحش شاد.” اين برنامه، تكرار برنامهي ظهر روز گذشته بود. حال آنكه حدودا در ساعت ۹ صبح ديروز همه فهميده بودند كه قيصر ساعت سهي بامداد درگذشته است.
اين چند گاف را به طور كاملا اتفاقي شنيدم و همگان ميدانيم كه تعداد سوتيهاي صدا و سيما در هر موردي بسيار بيشتر از اينهاست.
هر آدم معروفي كه ميميرد يكي از كارهاي كليشهاي كه رسانهها ميكنند اين است كه با دوستان يا همصنفان يا همكاران آن مرحوم تماس ميگيرند و دربارهي شخصيت و اقداماتش گفتوگو ميكنند. روز گذشته نيز از روزهاي پرتلفن براي شاعران بود. همكار من در همين راستا با منزل حميد سبزواري تماس گرفت تا دربارهي قيصر امينپور گفتوگويي با اين شاعر انجام دهد. حميد سبزواري به اين خبرنگار گفته بود: “من و قيصر دوستان بسيار خوب و نزديكي با هم بوديم. ما از دوران جواني خود خاطرات بسيار خوبي داريم.” حال آنكه سبزواري متولد ۱۳۰۴ و امينپور متولد ۱۳۳۸ است. او سپس افزوده بود: “بنده خدا، همسرش را هم سالها پيش در تصادف از دست داد.” باز هم حال آنكه سالها پيش قيصر در تصادفي، سلامتياش را از دست داد نه همسرش را.
خود من هم ديروز در خبري به جاي قيصر نوشته بودم نصرت و فرستاده بودم روي خروجي؛ البته اين اشتباه من به دليل شباهتهاي زياد قيصر و نصرت بود. به هر حال هر دو بيش از اندازه مردمي بودند. وگرنه من معمولا گاف نميدهم!؟
پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عظیمت تو ناگزیر میشود/ قیصر امینپور پرید
حرفهای ما هنوز ناتمام…
تا نگاه میکنی…
وقت رفتن است
!باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود
…آی
!ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود
قیصر امینپور/بهمن ۶۹
عکس از فضیلت سوخکیان
کم مانده بود رهزنان قافله بگویند خواهر موهایت را بکن تو!
پنجشنبه و جمعهی هفتهی گذشته با گروهی از دانشجویان، خبرنگاران و عکاسان به کویر مرنجاب رفتیم. در راه از کاروانسرای عباسی رد شدیم که پر از کاروانها و تورهایی بود که به دیدن کویر آمده بودند؛ پر از نیروی انتظامی هم بود. ما شب را در کاروانسرا نماندیم. خواستیم از سکوت کویر استفاده کنیم؛ بنابراین سر به بیابان گذاشتیم و رفتیم و البته به آبادی نرسیدیم. نمیخواستیم هم برسیم. من هم خیلی دوست داشتم به آن جملهی استاد باستانی پاریزی برسم که میگوید: ”در کویر روی تا رسی”؛ یعنی در کویر نباید دل به آبادی ببندی و باید بروی تا سرانجام برسی. شب را در نزدیکی رملهایی از کویر مرنجاب اتراق کردیم تا توی دل کویر باشیم. شب، پیش از خواب، من و دوستم از محل چادرها ـ عکسش هم هست ـ دور شدیم تا مثلا تفکری کرده باشیم. دور که شدیم از هم جدا هم شدیم. چند موتورسوار از مقابل من عبور کردند و کمی جلوتر ایستادند. بلافاصله دو تن از سرپرستان گروه به آنها نزدیک شدند و اختلاطی هم کردند. آنها رفتند. فردایش متوجه شدیم که همانها به گروه دیگری که اتفاقا به ما هم نزدیک بودند ـ البته نمیتوانستیم آنها را ببینیم ـ دستبرد زدهاند و تمامی پولها، جواهرات خانمهای گروه، دوربینها، واکمنها و حتی غذاهایشان را گرفته و قصد تجاوز به دختری از گروه را هم داشتهاند. حالا چرا به گروه ما حمله نکردند احتمالا به دلیل فراوانی افراد گروه ـ یک اتوبوس و یک مینیبوس آدم ـ و هیبت سرپرستها بود؛ سرپرستهای گروه همه ظاهری بسیجیوار برای خود ترتیب داده بودند و چفیه هم داشتند تا هم از نیروی انتظامی و هم رهزنان قافله، گروه را در امان بدارند.
فصل پاییز، از فصلهایی است که بسیاری به سوی کویر به راه میافتند و کویرهایی چون مرنجاب ـ که تقریبا به تهران هم نزدیک است ـ پر از مسافر میشود. نیروی انتظامی هم در این فصل در کاروانسراها اتراق میکند تا به مسافران خدماتی! ارائه دهد و تعلیم و تعلماتی! نیز. البته فقط در کاروانسراها و نه در خود کویر. وقتی آن موتوسواران از مقابل من عبور کردند در دل به نیروی انتظامی آفرین گفتم که حواسش به میهمانان کویر است و البته منتظر بودم بگویند خواهر موهایت را بکن تو که از قضا دزد از آب درآمدند.
یکی از همسفرانم در این باره علی بابا در کویر مرنجاب را نوشته است.
یکی دیگر از همسفرانم هم این عکسها را گرفته است.
زحمت تنظیم عکسها را هم عباسحسیننژاد عزیز کشیده است.
لازم به یادآوری است! که این عکسها را مثل عکسهای قبلی با همان موبایل خودم گرفتهام.









فیلمسازان ایرانی دست هالیوودیها را از پشت بستهاند
من به عنوان فردی کوچک از طرف همهی افراد این جامعهی بزرگ به کارگردانان و فیلمسازان عزیز کشور هنرپرورم خستهنباشید میگویم که به حق دست فیلمسازان هالیوود را از پشت بستهاند و فیلمهایی بغایت هنری و حرفهای تولید میکنند؛ به ویژه جناب “علی وزیریان” که با فیلم معناگرای خود کاری کرد که ما خدا را نزدیک به خود احساس کنیم.
روز گذشته حوزهی هنری به اکران خصوصی فیلم “خدا نزدیک است” برای خبرنگاران اقدام کرده بود و ما که تعریف این فیلم را زیاد شنیده بودیم با جمع دوستان تصمیم گرفتیم آنرا ببینیم؛ اکرانش هم رایگان بود و برای ما بسی مایهی خرسندی. هرچند که این جمع دوستان در نهایت به یک دوست ت
بدیل شد و البته دوستی که به همهی دوستان میارزید. من که ۹ ماه بود به سالن سینما نرفته بودم ـ درست از زمان جشنواره فیلم فجر سال گذشته ـ نشستم که این فیلم را ببینم و دیدم. طبق معمول قضیهی عشقی درمیان بود. عاشق و معشوق خیلی سختی کشیدند. پسر به گفتهی خودش شیرینعقل بود. او را به امامزاده بردند. امامی دید سبزپوش و از دست او نانی و نباتی گرفت. خورد. خوب شد. دختر هم در این فاصله زن یکی دیگر شد. بچهدار نشد. از او جدا شد. بعد که رضا ـ همان پسر شیرینعقل ـ سالم شد، به هم رسیدند. البته این رسیدن را کارگردان نشان نداد و مثلا قضاوت را به عهدهی مخاطب گذارد. اسم دختر این فیلم مانند خیلی از فیلمهای عشقی دیگر، لیلا بود. البته من که بدم نمیآید اسم خود را بر روی هنرپیشههای خوشگل ببینم اما فکر کنم کارگردانان باید از این موضوع کلیشهای انزجار داشته باشند. من ِ مخاطب، نصف بیشتر فیلم را بر موتوری سوار بودم و از یک مسیر سرسبز ِ تکراری رفت و آمد میکردم. البته فضایی که فیلم در آن اتفاق میافتاد، زیبا بود و همگان میدانیم که چندبرابر این زیبایی را میتوانیم در فیلمی مستند دربارهی شمال ببینیم.
سوژه، فیلمنامه، شخصیتها، نوع بازی هنرپیشهها و حتی انتخاب اسامی شخصیتهای فیلم همه و همه تکراری و مسخره بود. هرچه فکر میکنم میبینم که نقطهی روشن و مثبتی در این فیلم ندیدهام. آن وقت دوستان انتقاد میکنند که چرا حوصلهی رفتن به سینما را ندارم. فیلم خوب و معناگرایشان که این باشد، وای به حال فیلم نامعناگرا یا بیمعناگرایشان. به این نتیجه رسیدهام که فیلمهای ایرانی فقط به درد این میخورند که آدم پفکی یا آجیلی بخرد و ببرد روی صندلی سینما بنشیند و بخورد و با دوستانش به هر سکانس فیلم بخندد ـ حتی فیلمهای جدی ـ و بلند شود برود بیرون. بعدش هم برود یک آیسپک بخرد ـ از همان بستنیهایی که به شیوهی اجنبیها در لیوان میریزند و رویش هم میزان قابل توجهی خامه میافزایند و نیای بلند و قطور در آن لیوان فرو میکنند ـ و در کمال خونسردی بخورد. یک لعنت هم به روح کارگردان فیلمی که دیده است بفرستد تا دلش خنکتر شود.
الان یاد فیلم “میم مثل مادر” ملاقلیپور افتادم و بدنم لرزید. در میان فیلمهای ایرانیِ شش سال اخیر ـ تقریبا هر فیلمی را که کارگردان و نویسندهی خوبی داشته است، دیدهام ـ سگکشی، میم مثل مادر، کاغذ بیخط، یک بوس کوچولو، خانهای روی آب و بوی کافور؛ عطر یاس در ذهنم مانده است. البته بازی فوقالعادهی پرویز پرستویی را در بید مجنون و بازی فوقالعادهتر فاطمه معتمدآریا را در گیلانه هرگز از یاد نخواهم برد.
این هم لینکی جدید درباره پست گزارشی از مراسم کلهپاچهخوران قزاقها در کتابخانهی ملی که البته ظاهرا ربطی به این پست ندارد.
از مادر نزادهام
بیان دیدگاه