ناخــــــانا

آن‌که می‌گفت دوستم می‌دارد اصلا خنیاگر نبود

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در اکتبر 9, 2007

نفهمیدم آن‌که می‌گفت دوستم دارد خنیاگر ِ غمگینی بود؛ یا خیلی غمگین نبود؛ یا اصلا خنیاگر نبود؛ فقط دور فرمان پیچیده بود و داغ داغ بود که دستم بی‌اختیار رویش رفت و نرفته به عقب پرت شد. کمربند را خواستم با خنیاگر دور خودم بپیچم که نانسی ناز کرد و نیامد. کمربند هم نیامد. خنیاگر هم نیامد. نانسی آمد و صدایش را بلند کرد؛ خنیاگر نیامده بلندتر کرد و تارهای ملاج من نواخته می‌شد و خوانده می‌شد؛ خنیاگر نیامد. من که باید می‌آمدم، با انگشت شست و اشاره‌ی دست چپ به نوازش کمربند مشغول شدم تا شاید بیاید که دیدم لای در ماشین مانده و دارد ناله می‌کند. با دست راست در ماشین را باز کردم تا جان کمربند را نجات دهم و بستم که نفس‌های انگشت اشاره‌ی دست چپم به شمارش افتاد؛ انگشت اشاره‌ی دست چپم کبود شد؛ جنازه شد؛ جنازه‌گی‌اش کل هیکلم را پوشاند. خنیاگر می‌گفت دوستم دارد؛ انگشتم می‌گفت دوستم ندارد. نانسی با گونه‌هایی قرمز ”و روحی فیک” می‌گفت و خنیاگر با لب‌هایی قرمز می‌گفت و نمی‌گفت که دوستم دارد و انگشتم روی قرمزی خنیاگر مردد بود و نمی‌آمد. نانسی که می‌رفت خنیاگر هم می‌رفت. نانسی که می‌آمد، خنیاگر نمی‌آمد. سرانجام البته این سر، انجام ندارد و با همه‌ی قرمزی انگشت‌هایم منتظرم لب از لب باز کنی تا آن دست چاک‌چاک توی دهانت را بگیرم؛ بیرون بکشم؛ چنان دور گردنت بپیچم که سیب گلویت له شود؛ آن‌وقت آب‌اش را بنوشم.

آن‌که می‌گوید دوستت می‌دارم

خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

احمد شاملو

پاسخ دهید