مردمك چشمم را به ماشين لهشدهي توي تلويزيون كوبيدم و روي كلمههايش خواستم دقيق شوم كه يك گلبول ـ نميدانم سفيد بود يا قرمز ـ توي گلوي سياهرگام گير كرد و راه آن سفيد و قرمزهاي ديگر را بست و سفيدها در دهليز چپ و سياهها نه قرمزها يا همان سياهها در دهليز راست تجمع كردند. اسم و فاميل را كه ميپرسيد كار به جايي رسيده بود كه بعضيها بعضي ديگر را به ديوارهي چپ و راست آئورت ميكوبيدند و بعضي ديگر كه اعصاب پاراسمپاتيكشان خرد شده بود، با كله ميرفتند توي ديوارهاي دهليزها. اوج ناامني و بحران در قلبام، باعث شد رگهاي خوني از وظيفهي خود شانه خالي كنند و به پلاسماها روي خوش نشان ندهند و فكر ميكنم به همين دليل، كارد سيتوپلاسم به مغز استخوانام رسيد و با فرياد، اسم بيمارستان را پرسيدم. به خودم كه آمدم؛ نه به خودم نيامدم؛ به همان ماشين لهشدهي توي تلويزيون آمدم؛ به بالاي سر پدر آمدم؛ در به در آمدم؛ رفت پدر من آمدم؛ اصلا نيامدم؛ رفتم كه بيايم؛ آمدن و رفتن يادم رفت.
سفيدها كه ميآمدند و سياهها كه ميرفتند، او اسم پدر را ـ نميدانم براي بار چندم ـ پرسيد و نميدانم سفيدي من بود يا سياهي من كه يك اسم را تحويل ميكروبهاي نفس توي گوشي داد و نفس پدرم را آزاد كرد؛ اينبار گلبولهاي سفيد و سياه دخترعمويم به جان هم افتادند.
بیان دیدگاه