چهاردهمين نمايشگاه مطبوعات از نگاه هولدن كالفيلد ِ ناتوردشت
“چهاردهمین نمایشگاه مطبوعات با شور و هیجانی بیسابقه در حال برگزاری است.” این خبر ِ بعضی روزنامههای لعنتیه. خندهم میگیره وقتی این دو تا کلمهی کوفتی شور و هیجانُ از دهن یکی میشنُفم یا توی یه روزنامهای جایی به چِشَم میخوره. کلمههای شور و هیجان عینه همون کلمهی قلابیه بینظیر ِ که وقتی به گوشم میخوره نزدیکه تگری بزنم. بیسابقه هم همینطوره. حالَمُ به هم میزنه. آخه اون حرومزادهای که فکر میکنه استقبال از این نمایشگاه، بیسابقهس، نمایشگاه مطبوعات سالهای ۷۷، ۷۸، ۷۹، ۸۰، ۸۱، ۸۲ رو یعنی ندیده؟ یکی نیست بیاد بگه آخه اونجایی که توش نمایشگاهُ برگزار کردن مگه چقد جا داره که چن نفر بتونن ازش استقبال هم بکنن. لعنتی! واسه چی حرصَمُ در مییاری مجبورم میکنی یه چیزی بهت بگم؟ پسر! روز اول رفتم، یَک حالم گرفته شد. یعنی میدونسّم چه گَندیه. چون مگه چن تا روزنامهی دُرُسُّ و درمون مونده؟ پلههای اونجا رو دوتّایکی پریدم پایین؛ چون هنوز جوّ نمایشگاه مطبوعات سالها قبل، تو مخمه. آخه میدونی، اینجورجاها رو دوس دارم. حسابی حالَمُ جا مییاره. اما به پایین پلهها که رسیدم و رفتم توی راهروهای کانون پرورش، حالم بدجوری گرفته شد. تنگ و تاریک و باریک. میدونی که اونجا اصلن واس بچهها ساخته شده. اسمشم روشه. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. بچه که بودم چن باری اونجا رفتهم. خلاصه چِشِت روز بد نبینه. وارد همون سالنای کوفتی که شدم، دلم میخواس از سینم بزنه بیرون. آخه یاد نمایشگاهای قبلی افتادم. همونایی که با نمایشگاه کتاب توی اون جای بزرگ برپا میشد؛ اسمشم نمیدونم نمایشگاههای فرهنگی بود یا یه چی تو همین مایهها. من خودم توی اون سالا، ۷۸ و ۷۹، میرفتم نمایشگاه کتاب تا ببینم ملت کتابمُ میخَرَن یا نه. همین ترجمهی این آقاهه، محمد نجفی رو میگم. بسکه باحاله. یعنی من این نجفی رو از سلینجرم بیشتر دوس دارم. پسر! دلم میخواد ببینمشُ یه ماچ جانانه از گونهش بکنم. بهت گفته بودم که نویسندهی خوب اونی که آدم بعد خوندن کتابش، دلش میخواد بهش زنگ بزنه. حالا نظرم دربارهی مترجم هم دقیقن همینه ها. داشتم بهت میگفتم اون سالا به بهانهی نمایشگاه کتاب میرفتم ولی همهش تو مطبوعات پلاس بودم. روزنامهی دُرُسُّ و حسابی زیاد بود دیگه
. ببین اینطوری بهت بگم سردبیرای روزنامههای مختلف مییومدن و با هم جر و بحث میکردن. بعضن کارشون به دعوا هم میکشید. حتا زیر بارون. باور کن خالی نمیبندم. ملت هم گروه گروه دور این روزنامهایها رو میگرفتن و سوالاشونُ میپرسیدن. بعضیا به سردبیر فلان روزنامه فحشم میدادن اما اون وای میسّاد و جوابشونُ میداد. فضای باز سیاسی بود و اینا. پسر! کلی حال میکردم وقتی میدیدم دور غرفهی فلان روزنامهی محافظهکار هزارتا آدم واسّادن و بحث میکنن یا همینطور اینور اونور غرفهی فلان روزنامهی اصلاحطلب. حالا تو بیا برو این نمایشگاهُ ببین. اصلن مگه چن تا روزنامه مونده. اونایی هم که موندن دیگه مقابل هم نیسّن که. همه شدن محافظهکار. یکیدوتا هم هس که ظاهرن یه جورای دیگه فکر میکنه اما فکرشُ بلند نمیگه. یعنی اینجوری بهت بگم دیگه کسی نمیتونه یهجوره دیگه فکر کنه. حالا اینِش به کنار، ورداشتن نشریات ادبی رو گذاشتن توی سالن نشریات شهرستانا. اونم کجا؛ توی یه دالون پرپیچ و خم. پسر! از یه آقاهه پرسیدم نشریات ادبی کجاس، یه آدرسی بهم داد که میرفتم جهنم، راحتتر بودم. یه دالون باریک رو باید پشت سر بذاری بعد میرسی به یه سالن، اونوقته که نمیدونی باس کدوم وری بری. یه تابلویی چیزی هم محض رضای خدا نداره. حالا اگه شب تو اونجا باشی و بخوای اون دالونُ رد کنی، خیلی باحاله. از ترس مجبوری چن تا تکنو بزنی تا حواست پرت شه. به خدا راس میگم. راسی یه چیز دیگه هم که توی روز اول این نمایشگاه خیلی حالمُ گرفت این بود که بعضیا واس تفریح، خانوم بچههاشونُ ورمیدارن مییارن نمایشگاهای این تیپی. حالا اگه جا زیاد باشه عیبی نداره. خوب سالای قبل نمایشگاه مطبوعات جا واس تفریح بچهها هم داشت. کلی فضای سبز داشت و اینا ولی این جا کوچیکه خوب. حالا من شده بودم محافظ بر و بچّ ملت. میدوئیدن اینور اونور، بعد میخوردن به آدم. منم که بیحوصله، مجبور بودم دسشونُ بگیرم بدمشون به ننهباباشون. شده بودم یه پا نگهبان طفلای صغیر ِ مردم. شده بودم ناتور ِ نمایشگاه مطبوعات. ولی به نظر من فاجعهس که دیگه نمایشگاه مطبوعات واس هیچکی جاذبه نداره. الانم هر کی میره یا مجبوره بره یا اینکه نمیدونه که اونجا چه مصیبتیه. اگه سال دیگه هم این نمایشگاه کوفتی اونجا برگزار بشه، دیگه کسی روش نمیشه این عبارت لعنتی ِ شور و هیجانُ دربارهش به کار ببره. راسی این خبرنگار علافه ـ چی بود اسمش ملکمحمدیُ و اینا ـ فکر کرده خیلی باحال عکس میگیره؛ با اون موبایل کوفتیش چپ و راس عکس میگرفت. شاکی شده بودم. آخه یکی نیود بهش بگه این نمایشگاه زپرتی هم عکس گرفتن داره. اون عکس بالا رو خودش گرفته و کلی هم حال کرده. دیوونه.
بیان دیدگاه