لودهگيسم حاكم بر محافل ادبي!
شعر هميشه داراي رگههاي نازك طنز، آنهم طنز تلخ است؛ اين را قبول ميكنم آقاي منشيزادهي سخنران در همايش “در حلقهي رندان” اما شعر لودهگيبردار نيست. انسان لوده هم شاعر نيست. اكثر محافلي كه به نام شعر و ادبيات و داستان برگزار ميشود نيز، ادبي نيست.
خندهدار است. همه چيز ادبيات امروز كشورم خندهدار است. انجمنهاي ادبي جدي با جوانان بسي ناجدي جدينما، خندهدارتر است از محافل ادبي بهظاهر طنز با آنهمه آدمهاي لوده.
شاعري دعوت ميشود و شعري بيش از اندازه طنز تا حدي قوي ميخواند و مخاطب او با چشماني پر از اشك جاري از شدت خنده، پفك ميخورد و ميخندد و قافيه هم ميدهد! اين همه اتلاف هزينه و وقت، به نام ادبيات براي اينكه تو به سوراخ سقف، زنگ موبايل، آمدن و رفتنها و پايين و بالا رفتن پرده براي ديدن فيلمي مثلاً طنز بخندي و چيپس بخوري و هذيانگوييهاي موزون را به نام شعر و كسي كه اينها را نوشته به نام شاعر قبول كني و بروي.
دور از انصاف است اگر بگويم كه در اين “در حلقهي رندان” و در حلقههاي رندانهي ديگر شعر خوب خوانده نميشود كه ميشود. اما چهقدر و به چه قيمت و آيا مخاطب اين جلسات براي شنيدن شعر خوب آمده يا ديدن لودههايي چون خودش و شنيدن لودهگيهاي ديگران.
و دردناكتر اينكه محافل ادبي و كانونهاي ادبي امروز كه براي لودهگي بنا نشده است، لودهپرورتر از محافل مثلاً طنز است. جواناني كه براي خودنمايي يا ساير مقاصد شوم و ناشوم پا به اين جلسهها ميگذارند و خودي نشان ميدهند و به معدود شعرهاي جدي خواندهشده ميخندند و به سعدي ميخندند و به حافظ ميخندند و به مولوي ميخندند و به سهراب، شاملو، فروغ، اخوان، همه و همه ميخندند. جالب است كه به شعرخواندن خودشان هم ميخندند و چه خندهدارند. با آنها از هر شاعري كه صحبت كني دوستش دارند و ميشناسندش و اصلا پيش نميآيد كه از شاعري خوششان نيايد؛ چون آنها شاعر نميشناسند و ادبيات نميدانند و شاهكارهاي خودمان و دنيا را نخواندهاند و همهچيز را به بازي گرفتهاند و كساني هم هستند كه به اينها ميدان ميدهند كه بخندند. اما تويي كه هميشه ميخندي آن زمان ديگر خندهات نميگيرد كه دوست داري بروي و ديگر نباشي.
لودهگيهاي نافرهنگي ختم به ادبيات و محافل ادبي نميشود كه در رسانهها و بارزتر از همه تلويزيون شاهديم كه سالانه چهقدر برنامههاي لودهپرور توليد ميشود و چه هزينهاي بابت همين برنامهها به جيب آدمهاي زرنگي ميرود كه پنهاني به سليقهي مخاطبان لودهي خود ميخندند. در آنجا باز هم شاهديم كه سريالها و برنامههاي جدي با مسائلي اجتماعي و خانوادگي به مراتب خندهدارتر از برنامههاي طنز است.
ميخواستم وبلاگم را با “ديوانهبازي”هاي “ژه”ي كرستين بوبن عزيز بروز كنم و از شباهت داستان “پيرمرد فرتوت با بالهاي عظيم” ماركز با “عزاداران بيل” ساعدي برايتان بگويم كه لودهگيسم حاكم بر ادبيات و بر همهچيز كشورم، نگذاشت.
واي از اين روزگار لودهپرور و اين سرزمين لودهخيز با اين همه لوده
بیان دیدگاه