ناخــــــانا

حضور ناگهانی حسین منزوی در خانه‌ی هنرمندان

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در جولای 9, 2007

حسين منزوی از فراز درختان باغ هنرمندان و حوض اين باغ گذشت و روی اسب آهنی كنار در ساختمان خانه‌ی هنرمندان نشست و نفسی تازه كرد و دستی به موهايش ـ كه حالا بلندتر شده است ـ كشيد و آدم‌های روی نيمكت‌ها، كنار حوض، زير درختان و روی پله‌ها را نگاه كرد و از آن بالا گفت: «حكمم از زمين رها شدن نبود/ سرنوشت من خداشدن نبود» و وارد خانه‌ی هنرمندان شد و يادش آمد از آخرين باری كه به خانه‌ی هنرمندان آمده، 8 ماهی گذشته است؛ همان روزی كه دست عمران صلاحی را گرفتم و به آسمان بردم؛ همان روزی كه جماعت هنگام از زمين بلند كردن تابوت عمران نيمی كف می‌زدند و نيمی صلوات می‌فرستادند.
وارد خانه‌ی هنرمندانِ بعدازظهرِ يكی از روزهای گرم تيرماه 86 كه شدم و از محوطه‌ی هميشه رنگارنگ طبقه‌ی اول اين ساختمان خودم را به پله‌ها كه رساندم، منزوی را روی صندلی پاگرد ديدم كه نشسته و می‌خواند: «زن جوان غزلی با رديف آمد بود» و من ـ ‌انگار كه او را اصلاً نديدم ـ زود خودم را به طبقه بالا و سالن ناصری رساندم و روی اولين صندلی كه ديدم نشستم و صدای او را شنيدم كه برای مهمانان ـ كه زودتر از موعد آمده بودند ـ شعر می‌خواند؛ اين بار همه می‌شنيدند كه می‌گفت: «چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويی/ بلند می‌پرم اما نه آن هوا كه تويی»
سيدعباس سجادی برای اجرای برنامه به جايگاه رفت؛ درست مثل همان روزهايی كه منزوی خودش را از زنجان به فرهنگسرای انديشه می‌رساند و می‌نشست و به اجرای سجادی فكر می‌كرد. يك لحظه فكر كردم كه سجادی پيراهن صورتی خود را با رنگ لباس منزوی هماهنگ كرده است اما بعد ديدم كه «می‌آمد از برج ويران مردی كه خاكستری بود». سجادی كه سعی می‌كرد غزلی از منزوی بخواند، گفت: «آن نه عشق است كه بتوان بر غم‌خوارش برد/ يا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد/ عشق می‌خواهم از آن سان كه رهايی باشد/ هم از آن عشق كه منصور سردارش برد…»
شاعر مجموعه‌ی «در سكوت سردم می‌شود» افزود: «بی‌شك حسين منزوی، بزرگ‌مرد غزل معاصر، از سرآمدان شعر بوده و ردپای او، ردپايی مشخص و قابل تأمل است. ياد اين بزرگمرد را گرامی می‌داريم. هيچ‌كدام از ما باور نداريم كه حسين منزوی در بين ما نيست.»
منزوی خواست چيزی بگويد كه در همان حال محمد سعيد ميرزايی و بيژن ارژن وارد سالن شدند و حواس منزوی را پرت كردند.
حواس سجادی كه سرجايش بود، گفت: «قبل از شروع برنامه عطر صدای منزوی در فضا پخش بود. منزوی دستگاه‌های موسيقی را خوب می‌شناخت و در جمع‌های صمميانه آواز می‌خواند.» منزوی باز خواست چيزی بگويد كه «سعيد آذين» شاعر و مترجم اشعار اسپانيولی به فارسی، وارد شد و بدون اين‌كه به ميزبان جلسه نگاهی كند، نشست و به فيلمی كه شعرخوانی منزوی را پخش می‌كرد، نگاه كرد. در فيلم منزوی با پيراهن قهوه‌ای و موها و سبيل‌های جوگندمی شعر می‌خواند. فيلم قطع شد و سجادی با تعجب گفت: «من تصور می‌كردم كه تصاوير بيشتر از اين باشد. فكر می‌كنم مشكل فنی پيش آمده» و رو به مسوولان جلسه، گفت: «فيلم همين بود؟» و منزوی سرش را به نشانه‌ی تأسف تكان داد و گفت: «بله ظاهرا همين بود» پس سجادی برای اين‌كه كم‌بودن مدت زمان پخش فيلم را جبران كند، گفت: «منزوی هميشه با هيبت خاص خود وارد فرهنگسرای انديشه می‌شد و سنگينی خاصی به جلسه می‌داد و شايد خيلی‌ها كه پيش از حضور وی به راحتی شعر می‌خواندند، پس از ورودش جرأت شعر خواندن نداشتند. هم‌اكنون هم روح منزوی اين جا حضور دارد و حاضر در جلسه است.» منزوی سرش را به نشانه‌ی تشكر تكان داد و به دست‌هايش نگاه كرد.
سپس سجادی «سمانه نايينی» مسوول برگزاری بزرگداشت منزوی را دعوت كرد تا روزنگار اين شاعر را برای حاضران قرائت كند.
در همين وقت زنی وارد سالن شد و گفت: «ببخشيد اين‌جا برنامه‌ش چيه؟» بزرگداشت شاعرِ. «كدوم شاعر؟» حسين منزوی «شعر می‌گفته؟» آره. حسين منزوی تا آمد خودش را به آن زن معرفی كند و بگويد كه «دريا نبودم اما توفان سرشت من بود/ گرداب خويش گشتن در سرنوشت من بود/ چون موج در تلاطم در ورطه زنده بودن/ هم سرنوشت من بود هم در سرشت من بود/ تعليق اگرچه سخت است اما گريختم من/ از خويشتن كه با خود برزخ بهشت من بود» كه آن زن رفت.
نايينی مطلب خود را اينگونه آغاز كرد: «اين‌جا تهران شهر بی‌آسمان و اصلاً عجيب نيست اگر رفتن حسين منزوی را يك روز بعد با خبری به كوتاهی چند پاراگراف در اولويت چندم صفحه‌ی هنری يك روزنامه بخوانيم. اصلا عجيب نيست اگر بزرگان هميشه گرفتار، فراموش كنند تسليتی بفرستند» و پس از خواندن زندگی‌نامه‌ی كوتاهی از منزوی، اين‌گونه تمام كرد: «اين‌جا تهران است، شهر بی‌آسمان و شاعر شهر، آرام آرام از آن دور می‌شود تا در دل خاك پناه گيرد.» سپس مصراع «نام من عشق است آيا می‌شناسيدم» را خواند و باقی غزل را به منزوی سپرد. منزوی نيز كلمات اين غزل را در فضا پخش كرد. سپس سجادی گفت: «می‌خواستم شعری از آقای منزوی بخونم كه خودشون خوندن» و افزود: شاعر و هنرمند در طول زندگی خود با آدم‌های مختلفی معاشرت دارد و دوستی می‌كند؛ خيلی‌ها به ويژه در اين سال‌های پايانی با منزوی آشنا و دوست بودند و خيلی‌ها حق دوستی را بر او ادا كردند. از دوست جوان اما عميق و نازنينی می‌خواهم دعوت كنم كه حسين منزوی او را بسيار دوست می‌داشت و من شاهدم كه اين دوستی بسيار عميق بود. «ابراهيم اسماعيلی» برای ما از 3 سال پس از منزوی سخن خواهد گفت.»
اسماعيلی با صدايی لرزان خواند: «سه سال رفته و اين زخم خونچكان تازه است» كه حسين منزوی رفت و در كنار او ايستاد و به صورتش نگاه كرد و «نگفت و گفت: چرا چشم‌هايت آن دو كبود/ بدل شده‌ست بدين بركه‌های خون‌آلود» اسماعيلی با لهجه‌ی اصفهانی جواب داد: «خيلی‌ها شاهد هستند كه در اين مدت جز يكی دوبار به تكليف، صحبت نكرده بودم؛ چون می‌دانستم كه نمی‌توانم از تو به راحتی سخن بگويم.»
وی افزود: «منزوی هميشه اصرار داشت كه همزاد پاييز بوده و اين «متولد اول مهر» در خانواده‌ای بسيار فرهنگی زاده شد. پدر منزوی آن‌قدر فرهنگی بود كه به غير از كار فرهنگی هيچ كار ديگری انجام نداد. مادر او نيز از آدم‌های مكتب‌نرفته‌ای بود كه از خيلی از ماها با سوادترند و حافظ را خوب می‌شناخت.»
اين شاعر جوان نقش پدر و مادر،‌ زندگی پنج‌ونيم ساله‌ی منزوی در روستا و چند معلم در مدرسه‌های زنجان را در شكل‌گيری شخصيت منزوی مؤثر دانست و گفت: «منزوی در نوجوانی همراه پدرش در انجمن‌های ادبی زنجان شركت و اولين طلايه‌های عشق را تجربه می‌كند. خانه‌ی پدر منزوی، هميشه پر از مجله و كتاب بود و به همين دليل منزوی با اطلاعات ادبی آن روز غريبه نبود.»
اسماعيلی معتقد است: «مواجهه‌ی منزوی با منوچهر نيستانی مسلماً تأثيراتی بر شكل‌گيری اشعار منزوی داشته، اما فاصله‌ی بين غزلی كه منزوی به آن معتقد بود و غزلی كه نيستانی به آن اعتقاد داشت، اين است كه منزوی پيشينه‌ی غزل را خيلی بيشتر از نيستانی می‌شناخت.»
وی گفت كه جامعه‌ی ادبی از انتشار پيشنهادات منزوی غافل است و اسم اين پيشنهادات را به نوعی «مانيفست غزل نو» گذاشت.
به گفته‌ی اسماعيلی، منزوی در اين مانيفست اشاره می‌كند كه درباره‌ی تأثير نيما بر شعر معاصر نبايد فقط به قالب اكتفا كرد.
مجری برنامه پس از سخنان اسماعيلی، حس كرد بايد شعر بخواند: «سفر به خير گل من كه می‌روی با باد/ زديده می‌روی اما نمی‌روی از ياد/ كدام دشت و دمن يا كدام باغ و چمن/ كجاست مقصدت ای گل، كجاست مقصد باد»
حسين منزوی از عباس سجادی خواست تا محمدعلی بهمنی را برای سخن گفتن به جايگاه دعوت كند و سجادی اين كار را كرد. بهمنی گفت: «آشنايی يا دوستی يا زيستن من با عزيز مشتركمان، زنده‌ی هميشه، حسين منزوی، حدوداً به چهل‌وچند سال پيش برمی‌گردد. (منزوی سرش را به نشانه‌ی تأييد تكان داد) من و حسين و صلاحی عزيز و جلال سرفراز يكی از بيشترين دقايق زيستنمان با هم بود. حسين قامتی افراوار داشت؛ بلند و كشيده؛ مانند عمران. من و جلال خوب،‌ كوتاه. عمران هيچ‌وقت اين بلندقامتی‌اش را به رخ ما نمی‌كشيد اما حسين با روحيه‌ی مفاخره‌آميزش می‌گفت: «من با اين قد بلندی كه دارم افق‌های دوردست را می‌بينيم.» حسين منزوی خودش را به كنار بهمنی رساند و درست نزديك او ايستاد تا همه ببينند قدش چقدر از محمدعلی بلندتر است. «حسين واقعاً راست می‌گفت. من يادم می‌آيد آن روزها كه با حسين منزوی پرسه می‌زديم و در اين پرسه‌گردی‌ها می‌گشتيم تا منوچهر نيستانی را پيدا كنيم و هر وقت اين اتفاق می‌افتاد، من يا كار جديدی نداشتم يا غزل نصفه نيمه‌ای را برای نيستانی می‌خواندم اما حسين هميشه چندين غزل داشت كه با خواندن آن، خستگی نيستانی را در می‌كرد.»
محمدعلی بهمنی از منزوی سخن گفتن را وظيفه‌ی نسل‌های پس از اين شاعر دانست و در اين زمينه از خود رفع تكليف كرد و نشست.
البته پيش از نشستن، غزلی هم خواند كه اين‌گونه آغاز می‌شد: «آمد به خوابم دوباره مردی كه خاكستری بود/ مردی كه خاكسترش هم مصداق روشنگری بود/ دستی كه هر چه قلم را از هر چه جوهر تهی كرد/ دستی كه انگشت‌هايش از خون خود جوهری بود»
سخنرانی «مريم جعفری آذرمانی» پيرامون «تكامل عشق در غزل‌های منزوی» برنامه‌ی ديگری از اين مراسم بود. حسين منزوی كه تا اين‌جای برنامه به دقت به حرف‌ها گوش می‌كرد به جايگاه رفت و از حاضران خواست تا غزلی برايشان بخواند اما همه با دقت به مريم جعفری نگاه می‌كردند و می‌خواستند بدانند كه منزوی چقدر عاشق بوده. منزوی به جمعيت پشت كرد و خواند: «يك شعر تازه دارم شعری برای ديوار»
«حجت سهرابی» جوان شاعر ديگری بود كه دعوت شد تا درباره‌‌ی «نشانه‌شناسی در شعر حسين منزوی» صحبت كند. او به جايگاه رفت و ايستاد و از آن بالا ديد كه سالن چه‌قدر شلوغ شده و خيلی‌ها با هم حرف می‌زنند. سهرابی جوان گفت: «شعر يك حضور است كه فقط می‌توانيم با آن رابطه برقرار كنيم؛ دركش كنيم و تأويلش كنيم» منزوی در سالن با صدايی بلند گفت: «جوون ادامه نده تا ساكت بشن» اما سهرابی ادامه داد: «زبان يك قرارداد اجتماعی است برای برقراری ارتباط بين انسان‌ها اما هيچ تضمينی ارائه نمی‌دهد كه ساده‌ترين راه برای برقراری ارتباط باشد؛ بلكه هميشه راهی پيچيده را برمی‌گزيند و اين يك پارادوكس است. زبان رابطه‌ای دوگانه بين لفظ و معناست.» منزوی به جايگاه رفت و گفت: «خانم‌ها، آقايان هر كسی نمی‌تونه گوش كنه بره بيرون در را هم ببنده» سهرابی افزود: «ما دو زبان داريم؛ يكی زبان ساده و دومی زبان نمايش» سجادی به كمك منزوی آمد و از حاضران در جلسه خواست كه سكوت را رعايت كنند؛ همه ساكت شدند! شاعر جوان روی جايگاه سخنانش تمام شد و به زير جايگاه رفت.
سجادی كه عرصه را برای سخن گفتن باز ديد، سخن گفت: «نگاه كردن به شعر منزوی از منظرهای مختلف، باعث كشف زوايای جديدی در شعر او می‌شود.»
او برای اين‌كه برنامه را ادامه دهد، افزود: از «امير مرزبان» كه همين حالا از قم رسيده است دعوت می‌كنم تا درباره‌ی «تأثير حسين منزوی بر شعر و شاعران جوان» صحبت كند. مرزبان به آن بالا كه رفت، گفت: «آقای سجادی مثل اين كه نمی‌دانند من مدت‌ها است ساكن تهران هستم.»
سجادی جواب داد: «من به تو زنگ زدم گفتی از قم داری ميای. با اين حرف‌ها بچه تهرون نمی‌شی.»  در همين وقت حسين منزوی روی سن رفت و گفت: «چقدر با هم جر و بحث می‌كنيد. وقت مردم براشون مهمه. خواهش می‌كنم برنامه رو اجرا كنيد.»
مرزبان گفت: «زبان حسين منزوی در اشعارش نزديك به زبان سعدی است.» منزوی گفت: «عجب!»
شاعر قمی تهرانی، تركيب‌سازی و كلمه‌سازی را از ويژگی‌های زبان منزوی دانست و «سرخ‌گل» و «درياچمن» را از اين دسته تركيب‌سازی‌ها عنوان كرد و گفت: «ديالوگ و آنالوگ در شعر منزوی جان خاص خود را دارد. در شعر كلاسيك امروز و رويكردهای مدرن آن به خصوص در غزل و غزل‌مثنوی به كرات شاهد دل‌گويه‌های منزوی هستيم.»
مرزبان درباره‌ی تصوير و تصويرسازی اشعار منزوی اظهار كرد: «يكی از دقيق‌ترين نظرگاه‌های منزوی به شعر تصويری و تصويرسازی‌‌های اوست كه همواره موجب جذب مخاطب می‌شود؛ تصويرسازی‌هايی كه در شعر نيمايی و آزاد كم‌تر يافت می‌شود.»
سجادی ديد كه وقت كم است، بدون مقدمه‌چينی از «بهمن زدوار» دعوت كرد تا درباره‌ی منزوی سخن بگويد؛ البته تا پای زدوار پله‌ها را لمس كند و پشت تريبون قرار بگيرد، سجادی گفت كه «زدوار لحظات زيادی را با حسين منزوی داشته و حضور اين دو باهم در سه‌شنبه‌های فرهنگسرای انديشه هميشه برای ما خاطره‌انگيز خواهد بود.»
زدوار گفت: «اولين‌بار حسين را سال 60 ديدم؛ در زيرزمين قهوه‌خانه‌ای مقابل دانشگاه تهران. حسين هر از چندگاهی به آن‌جا سر می‌‍زد، قليان می‌كشيد و شعر می‌خواند. از سال 75 به بعد ما تقريباً هم‌اتاقی بوديم و وقتی به تهران می‌آمد شب‌های زيادی را باهم صبح می‌كرديم.»
او افزود: «متأسفانه امروز در خيلی از محافل حرف‌های زيادی را می‌شنوم كه در شأن حسين نيست. حسين مثل همه‌‌ی ما انسان بود با همه‌ی‌ سفيدی‌ها و سياهی‌ها. خود حسين خيلی رك در شعرهايش گفته كه «نه فرشته‌ام نه شيطان، كيم و چيم همينم». منزوی كه در سالن ناصری قدم می‌زد اين غزل را فرياد می‌كرد.
پس از زدوار، سجادی برنامه را با غزلی از منزوی به پايان برد كه مطلع غزل اين است: «بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو/ ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو»
پخش فيلم شعرخوانی حسين منزوی، برنامه‌ی پايانی در نظر گرفته شده بود. منزوی با همان پيراهن قهوه‌ای و موها و سبيل‌های جوگندمی برای مهمانان خود شعر خواند و گفت: «مرا نديده بگيريد و بگذريد از من/ كه جز ملال نصيبی نمی‌بريد از من» و از سايت ادبی «نانوشته» و خانه‌ی هنرمندان ايران به خاطر برپايی اين برنامه تشكر كرد و همين‌طور كه داشت می‌رفت برای خودش خواند: «به ديدن آمده بودم دری گشوده نشد»

پاسخ دهید