حرفهاي لهيده در چاه گلو
روزي كه نوجوانيام تركم كرد، نوشتم: “حرفهاي زيادي در گلويم دست و پاي هم را ميشكنند”. آن روز فكر ميكردم از ميان آن همه حرف، بعضيها خود را از تاريكي و نموري اين چاه بالا ميكشند؛ اما امروز كه نميدانم با اين جواني نيامده چه كنم، دست و پاي حرفهايم آنقدر زخم برداشتهاند كه ادعاي هيچ مرهمي را باور نميكنند.
بیان دیدگاه