ناخــــــانا

تأملات بهنگام يك جوجه فيلسوف

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در جولای 9, 2007

و اين منم زني تنها در آستانه‌ي فصلي سرد

نمي‌دانم

كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را

من اين‌جا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي‌بينم بدآهنگ است

و فكر مي‌كنم

مثل هميشه عشق غمگين و خسته است

مرغ سكوت جوجه‌ي مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشسته است

اما

در سايه‌سار چتري از عقرب، عقرب كور

همه‌چيز عالي، درست، بي‌نظير و مزخرف است*

من اين روزها اين‌گونه‌ام و در اين‌گونگي خود دست و پا مي‌زنم و گونه‌هاي متضاد با اين‌گونگي را مي‌ستايم و نيچه، كانت، فرويد، سارتر، كامو، هدايت خودمان، چوبك خودتان، همه و همه را با دست‌هايم خفه مي‌كنم و خفه مي‌شوم.

خوش‌ به حال عباسحسيننژاد و بوالفضول‌الشعرا و به هيچ عنوان و تيتريكاتور و خيلي‌هاي ديگر كه از آن گونه‌اند.

*از شاملو، فروغ، شاملو، نيما، شاملو، اخوان، شاملو، سيدمهدي شجاعي، شاملو و سيدعلي صالحي كه تراوشات ذهني خود را در اختيار امثالي چون من قرارداده‌اند بسيار متشكرم

پاسخ دهید