تأملات بهنگام يك جوجه فيلسوف
و اين منم زني تنها در آستانهي فصلي سرد
نميدانم
كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژندهي خود را
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است
و فكر ميكنم
مثل هميشه عشق غمگين و خسته است
مرغ سكوت جوجهي مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشسته است
اما
در سايهسار چتري از عقرب، عقرب كور
همهچيز عالي، درست، بينظير و مزخرف است*
من اين روزها اينگونهام و در اينگونگي خود دست و پا ميزنم و گونههاي متضاد با اينگونگي را ميستايم و نيچه، كانت، فرويد، سارتر، كامو، هدايت خودمان، چوبك خودتان، همه و همه را با دستهايم خفه ميكنم و خفه ميشوم.
خوش به حال عباسحسيننژاد و بوالفضولالشعرا و به هيچ عنوان و تيتريكاتور و خيليهاي ديگر كه از آن گونهاند.
*از شاملو، فروغ، شاملو، نيما، شاملو، اخوان، شاملو، سيدمهدي شجاعي، شاملو و سيدعلي صالحي كه تراوشات ذهني خود را در اختيار امثالي چون من قراردادهاند بسيار متشكرم
بیان دیدگاه