ناخــــــانا

براي كِرمي كه شاعرانگي را به من آموخت

ارسال‌شده در همه موضوعات توسط لیلا ملک محمدی در جولای 9, 2007

چندي پيش با يكي از دوستانم ـ كه همكارم نيز هست ـ تصميم گرفتيم سوپي شامل همه‌ي انواع سبزيجات بپزيم و يك هفته هر وقت احساس گرسنگي كرديم، از سوپ مذكور بخوريم؛ يعني صبحانه، نهار، شام و ميان‌وعده‌ي هر روزمان. هدف ما از اين كار هم سم‌زدايي بود و هم ر‌ژيم لاغري. البته من اهداف ديگري نيز داشتم كه يكي درك حال و روز فقرا و ديگري ايجاد سببي، هرچند زورزوركي، براي سرودن شعر بود؛ يعني اگر شاعران ديروز ـ با استناد به گفته‌ي فروغ، نمي‌گويم شاعران كهن ـ سرزمين من خيلي خرم و خندان و با قدح باده به دست، شعر مي‌سرودند و شاعران امروز نيز خندان‌تر و خرم‌تر با ابزارآلات دودزا به سرودن شعر مشغول‌اند، من با گياه‌خواري، گل‌هاي استعداد ادبي خود را شكوفا كنم.

ما همه‌ي يك هفته را سوپ خورديم. نمي‌دانم چه‌طور شد كه همه‌ي هفته‌ي بعدش را هم سوپ خورديم و دريغ از يك تكه نان و يك قاشق برنج و يك تكه گوشت و يك هر ظرفي كه گنجايش كمي لبنيات داشته باشد. لحظاتي پس از خوردن سوپ با آرامش و خلسه‌ همراه بود و بعدش بدنمان بي‌حس مي‌شد و احساس رخوتي عميق به ما دست مي‌داد. در پايان هفته‌ي دوم دوست من سفري داشت به لرستان و در آن‌جا هم ـ به گفته‌ي خودش ـ با وجود انواع غذاها با مواد و روغن‌هاي محلي، فقط گياهخواري كرده بود.

من كه مي‌خواستم طرحي نو به جامعه‌ي ادبي كشور ارائه دهم و پس از سرودن اشعاري نغز و بكر و مطرح كردن آن در ادبيات امروز، گياهخواري را نماد روشنفكري كنم، به هفته‌اي ديگر از عمر خود هم رحم نكردم و از سبزي‌فروشي سر كوچه‌مان هويج، كدو، لوبياي سبز، فلفل دلمه‌اي، گوجه فرنگي و كرفس خريدم و خرم و شاد و خندان، كيسه‌هاي گياه به‌دست، راهي خانه شدم و پاك كردم و خرد كردم و شستم و پختم و در پياله‌اي ريختم و با كمي عرق دارچين و همان مقدار كم عرق زيره و چند ليموي تازه مخلوط كردم و خوردم. لذت زايدالوصفي پس از اين خوردن عايدم شد كه باز تصميم گرفتم پياله‌اي ديگر را براي سلامتي خودم بالا بكشم و اين‌بار عصاره‌ي تفكرات ليموهاي بيشتري را غرق اين پياله كردم. براي اين‌كه تأثير روشنفكري اين سوپ در من بيشتر شود، تلويزيون را روي كانالي كه كارش پخش اخبار بود متمركز و صدايش را بلند كردم و به خوردن آرام جانم مشغول شدم كه پس از شايد پنج يا شش بار بالا و پايين رفتن قاشق، پيكر بي‌جان كرمي غرقه در پياله‌ي سوپ مرا به خودم آورد و ناخودآگاه با خود زمزمه كردم:‌ “چه سرنوشت غم‌انگيزي كه كرم كوچك ابريشم/ تمام عمر قفس مي‌بافت ولي به فكر پريدن بود”

اين كرمي كه به هيبت انگشت شست دست يك خانم ظريف بود و رنگ سفيد مايل به سبز و سر و وضعي مقطع* داشت، به من خيلي چيزها آموخت. او به من ياد داد كه به هر حال فكر فقرا نباشم چون خدا بزرگ است و به هر نحوي كه شده پروتئين و مواد گوشتي را به بدن آن‌ها مي‌رساند. همچنين به من آموخت كه گياهخواري نمي‌تواند نماد روشنفكري باشد يا بهتر بگويم يك روشنفكر نمي‌تواند بدون دود و دم زندگي كند و بهتر است پاي خود را از حيطه‌ي گياه و گياهخواران بيرون بكشد. اين فدايي ادبيات با نثار جان خود در راه فرهنگ كشورش، مرا وادار كرد تا بگردم و اشعاري كه در تاريخ ادبيات درباره‌ي كِرم سروده شده است را بيابم و به زودي در كتابي به چاپ برسانم تا به اين بهانه نام و ياد كرم خوبم را در تاريخ ادب فارسي ثبت كنم. البته من از او اين را هم ياد گرفتم كه يك شاعر و نويسنده‌ي خوب بايد ذاتاً استعداد داشته باشد و نمي‌توان با چنگ زدن به چيزي مثل همان دود و دم يا همين گياه‌خواري، شاعر و نويسنده شد و بايد بين شاعري و نويسندگي با روشنفكري تمايز قائل شد؛ درواقع او به من شيوه‌ي درست شاعرانگي را آموخت. البته يك سري چيزهاي ديگري هم به من ياد داد كه اگر كدبانوي خوبي بودم نياز نداشتم كه يك كرم آن‌ها را به من بياموزد.

*بريده بريده

از دوستاني كه دغدغه‌ي ادبيات دارند خواهش مي‌كنم اگر چنانچه اشعاري درباره‌ي كرم سروده‌اند يا در ديوان شاعران ديروز و امروز شعري درباره‌ي كرم خوانده‌اند، آن شعر را برايم بنويسند تا دست در دست يكديگر گوشه‌اي مبهم و تاريك از ادبيات فارسي را براي خودمان و همه‌ي جهانيان روشن كنيم.

پاسخ دهید