نوشتن یا نوشتن؛ مسئله این است
در دوران نوجوانی فکر میکردم اگر روزی به سن بیست و پنج سالگی برسم، آن روز حتماً یک جایزهی نوبل برای رمانی بینظیر دریافت کردهام یا دست کم مجموعه شعر یا داستانی چاپ و سبکی نو در ادبیات خلق کردهام و در کنار آن سردبیر روزنامهای حرفهای هستم که ۱۰۰۰ نفر نیروی مستعد و خلاق در آن قلم میزنند؛ اسم روزنامه را هم (ناخوانا) گذاشته بودم و هر روز در ذهنم تمام صفحات آن را میبستم و فردا توزیعش میکردم.
امروز که دو سال از موعد گذشته و از چاپ رمان و مجموعه داستان و شعر خبری نیست و سردبیری روزنامهای وزین تبدیل به دبیری سرویس ادب یک خبرگزاری شده، تصمیم گرفتم وبلاگ ناخوانا را جایگزین روزنامهای ناخوانا کنم و احیاناً شعرها، داستانها، مقالهها و گزارشهای ناخوانای خودم را بدون سانسور در این وبلاگ بنویسم.
حالا تمام مناسبات ذهنی من به هم ریخته و نمیدانم آیا چارچوب این وبلاگ میتواند مطالبی را که در روزنامهی ناخوانا چاپ کردهام تحمل کند یا نه که این زیاد مهم نیست؛ من فقط میخواهم بنویسم.
leave a comment