چهاردهمين نمايشگاه مطبوعات از نگاه هولدن كالفيلد ِ ناتوردشت
“چهاردهمین نمایشگاه مطبوعات با شور و هیجانی بیسابقه در حال برگزاری است.” این خبر ِ بعضی روزنامههای لعنتیه. خندهم میگیره وقتی این دو تا کلمهی کوفتی شور و هیجانُ از دهن یکی میشنُفم یا توی یه روزنامهای جایی به چِشَم میخوره. کلمههای شور و هیجان عینه همون کلمهی قلابیه بینظیر ِ که وقتی به گوشم میخوره نزدیکه تگری بزنم. بیسابقه هم همینطوره. حالَمُ به هم میزنه. آخه اون حرومزادهای که فکر میکنه استقبال از این نمایشگاه، بیسابقهس، نمایشگاه مطبوعات سالهای ۷۷، ۷۸، ۷۹، ۸۰، ۸۱، ۸۲ رو یعنی ندیده؟ یکی نیست بیاد بگه آخه اونجایی که توش نمایشگاهُ برگزار کردن مگه چقد جا داره که چن نفر بتونن ازش استقبال هم بکنن. لعنتی! واسه چی حرصَمُ در مییاری مجبورم میکنی یه چیزی بهت بگم؟ پسر! روز اول رفتم، یَک حالم گرفته شد. یعنی میدونسّم چه گَندیه. چون مگه چن تا روزنامهی دُرُسُّ و درمون مونده؟ پلههای اونجا رو دوتّایکی پریدم پایین؛ چون هنوز جوّ نمایشگاه مطبوعات سالها قبل، تو مخمه. آخه میدونی، اینجورجاها رو دوس دارم. حسابی حالَمُ جا مییاره. اما به پایین پلهها که رسیدم و رفتم توی راهروهای کانون پرورش، حالم بدجوری گرفته شد. تنگ و تاریک و باریک. میدونی که اونجا اصلن واس بچهها ساخته شده. اسمشم روشه. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. بچه که بودم چن باری اونجا رفتهم. خلاصه چِشِت روز بد نبینه. وارد همون سالنای کوفتی که شدم، دلم میخواس از سینم بزنه بیرون. آخه یاد نمایشگاهای قبلی افتادم. همونایی که با نمایشگاه کتاب توی اون جای بزرگ برپا میشد؛ اسمشم نمیدونم نمایشگاههای فرهنگی بود یا یه چی تو همین مایهها. من خودم توی اون سالا، ۷۸ و ۷۹، میرفتم نمایشگاه کتاب تا ببینم ملت کتابمُ میخَرَن یا نه. همین ترجمهی این آقاهه، محمد نجفی رو میگم. بسکه باحاله. یعنی من این نجفی رو از سلینجرم بیشتر دوس دارم. پسر! دلم میخواد ببینمشُ یه ماچ جانانه از گونهش بکنم. بهت گفته بودم که نویسندهی خوب اونی که آدم بعد خوندن کتابش، دلش میخواد بهش زنگ بزنه. حالا نظرم دربارهی مترجم هم دقیقن همینه ها. داشتم بهت میگفتم اون سالا به بهانهی نمایشگاه کتاب میرفتم ولی همهش تو مطبوعات پلاس بودم. روزنامهی دُرُسُّ و حسابی زیاد بود دیگه
. ببین اینطوری بهت بگم سردبیرای روزنامههای مختلف مییومدن و با هم جر و بحث میکردن. بعضن کارشون به دعوا هم میکشید. حتا زیر بارون. باور کن خالی نمیبندم. ملت هم گروه گروه دور این روزنامهایها رو میگرفتن و سوالاشونُ میپرسیدن. بعضیا به سردبیر فلان روزنامه فحشم میدادن اما اون وای میسّاد و جوابشونُ میداد. فضای باز سیاسی بود و اینا. پسر! کلی حال میکردم وقتی میدیدم دور غرفهی فلان روزنامهی محافظهکار هزارتا آدم واسّادن و بحث میکنن یا همینطور اینور اونور غرفهی فلان روزنامهی اصلاحطلب. حالا تو بیا برو این نمایشگاهُ ببین. اصلن مگه چن تا روزنامه مونده. اونایی هم که موندن دیگه مقابل هم نیسّن که. همه شدن محافظهکار. یکیدوتا هم هس که ظاهرن یه جورای دیگه فکر میکنه اما فکرشُ بلند نمیگه. یعنی اینجوری بهت بگم دیگه کسی نمیتونه یهجوره دیگه فکر کنه. حالا اینِش به کنار، ورداشتن نشریات ادبی رو گذاشتن توی سالن نشریات شهرستانا. اونم کجا؛ توی یه دالون پرپیچ و خم. پسر! از یه آقاهه پرسیدم نشریات ادبی کجاس، یه آدرسی بهم داد که میرفتم جهنم، راحتتر بودم. یه دالون باریک رو باید پشت سر بذاری بعد میرسی به یه سالن، اونوقته که نمیدونی باس کدوم وری بری. یه تابلویی چیزی هم محض رضای خدا نداره. حالا اگه شب تو اونجا باشی و بخوای اون دالونُ رد کنی، خیلی باحاله. از ترس مجبوری چن تا تکنو بزنی تا حواست پرت شه. به خدا راس میگم. راسی یه چیز دیگه هم که توی روز اول این نمایشگاه خیلی حالمُ گرفت این بود که بعضیا واس تفریح، خانوم بچههاشونُ ورمیدارن مییارن نمایشگاهای این تیپی. حالا اگه جا زیاد باشه عیبی نداره. خوب سالای قبل نمایشگاه مطبوعات جا واس تفریح بچهها هم داشت. کلی فضای سبز داشت و اینا ولی این جا کوچیکه خوب. حالا من شده بودم محافظ بر و بچّ ملت. میدوئیدن اینور اونور، بعد میخوردن به آدم. منم که بیحوصله، مجبور بودم دسشونُ بگیرم بدمشون به ننهباباشون. شده بودم یه پا نگهبان طفلای صغیر ِ مردم. شده بودم ناتور ِ نمایشگاه مطبوعات. ولی به نظر من فاجعهس که دیگه نمایشگاه مطبوعات واس هیچکی جاذبه نداره. الانم هر کی میره یا مجبوره بره یا اینکه نمیدونه که اونجا چه مصیبتیه. اگه سال دیگه هم این نمایشگاه کوفتی اونجا برگزار بشه، دیگه کسی روش نمیشه این عبارت لعنتی ِ شور و هیجانُ دربارهش به کار ببره. راسی این خبرنگار علافه ـ چی بود اسمش ملکمحمدیُ و اینا ـ فکر کرده خیلی باحال عکس میگیره؛ با اون موبایل کوفتیش چپ و راس عکس میگرفت. شاکی شده بودم. آخه یکی نیود بهش بگه این نمایشگاه زپرتی هم عکس گرفتن داره. اون عکس بالا رو خودش گرفته و کلی هم حال کرده. دیوونه.
سرکارگذاری کارگزاران؛ بیکاری روزنامهنگاران
روزنامهی کارگزاران قرار است یک ماه منتشر نشود؟ خب نشود. پس از یک ماه قرار است تیمی احتمالا! جدید این روزنامه را منتشر کنند؟ خب بکنند. تیم فعلی حرفهای نبوده است؟ خب نبوده است! واقعا نبوده است؟ آقای سردبیر روزنامهی کارگزاران که در گفتوگو با فارس گفته ای: “احتمالاً تغييراتي در تيم كاري روزنامه صورت گير “د مشکل روزنامه تو فقط تیم بوده است؟ خب نبوده است؛ چون به مشکلات مالی هم اشاره کردهای. من میخواهم دربارهی بدبختی! و فقر! حزب کارگزاران حرف بزنم؟ نه نمیزنم. اصلا به من چه که حزب کارگزاران ندارد! که سه ماه حقوق نیروهایش را بدهد و به من چه که بعد از یک ماه دارد! که حقوق تیم جدید را بدهد و حق و حقوق چندماههی تیم قبلی را بالا بکشد؛ مثل خیلی از روزنامههای دیگر. اصلا مثل این که این ندادنها و تغییر تیمها، چند ماه به چند ماه، روش روزنامههای ایران شده تا حقوق خبرنگاران و روزنامهنگاران را ندهند. ولی آقای سردبیر کارگزاران! وبقیه! حق و حقوق نمیخواهید به بچهها بدهید؛ خب ندهید؛ ولی کجا میتوانید تیمی را که زیر نظر محمدهاشم اکبریانی، برایتان کار میکردند، پیدا کنید؟ من همهی بچههایی که در صفحههای ادب و هنر کارگزاران کار میکردند را میشناسم؟ نه نمیشناسم؛ اما اکبریانی را خیلی خوب میشناسم؛ یعنی اگر تو خبرنگار ادبی ایران باشی و اکبریانی را نشناسی باید در خبرنگار بودن خودت شک کنی. خیلیها، هرموار و به طور مستقیم يا غیرمستقیم، زیر نظر محمدهاشم اکبریانی وارد حرفهی روزنامهنگاری یا در روزنامهنگاری، حرفهای شدند. البته از نوع خاص کار اکبریانی که بگذریم، اخلاق حرفهای او نیز زبانزد بسیاری از خبرنگاران است. این تنها نظر من نیست که خیلی از خبرنگاران و روزنامهنگاران دیگر مثل: مهدی اورند ِ روزنامهی همشهری، محمدرضا شالبافان ِ روزنامههای جام جم و قدس، زهره نیلی ِ کتاب هفته، مژگان ترابی ِ شبکه خبر و ایکنا، نرگس بازخانهای ِ کتاب هفته، سیمین گودرزی ِ پارسه، شراره نصیریهای خانهی کتاب و فرنوش پوراسکندری ِ خانهی کتاب نیز همین نظر را دارند. کمی به ذهنم فشار بیاورم اسامی دیگری را میتوانم به این جمع اضافه کنم.
من واقعا قصد داشتم دربارهی تعطیلی روزنامهای حرف بزنم؟ نه نمیخواستم؛ چون دیگر خسته شدهام؛ یعنی همهي ما خسته شدهایم. تعطیلی و توقیف روزنامه در این مملکت چیز تازهای نیست که خیلی بحث برانگیز باشد؛ گذشته از آن من اگر خیلی توان داشتم، حقالتحریرهای خودم را از صبح امروز، فرهنگ آشتی و چند روزنامه و هفتهنامهی دیگر میگرفتم که نگرفتم. اما پس از خواندن حرفهای سردبیر کارگزاران در فارس، همه تن چشم شدم؛ آن هم چشمانی خیره و متعجب و خود را ناگزیر از نوشتن دیدم.
من میخواستم اینها را بگویم؟ نه نمیخواستم. میخواستم از حسین منزوی بزرگ سخن بگویم که پسفردا سالروز تولدش است. اما دوستی اين خبر فارس را برایم فرستاد و به جای صحبت از منزوی، از اکبریانی گفتم. شاید فردا برای حرفزدن از منزوی بهتر باشد.
حرفهاي لهيده در چاه گلو
صيد تو سخت است اي قزلآلاي آمريكايي

چوب ميآورم؛ ادامهاش را نخ ميكنم؛ سرش را طعمه و با همهي نيروهايم به رودخانهات پرتاش ميكنم؛ چيزي بالا نمي آيد. خودم پرت ميشوم؛ تا عمق رود را شنا ميكنم اما قزلآلايي براي صيد نمانده است. نميدانم مشكل از ذهني است كه تو از آن جاري شدهاي يا ذهني كه در تو جاري ميشود. شايد هم مشكل از چيزي باشد كه خواسته تو را به زور در من يا مرا به زور در تو جاري كند.
دوست دارم صداي ضربههاي تو را به چوب بشنوم؛ با تو در خيابان ابديت، قزلآلا صيد كنم؛ طعم واقعي سس گردويت را بچشم؛ شاهدي باشم براي صلح صيد قزلآلا در آمريكا؛ در اتاق ۲۰۸ مهمانسرايت فصل آخرين اشاره به صيد قزلآلا در آمريكا كوتوله را بخوانم؛ اصلاً قزلآلاي تو شوم تو هم صياد من شوي. اما نميشود.
“ريچارد براتيگن” عزيز! اي كاش “صيد قزلآلا در آمريكا” را به زبان مادري من مينوشتي يا دست كم خودت به فارسي ترجمهاش ميكردي. اي كاش ميتوانستم ترجمه كنم.
عكس بالا؛ طرح جلد كتاب “صيد قزلآلا در آمريكا”
آقاي سيدمهدي شجاعي! طوفان خوبي به پا نكرديد
سه هفته بود كه مدام به دفتر نيستان زنگ ميزدم؛ براي وبلاگ شما كامنت ميگذاشتم؛ به مراسم مختلف ميرفتم تا شايد بتوانم براي “شرق” با شما قرار گفتوگويي بگذارم. اما نبوديد. اما جواب نميداديد. اما پيدايتان نميكردم.
سرانجام باخبر شدم تازهترين اثرتان قرار است در انجمن قلم رونمايي شود؛ رمان ”طوفان ديگري در راه است”. آمدم. شما را ديدم و بلافاصله براي دو روز بعد با هم قرار مصاحبه گذاشتيم.
دو ساعت مصاحبه فقط دربارهي ادبيات. از ساعدي، رحماني، دولتآبادي، آلاحمد، هدايت، دانشور، منزوي، گرمارودي، دهقان، دشتي، فردي، حجازي، جمالزاده، شريعتي، گلشيري، صلاحي، آتشي؛ همه و همه با يكديگر سخن گفتيم.
از اهالي قلم در اردوگاه ادبيات انقلاب و اهالي قلم در اردوگاه به قول شما دگرانديشان و به اين نتيجه رسيديم كه ادبيات اگر ادبيات باشد، قابل ستايش است؛ خالق او هر گرايشي كه داشته باشد مهم نيست و باز شما گفتيد كه نويسنده و شاعر بايد اعتقادات نويسنده و شاعر ديگري برايش قابل احترام باشد يا يك قلمبهدست واقعي بايد از بيماري همصنف خود نگران و ناراحت باشد. يادتان ميآيد كه عكاس شرق همهي دو ساعت را از شما عكس گرفت؛ با پيپ و بدون پيپ.
گفتوگو را در سريعترين زمان ممكن نوشتم و به دست شرق رساندم. درست ساعت ۱۰ صبح روز دوشنبه، پانزدهم همين ماه؛ و درست زماني كه خبر توقيف شرق با سرعت برق همه جا پيچيد.
آقاي شجاعي عزيز! با توجه به قداستي كه شما براي قلم قائليد و نيز با توجه به علاقهاي كه مخاطبان عام به آثار شما ـ “كشتي پهلوگرفته” و “پدر، عشق و پسر” ـ دارند، اگر به آنهمه پيام و كامنت من توجه ميكرديد و اين مصاحبه زودتر به شرق ميرسيد، شايد كشتي شرق، پهلو نميگرفت.
شما درگير انتشار “طوفان ديگري در راه است” بوديد و درگيري براي اين طوفان، طوفان ويرانگري را براي قلمبه دستان شرق، رقم زد. چه كسي ميداند خبرنگاران شرق، امروز كه روز خبرنگار است، كجايند و چه ميكنند و چه كسي ميداند كه اين مصاحبه با آن مصاحبههاي ديگر چه سرنوشتي خواهند داشت.
راستي از آن عكاس و عكسهايش بيخبرم.
براي كِرمي كه شاعرانگي را به من آموخت
چندي پيش با يكي از دوستانم ـ كه همكارم نيز هست ـ تصميم گرفتيم سوپي شامل همهي انواع سبزيجات بپزيم و يك هفته هر وقت احساس گرسنگي كرديم، از سوپ مذكور بخوريم؛ يعني صبحانه، نهار، شام و ميانوعدهي هر روزمان. هدف ما از اين كار هم سمزدايي بود و هم رژيم لاغري. البته من اهداف ديگري نيز داشتم كه يكي درك حال و روز فقرا و ديگري ايجاد سببي، هرچند زورزوركي، براي سرودن شعر بود؛ يعني اگر شاعران ديروز ـ با استناد به گفتهي فروغ، نميگويم شاعران كهن ـ سرزمين من خيلي خرم و خندان و با قدح باده به دست، شعر ميسرودند و شاعران امروز نيز خندانتر و خرمتر با ابزارآلات دودزا به سرودن شعر مشغولاند، من با گياهخواري، گلهاي استعداد ادبي خود را شكوفا كنم.
ما همهي يك هفته را سوپ خورديم. نميدانم چهطور شد كه همهي هفتهي بعدش را هم سوپ خورديم و دريغ از يك تكه نان و يك قاشق برنج و يك تكه گوشت و يك هر ظرفي كه گنجايش كمي لبنيات داشته باشد. لحظاتي پس از خوردن سوپ با آرامش و خلسه همراه بود و بعدش بدنمان بيحس ميشد و احساس رخوتي عميق به ما دست ميداد. در پايان هفتهي دوم دوست من سفري داشت به لرستان و در آنجا هم ـ به گفتهي خودش ـ با وجود انواع غذاها با مواد و روغنهاي محلي، فقط گياهخواري كرده بود.
من كه ميخواستم طرحي نو به جامعهي ادبي كشور ارائه دهم و پس از سرودن اشعاري نغز و بكر و مطرح كردن آن در ادبيات امروز، گياهخواري را نماد روشنفكري كنم، به هفتهاي ديگر از عمر خود هم رحم نكردم و از سبزيفروشي سر كوچهمان هويج، كدو، لوبياي سبز، فلفل دلمهاي، گوجه فرنگي و كرفس خريدم و خرم و شاد و خندان، كيسههاي گياه بهدست، راهي خانه شدم و پاك كردم و خرد كردم و شستم و پختم و در پيالهاي ريختم و با كمي عرق دارچين و همان مقدار كم عرق زيره و چند ليموي تازه مخلوط كردم و خوردم. لذت زايدالوصفي پس از اين خوردن عايدم شد كه باز تصميم گرفتم پيالهاي ديگر را براي سلامتي خودم بالا بكشم و اينبار عصارهي تفكرات ليموهاي بيشتري را غرق اين پياله كردم. براي اينكه تأثير روشنفكري اين سوپ در من بيشتر شود، تلويزيون را روي كانالي كه كارش پخش اخبار بود متمركز و صدايش را بلند كردم و به خوردن آرام جانم مشغول شدم كه پس از شايد پنج يا شش بار بالا و پايين رفتن قاشق، پيكر بيجان كرمي غرقه در پيالهي سوپ مرا به خودم آورد و ناخودآگاه با خود زمزمه كردم: “چه سرنوشت غمانگيزي كه كرم كوچك ابريشم/ تمام عمر قفس ميبافت ولي به فكر پريدن بود”
اين كرمي كه به هيبت انگشت شست دست يك خانم ظريف بود و رنگ سفيد مايل به سبز و سر و وضعي مقطع* داشت، به من خيلي چيزها آموخت. او به من ياد داد كه به هر حال فكر فقرا نباشم چون خدا بزرگ است و به هر نحوي كه شده پروتئين و مواد گوشتي را به بدن آنها ميرساند. همچنين به من آموخت كه گياهخواري نميتواند نماد روشنفكري باشد يا بهتر بگويم يك روشنفكر نميتواند بدون دود و دم زندگي كند و بهتر است پاي خود را از حيطهي گياه و گياهخواران بيرون بكشد. اين فدايي ادبيات با نثار جان خود در راه فرهنگ كشورش، مرا وادار كرد تا بگردم و اشعاري كه در تاريخ ادبيات دربارهي كِرم سروده شده است را بيابم و به زودي در كتابي به چاپ برسانم تا به اين بهانه نام و ياد كرم خوبم را در تاريخ ادب فارسي ثبت كنم. البته من از او اين را هم ياد گرفتم كه يك شاعر و نويسندهي خوب بايد ذاتاً استعداد داشته باشد و نميتوان با چنگ زدن به چيزي مثل همان دود و دم يا همين گياهخواري، شاعر و نويسنده شد و بايد بين شاعري و نويسندگي با روشنفكري تمايز قائل شد؛ درواقع او به من شيوهي درست شاعرانگي را آموخت. البته يك سري چيزهاي ديگري هم به من ياد داد كه اگر كدبانوي خوبي بودم نياز نداشتم كه يك كرم آنها را به من بياموزد.
*بريده بريده
از دوستاني كه دغدغهي ادبيات دارند خواهش ميكنم اگر چنانچه اشعاري دربارهي كرم سرودهاند يا در ديوان شاعران ديروز و امروز شعري دربارهي كرم خواندهاند، آن شعر را برايم بنويسند تا دست در دست يكديگر گوشهاي مبهم و تاريك از ادبيات فارسي را براي خودمان و همهي جهانيان روشن كنيم.
لودهگيسم حاكم بر محافل ادبي!
شعر هميشه داراي رگههاي نازك طنز، آنهم طنز تلخ است؛ اين را قبول ميكنم آقاي منشيزادهي سخنران در همايش “در حلقهي رندان” اما شعر لودهگيبردار نيست. انسان لوده هم شاعر نيست. اكثر محافلي كه به نام شعر و ادبيات و داستان برگزار ميشود نيز، ادبي نيست.
خندهدار است. همه چيز ادبيات امروز كشورم خندهدار است. انجمنهاي ادبي جدي با جوانان بسي ناجدي جدينما، خندهدارتر است از محافل ادبي بهظاهر طنز با آنهمه آدمهاي لوده.
شاعري دعوت ميشود و شعري بيش از اندازه طنز تا حدي قوي ميخواند و مخاطب او با چشماني پر از اشك جاري از شدت خنده، پفك ميخورد و ميخندد و قافيه هم ميدهد! اين همه اتلاف هزينه و وقت، به نام ادبيات براي اينكه تو به سوراخ سقف، زنگ موبايل، آمدن و رفتنها و پايين و بالا رفتن پرده براي ديدن فيلمي مثلاً طنز بخندي و چيپس بخوري و هذيانگوييهاي موزون را به نام شعر و كسي كه اينها را نوشته به نام شاعر قبول كني و بروي.
دور از انصاف است اگر بگويم كه در اين “در حلقهي رندان” و در حلقههاي رندانهي ديگر شعر خوب خوانده نميشود كه ميشود. اما چهقدر و به چه قيمت و آيا مخاطب اين جلسات براي شنيدن شعر خوب آمده يا ديدن لودههايي چون خودش و شنيدن لودهگيهاي ديگران.
و دردناكتر اينكه محافل ادبي و كانونهاي ادبي امروز كه براي لودهگي بنا نشده است، لودهپرورتر از محافل مثلاً طنز است. جواناني كه براي خودنمايي يا ساير مقاصد شوم و ناشوم پا به اين جلسهها ميگذارند و خودي نشان ميدهند و به معدود شعرهاي جدي خواندهشده ميخندند و به سعدي ميخندند و به حافظ ميخندند و به مولوي ميخندند و به سهراب، شاملو، فروغ، اخوان، همه و همه ميخندند. جالب است كه به شعرخواندن خودشان هم ميخندند و چه خندهدارند. با آنها از هر شاعري كه صحبت كني دوستش دارند و ميشناسندش و اصلا پيش نميآيد كه از شاعري خوششان نيايد؛ چون آنها شاعر نميشناسند و ادبيات نميدانند و شاهكارهاي خودمان و دنيا را نخواندهاند و همهچيز را به بازي گرفتهاند و كساني هم هستند كه به اينها ميدان ميدهند كه بخندند. اما تويي كه هميشه ميخندي آن زمان ديگر خندهات نميگيرد كه دوست داري بروي و ديگر نباشي.
لودهگيهاي نافرهنگي ختم به ادبيات و محافل ادبي نميشود كه در رسانهها و بارزتر از همه تلويزيون شاهديم كه سالانه چهقدر برنامههاي لودهپرور توليد ميشود و چه هزينهاي بابت همين برنامهها به جيب آدمهاي زرنگي ميرود كه پنهاني به سليقهي مخاطبان لودهي خود ميخندند. در آنجا باز هم شاهديم كه سريالها و برنامههاي جدي با مسائلي اجتماعي و خانوادگي به مراتب خندهدارتر از برنامههاي طنز است.
ميخواستم وبلاگم را با “ديوانهبازي”هاي “ژه”ي كرستين بوبن عزيز بروز كنم و از شباهت داستان “پيرمرد فرتوت با بالهاي عظيم” ماركز با “عزاداران بيل” ساعدي برايتان بگويم كه لودهگيسم حاكم بر ادبيات و بر همهچيز كشورم، نگذاشت.
واي از اين روزگار لودهپرور و اين سرزمين لودهخيز با اين همه لوده
تأملات بهنگام يك جوجه فيلسوف
و اين منم زني تنها در آستانهي فصلي سرد
نميدانم
كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژندهي خود را
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است
و فكر ميكنم
مثل هميشه عشق غمگين و خسته است
مرغ سكوت جوجهي مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشسته است
اما
در سايهسار چتري از عقرب، عقرب كور
همهچيز عالي، درست، بينظير و مزخرف است*
من اين روزها اينگونهام و در اينگونگي خود دست و پا ميزنم و گونههاي متضاد با اينگونگي را ميستايم و نيچه، كانت، فرويد، سارتر، كامو، هدايت خودمان، چوبك خودتان، همه و همه را با دستهايم خفه ميكنم و خفه ميشوم.
خوش به حال عباسحسيننژاد و بوالفضولالشعرا و به هيچ عنوان و تيتريكاتور و خيليهاي ديگر كه از آن گونهاند.
*از شاملو، فروغ، شاملو، نيما، شاملو، اخوان، شاملو، سيدمهدي شجاعي، شاملو و سيدعلي صالحي كه تراوشات ذهني خود را در اختيار امثالي چون من قراردادهاند بسيار متشكرم
حضور ناگهانی حسین منزوی در خانهی هنرمندان
حسين منزوی از فراز درختان باغ هنرمندان و حوض اين باغ گذشت و روی اسب آهنی كنار در ساختمان خانهی هنرمندان نشست و نفسی تازه كرد و دستی به موهايش ـ كه حالا بلندتر شده است ـ كشيد و آدمهای روی نيمكتها، كنار حوض، زير درختان و روی پلهها را نگاه كرد و از آن بالا گفت: «حكمم از زمين رها شدن نبود/ سرنوشت من خداشدن نبود» و وارد خانهی هنرمندان شد و يادش آمد از آخرين باری كه به خانهی هنرمندان آمده، 8 ماهی گذشته است؛ همان روزی كه دست عمران صلاحی را گرفتم و به آسمان بردم؛ همان روزی كه جماعت هنگام از زمين بلند كردن تابوت عمران نيمی كف میزدند و نيمی صلوات میفرستادند.
وارد خانهی هنرمندانِ بعدازظهرِ يكی از روزهای گرم تيرماه 86 كه شدم و از محوطهی هميشه رنگارنگ طبقهی اول اين ساختمان خودم را به پلهها كه رساندم، منزوی را روی صندلی پاگرد ديدم كه نشسته و میخواند: «زن جوان غزلی با رديف آمد بود» و من ـ انگار كه او را اصلاً نديدم ـ زود خودم را به طبقه بالا و سالن ناصری رساندم و روی اولين صندلی كه ديدم نشستم و صدای او را شنيدم كه برای مهمانان ـ كه زودتر از موعد آمده بودند ـ شعر میخواند؛ اين بار همه میشنيدند كه میگفت: «چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويی/ بلند میپرم اما نه آن هوا كه تويی»
سيدعباس سجادی برای اجرای برنامه به جايگاه رفت؛ درست مثل همان روزهايی كه منزوی خودش را از زنجان به فرهنگسرای انديشه میرساند و مینشست و به اجرای سجادی فكر میكرد. يك لحظه فكر كردم كه سجادی پيراهن صورتی خود را با رنگ لباس منزوی هماهنگ كرده است اما بعد ديدم كه «میآمد از برج ويران مردی كه خاكستری بود». سجادی كه سعی میكرد غزلی از منزوی بخواند، گفت: «آن نه عشق است كه بتوان بر غمخوارش برد/ يا توان طبلزنان بر سر بازارش برد/ عشق میخواهم از آن سان كه رهايی باشد/ هم از آن عشق كه منصور سردارش برد…»
شاعر مجموعهی «در سكوت سردم میشود» افزود: «بیشك حسين منزوی، بزرگمرد غزل معاصر، از سرآمدان شعر بوده و ردپای او، ردپايی مشخص و قابل تأمل است. ياد اين بزرگمرد را گرامی میداريم. هيچكدام از ما باور نداريم كه حسين منزوی در بين ما نيست.»
منزوی خواست چيزی بگويد كه در همان حال محمد سعيد ميرزايی و بيژن ارژن وارد سالن شدند و حواس منزوی را پرت كردند.
حواس سجادی كه سرجايش بود، گفت: «قبل از شروع برنامه عطر صدای منزوی در فضا پخش بود. منزوی دستگاههای موسيقی را خوب میشناخت و در جمعهای صمميانه آواز میخواند.» منزوی باز خواست چيزی بگويد كه «سعيد آذين» شاعر و مترجم اشعار اسپانيولی به فارسی، وارد شد و بدون اينكه به ميزبان جلسه نگاهی كند، نشست و به فيلمی كه شعرخوانی منزوی را پخش میكرد، نگاه كرد. در فيلم منزوی با پيراهن قهوهای و موها و سبيلهای جوگندمی شعر میخواند. فيلم قطع شد و سجادی با تعجب گفت: «من تصور میكردم كه تصاوير بيشتر از اين باشد. فكر میكنم مشكل فنی پيش آمده» و رو به مسوولان جلسه، گفت: «فيلم همين بود؟» و منزوی سرش را به نشانهی تأسف تكان داد و گفت: «بله ظاهرا همين بود» پس سجادی برای اينكه كمبودن مدت زمان پخش فيلم را جبران كند، گفت: «منزوی هميشه با هيبت خاص خود وارد فرهنگسرای انديشه میشد و سنگينی خاصی به جلسه میداد و شايد خيلیها كه پيش از حضور وی به راحتی شعر میخواندند، پس از ورودش جرأت شعر خواندن نداشتند. هماكنون هم روح منزوی اين جا حضور دارد و حاضر در جلسه است.» منزوی سرش را به نشانهی تشكر تكان داد و به دستهايش نگاه كرد.
سپس سجادی «سمانه نايينی» مسوول برگزاری بزرگداشت منزوی را دعوت كرد تا روزنگار اين شاعر را برای حاضران قرائت كند.
در همين وقت زنی وارد سالن شد و گفت: «ببخشيد اينجا برنامهش چيه؟» بزرگداشت شاعرِ. «كدوم شاعر؟» حسين منزوی «شعر میگفته؟» آره. حسين منزوی تا آمد خودش را به آن زن معرفی كند و بگويد كه «دريا نبودم اما توفان سرشت من بود/ گرداب خويش گشتن در سرنوشت من بود/ چون موج در تلاطم در ورطه زنده بودن/ هم سرنوشت من بود هم در سرشت من بود/ تعليق اگرچه سخت است اما گريختم من/ از خويشتن كه با خود برزخ بهشت من بود» كه آن زن رفت.
نايينی مطلب خود را اينگونه آغاز كرد: «اينجا تهران شهر بیآسمان و اصلاً عجيب نيست اگر رفتن حسين منزوی را يك روز بعد با خبری به كوتاهی چند پاراگراف در اولويت چندم صفحهی هنری يك روزنامه بخوانيم. اصلا عجيب نيست اگر بزرگان هميشه گرفتار، فراموش كنند تسليتی بفرستند» و پس از خواندن زندگینامهی كوتاهی از منزوی، اينگونه تمام كرد: «اينجا تهران است، شهر بیآسمان و شاعر شهر، آرام آرام از آن دور میشود تا در دل خاك پناه گيرد.» سپس مصراع «نام من عشق است آيا میشناسيدم» را خواند و باقی غزل را به منزوی سپرد. منزوی نيز كلمات اين غزل را در فضا پخش كرد. سپس سجادی گفت: «میخواستم شعری از آقای منزوی بخونم كه خودشون خوندن» و افزود: شاعر و هنرمند در طول زندگی خود با آدمهای مختلفی معاشرت دارد و دوستی میكند؛ خيلیها به ويژه در اين سالهای پايانی با منزوی آشنا و دوست بودند و خيلیها حق دوستی را بر او ادا كردند. از دوست جوان اما عميق و نازنينی میخواهم دعوت كنم كه حسين منزوی او را بسيار دوست میداشت و من شاهدم كه اين دوستی بسيار عميق بود. «ابراهيم اسماعيلی» برای ما از 3 سال پس از منزوی سخن خواهد گفت.»
اسماعيلی با صدايی لرزان خواند: «سه سال رفته و اين زخم خونچكان تازه است» كه حسين منزوی رفت و در كنار او ايستاد و به صورتش نگاه كرد و «نگفت و گفت: چرا چشمهايت آن دو كبود/ بدل شدهست بدين بركههای خونآلود» اسماعيلی با لهجهی اصفهانی جواب داد: «خيلیها شاهد هستند كه در اين مدت جز يكی دوبار به تكليف، صحبت نكرده بودم؛ چون میدانستم كه نمیتوانم از تو به راحتی سخن بگويم.»
وی افزود: «منزوی هميشه اصرار داشت كه همزاد پاييز بوده و اين «متولد اول مهر» در خانوادهای بسيار فرهنگی زاده شد. پدر منزوی آنقدر فرهنگی بود كه به غير از كار فرهنگی هيچ كار ديگری انجام نداد. مادر او نيز از آدمهای مكتبنرفتهای بود كه از خيلی از ماها با سوادترند و حافظ را خوب میشناخت.»
اين شاعر جوان نقش پدر و مادر، زندگی پنجونيم سالهی منزوی در روستا و چند معلم در مدرسههای زنجان را در شكلگيری شخصيت منزوی مؤثر دانست و گفت: «منزوی در نوجوانی همراه پدرش در انجمنهای ادبی زنجان شركت و اولين طلايههای عشق را تجربه میكند. خانهی پدر منزوی، هميشه پر از مجله و كتاب بود و به همين دليل منزوی با اطلاعات ادبی آن روز غريبه نبود.»
اسماعيلی معتقد است: «مواجههی منزوی با منوچهر نيستانی مسلماً تأثيراتی بر شكلگيری اشعار منزوی داشته، اما فاصلهی بين غزلی كه منزوی به آن معتقد بود و غزلی كه نيستانی به آن اعتقاد داشت، اين است كه منزوی پيشينهی غزل را خيلی بيشتر از نيستانی میشناخت.»
وی گفت كه جامعهی ادبی از انتشار پيشنهادات منزوی غافل است و اسم اين پيشنهادات را به نوعی «مانيفست غزل نو» گذاشت.
به گفتهی اسماعيلی، منزوی در اين مانيفست اشاره میكند كه دربارهی تأثير نيما بر شعر معاصر نبايد فقط به قالب اكتفا كرد.
مجری برنامه پس از سخنان اسماعيلی، حس كرد بايد شعر بخواند: «سفر به خير گل من كه میروی با باد/ زديده میروی اما نمیروی از ياد/ كدام دشت و دمن يا كدام باغ و چمن/ كجاست مقصدت ای گل، كجاست مقصد باد»
حسين منزوی از عباس سجادی خواست تا محمدعلی بهمنی را برای سخن گفتن به جايگاه دعوت كند و سجادی اين كار را كرد. بهمنی گفت: «آشنايی يا دوستی يا زيستن من با عزيز مشتركمان، زندهی هميشه، حسين منزوی، حدوداً به چهلوچند سال پيش برمیگردد. (منزوی سرش را به نشانهی تأييد تكان داد) من و حسين و صلاحی عزيز و جلال سرفراز يكی از بيشترين دقايق زيستنمان با هم بود. حسين قامتی افراوار داشت؛ بلند و كشيده؛ مانند عمران. من و جلال خوب، كوتاه. عمران هيچوقت اين بلندقامتیاش را به رخ ما نمیكشيد اما حسين با روحيهی مفاخرهآميزش میگفت: «من با اين قد بلندی كه دارم افقهای دوردست را میبينيم.» حسين منزوی خودش را به كنار بهمنی رساند و درست نزديك او ايستاد تا همه ببينند قدش چقدر از محمدعلی بلندتر است. «حسين واقعاً راست میگفت. من يادم میآيد آن روزها كه با حسين منزوی پرسه میزديم و در اين پرسهگردیها میگشتيم تا منوچهر نيستانی را پيدا كنيم و هر وقت اين اتفاق میافتاد، من يا كار جديدی نداشتم يا غزل نصفه نيمهای را برای نيستانی میخواندم اما حسين هميشه چندين غزل داشت كه با خواندن آن، خستگی نيستانی را در میكرد.»
محمدعلی بهمنی از منزوی سخن گفتن را وظيفهی نسلهای پس از اين شاعر دانست و در اين زمينه از خود رفع تكليف كرد و نشست.
البته پيش از نشستن، غزلی هم خواند كه اينگونه آغاز میشد: «آمد به خوابم دوباره مردی كه خاكستری بود/ مردی كه خاكسترش هم مصداق روشنگری بود/ دستی كه هر چه قلم را از هر چه جوهر تهی كرد/ دستی كه انگشتهايش از خون خود جوهری بود»
سخنرانی «مريم جعفری آذرمانی» پيرامون «تكامل عشق در غزلهای منزوی» برنامهی ديگری از اين مراسم بود. حسين منزوی كه تا اينجای برنامه به دقت به حرفها گوش میكرد به جايگاه رفت و از حاضران خواست تا غزلی برايشان بخواند اما همه با دقت به مريم جعفری نگاه میكردند و میخواستند بدانند كه منزوی چقدر عاشق بوده. منزوی به جمعيت پشت كرد و خواند: «يك شعر تازه دارم شعری برای ديوار»
«حجت سهرابی» جوان شاعر ديگری بود كه دعوت شد تا دربارهی «نشانهشناسی در شعر حسين منزوی» صحبت كند. او به جايگاه رفت و ايستاد و از آن بالا ديد كه سالن چهقدر شلوغ شده و خيلیها با هم حرف میزنند. سهرابی جوان گفت: «شعر يك حضور است كه فقط میتوانيم با آن رابطه برقرار كنيم؛ دركش كنيم و تأويلش كنيم» منزوی در سالن با صدايی بلند گفت: «جوون ادامه نده تا ساكت بشن» اما سهرابی ادامه داد: «زبان يك قرارداد اجتماعی است برای برقراری ارتباط بين انسانها اما هيچ تضمينی ارائه نمیدهد كه سادهترين راه برای برقراری ارتباط باشد؛ بلكه هميشه راهی پيچيده را برمیگزيند و اين يك پارادوكس است. زبان رابطهای دوگانه بين لفظ و معناست.» منزوی به جايگاه رفت و گفت: «خانمها، آقايان هر كسی نمیتونه گوش كنه بره بيرون در را هم ببنده» سهرابی افزود: «ما دو زبان داريم؛ يكی زبان ساده و دومی زبان نمايش» سجادی به كمك منزوی آمد و از حاضران در جلسه خواست كه سكوت را رعايت كنند؛ همه ساكت شدند! شاعر جوان روی جايگاه سخنانش تمام شد و به زير جايگاه رفت.
سجادی كه عرصه را برای سخن گفتن باز ديد، سخن گفت: «نگاه كردن به شعر منزوی از منظرهای مختلف، باعث كشف زوايای جديدی در شعر او میشود.»
او برای اينكه برنامه را ادامه دهد، افزود: از «امير مرزبان» كه همين حالا از قم رسيده است دعوت میكنم تا دربارهی «تأثير حسين منزوی بر شعر و شاعران جوان» صحبت كند. مرزبان به آن بالا كه رفت، گفت: «آقای سجادی مثل اين كه نمیدانند من مدتها است ساكن تهران هستم.»
سجادی جواب داد: «من به تو زنگ زدم گفتی از قم داری ميای. با اين حرفها بچه تهرون نمیشی.» در همين وقت حسين منزوی روی سن رفت و گفت: «چقدر با هم جر و بحث میكنيد. وقت مردم براشون مهمه. خواهش میكنم برنامه رو اجرا كنيد.»
مرزبان گفت: «زبان حسين منزوی در اشعارش نزديك به زبان سعدی است.» منزوی گفت: «عجب!»
شاعر قمی تهرانی، تركيبسازی و كلمهسازی را از ويژگیهای زبان منزوی دانست و «سرخگل» و «درياچمن» را از اين دسته تركيبسازیها عنوان كرد و گفت: «ديالوگ و آنالوگ در شعر منزوی جان خاص خود را دارد. در شعر كلاسيك امروز و رويكردهای مدرن آن به خصوص در غزل و غزلمثنوی به كرات شاهد دلگويههای منزوی هستيم.»
مرزبان دربارهی تصوير و تصويرسازی اشعار منزوی اظهار كرد: «يكی از دقيقترين نظرگاههای منزوی به شعر تصويری و تصويرسازیهای اوست كه همواره موجب جذب مخاطب میشود؛ تصويرسازیهايی كه در شعر نيمايی و آزاد كمتر يافت میشود.»
سجادی ديد كه وقت كم است، بدون مقدمهچينی از «بهمن زدوار» دعوت كرد تا دربارهی منزوی سخن بگويد؛ البته تا پای زدوار پلهها را لمس كند و پشت تريبون قرار بگيرد، سجادی گفت كه «زدوار لحظات زيادی را با حسين منزوی داشته و حضور اين دو باهم در سهشنبههای فرهنگسرای انديشه هميشه برای ما خاطرهانگيز خواهد بود.»
زدوار گفت: «اولينبار حسين را سال 60 ديدم؛ در زيرزمين قهوهخانهای مقابل دانشگاه تهران. حسين هر از چندگاهی به آنجا سر میزد، قليان میكشيد و شعر میخواند. از سال 75 به بعد ما تقريباً هماتاقی بوديم و وقتی به تهران میآمد شبهای زيادی را باهم صبح میكرديم.»
او افزود: «متأسفانه امروز در خيلی از محافل حرفهای زيادی را میشنوم كه در شأن حسين نيست. حسين مثل همهی ما انسان بود با همهی سفيدیها و سياهیها. خود حسين خيلی رك در شعرهايش گفته كه «نه فرشتهام نه شيطان، كيم و چيم همينم». منزوی كه در سالن ناصری قدم میزد اين غزل را فرياد میكرد.
پس از زدوار، سجادی برنامه را با غزلی از منزوی به پايان برد كه مطلع غزل اين است: «بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو/ ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو»
پخش فيلم شعرخوانی حسين منزوی، برنامهی پايانی در نظر گرفته شده بود. منزوی با همان پيراهن قهوهای و موها و سبيلهای جوگندمی برای مهمانان خود شعر خواند و گفت: «مرا نديده بگيريد و بگذريد از من/ كه جز ملال نصيبی نمیبريد از من» و از سايت ادبی «نانوشته» و خانهی هنرمندان ايران به خاطر برپايی اين برنامه تشكر كرد و همينطور كه داشت میرفت برای خودش خواند: «به ديدن آمده بودم دری گشوده نشد»
مولوي دوست دارد ترك باشد
مولوي نيازي به معرفي ندارد و لازم نيست گفته شود كه او شاعر، عارف، انديشمند و احياناً فيلسوف بوده و كاملاً مشخص است كه او به كدام كشور ـ ايران يا تركيه ـ تعلق دارد. حالا اينكه او به دنبال شمس به تركيه ـ روم آن دوران ـ ميرود و در آنجا ماندگار ميشود و ميميرد، دليل بر اين نيست كه او را تركيهايها مال خود بدانند. اما ميدانند و براي او احترام قائلند و او را روي تخم چشمانشان ميگذارند و در دنيا ميگردانند و مولوي نيز راضي است.
چندي پيش مؤسسهي ميراث مكتوب* ـ مثل نهادهاي فرهنگي ديگر كه سال مولانا را غنيمت ميدانند و سعي ميكنند از خجالت مولانا در بيايند ـ فكر كرد بايد كاري براي مولوي بكند و براي عملي كردن اين كار از چند مؤسسه و نهاد ديگر كمك گرفت و سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه طرحي نو دراندازند و به جاي گراميداشت مولوي، ياد يك مولويشناس ترك را گرامي بدارند و در ضمن به تركها هم بفهمانند كه مولوي مال ايرانيهاست و اين مولويشناس كسي نبود جز؛ عبدالباقي گولپينارلي كه آدم خوبي بود و قرآن و نهجالبلاغه را نيز به زبان تركي استانبولي ترجمه كرده بود و مولوي را خيلي خوب ميشناخت. بنابراين مقدمات را فراهم كردند و از پژوهشگران و نويسندگان ترك خواستند تا در اين آيين حاضر شوند و خانم آسين چلبي ـ زرنگترين فرد از بيستودومين نسل از فرزندان مولوي و قائممقام بنياد بينالمللي مولانا ـ را نيز به ايران دعوت كردند.
تبليغات هم آنچنان بود كه بسياري از دانشجويان و مولويدوستان را براي شركت در اين مراسم كنجكاو كرد. خلاصه همهي عوامل دست به دست هم داد تا اين بزرگداشت برگزار شود.
تالار علامه اميني دانشگاه تهران در روزهاي چهارم و پنجم تيرماه، شد ميعاد نويسندگان، مولويشناسان و جوانان علاقهمند به مولوي ترك و فارس. ميهمانان آمدند و نشستند و ننشستند و ايستادند و رفتند و آمدند و رفتند و خيلي زياد مجبورشدند ايستاده به صحبتها و خاطرات حدادعادل گوش كنند و آسين چلبي نيز خاطرات خود را از روزهاي كودكياش ـ كه با حضور گولپينارلي سپري شده بود ـ گفت و از آن بالا ديد كه همميهنانش به جاي صندلي، روي پلههاي تالار نشستهاند و حرص خورد؛ اما به خاطر اينكه مهمان ايران بود خيلي از ايران تعريف كرد. مترجم ميهمانان تركزبان نيز در اين ميان از آب گلآلود ماهي ميگرفت و هر چه ميخواست دل تنگش ميگفت و عاميانهترين اصطلاحات خارجشده از زبان تركيهايها را با پيچيدهترين تركيبات فارسي ـ يا برعكس ـ به خورد گوش مردم ميداد. روز دوم هم كه شجريان آمد و دانشجويان آمدند و هواي تالار به دليل تهويهي نامناسب بدتر از روز گذشتهاش شد و علامه اميني احساس خفگي كرد و همراه با گولپينارلي از مراسم خارج شد و مولوي را هم با خود بردند.
بهاءالدين خرمشاهي نيز كه ـ در ايران مثل گولپينارلي در تركيه ـ خيلي به مولوي خدمت كرده است، قرار بود دربارهي ترجمهي قرآن گولپينارلي صحبت كند كه حضور شجريان و فرياد دانشجويان مبني بر استاد دوسِت داريم، او را از اين كار منصرف كرد و از آن بالا گفت كه صحنه را به شجريان ميسپارد. البته شجريان ـ كه او هم به مولوي خدمت كرده است ـ بسيار به خرمشاهي احترام گذاشت و احتمالاً از مسوولان برگزاركننده و دانشجويان ناراحت شد و او هم خيلي كم خواند.
از آن سو مولوي و گولپينارلي كه از اتفاق در خيابانهاي شمال شهر قدم ميزدند و از كنار تالارها و مجتمعهاي فرهنگي آنچناني تهران شمالي ميگذشتند، با خاطري ناراحت به تركيه بازگشتند و در راه، به روزي فكر كردند كه آن مدرسهي گمنام در تركيه لباس مولانا را طراحي كرده بود و براي شناساندن اين لباس به جهان، آنرا در نقاط مختلف دنيا به نمايش گذارده بود يا به روزهاي ديگری كه تركها برنامههايي آبرومندانه و در خور مقام و نام مولانا براي جهانيان برگزار ميكنند و مولوي را به دنيا ميشناسانند و به يكي از بيستودومين نسل از فرزندان مولوي آنقدر پر و بال ميدهند كه ميشود؛ قائممقام بنياد بينالمللي مولانا و به تمامی دنيا ميرود و از مولوي و مولويدوستان سخن ميگويد.
مولوي در راه بازگشت به كشور دوست و همسايه، تركيه، پس از اين فكرها با دلي خون، رو به گولپينارلي كرد و خواند: بشنو از ني چون شكايت ميكند…
*از آن دسته مؤسساتي كه خيلي فكر ميكند و كار ميكند و فرهنگ ما خود را مديون آن ميداند